به باران روز گرم اردیبهشتی

وقتی هوا گرم است

وقتی گرما شرجی زده است

وقتی زمین شسته شده 

وقتی خورشید گم شده

وقتی شیشه ماشین دست به

دامان برف پاک کن شده

یعنی باران می بارد

یعنی باران با باورت بازی می کند

یعنی باران با شوخی اش ناز می کند

یعنی باران شوخ و شنگ شده

یعنی خنده پنهانی باران پیدا شده

یعنی باران....

یعنی حتا ابرهای سنگین بار 

یک روز گرم اردیبهشتی

بارداری بار باران را می توانند

ببارند و من

سنگینی بار تو را نه!


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 2:50 توسط میم.ر |

به بغض نترکیده غروب دریا...به روزهای خالی...به مادران حسرت...

به تنهایی عمیق من و غریب تو....

حالا...

امروز و امشب

آوایی از دور می آید

آوایی از دوردست ها

آوای لای لای مادرانی

پای زجه های فرزندانی در

گهواره

که در تقدیرشان 

عشق حرفیست از سکوت

و جهان روایتیست از

رنج خوب بودنشان

در تونل وحشت زمان

ب سوی 

افسانه ای از تولدی

دوباره

در جهانی دیگر

ب امید شکستن جاودانگی

سکوت...!


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 23:47 توسط میم.ر |

نمی دانم کدام شاعر بود

که کجا ٬

گفته بود

همیشه آن که می رود

کمی از ما را با خویش می برد

گفتم اگر نگویم

ندانسته می روی

تو که می روی

چیزی نمی ماند 

که 

کمی ببری

یا کمی بگذاری

تو که می روی

همه ی مرا با خویش برده ای


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 1:14 توسط میم.ر |

جاودانگی

یعنی چشمانت 

که همچون خط افق دریایی 

که در دل آسمان جا خوش کرده

در دلم

جا خوش کرده ای

پ.ن:میان این همه استرس و تردید این روزهای بهم آویخته ی آشفته زایش چند کلمه ساده بهترین و ناب ترین اتفاق دنیاست


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:2 توسط میم.ر |

کی بود که گفت پاهای من مال خودم است؟

پاهای هیچکس از آن خودش نیست 

چنان که پاهای من و پاهای تو

پاهای ما همسفر و همره همند

همسفر جاده های پرفراز و

همره راه های بی بازگشت

جاده های نامعلوم

پاهایت ره رو روزهای خیس منند

و پاهای من همراز دردهای سنگین 

پاهای من پای کشیدن دردهای سخت

کشیدنی اند

رازدار روزهای بی کسی اند

روزهای تنهایی را 

تنهایی پیمودن

همسنگ تاریکی شبهای

بی خوابی ات

همجنس سکوت بی جوابت

همدار جرم نکرده ات

همسوی سوسوی چشمانت

هم خواه دستان دراز شده ات

هم لمس خیسی ی زمین

باران خورده ات

هم پرده ی بغض های 

پاره نشده ات

پاهای من رفیق 

راهند

هم قعر سقوط و

هم پله ی صعود های

عاشقانه ات می آیند

راستی کی بود که 

گفت؟

 


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:20 توسط میم.ر |

من حالم خوب نیست

و

حالم خوب نیست را

با هزاران هجا از حا بنویس

هجا کن باران نیست

اینقدر که ابر هست

و روشنی نیست

اینقدر که ماه هست

و ماه نیست

اینقدر که تو تخت برپا کرده ای

و لحاف پهن کرده ای و

روی ماه لم داده ای

و

فکر نکردی

آن هنگام که در لحافی امن از

آرامش کهکشان ها در خاب٬

خاب دیده ای

که مرا دیده ای

من در تنهایی با ماه قدم میزدم

 


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 2:39 توسط میم.ر |

تنهایی من کش آمد چونان 

پیچش گل پیچک تنهایی که هزاران 

راز درون خود دارد

و هزاران جهان را به هم می پیچد

به راه یافتن نشانی

ومن بدین بادیه فرود آمدم

در سراشیبی پله های دهلیزی

لایتناهی

در سرابی از جرقه ایی نور

در امتداد تاریکی

آمدم و تو دور و دور تر شدی

آنقدر آمدم که نه ابتدای راه را 

می دانستم و نه دیگر جرقه ایی بود

من که کوله بار تنهایی ام را برداشتم و 

پا بدین تاریکی گذاردم

خطر کردن را می دانستم

اما تو چه؟ میدانی؟

میدانی سال ها بعد که راه آمده ام 

را قدم بشماری

هیچ نخواهی یافت

جز جای رنج پنجه های 

مردی بر دیواره های دهلیزی

که با تاریکی یکی شده!

پ.ن:در حضور آشفته بازار روزمرگی وارش کلمات به هر شکل اش اتقاقیست ناب ‌و محترم...


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:18 توسط میم.ر |

عشق پشت ترافیک یک اتوبان

بی انتها گیر نمی کند

وسط ترمز راننده لا ابالی

ماشین جلویی ایست نمیکند

هنگام سقوط ماشینت انتهای 

دره تمام نمی شود

با تابلوی ایست هیچ ماموری

روی زمین پا از روی پدال پس 

نمیکشد

هیچ کاری به رنگ چراغ های 

قرمز یا سبز چهار راه ها 

ندارد

و سر هیچ دوراهی یا 

چند راهی هیج جاده ای 

گیج نمی زند

عشق خطوط عابر پیاده و 

پیرمرد ویلچر نشین وسط 

خیابان و پیرزن عصابدست 

نابینا نمی شناسد

عشق نه خیابان یکطرفه 

می فهمد و نه پارک ممنوع

عشق یک ماشین ترمز بریده است

که هیچ کاری ب خوب بودن تو 

و بد بودن من ندارد

عشق 

تنها راندن میداند

راندن و راندن و راندن 

ودیگر

هیچ...

 


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:40 توسط میم.ر |

امشب یکی. باید جمعم کند

امشب یکی باید جمع و جورم کند

امشب که نه

شب های پیشین و پسین

همین شب ها که واژه ها 

زور شعر شاعر را یدک نمیکشند

همین شب ها که ماه مال تو بود 

و حالا مال من است 

ماه کال سالخورده

ماه بال درآورده سپید بال

که چند شب است رنگ 

پیک شرابی گرفته

رنگ خودباخته ی  به خون نشسته

رنگ خوبی ی به خون نشسته

رنگ زردآبی خونین شکل 

رنگ پر درآورده پرواز کرده

به فراری ابدی

حالا ماه چشم در آورده

به نگاه باردار من

و زمین را می نگرد

به رنجی یغما رفته 

در تصویری دراماتیک 

که سال هاست 

درد دوری از واقعیت می کشد

به سپیدی نور ماه تا

فاصله کهکشان ها ی

دگر


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:48 توسط میم.ر |

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی 

نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 7:6 توسط میم.ر |

مطالب قدیمی‌تر