سلام بچه ها به خاطر اینکه بی خبر رفتم شرمنده و به خاطر این همه محبت بی دریغتون سپاس فراوان .
دلم می خواست وبلاگو حذف می کردم ولی اونقدر از این وبلاگ خاطره خوب دارم که نتونستم و اونقدر با شما و در کنار شما بودن برام شیرین بود که از همتون خجالت می کشیدم بی خبر حذف کنم و برم .
و حالا هم اومدم بگم احتمالا چند وقتی نیستم و نمی نویسم شاید تنها به دلیل همون جمله ای که پایین نوشتم ...خیلی وقته حرفام سر به ابتذال گفتن فرود نمی اورند و واقعا دیگه نوشتن برام سخت و غیر ممکنه ...هر وقت اومدم نت بهتون سر می زنم و از خجالتتون در می ام .امیدوارم یه روز برگردم و این وبلاگ رو با قلم دست و پا شکسته ام به امید در کنار شما بودنی دیگر به حرکت در بیارم .
بهترین ها رو براتون ارزو می کنم با یه دنیا ارامش . ![]()
دو هفته پیش نمایشم قبول شد برای شرکت در جشنواره دانشجویی ،نمایش طوری بسته شده بود که داور بازبین فقط با دیدن دو دقیقه از کار نمایشو قطع کرد و تایید کرد برای جشنواره ، از بین هشت کار شرکت کننده همه ترم اخر بودن و فقط یه ترم اولی بود که اونم من بودم و نه رشته تاتر بلکه سینما پچپچه های زیادی راه افتاده بود و خیلی ها کنجکاو شده بودن ببینن کی در بدو حضورش به این سادگی از مرز بازبینی رد شده و وارد جشنواره شده و من بعد از سه سال دوری از تاتر با انبوهی از سکوتها و دغدغه ها و اغده ها فارغ از همه حرف ها در حال اماده شدن بودم که یه دورخیز خیلی خوب بکنم برای یه پرش بلند به نیت جشنواره بین المللی و اماده یه اجرای جنجالی که تا سالها اثرش رو توی ذهن ها و دانشگاه ببینم ؟چه امیدی در من بوجود امده بود و چه هیجان نابی ،هیجان بار دیگر حضور بر صحنه مقدس تاتر ؟و چه قداستی ؟انقدر والا که حتی در هیچ نمازی نتوانسته ام و نمیتوانم به قداست لحظه ناب حضور بر روی صحنه برسم ؟چه رازی در این صحنه نهفته است که هر گاه بر ان قدم گذارده ام خدا را به زیباترین شکلش رویت کرده ام ...سه روز قبل از جشنواره مادر بازیگرم فوت کرد تا همه امیدها به نا امیدی و همه هیجانات به یاس تبدیل شود ...دیروز وقتی پایین برگه انصرافم رو امضا کردم خدا می دونه چه بغض سنگینی در گلویم به جریان افتاده بود و وقتی از اتاق مدیر گروه بیرون می اومدم حس می کردم قدمهایم طاقت کشیدن بار سنگین سکوت و دغدغه هایم را دیگر ندارد .................
.............................................................
محل کار من وسط چهار محل قدیمی شهر واقع شده چهار محلی که بیش از دویست سال قدمت دارن و در این چهار محل هر چیزی از انواع مشروبات، نهشه جات و ...هر چیزی که توی شهر پیدا نشه توی این چهار محل پیدا می شه ...تو مغازه یکی از بچه ها ایستاده بودم یهو دوستم گفت :رضا اینو می شناسی ...؟دختری که حدودا پانزده رو هم نداشت ؟... این دختره ؟حدودا واسه چی ؟دوستم با پوزخندی گفت :دختر نیست که ...دختر نیست که ...دختر نیست که... بهش خیره شدم یعنی چی؟ پدرش فوت کرده مادرش هم زندان کس و کار درست و حسابی نداره هر روز با یکی می پره بچه ها می گن....؟ .....
.........................................................
ساعت هفت صبح تو یکی از کوچه های چهار محل می رفتم به طرف محل کارم در کوچه ای به امتداد شاید صدمتر چیزی حدود هفت یا هشت دختر با چیزی در همین حدود پسر وایساده بودن حرف میزدن ؟رو پوشای دخترا قرمز بود ،فکر کنم این یعنی همشون راهنمایی بودن ...؟! بزارین به نقبی بزنم به خودمون من زاییده نسلی هستم که مادرم حداقل پنجاه سال از عمرشو نماز خونده و واسه من کعبه ای از نجابت واعتقادات پاک نتیجش منم و احتمالا امثال من که بخوام خیلی راحت حرف بزنم اگه رومون بشه خدا رو هم انکار می کنیم چه برسه به بقیه کلا چیز خاصی به نام اعتقادات در وجودمون نیست ولی تا یه حدود خیلی اندکی هدف دار یم ؟
داشتم به این فکر می کردم که نسلی که از این چند تا دختر و پسر و امثال اونها زاییده می شوند ، چه می شوند ...؟واقعا نمی دونم باید خندید یا گریست شاید شما موافق نباشین ولی چه نسل مزخرفی در راه است ...
.......................................................
در شهر ما عزاداری ها به صورت سنتی و با قدمت صدساله بر گزار میشه ،سنتی از این لحاظ که ماندگاری خاصی در شیوه عزاداری ها وجود داره سینه متشکل از چندین دایره بزرگ که رو به نوحه خوان کوچک می شود و هر چه کوچکتر می شود ریتم سینه تندتر و سینه زدن در دایره های کوچکتر جذاب تر و زیباتره و اصولا کسانی در اون دایره های کوچک سینه باید بزنن که پر انرژی و زیبا تر با ریتم و نوع سینه زدن اشنا باشن تا نظم خاصی در اون برقرار باشه یعنی به نوعی مرکز ثقل و مهمترین جای سینه زنی همون دایره های کوچکتره ...چند روز پیش دقت کردم دیدم بانی های هیئت ها ادم هایی رو به اون دایره ها می برن که از نظر شخصیت اجتماعی و مالی از بقیه برترند ...جالبه در مکان و محفلی که همه در نزد خدا و کسی که براش سینه می زنن برابرن و معیار ارزش انسانها در مقابل خدا انسانیت ما باز هم با تضاد فاحشه امیز طبقاتی رو به رو هستیم ...تو نوشته قبل گفتم چه نسل مزخرفی در راه حالا می خواستم بگم چه جامعه کثیفی ...ناکجا اباد جامعه ما تا خود ما کمتر شاهرگمون باهامون فاصله داره ....؟!
……………………………………………………
دو روز پیش یکی از دخترای دوران دانشکده رو دیدم اون موقع ها یه نامزدی داشت که مریض بود !وقتی دیدمش درست نشناختمش به اندازه چندین سال پیرتر از سنش نشون می داد وقتی ازش پرسیدم چرا اینقدر شکسته شدی خنده تلخی کرد تو هم فهمیدی ؟همه همینو ازم می پرسن ؟ امین ،امین هر روز بدتر از دیروز هر روز تو یه بیمارستان همه دکترا جوابمون کردن دیگه امیدی نیست خورد شدم رضا خورد دیگه نمی دونم باید چی کار کنم ...؟چه زندگی بازی های عجیبی با ادم می کنه یا ادما به هم نمی رسن یا اگه می رسن به حکم سرنوشت جدا می شن ...بش گفتم :بمون کنارش و صبر کن تو می تونی بزرگترین نعمت زندگی امین بشی ؟گنگ بهم خیره شد گفتم: تو یه همچین موقعیتی که ادم ممکنه از همه چیز نا امید بشه هیچ چیز به اندازه اینکه بدونه یه نفر در کنارشه که درکش می کنه دوستش داره و داره مرحمی بر درد بی درمونش می شه نمی تونه به ادم کمک کنه ...هیچ چیز ؟و امین این نعمت بزرگ رو داره؟ موندن تو در کنارش شاید نتونه درد جسمیشو کم کنه ولی شک نکن دردهای روحشو به حداقل می رسونه ...
و بی شک رسالت راستین هر انسانی شاید بیش از این نباشد که در این وادی حیرت دوست داشته باشیم تا رنجهای سخت و مهیب و سنگین بودن را به حداقل برسانیم ؟
شاید مشکل من اینه که بیشتر اوقات از مرز دیدن می گذرم و همین گذشتن باعث می شه که روح نارام من در بحبوحه ای از دغدغه های غیر قابل تغییر قرار بگیره ...؟
اول ...ماه رمضون چون از سر صبح که می رفتم سر کار تا غروب گرفتار بودم دم ظهر می رفتم سوپری یکی از دوستام یه چند دقیقه ای پیشش می نشستم تا فکرم از اون همه برخورد با ادمای مختلف ازاد بشه !؟وارد سوپری شدم محمود داشت یه چیزی رو حساب می کرد نشستم رو به رو یخچال و شروع کردم موهاموشونه کردن محمود موهام باحاله ؟ ...نه؟نگاش کردم دیدم اصلا هواسش به من نیست ؟باز پرسیدم حالا چی ؟گفت :اره ؟ محمود نظر نده خسته می شی تو حین شوخی های منو محمود پسرکی حدودا 6 ساله با بسته ای نایلون وارد شد یه بسته کیک وسط سوپری بود پسرک یکیشو برداشت و شروع کرد به خوردن یه دویست تومنی داد به محمود و یدونه کیک هم با خودش برد محمود گفت :می شنا سیش ؟ ...اره اشناست ؟کجا دیدمش ؟محمود گفت :تو بازار ماهی فروشا نایلون می فروشه سر جمع روزانه حدود 1500تومان درامد داره پدرش فوت کرده و با مادرش زندگی می کنه وضع زندگیشون خیلی بده هر روز می یاد یه کیک می خوره یه دونه هم می بره یه روز بش گفتم چرا هردوشو اینجا نمی خوری گفت :می برم واسه افطار مادرم .....واسه افطار مادرم...واسه افطار مادرم...چند بار جمله محمود در ذهنم تکرار شد سرمو گذاشتم رو ایینه یخچال و حس کردم سقف مغازه رو سرم خراب شد ؟وای خدای من چه روح بی انتهایی در این پسرک نهفته است؟چگونه می تواند با این جسم کوچکش روح به این بزرگی را یدک بکشد ؟چگونه تاب و تحمل می اورد این روح اهورائیش را؟چگونه روح به این وسیعی در جسمی به این کوچکی جا می گیرد؟چگونه زمین به این کوچکی روحی به این عظمت را تحمل می کند ؟و چه روح با شکوهی متبلور بود در پسرکی سختکوش و ساده دل ومردانی به ظاهر کوچک اما دارای روحی بزرگ و گریزاز توصیف ....و چگونه من و هم نسلانم همیشه از درد خوشی بر خدا شاکی هستیم نه شاکر ...
این عکسو چند روز پیش تو سفرم گرفتم پسرکی که هر گز حتی در سبز ترین باورها و ادراکم به گرد حضورش نمی رسم ...؟شاید شما برسین...
دوم ...جهان متشکل از زندا نها و سیاهچال های تاریک و دردناک است و من در حیرتم که چرا انسان این بشر دانا همیشه در التهاب افزودن انان است نه کم کردن ؟
فقر ...به سادگی می توان ریشه کنش کرد اگر کمی تنها کمی خودخواهی و جاه طلبی را بکشیم و رو به جهانی برابر بیاوریم و با هم به نظاره لذت اعجاز برابری بنشینیم
حسادت ...دیوانه کننده است این کلمه ؟هر انچه را که نتوانیم به دست اوریم به حسادت می کشانیم تا زندانی ابدی برای خود بسازیم ؟
عشق ...در گیر و دار تمامی رنجهای طبیعی بشر عشق بهترین و زیباترین حریم دنیاست ...انچه که درکش می کنم اما نمی یابمش ...چندین هزار سال پیش ان را دربرابر دیدگان گریانم به خون نشاندند
خیانت ...وای که در درون این کلمه چه عاجزانه در خود می شکنم ..چه شکستنی ...چه فریبی ...چه دروغی و چه تازیانه بی رحما نه ای بر پیکره تاریخی بشر...به این می اندیشم که چگونه می توان به کسی که در زندگی چیزی به نام شادی و زیبایی ندیده و تمام هستی و امیدش در تو خلاصه می شود بگویی دوستت دارم و انگاه به دیگری دل ببندی و یا با خاطره عشقی هوسبازانه زندگی کنی و خود را به کوری بزنی و غافل باشی که طرف مقابلت می داند تو چه دروغگوی بزرگی هستی ... بیاین فارغ از هر کیش و مسلک با وجدانمون صادق بشیم تنها یکبار برای همیشه و به این کلمه انگونه که سزاوار است بیاندیشیم ...خیانت؟سیاهترین ،تاریکترین ،دردناکترین ، پلیدترین و کثیف ترین زندان ساخته دست بشر ...من می دانمو انان که باید بدانند چه تعفنی در این واژه موج می زند ...
نفهمیدم چی شد ...بی خواب شدم ...درگیر شدم ...نارام ...و پر از اضطراب ...تایپ کردم و زدم تو وب ...قضاوت کنید ایا اینگونه ناجوانمردانه بر یکدیگر تاختن حتی در مرام حیوانات هم میگنجد؟ ...چه تلخ می بینم و چه وامانده به بن بست می رسم !
چیزی حدود 2300 سال پیش دیوژن حکیم بزرگ یونانی دقیقا در روز روشن فانوس روشن بدست راه افتاد میون کوچه و بازار و مثل ادمی که توی یه انبار کاه دنبال یه سوزن می گرده روی زمین دنبال چیزی می گشت ؟؟؟؟؟؟همه به شک افتادن ؟ حکیم قاطی کرده ؟دیوونه شده ؟حکیم نکن زشته همه تو رو مرد بزرگ و اندیشمندی می دونن ؟ و حکیم در سکوتی سرد فقط جستجو می کرد...؟ باز مردم نتونستن خودشونو بگیرن ؟حکیم حداقل بگو دنبال چی می گردی؟؟؟؟؟ حکیم گفت:انسان.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و مولانادر وصف حکیم دیوژن می گه:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملو لم و انسانم ارزوست
گفتند که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت انکه یافت می نشود انم ارزوست...؟!
و چندین هزار سال حکیم دیوژن ها بر مرگ انسانیت شوریده اند و فانوس بدست توی کوچه و برزن دنبال انسان گشتند و می گردند و چه امید به یغما رفته ای و چه جستجوی پوچ و مسخره ای ...؟!
از طرف خواهر مهربان و آسمانیم ساحل عزیز به یه بازی دعوت شدم و این باعث افتخارمه که ساحل محبت کرده و منو به این بازی دعوت کرده پس ساحل جان یک دنیا سپاس
هر چند که فکر می کنم بعد از تموم شدن بازی قانونا ابروی نداشته من می ره سر سیخ جیگری؟؟؟راهی نیست اینطور که پیداست مجبورید اعترافات یه ذهن خطرناک رو تحمل کنید حالا شما تحمل کنید من قول می دم بعد از تموم شدن بازی منو غل و زنجیر کنن و بفرستن قرنطینه...!!!![]()
خب اگه اشتباه نکنم باید چند تا صفت بد و چند تا صفت خوب از خودم بگم فقط تا یادم نرفته بگم که اگه یه وقت دیدین بدیها و خوبیها با هم قاطی شدن شما بزارین به حساب اینکه من هیچوقت فرق بین خوبی و بدی رو ندونستم و هر وقت هم خواستم وسطشون یه خط قرمز بکشم حس جهالت و نادانی بهم دست داد و اجالتا همیشه برای فرار از این حس هیچوقت نه خواستم و نه تونستم بین این دو تمایز خاصی قائل شم...و اما بازی...خدایا الهی به امید تو اخر بازی یه خورده ابرو واسم مونده باشه ؟؟؟؟![]()
بدیها...
اول :به طرز عجیبی حرفه ای هستم توی کفری و عصبی کردن اطرافیانم واسه خنده ...؟
مثلا همیشه در مقابل اعتقادات متعصبانه و دینی داداشم ساز مخالف می زنم و بعد ایشون کلی کفری می شن و من متهم می شم به کفر گویی و می شم جزو خوارج و دیگه...البته حاج خانوم همیشه در انتظار روزی هست که وقتی به خونه می یاد من به دست داداشم به خاطر کفر دینی خودم و کفر متعصبانه و احساسی داداشم کشته شده باشم...وای چه فاجعه وخیمی...؟![]()
دوم :تفرقه انداز خیلی خوبی هستم ماشالله ...
لطفا سریع بگین ماشالله تا چشم نخوردم ؟
اصولا مهمونا و ذوج های جونی که می یان خونه ما موقع رفتن یا با هم قهرن یا قصد طلاق گرفتن دارن حالا تا حاج خانوم بخواد ثابت کنه رضا شوخی می کرده و داشته سر به سرتون می ذاشته چند تا موی سفید تو سر مهمونا پیدا می شه...؟الله اکبر از این مخلوق دو پا...![]()
سوم :به شدت مغرورم فقط و فقط در مقابل ادمایی که من اضافی تو وجودشون باشه !![]()
چهارم:به شدت ادم رکی هستم ؟و رک بودنم فقط لحظه ای اتفاق می افته که حس کنم یه نفر داره بهم ظلم می کنه اونموقع اونقدر رک می شم که طرف مقابلم حالش از به دنیا اومدن خودش بهم بخوره...![]()
پنجم: با اینکه ادم رکی هستم اگه از دست کسی عصبانی بشم یا ناراحت و حس کنم ظلم خاصی بهم نکرده سکوت می کنم و تحت هیچ شرایطی بهش چیزی نمی گم که از دستش ناراحتم یا عصبانی و همین سکوتم باعث می شه که ...بی خیال یه مرگیم می شه دیگه ...![]()
ششم :به شدت به پدال گاز ماشین حساسم ...!یادمه یه بار که داداشم نصف شب حالش بد شد و بردمش بیمارستان چون این پدال ماشین زیر پام زیادی لیز می خورد دم بیمارستان حال داداشم خوب شده بود ولی زن دادشم سکته کرده بود بیچاره!!!لازم به ذکره از موقعی که گواهینامه گرفتم بیشتر تو جیب ماموران محترم و زحمت کش راهنمایی و رانندگی بوده تا خودم ...خدا خیرشون بده چقدر اینا زحمت می کشن...؟![]()
هفتم: توی سر کار گذاشتن استادای دانشگاه فوق لیسانس دارم ؟!الانم اگه خدا بخواد دارم واسه دکترا می خونم ! البته بازم لازم به ذکره استادایی این اتفاق ناراحت کننده براشون می افته که فقط مدرک گرفته باشن و صندلی استادی یه خورده زیادی واسه دهنشون بزرگ باشه ...![]()
هشتم :دیگه ...دیگه...اقا تو رو به جون هر کی دوست دارین بی خیال شین من پر از بدیم حالا همین چند تا رو بخونین اگه کم بود بگین می ام وبتون خصوصی بقیشو می گم!!!!؟![]()
هی ما می خوایم چیزی نگیم نمی ذارن
حساب کنین اینم نهمیه :دختر خاله دنیا خانم محبت فرمودن سر بزنگاه رسیدن و یکی دیگه رو همین الان تو اولین کامنت لو دادن تا لیوان ابروی نداشته من سر بره و من دقیقا بشم شبیه این شکلکه
طبق گفته دختر خاله که تا حالا ندیدمش (چیه چرا اینطوری نگاه می کنین دختر خالمه دیگه
)با فامیل هم رفت و امد ندارم ...چراشم نگم بهتره حوصله غیبت کردن ندارم بی خیال حالا هی اصرار نکنین دیگههههههههه؟؟؟
...دست خاله درد نکنه با این دختر بزرگ کردنش؟؟؟![]()
و اما خوبها...؟وای چه لحظه هیجان انگیزی ...می خوام از خودم تعریف کنم .![]()
راستشو بخواین دیشب هر چی تو ایینه گشتم دنبال یه صفت خوب تو خودم چیزی پیدا نکردم گشتم نبود نگردین نیست...حالا تو رخدا اگه شما چیزی دیدین بگین خدا وکیل بچه مردم به خاطر نداشتن صفت خوب داره حیف و میل می شه ....![]()
![]()
![]()
خب طبق قانون بازی بزارین چند نفرم دعوت کنم ...لطفا دعوت شده ها فقط فحشم ندین بازیه دیگه ناراحتی نداره اعتراف کنین ؟!![]()
![]()
صندرای با محبت وبلاگ :هر چه می خواهد دل تنگت بگو
محمدخوش مرام وبلاگ: پیامبر دیوانه
کیمیای عزیز وبلاگ :زن رها
با اینان زندگی برایم معنایی دوباره می گیرد و و از اینان می اموزم که ازادی بوده ما ان را در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک و روشن زمان گم کرده ایم ...
و یخچالهای قطبی اب شدند و از انان دو رود پدید امدند دو رودی که اغازی دوباره را در تاریخ بشریت رقم زدند و هنگا مه ای دیگر را جریان انداختند دو رودی که چه در حقیقت و چه در نماد حرکتی مداوم از جنگ بین سیاهی ها و نور هستند ...دجله ...فرات...!
جمود به پایان رسید و این دو اغازی بی انتها راشروع کردند از جریانی سیال ...و چیزها دیدند که من باید در حسرت دیدنشان همه عمر بسوزم ...؟!
این دو هجرت پر التهاب نوح را بر کشتی دیده اند...
هجوم موسی بر گوساله سامری را...
به صلیب کشیدن تمام محبت را در جلجتا ...
به بند کشیده شدن پرومته در زنجیر ...
و جریان ....و جریان ....و جریان....به کجا سرک بکشم ...؟!
به مردی که چرم اهنگری خویشتن را پرچمی برای رهایی تمامی نسلها کرد...
بر آفریدون کبیر که ضحاک سه پوزه شش چشم را در البرز کوه برگردان اویزان کرد...
بر فرزندش ایرج که با صداقت براغاز نیرنگ تاریخ می شورد...
بر رستم که فریاد می زند بر خونخواهی مردی که پا به پای جوانمردی خویش تشنه لب می میرد...سیاوش !!!...آه...چه دور از دسترس است این جوانمرد ؟
و جریان ...و جریان ....و جریان ...چه جریان عظیم و مهیبی ...چه تسلتسلی و پر هیاهو این دو رود کنار این مردان می گذرند...
و کورش بی انتها سمبل برابری وابتدای ازادی بشر ...چه نعره ای از جگر بر می کشد این مرد به هنگامه نجات مردمان لیدی و بابل و یهودیان در زنجیر...نعره ای از برای تمام تاریخ بشر...
و بابک هر دوست بریده که خون بر پیشانی می ساید تا عشق به ازادی را بیاموزد..
و جریان ....و جریان....و جریان ...و مردانی گم با روحی بزرگ ...
فیروز ...چه پر دغدغه است این اسیابان ایرانی که برای عدالت می رود و ناعدالتی را در مدینه به خون می نشاند ...فریادش را هنگام ضربه زدن بر خلیفه دوم می شنوم ...چه رسا ....!
و فرق شکافته علی مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر ...
و دو رود می بینند و می گذرندو یکپارچه در جدالی سخت ...سکوت ...صبر ...گوش...چه صدای عظیمی می اید از همه اینان ....صدای نوح ...موسی ...عیسی ...پرومته ...کاوه...آفریدون...ایرج ...رستم
...سیاوش ...بابک...کورش ...فیروز ...صدایی عظیم تر از همه اینان !!!همه اینان به گوشه ای از ازادی بشر چنگ انداخته اند و جان در ره هدفی بی انتها گذارده اند...صدای حسین است ...پرورده یگانه و بی همتا و اسطوره ای چون علی ...او معنا و نگاهی دیگر را با خود می اورد ...او فریاد همه انان است و همه انان در او ...او می اید تا شکوهی دیگر را به دو رود نشان دهد ...غوغایی دگر از ازادی ...و حسین نمادی دیگر از ازادی است با ذره ذره جزئیات ،با هر انچه که بوده و باید باشد؟! باجوش و خروش نوح در کشتی... ، هجوم موسی ...،صلیب عیسی ...، هجوم فغان اسای پرومته بر خدایان جهل ،پرچم چرمگونه کاوه،ظلم ستیزی آفریدون،صداقت پیشگی ایرج،خروش رستم و جوانمردی و تشنگی سیاوش ،عشق و انسانیت و نجات بشریت کورش ،بابک بی یاور و جسور ،عدالتخواهی فیروز و میراثی از بزرگترین مرد تاریخ بشر علی... تنهایی...؟و حال اوست تنها...چه تنهایی وسیع و باشکوهی… به تنهایی پدرش علی در شبهای نخیله ...و چه تنهایی ژرف و غریبی...چه کسی او را یاری می دهد در تنهایی ...یاوری نمی بینم ؟او نیز نمی خواهد چون می داند نیست… او مردان و زنانی را می جوید که با عشق و ازادی زندگی کردن را می خواهند نه زندگی با ذلت را ...و نیست و او بهتر از من و هر کس دیگر می داند که نیست ...پس می شورد بر نبودن تا بودن را بیاموزد ؟وای خدای من چه بودن در کلام فرزند علی شگفت اور می شود !به تنهایی... با همه خصلتهای انسانی و ازادی تمامی بزرگ مردان تاریخ در بین االنهرین میان دو رود دجله و فرات تا با خون خویشتن بار دیگر جریان دهد این دو رود را به انجا که تاریخ ادامه دارد ...به انان که در پی نماد و اسطوره ای کامل از ازادی ،انسانیت و صبرند ...حسین چه فریاد شیوا و زیبایی برای تداوم این دو رود زد و فرات تشنه به جریان افتاد ...فرات تشنه و در انتظار ...؟که ایا کسی بار دیگر فریاد ازادی خواهد زد ...؟فرات انجماد را دیده ...جوش و خروش مردانی را دیده که مرگ را شیرین تر از ننگ در زندگی یافتند...چه انتظار سختی می کشید این رود تشنه بی انتها ...که چه کسی می اید که تاریخ ازادگی را پایداریه دیگر هدیه کند و به پایان نزدیک ...چه کسی می اید تا بشریت را نجات دهد و او را سیراب و مغرور و بزرگ به ابهای ارام سراسر سپیدی خلیج فارس برساند ...انجا که تن خسته اش را به اسایش دهد...چه رنجی کشیده این فرات و با چه صبری امیدوارانه به انتهای تاریخ ازادگی جهان چشم دوخته ...
و چه سکوت سخت و شکننده ای در من موج می زند بر سر غوغای طاقت فرسای واژه های سراسر دغدغه ام ......
...و به اراده مزدا اهورا ایران زمین سراسر پوشیده از برف شد ...
در فلسفه افرینش انسان ، جهان و طبیعت تضادها و تناقصات اوج شاهکار و نقطه اوج افرینش خداوند است و دقیقا در نقطه مقابلش تضادها و تناقصات بوجود امده توسط انسانها در شخصیتشون مانند دروغ ،ریا ،نیرنگ و دورنگی... نشان از جهل و حقارتی غیر قابل انکار در انسانها دارد ....و این چند روزه بدجوری دلم هوای اینو کرده که ای کاش می تونستم تمام پارکها،خیابونها و پیاده رو های شهر ها رو پر از ادم برفی های یکدست سفیدپوش می کردم ...!هرچند می تونه کاری بی حاصل و بی نتیجه باشه اما حداقل برای چند روز هم که شده می تونیم لذت غیر قابل وصف تجربه زندگی و راه رفتن در کنار ادمک هایی رو داشته باشیم که هم به ظاهر سفیدپوش و یکرنگند و هم در باطن ....؟
چه دغدغه ها و ارزوهای پوچ و غیر ممکنی دارم منه ساده اندیش ....
و این شعرم چند روز پیش تو تابلو رو دیوار یه مغازه خوندمش و خیلی پرس و جو کردم شاید کسی بدونه شاعرش کیه اما کسی براش اشنا نبود هر چند که زبان ادبیاتی شعر نشون می ده احتمالا شاعرش ممکنه حمید مصدق یا فریدون مشری باشه اما شاید زیاد هم مهم نباشه مهم تر از اون اینه که چه حس سرشاری و لبریزی در کلام شاعر وجود داره .
تو روزی با غمی سنگین ز شهرم کوچ خواهی کرد
و من در پرنیان خاطرات عشق پاک تو به نرمی گریه خواهم کرد
و در اوج افق فریاد خواهم زد:
که ای عاشق ترین عاشق
سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن
و در اعماق رویاها مرا یکدم به یاد اور
به یاد اور تو روزی را که در تکرار معصوم نفسهایت
نیازی خسته می جوشید
به هر جا می روی بی من
دمی در نغمه های بانگ احساس
زنی را جستجو کن باز
که در اعماق چشمان بلورینت
تمام هستی اش را جستجو می کرد....
و اما ...محرم هم آمد ...احتمالا خیلی هاتون شب ها به حسینیه ها و عزادری حسین می رید به یقین هر کس با هدف و اندیشه ای خاص به این مراسم می ره و نمی دونم و نمی تونم بگم دقیقا هر کدومتون با چه هدفی به عزاداری می رید ولی اگر با هدف پیدا کردن حسین و شناختش به این مراسمات می رید فکر کنم خیلی بیشتر از اون که بتونید او رو در این مراسمات پیدا کنید و بشناسید می تونید حسین رو در خودتون و دلتون به بهترین شکل ممکن پیدا کنید ... که هر کدام از شما می توانید دستی باشید که از استین او بیرون می ایید که به راه و هدف مقدس او بار دیگر انسانیت و ازادی را در جهان فریاد می کنید ...
دیروز رفتم بیمارستان که یه غده چربی رو تو صورتم در بیارم دنبال اتاق عمل می گشتم و خواهرم پشت تلفن هی می گفت:رضااااااااااااااداری صدامو در می یاری ها زود بیا دکتر امروز چند تا عمل داره ...رو راه پله بر خوردم به به پیرزنی که دست یه زن جوون رو گرفته بود و زنه به شدت گریه می کرد ؟؟؟؟پشت سرش شوهرش داشت هی غر می زد اخه خدا من به کی بگم بعد از نه ماه بچه مرده به دنیا بیاری .............!!!!!!! سر جام ایستادم دلم می خواست تمام بی شعوری دنیا رو تو صورت مرده تف می کردم ...اول صبحی این مردیکه بی شعور کجا بود جلوم سبز شد ...؟ وارد اتاق عمل شدم خواهرم کلی غر زد که چرا دیر کردم می خواستم اون جریان رو فراموش کنم می گم آبجی از این لباس سبزای مسخره که تو اتاق عمل می پوشی نمی دی به من ؟ گفت:رضا برو سریع اونجا یه تخت تمیز جدا کن که خیلی از دستت کلافه ام ...دکتر برای اطمینان از بی حسی آمپول رو دور غده چربی می چرخوند و من محکم میله تخت رو فشار می دادم ...آمپولو کشید بیرونو گفت :چته ؟ درد داشت ؟گفتم :نه اصلا فقط اگه خجالت نمی کشیدم حتما جیغ می زدم خندید و گفت :خواهرت می گه از این بدترش سرت اوردن باید واست عادی باشه گفتم :مال زمانی بود که جوون بودم دیگه پیر شدیم دکتر ...داشت غده رو بیرون می اورد صدای نوزدای پا به دنیا گذاشته ...بخیه می زد صدای ضجه پسرکی پر التهاب ...؟تموم شد گفت :خب خوبی؟گفتم :یه چیزی بگم ناراحت نمی شید گفت :بگو...گفتم :اینجا ادم سلاخی می کنن ...خندید رو به خواهرم گفت:بفرما به خان داشتون جواب نمی دین فکر کنم همزمان به حرفه جفتمون توهین کرد ؟ گفتم :جدی می گم از موقعی که اومدم اینجا فقط صدای فریاد می اد ...دکتر گفت:اینجا همه درد دارن بعضی وقتا مجبوریم دردشونو بیشتر کنیم تا بتونیم به ارامش برسونیمشون یه خورده شبیه زندگیه ...رفت و صدای پسرک انعکاس تلخی از خاطره ها رو به همراه اورد سریع کاپشنمو پوشیدم خواهرم گفت :بخواب تا یه خورده گیجی سرت بره بیرون بعد برو ...؟زیاد گیج نیستم فکر کنم اینجا داره اذیتم می کنه واسه همه چیز ممنون ...راهرو بیمارستان ...غر غر های مردی بر سر همسرش ...بوی تند الکل ...صدای گریه نوزادی به دنیا امده ...زنجره ضجه های پسرکی درد به دوش ...انعکاس وحشیانه خاطره ها ...گیجی زاییده بی حسی ...سقف سنگین و خفه کننده راهرو ...جمله اخر دکتر ...وحس خفگی ...انزجار ...انفجار ...درد ...اشوب ...و خدایی که می گویند در همین نزدیکیست ...
و امشب ساعت یک خوابم برد و ساعت سه با اولین تلنگر قطره های باران به پشت پنجره اتاقم بیدار شدم ... بالاخره بارون اومد ...و صدای رعد و برق ...چه لذتی می برد که اینگونه بی هیچ دغدغه ای فریاد بودن سر می دهد ...چه تند و سریع بارید و ساکت شد فقط می خواست منه بد خوابو از خواب بپرونه ...؟؟؟ و من همچنان امیدوارم به لحظات اینده به امتداد شب که باز قطره های باران پشت پنجره اتاقم تلنگر بزند و با هر تلنگرش به من فریادی بی امان هدیه دهد و مرا به رویایی سخت فرو برد ...حس غریبی دارم حس حسادت ...خوشبخت تر از باران در چرخه هستی وجود ندارد از اسمان می اید وبه اسمان می رود بی هیچ تعلقی به زمین ...ای کاش از باران می اموختیم رسم بودن را ...رسم مهر و وفا ...که چگونه ریز و درشت به زمین می خورد و در دل ادمک های زمینی غوغایی به پا می کند ...ای کاش از باران می اموختیم که چگونه به یکدیگر هدیه دهیم دستانی به ژرفای خوشبختی ...غوغا و اشوبی به نام محبت ....
و.......فرجه امتحاناتیم ...همه سر کردن تو کتاباشون و مثل خوره افتادن به جون درسا ... و من همچنان در گیر و دار کار و روز مرگیهای بدون وقت اضاف اندر خم یک کوچه ام ...پارسال این موقع یه چیزی نمی ذاشت واسه امتحانات پایان ترم فوقم بخونم و امسال یه چیزی نمی ذاره اولین ترمم رو خوب شروع کنم ...خوب که فکر می کنم می بینم همیشه و احتمالا روی بد شانسی قبل از امتحانات یه چیزی ذهنم رو مشغول می کرده تا من نتونم بی دغدغه سر بر کتاب بذارم ... و همیشه بدتر از دفعه قبل ...فکر کنم خیلی وقته ما بین دغدغه های ذهنیم روزمرگی هام داره از دستم در می ره ...دیگه خسته شدم از دستشون ...اگه ایندفعه از امتحانات جون سالم به در ببرم قول می دم با همشون یه تسویه حساب شخصی بکنم ...یه تسویه حساب سنگین وبی رحمانه ......واسم دعا کنید اصلا دلم نمی خواد ترم اولم ترم اخرم بشه ...
راستی باز شروع کرد به باریدن ...بارونی باشید و بی دغدغه ![]()
یه چیزی معادل سه ماه من در تلاشم دوازده واحد درسیمو معادل سازی کنم و هر دفعه یه مشکلی پیش می یاد بالاخره بعد از تلاشهای فراوان امروز رفتم که امضای اخر رو بگیرم که کارمند محترم دانشگاه فرمودن من نمی دونم ممکنه فوق دیپلم شما تایید وزارت علوم نباشه از من ها و از اون نه؟ کلافه اومدم پیش کارشناس رشتمون که خانم خیلی خوب و کار راه اندازی هست گفت:چی شد باز ؟ گفتم:جریان اینطوریه ؟نگام کرد گفت :تو چطوری با این زبونی که داری نمی تونی یه امضا از این مردک بگیری (فکر کنم خودشم باش مشکل داره) گفتم :اخه خانم رحیمی وقتی من هر چی می گم این مردیکه حالیش نمی شه اگر من فوق دیپلمم تایید وزارت علوم نباشه قانونا منو تو این دانشگاه ثبت نام نمی کنن دیگه اگه خدا هم بیاد با این حرف بزنه این حالیش نمی شه من که دیگه کوچیکم! اصلا می دونی چیه خانم رحیمی؟ بعضی ها از شکم ننه شون که دنیا می یان شبیه گیر لباس هستند !گیر؟ گیر می دونین چیه ؟نمی دونین دیگه اگه می دونستین این حرفو نمی زدین ...خانم رحیمی همینطور که می خندید گفت:برو بچه برو مردمو مسخره نکن...
نتیجه اخلاقی :خدا وکیل چه اشکالی داره ادم کار مردمو راه بندازه که نه مسخره شه نه فحش بخوره اصلا بعضی ها دوست دارن مسخره شن بعد خدا میگه مسخره نکنین همدیگه رو ...همینه دیگه؟
یه استاد ادبیات کهن داریم که بچه ها می گن یکی از قطبای ادبیاتی کشور بچه ها می گن حالا شما هم حساب کنین هست ! یهو قاطی کرد از ادبیات زد تو بحث ذوالفقار و تو کلاس دو ساعته یه چند ساعتی در مورد دو لبه بودن و اعجاز شخصیت ذوالفقار صحبت کرد طوری که من حس کردم این یه جای مغزش می شنگه یهو دستمو بالا کردمو گفتم:استاد اصلا به نظر من این جریان دو لبه بودن ذوالفقار یه دروغ تاریخی ...؟چشاش گرد شد گفت:یعنی چی؟گفتم :شما اون جریان دو لبه بودن رو در نظر بگیر حالا اون انحنای شمشیر عرب رو هم تصور بکن خب وقتی اینطوری باشه قانونا اصلا شمشیر تو غلاف نمی ره که بخواد دربیاد ...استاد مکث متفکرانه ای فرمود و گفت:زیادم بی راه نمی گی ها ؟من که به ذهنیت خودم مطمئن شده بودم گفتم :بله استاد شما اصلا می تونین این جریان رو از یه اهنگر هم بپرسید تا مطمئن شید من درست می گم....
نتیجه اخلاقی :وقتی یه استاد شعور اینو نداره که بفهمه علی بود که ذوالفقار تاریخو ساخت نه ذوالفقار علی رو همون بهتر که سر کارش گذاشت چون نظریه منم چیزی جز چرتو پرت نبود که استاد بره سر کار که متاسفانه رفت...
وقتی زیاد وقت نکنی بری سر کلاس ممکنه مجبور بشی همه کنفرانسهاتو اخرین هفته ترم بدی و اگه هر کنفرانس رو یه شبه جمع کنی باید منتظر هر اتفاقی باشی طوری که پشت سه تا از کنفرانسهام کلاس به جنجال کشیده شد و بعضا خیلی ها شاکی بودن اخر یکی از کنفرانسهام به یکی از بچه ها گفتم سرم داره می ترکه اینا چرا اینطوری می کنن ؟رفیقمم جواب داد حقته هر جا می تونستی جواب بدی که می دادی هر جا هم کم می اوردی چنان زشت می پیچوندیشون که به جای جواب گرفتن حس احمق بودن بهشون دست می داد اصلا می دونی چیه تو نون زمان بازیگرتو می خوری که هر وقت تو نقد تاترهایی که کار می کردی کم می اوردی منتقدو به مسخره و با متلک محترمانه می پیچوندی که طرف اونقدر عصبی و شاکی می شد که سوالش یادش می رفت الانم زیاد فرقی نکردی با اون موقع هات ...منم تشکر کردم از نقد منصفانه دوستم موضوع کنفرانسها هم جای صحبت داشت اخه ؟اول تنهایی بشر در تاریخ !دوم انسان و مدرنیته !سوم زیبایی شناسی و عناصر درام الهه های ایران باستان...
نتیجه اخلاقی :خدا را شکر که اعراب 1400سال پیش الهه نداشتن که من بخوام کنفرانس بدم وگرنه با نظریه هایی که صادر می کردم توی کنفرانس حتما شاکی حراست دانشگاه بود نه دانشجوها...
امروز صبح به علت اینکه دور میدان گازوئیلی بود موتور زیر پام لیز خورد و چون سرعتم کم بود پای چپمو سریع گذاشتم زمین و موتور لیز خورد و رفت و خودم زمین نخوردم وقتی به پشتم نگاه کردم با خنده احمقانه راننده اتوبوسی مواجه شدم که خوشحال بود که اتوبوس رو گرفته که از روی من رد نشه ...
نتیجه اخلاقی :چه جنون حقارت امیزی به ادم دست می ده وقتی حس کنی عزرائیل بی پدر هم از دستت فرار می کنه .
یکی از کتابام گم شده بود و تموم کتابخونمو وسط اتاق ریخته بودم تا کتابو پیدا کنم حاج خانم تا این صحنه رو دید گفت :چرا اینطوری کردی ؟عصبی و کلافه جواب دادم یکی از کتابام نیست حاج خانم گفت:نیست که نیست چرا اینطوری کردی عصبی تر گفتم :د اخه تو چه می دونی مادر من کتابخونه ادم مثل ناموس شه وقتی یکی از کتابات نیست انگار به ناموست ...؟چه افسوس و اهی کشید مادرم ...
نتیجه اخلاقی :حاج خانوم فهمید 23 سال زحمت و رنجش برای بزرگ کردن من چقدر بی نتیجه بوده...
وتوجه کردین تازگی ها رضا چقدر اخلاق گرا شده جون عمش ....
نتیجه اخلاقی :شاعر می گه ...گر من ز می مغان مستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای به من گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
و جدا از اون روزمرگی ها و نتایج نسبتا شوخی وارش می خوام یه بار دیگه سرک بکشم به اسطوره انسانیت جهان مردی که تمام انسانیت جهان در تمام طول تاریخ بشر در شخصیت والای او خلاصه می شود مولا علی می فرماید: لذتهاي دنيا هفت چيز است: خوردني، آشاميدني، پوشيدني، آميزشي، سوار شدني، بوييدني و شنيدني. لذيذترين خوردني عسل است و آن آب دهان مگسي باشد، گواراترين آشاميدني آب است كه بر خاك روا و روان است، بهترين پوشيدني ابريشم است و آن از آب دهان كرمي باشد، برترين همبستر شدني زنانند و آن فرو رفتن مبالي در مبالي و نزديكي دو عضو همانند، زيباترين چيز كه در زن است (لذت جنسي) از زشتترين عضو او خواسته ميشود، بهترين سوار شدني اسب است و آن كشنده است، ارزشمندترين بوييدني مشك است و آن خون ناف حيواني باشد و بهترين شنيدنيها غنا و آواز است كه آن هم گناه باشد...
نمی دونم چقدر اینی که می گم می تونه درست باشه یا نه قضاوتش با خودتونه ولی به نظر می یاد تمام علتهای مرگ انسانیت در تمام طول تاریخ بشریت بر می گردد به همین هفت لذت هجو و محقر ...
و چهار سال پیش در چنین روزی بم به خود لرزید ...چه لرزیدنی ....؟سکوت ...گوش کنید ...هنوز صدای لرزشش می یاد ...باور کنید می یاد
شاد باشید زیر سایه اقام مرتضی علی![]()