X
تبلیغات
من و هزار توهای ذهنم

حیف...

راستی حیف را

تو در دهانم گذاشتی

تا بگویم

حیف که آخر قصه

هیچ کلاغی به خانه نمی رسد

آه اگر مجال سخن داده بودی

همه ی کلاغ ها را به خانه می رساندم

حالا قصه را که دوره می کنم

نمی دانم بگویم لعنت به من

یا لعنت به تو

که مجال ندادی

تا همه ی عمر منت کش کلاغ

گیج ِ گم ِ سرگردانی نباشم

که هرگز به خانه نمی رسد


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در جمعه 29 فروردین1393ساعت 0:45 توسط میم.ر |

گناهانم را دوست دارم

بیشتر از تمام کارهای خوبی که کردم

میدانی چرا ؟

آن ها واقعی ترین انتخاب های 

منند!


برچسب‌ها: سید علی صالحی
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 17:12 توسط میم.ر |

لعنت به جهان دردها

لعنت به سیاهی سیال ذهن

لعنت به خط زخم سرنوشت

لعنت به خواب های آشفته ام

لعنت به ردپاهای خالی

لعنت به رنج خالی نشده

لعنت به روح عاشق 

لعنت به سکوت سرگردانی

لعنت به گم شدن در افق 

لعنت به جا ماندن چشم هایم

در هوای مه آلود انتظار


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در سه شنبه 26 فروردین1393ساعت 5:28 توسط میم.ر |

چون مرغ کوکو

در دل ساعت زندگی می کنم

رشک نمی برم به پرندگان جنگل

کوکم می کنند و کوکو می کنم

چنین سرنوشتی را

فقط می توان برای دشمن آرزو کرد


برچسب‌ها: آنا آخماتوا
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 فروردین1393ساعت 2:38 توسط میم.ر |

این همه از تاریکی بد نگویید

شما که فروش چراغ تان

به لطف همین تاریکی است


برچسب‌ها: شمس لنگرودی
+ نوشته شده در دوشنبه 18 فروردین1393ساعت 19:0 توسط میم.ر |

مرا میخواهی ؟

به دنبال کلماتم بیا

کلماتم لغت نامه من اند

و من ترجمه همه جاده های پر فراز جهان

کلماتم هجا به هجا درد است

و دردها در من هجا می شوند

برای یافتنم خط سیر دردها را بجوی

دردها را دانه به دانه جمع کن

به مساوی که رسیدی

مجموعه, را میبینی

مرا

مجموعه ی همه ی درهای جهان


برچسب‌ها: میم ر
+ نوشته شده در جمعه 15 فروردین1393ساعت 22:56 توسط میم.ر |

                           به دردهای لعنتی نگفته

آنچه زبان می خورد

همیشه همان چیزی ست

که زبان را می خورد

امید آمدن لعنتی

لعنتی که نمی آید

تو آنسوتر آنجاتر

برابر من ایستاده ای

برابر با من 

و چهره ام

چیزی به آینه از من نمی دهد


برچسب‌ها: یدالله رویایی
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین1393ساعت 18:52 توسط میم.ر |

چند‌ان‌ که‌ ‌هيا‌هو‌ى‌ سبزِ بهار‌ى‌ ديگر
‌از فر‌اسو‌ى‌ ‌هفته‌‌ها به‌ گوش‌ ‌آمد،
 
با برف‌ کهنه‌
 که‌ مى‌رفت‌
‌از مرگ‌
 من‌
  سخن‌ گفتم‌.

 

و چند‌ان‌ که‌ قافله‌ در رسيد و بار ‌افکند
 

و به‌ ‌هر کجا
 بر دشت‌
‌از گيلاس‌ بنان‌
 ‌آتشى‌ ‌عطر‌افشان‌ بر‌افروخت‌،

با ‌آتشد‌ان‌ با‌غ‌
 

‌از مرگ‌
 من‌
  سخن‌ گفتم‌.

 

‌غبار‌آلود و خسته‌
 
‌از ر‌اه‌ در‌از خويش‌
 تابستان‌ پير
  چون‌ فر‌از ‌آمد

در سايه‌گاه‌ ديو‌ار
 

به‌ سنگينى‌
 يله‌ د‌اد
و کودکان‌
 شاد‌ى‌کنان‌
  گرد بر گردش‌ ‌ايستادند

تا به‌ رسم‌ ديرين‌
 

خورجين‌ کهنه‌ ر‌ا
 گره‌ بگشايد

و جيب‌ و د‌امن‌ ‌ايشان‌ ر‌ا ‌همه‌
 

‌از گوجه‌ء سبز و
 سيب‌ سرخ‌ و
  گردو‌ى‌ تازه‌ بياکند.

 

پس‌
من‌ مرگ‌ خويشتن‌ ر‌ا ر‌از‌ى‌ کردم‌ و
 

‌او ر‌ا
 محرم‌ ر‌از‌ى‌؛

و با‌او
 

‌از مرگ‌
 من‌
  سخن‌ گفتم‌.

 

و با پيچک‌
 

که‌ بهارخو‌اب‌ِ‌هر خانه‌ ر‌ا
 ‌استاد‌انه‌
  تجير‌ى‌ کرده‌ بود،

 

و با ‌عطش‌
 

که‌ چهره‌ء ‌هر ‌آبشار کوچک‌
 ‌از ‌آن‌
  ‌آر‌ايه‌ئى‌ ديگرگونه‌ د‌اشت‌
‌از مرگ‌
 من‌
  سخن‌ گفتم‌.

 

 
به‌ ‌هنگام‌ خز‌ان‌
 ‌از ‌آن‌
با چاه‌
 سخن‌ گفتم‌،

و با ما‌هيان‌ خردِ کاريز
 

که‌ گفت‌ و شنودِ جاود‌انه‌شان‌ ر‌ا
 ‌آو‌از‌ى‌ نيست‌ ،

 

و با زنبور زرينى‌

که‌ جنگل‌ ر‌ا به‌ تار‌اج‌ مى‌برد
 

و ‌عسل‌فروش‌ پير ر‌ا
 مى‌پند‌اشت‌
که‌ بازگشت‌ ‌او ر‌ا
 ‌انتظار‌ى‌ مى‌کشد.

و ‌از ‌آن‌ با برگ‌ ‌آخرين‌ سخن‌ گفتم‌
 

که‌ پنجه‌ء خشکش‌
 نوميد‌انه‌
  دستاويز‌ى‌ مى‌جست‌

در فضائى‌
که‌ بى‌رحمانه‌
تهى‌ بود.

 

و چند‌ان‌ که‌ خش‌ خش‌ سپيد زمستانى‌ ديگر
 
‌از فر‌اسو‌ى‌ ‌هفته‌‌ها‌ى‌ نزديک‌
 به‌ گوش‌ ‌آمد

و سمور و قمر‌ى‌
 

‌آسيمه‌سر
 ‌از لانه‌ و ‌آشيانه‌ء خويش‌
  سرکشيدند،

 

با ‌آخرين‌ پرو‌انه‌ء با‌غ‌
 

‌از مرگ‌
 من‌
  سخن‌ گفتم‌.

 

من‌ مرگ‌ خويشتن‌ ر‌ا
 
با فصل‌‌ها در ميان‌ نهادم‌ و
 با فصلى‌ که‌ مى‌گذشت‌ ؛

من‌ مرگ‌ خويشتن‌ ر‌ا
 

با برف‌‌ها در ميان‌ نهادم‌ و
 با برفى‌ که‌ مى‌نشست‌ ؛

 

با پرنده‌‌ها و
با ‌هر پرنده‌ که‌ در برف‌
در جست‌ جو‌ى‌ چينه‌ئى‌ بود.

با کاريز و
با ما‌هيان‌ خاموشى‌.

 

من‌ مرگ‌ خويشتن‌ ر‌ا با ديو‌ار‌ى‌ در ميان‌ نهادم‌
 
که‌ صد‌ا‌ى‌ مر‌ا
 به‌ جانب‌ من‌
  بازپس‌ نمى‌فرستاد.

چر‌ا که‌ مى‌بايست‌
 

تا مرگ‌ خويشتن‌ ر‌ا
 من‌
نيز
 ‌از خود
  نهان‌ کنم‌.

 


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 16:43 توسط میم.ر |



در دل ِ مه

لنگان

زارعي شكسته مي گذرد

پا در پاي سگي

گامي گاه در پس او

گاه گامي در پيش.

وضوح و مه

در مرز ويراني

در جدالند،

با تو در اين لكه قانع آفتاب امــّا

مرا

پرواي زمان نيست.

 

خسته

با كوله باري از ياد امــّا،

بي گوشه بامي بر سر

ديگر بار.

اما اكنون بر چار راه ِزمان ايستاده ايم

و آنجا كه بادها را انديشه فريبي در سر نيست

به راهي كه هر خروس ِ باد نمات اشارت مي دهد

باور كن!

كوچه ما تـنگ نيست

شادمانه باش!

و شاهراه ما

از منظر ِ تمامي ِ آزاديها مي گذرد!


برچسب‌ها: احمد شاملو
+ نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 8:35 توسط میم.ر |

شاهدان گر دلبری زین سان کنندزاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفدگلرخانش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی ببرپیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیستهر چه فرمان تو باشد آن کنند
پیش چشمم کمتر است از قطره‌ایاین حکایت‌ها که از طوفان کنند
یار ما چون گیرد آغاز سماعقدسیان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شددر کجا این ظلم بر انسان کنند
خوش برآ با غصه‌ای دل کاهل رازعیش خوش در بوته هجران کنند
سر مکش حافظ ز آه نیم شبتا چو صبحت آینه رخشان کنند

پ.ن:استاد باستانی پاریزی هم رفت,یادش بر لوح تاریخ ایران تا ابد باقی


برچسب‌ها: حافظ
+ نوشته شده در سه شنبه 5 فروردین1393ساعت 19:54 توسط میم.ر |

مطالب قدیمی‌تر