زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
چند روز پيش يكي از دختراي دانشگاه رهگذر وار از محل كارم رد شد و تا منو ديد گفت:واي رضا چند روزه مي خوام بيام طرفت فرصت نمي كنم ؟ با خنده گفتم:خدا به خير كنه...خندش گرفت گفت :بات موافقم،رضا يادته زماني كه گرفتار نوشتن مجموعه داستان كوتاهت بودي هر چند وقت يه بار در مورد يه كلمه پرس و جو مي كردي و بعد ها يه بار خودت گفتي سعي مي كردي تو هر داستان يه كلمه رو معني كني؟ گفتم :اره. گفت :حالا من يه داستان كوتاه ميخوام ؟ گفتم :واسه چي ميخواي؟ گفت : واسه استاد جامعه شناسي .چند روز پيش يكساعت رو مخش راه رفتم تا قبول كرده به جاي فيلم بش داستان تحويل بدم واسه كار عملي ولي ازم يه چيزي خواسته بدتر از فيلم؟ گفتم:چي خواسته مگه؟ گفت:اين چيزي كه مي گم طرح نيست فقط يه ذهنيته واسه داستان، تصور كن من يكي رو خيلي دوست دارم بعد با يكي ديگه ازدواج مي كنم و... پريدم تو حرفشو گفتم:واي بي خيال تو رو خدا سه تا از داستانام در مورد خيانته ! من يكي ديگه اصلا جا ندارم چيزي در مورد خيانت بنويسم . گفت:نه ...نه ببين من دنبال يه چيزي شبيه به تجاوز مي گردم اما نه به اون شكلي كه بيشتر ادما تعريفش مي كنن.اينجوري كه الان بت مي گم بش فكر كن.تصور كن من يكي رو دوست دارم بعد بر حسب شرايط يا اجبار يا هر چيز ديگه اي كه كنترل از دست من در بره مجبور مي شم با يكي كه مطابق ميل خانواده هست و خودم راضي نيستم ازدواج كنم.حالا تو به اين فكر كن وقتي دست من تو دستشه ...وقتي پاي سفره نشستم دارم باهاش غذا مي خورم ...وقتي با هم مي ريم بيرون...وقتي شب پيشش مي خوابم ...داره به من ...به جسمم ...به ارزوهام...به روحم و به همه چيزم تجاور ميشه چون به اجبار سر به طوق بندگي سرنوشت گذاشتم.درسته به نظرت؟ چند لحظه مكث كردم باز پرسيد: مي نويسي؟ يه خورده گيج مي زدم شايد چون تا حالا اين شكلي به اين كلمه نگاه نكرده بودم.گفتم :بت قول نمي دم. گفت :من همش سه روز فرصت دارم روت حساب كرده بودم.يه كمي فكر كردم و با اينكه گاهي اوقات با وجود داشتن جبردر سرنوشت مشكل دارم اما در نقطه مقابلش نمي تونم جبر شرايط رو كه شايد همون جبر سرنوشت باشه رو انكار كنم. گفتم:اگه تونستم با اين چيزي كه گفتي كنار بيام امشب بت اس مس مي زنم. تمام طول روز فكرم بهم ريخته بود شايد واسه اينكه اين جريان چند ماهه در نزديكيم و به طرق مختلف نمودار ميشه و به طور ملموس دارم احساسش مي كنم و هر دفعه به شكلي از اين ذهنيت داشتم فرار مي كردم. ساعت شش عصره وقتي ميشينم پشت كيبور سيستمم و وقتي تموم ميشه حدود دوازده شبه.يه احساس تلخ و گس توي همه شريان هاي بدنم به جريان افتاده .با اينكه نوشتن شايد چيزي در حدود يه غريزه هست در وجودم اما گاهي اوقات از نوشتن بدم مي ياد شايد چون سنگين بودن واقعيت هايي زاييده اتفاقاتي كه از دستمون خارج بيش از حد رو شو نه هام سنگيني مي كنه. داستانو ميل مي كنم و بهش اس مس مي زنم ويرايشش با خودت و كليك راست مي كنم سيگارمو ما بين دستام بازي مي دم و براي اولين بار توي عمرم براي فرار از چيزي كه دوست ندارم بهش فكر كنم تا هر گز در دور ترين ذهنيت هايم هم به واقعيت نرسد داستانم رو ديليت مي كنم و اتيش مي گيرم زير سيگارم. با اينكه داستانو پاك كردم تمام طول شب توي رختخواب غلت مي زنم و تا چشمام سنگين ميشه صداي اس مس تمان فضاي اتاقو پر ميكنه دوستم اسمس زده:رضا سياه وتلخ اما اگر غير از اين بود عرياني واقعيت رو نمي تونستيم درك كنيم. و من خسته تر از پيش سرمو ما بين بالشتم فشار مي دم تا بغضم نتركه و جنون هجو بيشعوري ان ها كه احساس مي كنند بزرگند و با بزرگيشان سرنوشتمان را به كثافت مي كشند احساس نكنم.هرچند كه اگر كمي دير بجنبيم به خيلي هايمان اينگونه تجاوز مي شود همانطور كه شده و .... پ.ن:اينو يه بار گفتم هر وقت از ذهنيتي فرار مي كنم ان ذهنيت خودش به سراغم مي ايد. پ.ن:به خودم قول مي دهم اگر عمري باقي بود و بعد از صدو بيست سال دختركي روزي مرا پدر صدا كرد هرگز او را به چيزي كه روحش را مورد تجاوز قرار مي دهد مقيد نكنم حتي اگر فاحشه اي خيابان گرد و هر جايي شود. پ.ن:چند روز پيش يكي از بچه ها گفت:با خانمم تصميم گرفتيم بچه دار شيم!ميخواستم بگم خيلي ...خيلي مهم زماني كه قراره كسي لقب پدر يا مادر رو بهمون بده لياقت اين كلمه رو داشته باشيم و در شرايطي باشيم كه هرگز فرزندانمون حسرت هاي ما رو تجربه نكنن .اين بزرگترين اصل زندگي هر كسيه كه همچين تصميمي ميخواد بگيره. پ.ن:يكي از دوستام دم غروب اومد كليد خونه رو ازم گرفت و رفت حدود ساعت دوازده بود كه زنگ زد و با يه صداي عصبي گفت:زود بيا خونه كارت دارم .وارد خونه كه شدم كلافه و عصبي گفت:نكبت نه ماهه تنهايي زندگي مي كني افتادي رو هروئين كشيدن؟چشام از حدقه زد بيرون گفتم :هروئين؟ يه نايلون نشونم دادو گفت:اين چيه؟نمي دونستم بخندم يا...يه خورده خاك كربلا تو كمدم بود كه اين پيداش كرده بود گفتم:واي الاغ جون تو هنوز فرق بين خاكو هروئينو نمي فهمي؟اين خاك كربلاست.باز گفت:خاك كربلا؟من ريختمش رو زرورق راه مي رفت.و اين ديگه شده بود سوژه كه تا نيمه شب روش بخندم.شنيده بودم خاك كربلا رو ميخورن ولي خدا وكيل كشيدنشو ديگه نفهميده بودم. پ.ن:پسر رئيس دانشگاهمون تلفني گفت:پايه اي بريم سفر؟گفتم :بي خيال بابا اين روزها بدجوري موندم.باز گفت:ميخوام برم تهرانا...گفتم اي نامرد تو هم ما رو شناختي ها به بابات بگو يه تخفيفي بده اونموقع پايتم اساسي. شايد به خاطر اينكه اين روزها مهمترين سوال زندگيم اينه كه تا پانزده روز ديگه بايد شهريه رو چي كار كنم. پ.ن:استاد يه نيم ساعتي بود كه يه ريز و بدون مكث داشت اصول فيلمبرداري رو درس مي داد و من هر چي دقت مي كردم كمتر مي فهميدم كه يهو هراسون پريدم تو حرفشو گفتم:اقا پريا...استاد متعجب گفت:چي؟گفتم: اقا از تو جيبتون صداي پرياي شاملو مي ياد .استاد كنجكاو جيبشو گشت و ديد گوشيش قاطي كرده و داره پريا رو با صداي شاملو پخش ميكنه لبخندي زدو گفت:چيزي هم فهميدي از درس ؟گفتم:نه به خدا.پرسيد سخته؟گفتم :باور كن اقا اگه فيزيك يا شيمي درس مي دادي راحت تر مي فهميدم.خندش گرفت گوشيشو داد دستمو گفت:بچه ها تا اين داره پريا رو پلوتوث ميكنه يه استراحتي بكنين از اول توضيح مي دم.خدا پدر پريا رو بيامرزه ...ادم خوبي بود. پ.ن:ديروز با مجيد مجيدي كلاس داشتم .هرچند كه هر اثر مجيدي مي تونه در سينماي ما شبيه يه اتفاق باشه اما بدون شك براي امثال من كه نوجوني مون رو با كنتراست شديد شيريني و تلخي بچه هاي اسمان گذرونديم بدون شك بچه هاي اسمانش مي تونه نمادي بارز از كلمات شرافت و عزت و انسانيت باشه.مجيدي براي اون هايي كه دنبال اصول و تكنيك و علم روز دنياي سينما مي گشتن حرف زيادي براي گفتن نداشت اما براي امثال من كه هميشه تجربه براشون بزرگترين استاد زندگيشون بوده يه مكاشفه جذاب و بزرگ بود. پ.ن:قالب قبلي وبلاگم رو گيتا خانم بهم هديه داده بود و چون خراب شده بود مجبور شدم عوضش كنم.خيلي وقته از گيتا خبري ندارم و چون متاسفانه شمارشم تو گوشيم پاك شده از همينجا به خاطر قالبي كه بهم هديه داده بود بازم ازش تشكر مي كنم.سپاس گيتا جان. پ.ن:و...اين چند ماهه اخير بدجوري راه افتادم دنبال خودم ببينم كجاي زندگي وايسادم و هر چي بيشتر مي گردم كمتر پيدا مي كنم و شايد تازه فهميده ام ما بين دانايي و دانستن تا باور كردن فرسنگ ها فاصله است. پ.ن:چند شب پيش در كمال تعجب تو حياط خونمون يه پرنده تيترون دريايي گرفتم .وقتي نصف شب زدم از خونه بيرونو رهاش كردم با تمام وجودم حسرت خودم كه اي كاش يك روز كسي مرا از قيد و بند حصار هاي اطرافم ازاد كند. پ.ن:ببخشيد اين روزها خيلي سرم شلوغه .ممكنه دير به دير به روز كنم ولي هر وقت فرصت كنم حتما سر خواهم زد.چون...دوستتون دارم. اگر اين داغ جگر سوز كه بر دوش من است بر كوه نهي كوه به فرياد ايد نصفه شبي از بي خوابي زدم از خونه بيرون نزديكاي ترمينال از يه دكه چند نخ سيگار گرفتم كه يهو يه پيرمرد با يه كيف دستي كه به نظر مي اومد تازه از سفر برگشته گفت:كجا ميري جوون؟نگاهي گذرا بهش انداختمو گفتم :بيا بالا پدرجان مي رسونمت.سوار شد بي هيچ حرفي ...نيمه هاي راه يهو گفت:اين موقع شب كار ميكني؟گفتم:نه پدر جان؟باز پرسيد :فضوليه پس چي كار مي كني اين موقع شب تو خيابون...لبخندي زدمو گفتم:شبا بد خوابم و دير خوابم مي بره هر از گاهي از بي خوابي مي زنم بيرون...گفت:حتما بيكاري اگه گرفتار باشي زود خوابت مي بره...شايد حق با پيرمرد بود جواب دادم نه اتفاقا صبح ها زود مي رم سر كار خصوصا اين روزا كه دم عيد خيلي سرمون شلوغ تا دير وقت سر كارم ولي فرقي نميكنه خسته باشم يا نه در هر صورتش بي خوابم ! با اينكه خيلي هر از گاهي از بي خوابي اذيت مي شم ولي اونقدر توي روزمرگي هام مجبورم اشفتگي هاي كار كردن توي بازارو تحمل كنم كه سكوت و خلوت شب برام بهتر از يه خواب راحته...؟مكثي كردو ادامه داد سر حرفو باز كردم تا يه چيزي بهت بگم حس مي كنم اگه نگم به خودم مديونم! كنجكاو توي ايينه خيره شدم به چهرش كه ارامش خاصي توش موج مي زد ...؟گفت:وقتي سوار شدم سيگارتو روشن كردي و تو سكوت خيره شده بودي به جاده ناخوداگاه آه كشيدي ...؟ميخواستم بگم من توي اين شصت سال عمرم تا حالا اهي به اين سنگيني نكشيدم مواظب باش جوون اين اه دودمانتو به باد مي ده...متعجب پرسيدم آه؟من...؟گفت:يعني متوجه نشدي؟گفتم:نه والله ...يعني تا حالا يادم نمي ياد اه كشيده باشم...كلا چيزي خاصي تو دنيا پيدا نكردم كه واسه بدست نياوردنش ارزش داشته باشه اه بكشم...داشتم چند لحظه پيشو مرور مي كردم و هر چي ميگشتم كمتر اون لحظه رو پيدا مي كردم كه پيرمرد باز پرسيد:تو چي گير كردي؟گفتم :تو چي؟؟؟ فكر كنم تو خودم ...گفت:كجاي خودت؟با خنده گفتم :شما بگو كجاي خودم گير نكردم؟خندش گرفت گفت:همون كه خودت ميگي رو بگو...گفتم :هميشه انتخاب هام قيمتشون بيشتر از توانم بوده ...توي قيمت انتخاب هام فكر كنم موندم ....گفت :توان پرداختن قيمت هيچكدومو نداشتي...؟گفتم:بعضي هاشو اره بعضي هاشو نه...زياد مهم نيست بتونم يا نه مهم اينه كه انتخاب هام درست باشه اگه درست باشه ديگه قيمتشون و سختي راه برام مهم نيست...گفت :درستند؟گفتم :توي انتخاب هام حتي يه لحظه هم شك نمي كنم فقط توي راه حل ها به بن بست مي خورم ...لبخندي زدو گفت :منو همين بغل پياده كن...پياده كه شد از پنجره ماشين گفت:راستي مهمه بهشون برسي ؟گفتم:هر انتخابم يه حقه برام و حق گرفتنيه...لبخندي زدو گفت:پس كم فروشي نكن حالا تهش هر چي شد مهم نيست ...لبخندي زدمو گفتم:راستي من هر چي فكر كردم يادم نيومد آه كشيدم واقعا يادم نيومد ولي شك ندارم هيچ چيزي پيدا نكردم كه ارزش اه كشيدن داشته باشه.... احتمالا اين گفتگو يه اغاز بود براي اين نوشته تا شايد بتوانم بعضي چيز ها را بگويم ...بگويم مثلا دو شب پيش بعد از يكماه ترديد تازه دانستم چرا در يكي از راه ها شك كرده بودم و چرا توكلش را نمي كردم ...احساس مي كنم مدت هاست ديگر فرصت اشتباه كردن را ندارم ...مي دانم هر اشتباه در اين روزها مي تواند بن بست هايم را سنگين تر كند و غير قابل نفوذ تر كند و با اينكه هر لحظه اماده اشتباه هستم اما مي دانم هر اشتباه فرسنگ ها مرا از انتخاب هايم دور مي كند انتخاب هايي كه هر گز نتوانستم و نمي توانم برايشان پاياني متصور شوم...گهگاه حس مي كنم انتخاب هايم هر گز در اين دنيا نبوده اند و من به زور مي خواهم زمينيشان كنم ...امروز مادرم گفت:هفت سينم كامل نيست بقيشو برام بخر ...بعد از مدت ها شاید بعد ازمرگ پدر می خواهد در خانه جدیدیش هفت سین بیندازد....دلم ميخواست بش ميگفتم مادر من پسرت خودش يه پا هفت سينه خبر نداري...سر درد ...سرگيجه...سرگرداني...سيگار ...سرما...سرفه هاي...و سر به سر گذاشتن با جهاني كه هر گز خودم را در ان پيدا نمي كنم ...چند روز و يا چندين روز است كه احساس مي كنم غرييبه اي درمن وجود دارد ...غريبه اي نا اشنا كه براي كمك نيامده امده تا همه چيزم را بر باد دهد....نمي دانم چرا اينقدر دير غريبه را يافته ام در حالي كه يقين دارم از بدو تولد در وجودم بوده...غريبه اي زاييده ترس و ترديد ....چقدر اشناست اين غريبه و چقدر جبارانه بر من مي تازد ....احساس مي كنم در همه لحظاتم حضور داشته و براي كشتنش راهي جز بازگشت به تولدم ندارم ...به تولدي ديگر ...به رشدي ديگر ...بلوغي ديگر در زادگاهي ديگر ....نمي دانم در اين اشفته بازاري به نام جهان كه هر لحظه بايد اماده انهدام زندگيمان باشيم چرا مردمان مي گويند انسان با اميد زنده هست...گهگاه به خودم كه باز ميگردم اميد را نمي يابم و ميگردم و شايد بدانم چه چيزي مرا به بودنم جبر كرده و ...و....و...فكر مي كنم انسان به جاي اميد با احساسش زنده هست ...مردماني كه به اميدشان زنده اند به همان سادگي كه اميدوار مي شوند در يك لحظه نا اميد ميشوند و به سادگي رگ و پي خودشان را بر باد مي دهند...بايد بتوانيم جبر بودني كه نه دنيا و نه خدا بر ما تحميل كرده بلكه خودمان تحميل كرده ايم را تنها و تنها در احساسمان بيابيم...احساسي به ظاهر خنده دار در نظر همگان اما با شكوه كه در هر لحظه در ما نعره مي كشد اهاي ...مردم ...من دلواپس شادماني هايتان هستم....اين جمله را فكر مي كنم به اندازه همه نفس هايم در زندگي ام تكرار كرده ام ...مي دانم ...مي دانم روياي پوچ و باشكوهيست...اما اين جمله نه در كلمه و نه در كاغد بلكه در عمل مي تواند بهشت را در مقابل اين جهان برايمان جهنمي سوزان كند.... اين چند روزه شلوغي شهر و ازدحام مردمي كه احساس مي كردم بيشتر به رسم عرف و سنت به بازار ها حمله ور شده اند نه به رسم دلخوشي انقدر كلافه ام كرده بود كه اروز مي كردم اي كاش مي توانستم اين چند روزه را در شهر نباشم ...شايد گهگاه نياز باشد فرار كنيم اما مي دانم فرار از اينان فايده اي ندارد بايد از خود فرار كرد ؟از خودي كه در هر كداممان غريبه هايي هستند كه ما را به ناكجااباد بیگانگیجان با يكديگر كشانده ...فكر مي كنم فرصت اندك است وهر كدام بايد خيلي زودتر از فاجعه هايي گرانتر از اين روزها غريبه ها را به كشتارگاه محبت بكشانيم ...اين روزهاي اخر سال بدجوري ساكت شده بودم ...كرخت و بي حوصله...نه كتابي خواندم نه چيزي نوشتم حتي نمي دانستم مي توانم اين چند خط پراكنده را هم بنويسم يا نه...بعضي وقت ها بيش از انچه كه تصورش را مي كردم جبر به سكوت مي شوم چه بخواهم چه نخواهم...؟سكوتي زاييده سرگرداني هايم ميان جهل و دانايي هايم .... فرصت اندك است و ذهن من اشفته و نمي دانم توانستم حرفم را بگويم يا نه و حتي نمي دانم چگونه اين نوشته اخر سالي را جمع كنم اما مي دانم بايد بار ديگر متولد شويم اما نه اين بار به جبر جهان ...اين بار به دست خودمان ...و نه نا اگاهانه به مانند پيش كه هميشه نقطه ضعف هايمان جهانمان را به پليدي كشاند اين بار متولد شويم نه به رسم سنت و نه به رسم ارثيه هايمان بلكه به رسم چندين سال اكتساب هايمان و اين بار تمام وجودمان را بگذرايم و در كنار هم با اتكا به توانايي هايمان جهانمان را دوباره بسازيم.... هميشه ازتاريخ ...روز ...ماه...سال ...ثانيه ها وخصوصا لحظه تحويل سال ترسي غريب دارم انچنان كه هر از گاهي نمي دانم در چه سال هستم اما چه بدانم چه ندانم...و چه بتوانم و چه در جهان اطرافم نقطه اي كوچك باشم يا نه قول مي دهم دلواپس شادماني هايتان باشم... نوروز مبارك و اميدوارم هر روزتان نوروز باشد كه نوروز همان روزيست كه دلتان خوش است نه فردا و نه فرداهاي ديگر...براتون ارامش و موفقيت و خوشبختي رو در لحظه لحظه زندگيتون ارزو مي كنم.... راستي من گذر فصل ها را به زمان نه كه به دلها مي شناسم پس اگر نوشته ام بهاري نبود بر من ببخشاييد.... سر بر خاک این بزرگ به یاد ماندنی ...این بزرگ تکرار نشدنی و شاید در تمام لحظات به این فکر می کردم که چقدر دیر رسیدم...چقدر ....؟ کافه نادری پاتق مردی که با اعجاز قلمش اجازه بی اجازه به هزاره هایی از ذهنمان که هرگز سفر نکرده بودیم راه به بی راهه های نا عادلانه جامعه اش می گشود...صادق هدایت... حسینیه ارشاد ...جایی که مسلمانی در انجا در جستجوی نا کجا اباد ها سیر می کرد ...جایی که شریعتی با تمام توانش سعی می کرد از دل کوچه های گم و گیج دینی تحریف شده و به بی راهه رفته روزنه هایی از دینی متجدد و نوین را به نسلی تشنه و سرگردان و یاغی معرفی کند...ای کاش می بودی و می دیدی نسل ما چقدر تشنه تر و سرگردان تر از نسل تو اند دکتر علی شریعتی... و طبق معمول مطب دکترهایی که سال هاست برای درد امثال من راه حل های مجازی می سازند تا من بدانم غیر ممکن ها اطراف من نیستند بلکه خود منم ... هم نفس...همراه ...هم پا ...و در کنار عزیزترین و ناب ترین و بهترین نعمتی که خدا می تونه در زندگی هر کسی بهش هدیه بده... سپاس می گویم تو را دادار بی همتا به انچه که دادی و به انچه که ندادی...که داده ها را لطفیست و ندا ده ها را بی شک ازمونی سخت و سنگین و حسرت بار... چند روز را بودم اما نمی دانستم ایا واقعا هستم یا در رویایی باورنکردنی هستم... زن عشق می کارد و کینه درو میکند... دیهاش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.... برای ازدواجش در هر سنی ولی اجازه لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی.... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی... او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی... او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.... او بیخوابی می-کشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی... او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر... و هر روز او متولد میشود: عاشق میشود و مادر میشود؛ پیر میشود و میمیرد.... و قرنهاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد.... و این، رنج است... دکتر علی شریعتی پ.ن:ای کاش شریعتی با همه ادعایی که در تفکر و منطق داشت توی این نوشته به جای کلمه کینه یه کلمه دیگری رو به کار می برد ؟نمی دونم چرا وقتی نوشته رو خوندم هر چی کردم نتونستم با واژه کینه کنار بیام ...شاید من دارم اشتباه می کنم و شایدم چون مدت هاست با بعضی از نوشته های شریعتی خط رو خط شدم ولی شاید هم احساس من در نابه جا بودن این کلمه در این نوشته درست باشه!!! پ.ن:این پی نوشت بیست و دو ساعت بعد به خاطر کامنت اقا مسعود گل و صدف عزیز اضاف شده و شاید بهتر بود دیشب این ها را می نوشتم...! اقا مسعود عزیز باید بگم که بعضی از ابهامات رو شریعتی که چه عرض کنم بزرگتر از شریعتی هم اگر در تاریخ ظهور کند نمی تواند دلیلی برایشان بیاورد و شریعتی هم مثل بقیه بیشتر از انکه علاقه داشت دین را اثبات کند بیشتر سعی داشت از حس انقلابی و شورشی دین برای هدفی دیگر استفاده کند حالا اینکه هدف مثبت بود یا منفی را من کاری ندارم اما طبق معمول دین چیزی بیشتر از دستاویزی برای پیشبرد هدف بعضی ها نبود و شریعتی هم از این قائله مستثنی نبود... و صدف عزیز بدون شک این نوشته به زمان مادران ما میخورد و نه زنان الان جامعه من ...چیزی در حدود دهه چهل و پنجاه ... و گفتم کلمه کینه نا به جاست چون من نتوانستم در نسل مادرانم زنی را بیابم که از پس این همه عشقی که کاشته اند کینه درو کنند نمی توانم بگویم نبوده و حتما هم بوده...اما دیده ام مادرانم را که از پس عشقی که کاشته اند رنج درو کرده اند ...درد درو کرده اند ...شکوه و عظمت و بزرگی درو کرده اند نه کینه ! اما گفتم این نوشته به الان نمی خورد چون زنان حال جامعه من دیگر در پس عشقی که می کارند تنها به درو کردن درد و رنج قانع نیستند انان دوست دارند و در تلاشند از پس همه عشق ها و دردها و رنج هایی که نثار می کنند حقشان را درو کنند ...به امید روزی که بتوانند و مردان هم بگذارند... اینگونه ام: فرهاد واره ای که تیشه خود را گم کرده است... نصرت رحمانی به خاطر گم شدن زيبنده ترين جواهر زندگيمان صداقت...!به خاطر ماهي كه هر گاه به مرز پايان مي رسد ده ماه اينده سال را بدون انكه بدانيم به دنبال گمشده اي مي گرديم...!به خاطر ابهامات واضح تاريخي اعتقاداتمان...!به خاطر سفسطه هايي كه هرگز نتوانست ذهنمان را راضي كند...!به خاطر باورهاي كج و كوله ريشه دوانده در وجودمان...!به خاطر چرا هاي بي جوابمان ...!به خاطر جواب هاي به بي راهه رفته كنكاش هاي ذهنمان...!به خاطر دروغ هايي كه ستون هاي باورهايمان را به جاي محكم كردن به تزتزل و اشفتگي كشانده...!به خاطر باورهايي كه هميشه به خاطر ترس از سنگ شدن جسارت نكرديم نگاهي از سر منطق به انان بياندازيم...!به خاطر گم شدن واقعيت در كوچه هاي گم و گيج تابوهايي ساخته شده از باورهاي زر و زور و تزوير...!به خاطر همه انان كه فكر ميكنند فرسنگ هاااااااااااااااااااا با خدا فاصله دارم ...!به خاطر همه شكم گنده هايي كه براي بيشتر كردن چربي هاي شكمشان منطق و شعور و اعتقادمان را به بازي گرفته اند...و به خاطر خودم كه نمي دانم در اين نوشته از كدامين روزنه بايد وارد شوم و ايا راه خروجي به باورهايي كه بايد به انان عمل كنم مي يايم يا نه...؟؟؟به خاطر ترديد هاي فاحشه واري كه هرگز جوابي از سر شعورمان برايشان ندادند.؟؟؟ چند روز است از خود مي پرسم اگر در نهروان بودم در كدام سو قرار مي گرفتم؟ اگر در جمل بودم چه؟.اگر در كربلا بودم ايا اب بر حسين مي بستم و بر زينبيان تازيانه بر مي كشيدم يا به ياري اشان مي شتافتم؟اگر به جاي هربن يزيد رياحي بودم چه ميكردم؟ كدام سو...؟كدام طرف...؟كدام جهت...؟كدام حقيقت...؟ اگر همچنان به كيش پدرانم باشم حتما در كنار حسين و علي مي چنگيدم و حتما در كنار زينب نعره مي كشيدم اما من به كيش باورهاي ظاهرين نياكانم نيستم مرا چه به اين دروغ ها كه به خود بگويم؟ پس با خويشتن خويش صادق مي شوم!!! اگر در نهروان بودم وقتي پيشاني هاي سياه مردان لشكر مقابل علي را مي ديدم هر گز با علي نمي ماندم ؟اگر محاسن سپيد و بلند مردان خوارج را مي ديدم هرگز با علي نمي ماندم؟ اگر سپيده دمان كه براي جنگ با نهروانيان نماز مي گذاردم صداي صوت قرانشان را مي شنيدم بدون شك نيمه كاره سجده ام را رها كرده و در مقابل علي شمشير مي كشيدم؟ اگر در جمل بودم هرگز زني را كه صراحتا خدايم از او به نام ام المومنين ياد كرده رها نمي كردم تا به علي ياري برسانم ؟اگر ياران صديق مادرم عايشه را مي ديدم كه همان مرداني هستند كه اگر نبودند دين محمد به كسري و قيصريه نمي رسيد هرگز بزررررررررررگ بانويي چون عايشه را رها نمي كردم؟اگر در كربلا به جاي هربن يزيد رياحي مي بودم هرگز امير المومنين يزيد را رها نمي كردم و به جانب حسين نمي شتافتم!به من چه كه پسر عليست يا بر پاهاي فرستاده خدا نماز كودكي به جا اورده هر كه ميخواهد باشد ،باشد ؟هم اكنون در مقابل جانشين اخرين فرستاده خدا اميرالمومنين يزيد ايستاده پس هرگز نمي تواند بر حق باشد؟اگر بودم هرگز زن و فرزند و ناموسم را رها نكرده و به جانب حسين نمي شتافتم ؟باور كنيد اگر بودم غير از اين نمي كردم؟؟؟ چگونه به دروغ بگويم در كنار علي مي ماندم در نهروان در حالي كه هرگز پشت نهروانيان را خالي نكرده ام؟چگونه بگويم در جمل در كنار علي مي ماندم در حالي كه هرگز بت پرستي را رها نكرده ام؟چگونه بگويم در كربلا به ياري حسين مي شتافتم در حالي كه زر و زور يزيديان را مدت هاست انتخاب كرده ام و در مقابلش سر خم كرده ام؟چگونه بگويم با زينب نعره مي كشيدم در حالي كه من از طايفه زينبيان نيستم و هرگز درد زنداني شدنشان را درك نكرده ام و در حالي كه زينب از طايفه دامداران بود از قبيله چوپانان و گله داران حال انكه من سال هاست زمين را با چنگ و دندان چسبيده ام؟ و چگونه ما بين ترديد سر سام اور هربن يزيد رياحي بگويم اگر جاي او بودم من هم به ياري حسين مي شتافتم حال انكه هميشه نشان داده ام جان و مال و ناموسم برايم مهمتر از حسينيان بوده؟؟؟ باور كنيد بيراهه نمي گويم كه اگر علي حق بود چرا با بهترين و وفادارترين مردان محمد جنگيد؟اگر علي بر حق بود چرا كلام خدايش را ناديده گرفت و بر مادرمان عايشه كه خدايمان او را ام المومنين مي نامد مي جنگد؟اگرحسين از همه چيز با خبر بود و اگر جانشين بر حق محمد بود و اگر از اينده با خبر بود چرا با زنان و فرزندانش به كوفه مي رود تا در كربلا گرفتار شود؟مگر حسين نمي داند كه خبري از خلافت نيست.؟مگر حسين نمي داند كه در كربلا كشته مي شود و بهترين هايش به ظلت به اسارت مي روند ؟پس يا حسين چيزي نمي داند و بر حق نيست و يا تنها و تنها براي خلافت با اهل و عيال خويش مي ايد؟ گهگاه بايد ذهنمان را از انچه كه گفته اند ...انچه كه شنيده ايم ...انچه كه باور نام دارد...انچه كه به نام حقيقت به خوردمان داده اند خالي كنيم تا شايد به نزديكي هاي مرز واقعيت هاي شعور و اعتقاد خود برسيم !پس قدمي از سر ترديد و شك تا مرزهاي يقين بر مي دارم و بار ديگر به ميدان واژه تا عمل مي ايم تا بدانم چرادر مقابل علي و فرزندانش مي ايستم؟ به نهروان پا ميگذارم به جايي كه علي شمشير بر بهترين قاريان تاريخ ميكشد ،بر مرداني از جان گذشته با ريش هاي بلند و پيشاني داغ شده نشان از جاي مهر و سجاده و من در كنار انان مي ايستم چون سال هاست در كنار تزوير ايستاده ام و نمي دانم كه علي شمشير بر تزويرمان كشيده!!! و در كنار عايشه مي ايستم چون خدايم از او به نام مادر مومنين ياد كرده و چون از ياد برده ام كه انجا كه علي قدم ميگذارد كلام خدا جز مركب و پوستين هاي كهنه اعراب چيز ديگري نيست و و نمي دانم كه علي بر جهل مان شمشير ميكشد و بر بت پرستيمان كه همانا ما گواهي بارزيم از صحابيوني كه گوساله سامري ساخته اند و نه بر مادرمان عايشه كه دلقكي نيست در دست ما براي بدست اوردن دوباره قدرت؟؟؟ و در كربلا بر دانايي حسين بر سرنوشتش شك مي كنم چون با زن و فرزند امده و چرا هيچكس انگاه كه با يزيديان در مقابلش شمشير زدم بر ما نگفت كه وقتي حسين با زن و فرزند مي ايد نشان از ان نيست كه بر سرنوشت خود اگاه نيست كه نشان از تمام كردن حجتش با خلق است كه به من و همه ما بگويد:اي كساني كه به من نمي پيونديد كه ترس كشته شدن زن و فرزندانتان را داريد اگاه باشيد كه من با عزيزترين هايم امده ام ! اي كساني كه به من نمي پيونديد چون ترس كشته شدن زن و فرزندانتان را بدست اميرالمومنين يزيدتان داريد و به يغما رفتن دار و ندارتان را ...من با همه انان مي ايم كه بگويم من از همه چيزم مي گذرم و هر دردي را براي خود و خاندانم مي خواهم تا با شما اتمام حجت كنم كه من از همه چيزم گذشتم و شما در راه اعتقاداتتان از هيچ نميگذريد و يادتان مي رود براي بازماندگانتان مي مانيد اما براي انان جز ذلت و حقارت به جا نميگذاريد ؟؟؟ و هربن يزيد رياحي كه در ميان يكي از بزرگترين ترديد هاي تاريخ بشر به سوي حسين مي رود و من هميشه حيرانم كه چگونه مي تواند حق را بر باطل در ان فضاي مسموم و كشنده به راستي بشناسد كه هر مي داند و هر درك مي كند و هر دانايش را به رخ نادانان زمان خود مي كشد و با خود صادق مي شود و براي تشخيص حق از باطل گذري بر مدرسه تجربه هاي زندگيش مي كند و در مي يابد كه بايد به سوي كسي رفت كه از او در پيروزيش كمترين سود مادي و دنيويي مي رسد پس به سوي حسين مي رود و دست از لذت هاي دنيا بر مي كشد در مقابل يزيد مي ايستد چون مي داند باطل كسيست كه تنها براي اين جهانش سود دارد....؟ پس راست مي گويمو از دروغ گريزان مي شوم كه مي دانم تاريخ با من فاصله اي به اندازه اعتقادات و حرف هاي دروغين نياكانم بيش ندارد پس چرا بگويم اگر من در زمان علي مي بودم با علي مي ماندم حال انكه هرگز تزوير و جهل زمان خود را نشناخته ام كه اگر شنا خته ام در كنارش بوده ام و نه در مقابلش؟و چگونه بگويم با حسين مي مانم و مانند اهالي كوفه نمي بودم حال انكه هميشه مصالح شخصي و زر و زور در زندگيمان بيش از اعتقاداتمان ارج و قرب دارد و هميشه از ان پيشي گرفته ...؟ و چگونه بگويم با زينب هم نوا مي شوم در حالي كه هميشه فرياد جاودانه اش كه در بارگاه يزيد بر سر منو جهلم كه هميشه بر مظلوميتش گريسته ايم را همچو پتكي بر سر خود احساس مي كنم كه ندا در داد هيچ چيز جز زيبايي نديدم !!! و من به اعماق جمله زينب سفر مي كنم و در مي يابم كه او مظلوم نيست كه مظلوم كسيست كه شمشير نمي كشيد و در مقابل ظلم حقارت خود را مي شمارد و زبان به سخن گفتن از راستي نميگشايد كه هيچكدام از اين خصيصه هاي مظلوم را در علي و فرزندانش نمي بينمو و نمي شناسم....!بي شك ما بيش از علي و فرزندانش شايسته عزاداري هستيم تنها گويي روضه خوان لايقي نداريم!!! پ.ن:همانطور كه گفتم در اين نوشته ندانستم از كدام روزنه وارد شدم و ندانستم ايا راه خروج را يافتم يا نه؟ پ.ن:مثال اين نوشته را خود كردم تا به غرور به بيراهه رفته جهان اطرافم بر نخورد حال انكه چقدر اهل كوفه هستم يا نه را نمي دانم اما همين قدر مي دانم به همان سادگي كه نياكانم گفتند اهل كوفه نيستم را من نمي توانم بر زبان جاري كنم!!! پ.ن:امشب تموم شهرو زير پا گذاشتم و شايد تمام خيابان ها و كوچه ها را به دنبال جايي كه...كه...كه...؟اي كاش بعضي وقتا يه جايي رو پيدا مي كرديم كه مي تونستيم از خودمون بزنيم بيرون!!! به خاطر سالروز مرگ بزرگ بانوي تكرار نشدنيه شعر ايران زمين ...بانويي كه در هر شعرش درد و رنجي بي مرحم و بي پايان از يك توده از مردم جهان شكل گرفته و او چه ظريف و چه ريز و چه بي همتا حس هاي ناشناخته و نا پيدا و گريز از توصيف را در شعر هايش به تصوير مي كشيد گويي او مجموعه اي از همه رنج هاي جهان و پيامدار راستين دردهاي همه مردم جهان بود...! در آنجا ، بر فراز قلهء كوه پ.ن:و همچنان هر کس می تواند در مورد اپلود صدا برای گذاشتن در وبلاگ راهنمایی کند...گویی این پی نوشت حالا حالا باید در این صفحه حک شود!!! از خواب كه بلند ميشي هنوز مزه اون روغني كه به تجويز دكتر خوردي و مزه دهنتو كرده شبيه زهر مار مثل خوره داره تو تمام وجودت بازي ميكنه ته دلت داره ضعف ميره ولي چيزي نخوردن هم ادامه همون پروسه روغن بد طعم ديشبه براي ازمايش امروز وتو هي داري به خودت و ذهنت زور مي ياري كه نه بابا خبري نيست امروز روز خوبيه در حالي كه هنوز شروع نشده مي دوني تمام طول روز چه خبره ؟؟؟ طبق معمول موقع انتخاب واحده و باز بايد گورتو كم كني بري دنبال وام دانشجويي و در تمام لحظاتي كه چشمت به جاده دوخته شده داري به اين فكر مي كني كه جدي جدي چرا داري درس مي خوني در حالي كه شهريه ها اجازه نمي دن نفس بخوري يا جدا جيب اقايون مگه چقد گشاده كه هيچوقت پر نمي شه !!!جاده هنوز به خاطر بارون نصفه و نيمه شب قبل نمناك و لغزون ولي اصلا حوصله نداري پاتويه خورده رو گاز ماشين بكشي بالا و هر چي فكر ميكني نمي توني بفهمي جريان لغزيدن زياد از حد پات روي پدال گاز توي اين چند وقته اخير چيه؟دستي ماشينو كه ميكشي با يه صف سرسام اور از دانشجوهاي متقاضي وام روبه رو ميشي و طبق معمول ترماي پيش امضاي ضامنو جعل ميكني و بر گه رو مي فرستي تو تا پنج ساعت بعد اسمتو بخونن و بگن حالا گمشو برو انتخاب واحد كن ببينم به كجا ميخواي برسي ؟دربه در مي زني تا شايد تو دانشگاه بتوني استاد ورزشو پيدا كني و شايد بتوني مخشو بزني بش حالي كني رو به قبله اي واگه باش واحد بگيري حاضره زير سيبيلي نمرتو بده يا نه !!! پيداش ميكني ولي چه تو گوش خر ياسين بخوني چه بخواي مخ استاد محترم رو بزني اخر سرم كلافه ميشي و بي خيال مي زني به دنده بي عاري و ميگي بدرك ترم ديگه ديگه ميگردم يه استاد ديگه پيدا ميكنم ما كه حالا حالا مهمان اقايون هستيم؟ تا از در دانشگاه ميزني چشمت مي ا فته رو ساعتو مي يبيني سر جمع نيم ساعت وقت داري خودتو برسوني به ازمايشگاه !!!قبلش يه سر مي زني به داروخونه و نسخه دكترو از داروخونه ميگيري و تا چشمت مي افته به لوله ازمايش رعشه درد اتفاق نيفتاده تموم بدنتو پر ميكنه و عرق سردي روي پيشونيت به جريان مي افته ...طبق معمول هميشه؟؟؟ وارد ازمايشگاه ميشي و تا ساعت شش مجبوري بشيني تا نوبتت بشه و هي از استرس به خودخوري بيفتي و هجوم وحشي خاطرات هجده سال پيش تو ذهنت زنده بشه وهي با خودت تكرار كني چرا تنها اينجا نشستي ...چرا؟ بالاخره نوبتت ميشه و دكتر از روي اشنايي شروع ميكنه به خوشمزگي و تو به اين فكر ميكني كه جدا حاليش نيست داره يه لوله سي سانتي رو وسط قفسه سينت توي پيچ در پيچ روده ها بازي ميده و تو از درد دلت ميخواد يه نعره اي بكشي كه سقف اتاق رو سرت خراب بشه ؟ خواهرت ميگفت :هنر ميخوني ؟ از درد زياد در جواب دكتر سكوت ميكني و دكتر باز با بي شعوري تموم مي پرسه كنجكاو شدم ببينم كار من مهمتره يا شما هنرمندا؟؟؟كلافه و به سختي از ترس اينكه لبت باز بشه و به جاي يه جواب اروم يه نعره بكشي ميگي دكتر به نظرت بهتر نيست بعدي كه ازمايش تموم شد با هم صحبت كنيم چون فكر نمي كنم با اين لوله اي كه داره مثل مار وسط جناق سينم پيچ ميخوره جواب درستي بت بدم !!! دكتر ميگه راست ميگي حق با توئه ....با خودت فكر ميكني خدا را شكر كه شعورش رسيد داره چه بلايي سرت مي ياره و چيزي حدود نيم ساعت اون لوله توي بدنت پيچ ميخوره و تو ميله تختو به سختي فشار مي دي طوري كه حس ميكني الانه كه از جا كنده بشه نا خوداگاه ذهنت سرك ميكشه به هجده سال پيش و دلت مي خواد يه بار ديگه پدر بالاي سرت ايستاده باشه و دستاي بزرگشو روي دستات لمس كني و هي با اعتماد به نفس بت بگه :تحمل كن بابا الان تموم ميشه ولي پدر نيست و تو وسط اون درد بي پروا تف ميكني به سرنوشت خودتو زمزمه ميكني پس چرا دستاي همجنستو با چنگ و دندون نچسبيدي بيشعور بي عرضه...؟؟؟ !!! بالاخره اون لوله از بدنت بيرون مي ياد و دكتر بهت ميگه از سر جات بلند شو بدوني كه به پشت سرت نگاه كني ومستقيم برو تو رختكن و لباستو عوض كن تو همينطور كه پيشونيتو از گيجي درد زياد مي مالي ميگي:چون ملحفه زير پام پر از خون و ....؟ و دكتر لبخندي مي زنه و ميگه: از كجا مي دوني؟ و تو بي حوصله جواب ميدي اگه نفهمم چطوري دهنمو سرويس كردي كه ديگه خنده داره؟و دكتر باز با خنده مي پرسه جدا دهنتو سرويس كردم و تو ما بين اون گيجي كه باعث ميشه دكترو دو تا و سه تا و شايدم بيشتر ببيني ميگي جواب سوالت همينه دكتر شما توي يه عمل جراحي اگه موفق باشين يه نفرو تغيير مي دين و هنرمند اگر به خودش ايمان داشته باشه توي يه كار هنري جهان انديشه ها رو تغيير مي ده ؟ دكتر طوري كه بش بر خورده ميگه ما سلامتي رو به يه نفر مي ديم ولي تو مطمئني انديشه ها رو مثبت تغيير مي دي ؟ و تو از اينكه سر بحثو باز كردي اونم توي اون فشاري كه هنوز روي ذهنت داره بازي ميكنه بي حوصله تر از پيش ميگي هر دو نسبيه دكتر و هر جفتمون فقط تلاشمون ميكنيم و همونطور كه ممكنه يكي زير دست شما بميره ممكنه انديشه يه خيل بزرگ ادم ها هم زير دست ما ؟ولي همونطور كه گفتم بستگي داره ايمانت به خودت چقدر باشه و براي فرار از ادامه بحثي كه توي اون گيجي اصلا مغزت نمي تونه جوابگو باشه يه راست مي ري تو رختكن لباستو عوض ميكني و توي دستشويي يه اب مي زني به صورتت تا شايد گرماي تنت توي اين سرماي زمستون كمتر بشه از در اتاق كه ميخواي بياي بيرون يه لحظه به دكتر ميگي :راستي دكتر نمي دونم چرا سوالتون منو ياد يه سوال دوران بچگيم انداخت كه ازش متنفر بودم همون كه ازمون مي پرسيدن مامانو بيشتر دوست داري يا بابارو ؟؟؟؟اهههههه دكتر خيلي سوال مسخره اي بود موافقين ؟نمي دونم چرا من هميشه فكر ميكردم هر دوشون سر جاي خودشون قابل احترامن پس چرا همچين سوال عجيب و غريبي مي پرسن؟؟؟ و به چهره دكتر كه نگاه ميكني حس ميكني داره به خودش ميگه من اگه ادم بودم از تو همچين سوالي نمي پرسيدم ؟ و تو داري با خودت فكر ميكني اگه دكتر مي دونست اين روزها جنون پيله كردن به عالمو ادم پيدا كردي حتما خوشمزگيشو تو گلوش جا مي ذاشت؟؟؟ از در ازمايشگاه كه مي ياي بيرون همرات زنگ ميخوره از پشت خط مدير اجرايي جشنواره ماه ميگه چرا جواب نمي دي پاشو بيا نمايشگاه بات كار دارم ؟اونقدر گيج هستي كه بدون توجه به چيزي يه ماشين دربست ميگيري تا در نمايشگاه تو ماشين مادرت زنگ ميزنه و ميپرسه خوبي؟...خوبم !!! و قطع ميكني تا يه وقت واژه هاي ذهنت طغيان نكنند و به جاي كلمه خوبم در نياي بگي نه مادر من خوب نيستم ...شبيه يه فاجعه ام ؟جدا پشيمون نيستي از اينكه منو هل دادي تو اين دنياي كثافت ؟ جدا خسته نشدي از اينكه مجبوري منو تحمل كني؟پشيمون نشدي از اينكه يكي رو اوردي كه كلمه درد مثل يه اختاپوس افتاده به جونشو داره روح و جسمشو با خودش به هر طرف كه دلش ميخواد ميكشونه؟؟؟ توي كلمات بلغور نشده ذهنت داري غوطه ور ميشي كه يهو خواهرت زنگ ميزنه به نظر مي ياد توي يه مجلس روضه هست و صداي روضه خون رو بهتر از صداي خواهرت مي توني تشخيص بدي ميپرسه تموم شد ؟خوبي؟جواب مي دي :اره...؟ميگه:چي؟چند بار كلمه اره رو تكرار مي كني و هي ميگه چي؟ كلافه جواب مي دي :خواهر من مگه تو سر كار نمي ري؟مگه از سر كار كه بر ميگردي خستت نيست ؟مگه تو بچه نداري كه هي راه مي افتي تو مجلس اين روضه و اون روضه و به دروغ و چرتو پرتاي يه مشت ديوونه گوش مي دي؟؟؟تلفنو قطع ميكني و با خودت ميگي خدا را شكر كه صدامو نمي فهميد وگرنه تا اخر عمر باهام حرف نمي زد !!!! وارد نمايشگاه كه ميشي ميبيني يه مشت بچه جغله كه الف رو سر پهنا مي نويسن دارن تاتر خياباني اجرا مي كنن و هي شعار مرگ بر شاه مي دن!!!!خيره شدي به لوده بازيشون كه به خيال خودشون اسمش تاتر كه يهو يكي از پشت سر ميگه مرديكه مگه قرار نبود نمايشنامتو برسوني وقت بازخوني تموم شده خب اگه اماده نيست بگو تا اسمتو خط بزنم الان يه هفته است بازخونا رو معطل كار تو كردم؟؟؟و تو بي حوصله جواب ميدي اهههههه اين همه راه منو كشوندي واسه همين خب ميگفتي تا از پشت تلفن جوابتو بدم اماده نشده برو هر غلطي دلت ميخواد بكن!!! من يكي كه زندگيم پر خط خطيه تو هم يه خط بكش رو اسمم كي به كيه دنيا كه فعلا زيادي بي صاحابه!!!اين جمله اخرو تو دلت ميگي و هنوز گرفتار جرو بحثي كه يكي از پشت سر بهت ميگه :بفرما تحويل بگير اينم نمايش خيابوني ؟چقدر بهت گفتم بيا يه چند تا اجرا بكن و دو تا شعار بده!!! اينقدر ناز كردي تا رفتم يكي ديگه رو اوردم به يك چهارم نرخي كه واسه تو با مدير نمايشگاه طي كرده بودم؟؟ و تو كه حس ميكني حوصله اين يكي رو ديگه اصلا نداري جواب مي دي؟دو تا چيز مهم هست كه شماها هيچوقت نمي تونين بفهمين اول اينكه با اون نرخي كه گفتي كه هيچ با چند برابرشم نمي توني بعضي ها رو وادار به خودفروشي كني دوم اينكه اولين درسي كه امثال من از تاتر ياد گرفتن اين بود كه صحنه تاتر قداستش اونقدر ها زياد هست كه دروغ به خورد مردم ندي چيزي كه خيلي ها هيچوقت نمي فهمن!!! از در نمايشگاه كه بيرون مي ياي هر چي اينور و اونور و ديد ميزني ماشينو پيدا نميكني و بالاخره متوجه ميشي كه اون ازمايش مزخرف اونقدر بد ذهنتو خط خطي كرده كه ماشينو در ازمايشگاه جا گذاشتي !!! ضعف عجيبي توي بدنت به راه افتاده و پاهات از يك روز گرسنگي بدجوري درد ميكنه ولي بدجوري هوس پياده روي كردي ...شايد يه پياده روي طولاني بتونه فكرتو اروم كنه؟ از ساندويچي روبه رو ازمايشگاه يه ساندويچ ميگيري و لقمه اخر ساندويچو داري تو دهنت دور ميدي كه توهم ناخوداگاه لحظه ازمايش باز رو ذهنت بازي ميكنه و چه تو بخواي چه نخواي خودتو مي رسوني سر جوي اب و هر چي خوردي رو بالا مي ياري يه دستي رو شونه هات ميگه خوبي؟چشماي بي فروغتو بر ميگردوني به طرف صدا و مي بيني پيرمرد دكه دار كنار ساندويچيه در جواب سوالش ميپرسي سيگار داري؟و پيرمرد متعجب ميگه:اره ؟يه نخ سيگارو اتيش ميكني و تكيه مي دي به ماشين و چشم مي دوزي به خيابون و رفت و امد ادم هايي كه دارن دنبال زندگي مي دون و هي با خودت تكرار مي كني چي ميشد يه بار مي تونستيم زندگي رو دنبال خودمون بكشونيم؟؟؟ سرو صداي زياد اطراف و بوق هاي ممتد و بي دليل ماشين هايي كه از رو به روت رد ميشن حس توهم يه زن فاحشه رو بهت مي دن كه سر خيابون وايساده و سيگار به دست منتظره تا يكي بلندش كنه و فقط تو با اون زن فاحشه يه فرق داري اونم اينكه تو رو قرار نيست كسي بلند كنه؟قرار هم نيست كسي بهت تجاوز كنه؟ شايد ...شايد و نه شايد بلكه حتما تو را مدت ها پيش زندگيت بلند كرده و تا مي توانسته به هر شكلي كه ميلش كشيده به تو تجاوز كرده ....چه تجاور احمقانه و وقيحانه اي ؟؟؟ وارد خونه كه ميشي رو به رو ايينه مي ايستي و هر چي سعي ميكني خودتو تو اينه پيدا كني كمتر موفق ميشي و تازه متوجه ميشي چشمات شده شبيه ادم هايي كه روش گردو غبار مرگ ريختن و قيافت شده شبيه مرده هايي كه اگاهانه از گور فرار كردند ولي هنور گردو خاك گور روي تنشون سنگيني مي كنه؟؟؟ تمام طول شب اونقدر كابوس مي بيني كه به نظر مي ياد وسط يه چهار راه نگهت داشتن و از هر طرف كه دلشون مي خواسته هذيون شبانه و روزمرگي هايت را برايت به تصوير كشيده اند و يهو وسط خواب و بيداري يكي بلند ميگه:ديوانه كسي است كه قبل از اينكه زلزله بيايد مي داند چه اتفاقي مي خواهد بيفتد و دانا ان كسي است كه قبل از اينكه اتفاقي بيفتد مي داند راه حل چيست؟؟؟از خواب مي پري در حالي كه رختخوابت خيس عرق ؟؟؟ داري جمله رو تو ذهنت مرور مي كني و تازه ميفهمي ديوانه تو هستي چون هميشه زلزله رو پيش بيني كردي ولي راه مفابله با اونو نه! تنهايي به تمام بدنت چنگ مي ندازه و تو اروم خودتو ميكشي به كنج ديوار و مثل بچه هايي بي پناه كه از هر طرف دارن بهش حمله مي كنن خودتو جمع ميكني تو خودت و ترس زاييده اين همه كابوس وبهم ريختگي تمام وجودتو فرا ميگيره و دوست داري يه تيغ برداري رو پيشونيتو بشكافي تا شايد اون همه موجود ريز و درشت كثيف و متعفن از مغزت بريزن بيرون ؟؟؟ هنوز جرات نكردي از كنار ديوار تكون بخوري كه صداي اذون از پنجره خودشو ميكشه تو اتاق ...همون اذون معروف با صداي موذن زاده كه ريتم اهنگ اذونش مال يكي از اهنگاي و ايراني ها از ترس اينكه صفويه ها اون اهنگم نابود كنن كردنش تو پاچه اذون ...همون اذوني كه هميشه به شوخي به دوستات ميگي :اينقدر اين اذون زيبا هست كه چقدر ميخواد ادم بيشعور باشه كه صداشو بشنوه و بلند نشه نماز بخونه در حالي كه خودت هيچوقت اين كارو نكردي ...اشهد و ان مولانا اميرالمونين عليا حجه الله به اينجا كه مي رسه ناخوداگاه زير لب مثل هميشه زمزمه ميكني :چه اشهدي....؟كو امير مومنين....؟علي در خانه گوشه نشين است...؟ يكساعت بعد با صداي زنگ ساعتي كه اخر شب تنظيمش كردي از خواب مي پري و با خودت ميگي يعني ديروز تموم شد؟...تموم شد؟ چه سوال خنده داري ؟تازه اغاز راهيست پوشيده در هاله ابهام...وارد خيابون ميشي تا باز روحتو درگير ماديات كني...باز پسرك ادامش فروش سر چهار راه روببيني ...كارتون خواب سر كوچه رو ...و...و...و....تشنج اهن وگوشت و اتش وپوست وپولاد واستخون و خون وچوب و ...جهاني خالي از هر خدا و هر عشق و هر نجات دهنده ... به اينجا كه ميرسي سريعا تو اولين پي نوشتت مي نويسي پ.ن:اينم شد داستان... پ.ن:اين دقيقا اولين بار بود كه هرچه كردم نتوانستم در يك نوشته ان گونه كه ميخواستم به هدف نزديك شوم شايد چون بعضي از روزها و بعضي از حس ها و بعضي از لحظات را هر گز نمي توان با كلمات وقيحانه عريان كرد و عرياني بعضي از واقعيات فقط در ذهن تو اتفاق مي افتد...ولي شك ندارم اين اولين بار بود كه در يك نوشته براي عريان كردن كلمات به بن بست خوردم پ.ن:و همچنان هر كس مي تواند در مورد اپلود اهنگ براي پخش روي وبلاگ كمك نمايد؟؟؟ ..................و یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ته كلاس نشسته بودم قرار بود فيلم ببينيم ولي چون برق رفته بود كلاس رو هوا بود وبا بچه ها داشتيم سر به سر هم مي ذاشتيم كه يه لحظه چشمم افتاد رو استاد كه از بي حوصلگي داره رو تابلو به چيزي مي نويسه!!! كلاس خالي از نور...؟من ته كلاس...؟ماژيك قرمز توي دست استاد لغزان و رقصان اما ناتوان...؟ چشماي من كه توي اون بي نوري كلمات رو ناقص و جسته گريخته مي ديد ...؟ با ارتعاش صدايي عصبي و كلافه گفتم:خب اقا بخونش ديگه؟؟؟ استاد متعجب برگشت به طرفم در حالي كه متوجه شد مخاطبش من نيستم بلكه يك كلاس خالي از هر صداست و با لبي لبريز از لبخندي تلخ و به رسم شيطنت با تقليد صدا و همان لحن شيرين زنده ياد استاد اتشي زمزمه كرد اما گويي مخاطبانش نه ما بلكه همه جهان است راز از انار تركيده اغاز مي شود و عشق از دل شكسته و حجم بزرگ تنهايي كه مي افتد و فرو مي غلتد بر جان همين! بالاخره برق هم امد... اما...اما...اما ياد گرفتن شكستن خط فرضي در فيلم سخت تر از شكستن همه خط قرمزهاي زندگيم شده بود!!! پ.ن:اون همين اخرشعر خيلي مهم و دقيقا مثل اينه كه استاد اتشي با اون همين اخر مي خواسته به همه بگه اول و اخر واژه عشق را من معنا كردم حال هر كس فكر مي كند چيزي براي گفتن دارد نقطه بگذارد و سر خط هزار تو هاي واژه هاي ديگر را معنا شناسي كند...! پ.ن:زنده ياد اتشي به شوخي در مورد اين شعرش ميگفت:رفتم تهرانو با اين شعر روي همه رو كم كردم و برگشتم؟ گويا استاد اتشي اين رو در مجلس شعر خواني در تهران ميان بزرگاني از شعر و ادب ايران خونده بوده و بعد استاد ديگر كسي جسارت شعر خواني نكرده بوده!!! پ.ن: اگه كسي مي دونه چطور ميشه صدا يا يه اهنگو اپلود كرد و گذاشت روي وبلاگ تا پخش بشه لطفا راهنماييم بكنه... امشب يه نفر بهم گفت: دقيقا الان توي نقطه اي از زندگيت ايستادي كه بهش ميگن Burn out پ.ن:توی این نقطه دو تا کلمه ریشه ای وجود نداره: انگیزه و مهم!!!
میبیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد، سینهای را به یاد میآورد که تهی از دل بوده و پیریٍ مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند....
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
-
بسوي ابرهاي تيره پرزد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
-
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بيتاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
-
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
زطوفان صداي بي شكيبم
بخود لرزيده، در ابري خزيدند
-
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستشو داد
ز خاك ره،درون حوض كوثر
-
خدا در خواب رؤيا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
-
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا،تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند
-
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا ميخواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
-
صدا فرياد ميزد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلائي ؟
من اينجا تشنهء يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائي
-
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدائي دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
-
ولي اينجا بسوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا اين صدا را مي شناسي؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت
14:51 توسط رضا| |
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت
2:56 توسط رضا| |
چند روز پیش اینجا بودم:
نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت
1:18 توسط رضا| |
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت
1:21 توسط رضا| |
این روز ها
نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت
1:35 توسط رضا| |
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت
1:44 توسط رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت
1:18 توسط رضا| |
نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت
2:53 توسط رضا| |
نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت
1:19 توسط رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت
1:16 توسط رضا| |

