زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
فروغ بی مهابا بر افرینش ناخواسته در این دنیا طغیان بر می اورد. چیستم من؟زاده یک شام لذت بار ناشناسی پیش می راند دراین راهم روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا امدم بی انکه خود خواهم ودر جایی دیگر به راحتی مرگ را در اغوش می گیرد و مرگ را رهایی از این دنیای پر درد می یابد دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مر مر های سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد حالا چرا یهو زدم به سیم اخر و گیر دادم به چت ,شاید به این خاطر که گوشه ای از بدترین تجربه هامو توی چت به دست اوردم حالا بزارین اول از یک نگاه خاص بهش نظری بندازیم وبعد از نگاه تجربه های عام, اولین چیزی که باعث شد فکر کنم چت مزخرف و مسخره است این بود که بشر ذاتا تنوع طلب واصولا با تکرار و مطالب تکراری مشکل داره و من که حداقل یک ماه از عمرمو از ساعت12 شب تا 7 صبح توی چت بودم اولین چیزی که باعث شد, با چت مشکل پیدا کنم نبود اتفاق تازه ای در هر شب بود و بعضا تکرار مکررات هر شب و من که به شدت در زندگیم با تکرار مشکل دارم به طرز عجیبی از چت زده شدم. حالا بیایم از یه نگاه عام تر نگاه کنیم . دقیقا زمانیکه به یکی از دوستان اینترنتی وابسته شدین و باید هر شب باش چت کنین و حتما قبل از خدا حافظی چه دختر چه پسر کلی قربون صدقه هم برین ممکنه فرداشب چراغ ایدیش خاموش باشه و هیچ وقت روشن نشه و دقیقا این سئوال تو ذهنمون بوجود بیاد که چی شد اون همه کوه معرفت ومرام و چرا یهو غیبش زد ویا تا حالا به این مسئله فکر کردید که دوست اینترنتی که بشدت بهش وابسته هستیدو فکر میکنید اونم به شما وابسته است اونقدر که فقط با شما چت می کنه مثل خود شما ممکنه همزمان جواب چند نفر رو بده ویا خیلی ساده تر بیاین یه نگاه کوتاهی به کوشه ای از بدترین تجربه های من بندارین .به شب که با یه دختر 29 ساله چت می کردم حس کنجکاویم گل کرد و بهش کلید کردم که چرا تو این سن هنوز مجرده خلاصه از من اصرار و از اودختر برای جواب امتناء تا بلاخره تسلیم شد و در جواب من پی ام رو داد که برای چند دقیقه پشت کامپیوتر و برای یک عمر تو زندگی فکرم رو بهم ریخت اون دختر گفت :وضع مالیمون خوب نیست و خانواده من حتی توان خرید یه انگشترساده برای داماد رو هم ندارند و یا شبی رو که بایه پسر پولدار و مغرور چت کردم و اون پسر بدون هیچ قصد و غرضی و یا حتی شاید آگاهانه چنان دنیای مادیشو با جملات پی در پی و سر تا پا تکبر به رخم کشید که فکر نکنم هیچ وقت بتونم حس خورد شدن تک تک ذرات بدنم رو که از بار حقارت جملات پسرک بهم دست داد از یادم ببرم و............ تجربه های گوناگون دیگری که حتی یاد آنها هنوز که هنوز است باعث میشه که عرق شرم روی پیشانی خودم حس کنم ولی در کل می خواستم بگم عدم وجود صداقت در چت چه از طرف مقابل و چه حتی خود ما و........! باعث میشه که بشدت همدیگرو الاف کنیم و در اصل خودمونو الاف کنیم و... !؟و من صادقانه نه نصیحت وار خدمت شما دوستان عزیزم عرض میکنم اگر وقت آزاد زیادی دارید به جای سر زدن توی چت رومها یه سری به کتابخانه شهرتون بزنین و کتابهای بهترین نویسندگان دنیا و ایران رو مطالعه کنیدکه هر کدام دنیایی از تجربه خوب هستند برای یک عمر زندگی و یا حداقل وقت آزادتون رو با دوستانی بگزرونید که اونا رو بهترین نوع ممکن یعنی با چشماتون درک می کنید !؟ ما در طول داستان با تک تک افراد خانواده با نگاه ریز بینانه نویسنده اشنا می شویم و اگر کمی ریز و دقیق به شخصیتهای داستان نگاهی بیندازیم به راحتی می توان در یافت که افراد خانواده داستان مارکزکسانی نیستند جز تمامی مردمان دنیا از روز اغاز افرینش زمین و تاروزی که قرار است این چرخ گردون بشر را بر روی خود قرار دهد. نکته قابل ذکر این اثر مارکز شخصیت پردازی تمامی افراد خانواده به شکلی اثر گذار در خواننده است به طوری که نویسنده در هیچ جای داستان به طور مستقیم بر هیچ شخصیتی زوم نکرده و به توصیف وی نمی پردازد بلکه به شکل حیرت اوری در طول داستان با گریزی هر چند کوتاه ما را با شخصیتهای عجیب و غریبی رو به رو می کند که در عین رویایی بودن انها به شدت برای ما ملموسند به گونه ای که به راحتی خواننده حس می کند با این افراد در دل جامعه برخورد داشته است. و نکته حیرت اور دیگر اینکه انقدر شخصیت های این خانواده زیبا افریده شده اند که خواننده در تمام طول داستان به راحتی با تک تک انها چه بهترین عضو خانواده و چه بدترین و کثیف ترین فرد خانواده همراه می شود و او را به طوری ملموس دوست دارد,واقعیتا باید بگویم این اولین بار بود که با چنین اتفاقی در یک داستان روبه رو می شدم؛چون اصولا با چنین اتفاقاتی فقط در سینما روبه رو شده بودم که یک بازیگر توانا با قدرت خلاقیت خود چنان یک شخصیت کثیف وخبیث را بازی می کند که ببننده فیلم به جای اینکه از ان شخصیت تنفر پیدا کند به شدت به او علاقه مند می شود حال چگونه نویسنده در یک داستان از غیر ممکن ,ممکن می سازد این چیزی نمی تواند باشد جز قلم جادوییه نویسنده ای زبر دست و توانا چون گابریل گارسیا مارکز که ما را با هزار توهای شخصیتهای داستانش اشنا و وادار می کند که دوستشان بداریم. در پایا نقل قولی می کنم از همسر مارکز که می گوید: گابو در زمان نوشتن کتاب صد سال تنهایی روزانه 16 ساعت کار میکرد. حدودا چند شب پیش بود و من تازه خوابیده بودم که برادر بزرگم با هول و هراسی اشکار بالای سرم اومد و منو با تکانهای شدید دستش و سرو وصدایی که را ه انداخت از خواب بیدار کرد و گفت رضا بلند شو ایلیا حالش خوب نیست,ایلیا پسر برادرم که برادرم بر طبق غریزه پدر بودنش به شدت بهش علاقه داره و اگر خدای نکرده یه شب این پسر برادر ما یه سر درد کوچولو هم بگیره قانونا اون شب به خاطر ناراحتی برادرم و عکس العمل های پدرانش دیگه چیزی به نام خواب برای اعضا خانواده وجود نداره,خلاصه باید بگم فورا ایلیا رو با ماشین به بیمارستان بردیم و خدا راشکرمشکل جدی نبود فقط ما باید چند ساعتی رو تا صبح صبر می کردیم تا سرمش تموم بشه و برگردیم خونه خب حالا چرا اینا رو گفتم چون این اتفاق باعث شد من چیزی ببینم در بیمارستان که باعث بشه یک ذهنیت عجیب یا یک سوال فکرمو مشغول کنه اونم بدون جواب واما چی دیدم و چه سوالی برام پیش اومد.؟ خب برادرم بالای سر پسرش بود و من هم که به شدت خواب نیمه شب داشت تو چشمام بازی می کردروی یه نیمکت تو طبقه دوم بیمارستان لم دادم تا چرتی بزنم که با صدای ناهنجار زنی که داشت توی راهرو به سختی قدم از قدم بر می داشت از خواب پریدم وناخوداگاه چشممو به زن دوختم,اونطور که پیدا بود زن باردار بود و وقت زایمانش بود ولی بچه درون شکمش راضی به دنیا اومدن نبود و زن به گفته دکتر ها برای کم شدن درد زایمان و...داشت توی راهرو قدم می زد و این صحنه ساده باعث شد که فکری عجیب به ذهنم رجوع کنه همراه با سوالی عجیب تر. با دیدن اون زن در اون وضعیت این فکر به مغزم هجوم اورد که چرا انسانی که به این سختی وبااکراه پا به دنیا می ذاره و حتی ممکنه مثل این بچه که در شکم زن بود ساعتها یک زن رو وادار کنه که با درد رنج اور زایمان دستو پنجه نرم کنه تا به این دنیا پا بذاره چرا بعد از به دنیا امدن اونقد به این دنیا وابسته می شه که برای زنده بودن حاضر دست به هر کاری بزنه تا از مرگ فرار کنه وتحت هیچ شرایطی وحتی هیچ وعده ای حاظر نیست خودشو تسلیم مرگ کنه واز این دنیا دل بکنه. واقعا چرا ما انسانها اینقدر سخت و با اکره پا به این دنیا می ذاریم و چرا از همین دنیایی که به زورو جبر یک پدر و مادرو نه به خواسته خود واردش شدیم به همون سختی زمان تولد که از شکم مادر دل کند یم وپا بهش گذاشتیم و شاید صد هزار بار بدتر ازش دل می کنیم وناراضی با مرگ هم اغوش و همراه می شیم. واقعاچرا.....؟؟؟ به نام یکتا هنرمند هستی سلام به وبلاگ هزار توی ذهن من خوش اومدین. خیلی وقت بود که دوست داشتم یه وبلاگ بسازم تا اینکه با کمک یکی از دوستانم موفق شدم این علاقه رو به واقعیت تبدیل کنم و اغاز راه کنم ..... باشد که یه روز بتونم این محبت دوستم رو جبران کنم. اول باید بگم وبلاگم به هیچ موضوع خاصی وابستگی نداره ودوست دارم از هر چیزی که بتونم و بدونم بدردتون می خوره براتون مطلب تهیه کنم پس مطمئن باشید با موضوعات مختلف روبه رو می شید از جمله معرفی بهترین هنرمندان وشاعران و ناب ترین داستانها واشعار دنیا وتاریخ وسینما وحرفهایی از جنس نسل من و تجربه های گوناگون و....... هر چیزی که شما بخواین. اولین واخرین هدفم توی این وبلاگ اینه که هر کسی که محبت می کنه و از وبلاگم دیدن می کنه از لحظه ای که وارد می شه تا لحظه ای که بیرون می ره بهترین لحظات عمرشو بگذرونه و برای این هدف اول امیدم به خداست وبعد به هر کسی که منت بزاره رو سرم واز وبلاگم دیدن کنه وبرام نظر بزاره و راهنماییم کنه ومنم قول می دم که نظراتتون بزارم روی جفت تخم چشمام وبهشون عمل کنم چون همونطور که گفتم هدفم اینه که شما در وبلاگ من بهتری لحظات عمرتونو سپری کنین. پس به امید لحظات خوشی برای شما عزیزان در وبلاگ هزار توی ذهن من. این حکایتو واسه اونایی نوشتم که عشق و به ملموسترین نوع ممکن با تمام عظمتش درک کردن. گویند روزی مجنون در فکر لیلی در بیابانی در حال راه رفتن بود در نزدیکی او مردی در حال نماز خواندن بود ,مجنون بی توجه به مرد از بین جانماز ومرد رد می شود,در همین زمان مرد سریعا نماز خود را قطع می کند و فریاد می زند اهای مردک مگه نمی بینی دارم نماز می خونم و با خدا در حال راز و نیاز هستم....؟ در همین زمان مجنون به مرد که به شدت ناراحت بود و در حال سرو صدا جوابی دندان شکن و زیبا می ده و می گوید:ای مرد من که در فکرمعشوقم لیلی بودم تو را ندیدم تو که در حال راز و نیاز ودر فکر خدای تمام جهان بودی چگونه مرا د یدی ...؟. دقیقا این اتفاق سه شنبه هفته پیش سر کلاس ادبیات دانشگاه برام پیش اومد مقدمه وار خدمتتون بگم که شب قبلش به علت مشکلی که برام پیش اومد ه بود شب رو دیر به خونه اومدم و بخاطر همون مشکل تمام طول شب رو حتی یک لحظه هم خواب به چشمم نیامد و صبح با همان چشمان خواب الود و پف کرده به سر کلاس رفتم و تا ساعت 12 ظهر سر کلاس بودم و دقیقا دو ساعت بعد یعنی 2 ظهر کلاس ادبیات داشتم و متاسفانه به علت بی نظمی های خودم و غیبت های مکررو پر شدن سقف 3 جلسه غیبتم و برای جلوگیری از غیبت چهارم و حذف درس مجبور بودم حتما ساعت 2 ظهر سر کلاس حاضر باشم . بهتره یه خورده خودتون رو جای من بزارین تا متوجه بشین با اون بی خوابی شب قبل و 4 ساعت کلاس صبح و مشکل شب قبلم با چه اعصاب خرابی ساعت2 ظهر سر کلاس حاضر شدم. و اما اتفاق .!؟استا د ادبیات ما فوق لیسانس ادبیات داره و در جلسه اول کتاب پنج استاد رومعرفی کرد و ما هم طبق گفته استاد اون کتاب رو تهیه کردیم تا 3 واحد ادبیات این ترم رو روی اون کتاب تجربه کنیم ولی متاسفانه تا اون جلسه ما هرگز ندیدیم استاد نقبی به اون کتاب بزنه ویا حتی خطی از اون کتابو بخونه بلکه استاد اصولا کیفشو باز می کرد وبرگه آچارهای فراوانی روکه سیاه کرده بود و اصو لا شعر ها و داستانهایی از خودش بودرو بیرون می یاورد و می خوند وبه بهترین نوع ممکن برامون نقد میکرد و بطوری که دانشجویان ساده لوح و یا بعضا چاپلوس برای نمره بالا به به و چه چه شون در میومد و اما من که بشدت با این شیوه تدریس استاد مخالف بودم و بشدت احساس می کردم استاد اغده ای تشریف داره اصولا گرفتارکلیدکردن به استاد بودم تا اینکه اون جلسه یعنی سه شنبه هفته پیش یه کار دست استاد و هزار کار دست خودم داد .؟ همانطور که قبلا گفتم بشدت خواب آلود سر کلاس حاضر شدم و بیشتر لحظاتی رو که استاد طبق معمول در حال نقد یکی دیگر از داستانهای خودش بودمن در حال چرت زدن بودم که ناگهان در میان خواب و بیداری متوجه شدم بحث کلاس به داستان ((کنیزو)) خانم روانی پور یکی از بهترین نویسندگان معاصر کشورمون کشیده شد و استاد بشدت و بطور بی رحمانه ای داره این داستان خانم روانی پور رو نقد می کنه و من که از خیلی وقت پیش علاقه خاصی به داستانهای خانم روانی پور داشتم کم کم خواب از سرم پرید و در حد توان شروع به دفاع از داستان در مقابل نقد های مزخرف استاد کردم . خلاصه وار خدمتون عرض کنم که استاد به شدت با داستانهای خانم روانی پور مشکل داشت و معتقد بود کتابهای ایشون از جمله داستان ((کنیزو))به طرز بسیار فاجعه باری برای جامعه ما زیان اور است و من با تمام توان سعی کردم این گفته استاد را نفی کنم اما زهی خیال باطل ..........! توی پرانتز برای اونایی که این داستان رو مطاعله نکرن باید بگم که خانم روانی پور در این داستان به طرز بسیار استادانه ای صحنه های مختلفی از زندگی یک زن فاحشه بنام کنیزو را در قبل از انقلاب اسلامی ترسیم می کند. خلاصه جنگ و جدل من و استاد به جایی رسید که استاد گفت : من اصلا با ترسیم این صحنه ها توسط یک زن مشکل دارم آخه چطور یک نفر می تونه ندیده به این خوبی زندگی یک فاحشه را توصیف کند حتما این نویسنده با این نوع زندگی به شکلی ملموس برخورد داشته...و جملاتی که نگفتن اونها بهتر از گفتن چون متاسفانه استاد زیادی عصبانی شده بود و در نقطه مقابل من که زده بودم به سیم آخرجوابی به استاد دادم که با شلیک خنده بچه ها .و شلوغی کلاس و سکوت همراه با عصبانیت استاد همرا شد دقیقا بلافاصله پس از این جمله استاد بود که من گفتم استاد منظورتون اینه که که نویسند ه ای که پینوکیو روهم نوشته برای ترسیم صحنه بلعیدن پینوکیو و پدرش توسط نهنگ حتما یه سری به داخل شکم نهنگ زده و متاسفانه بعد از جواب من استادبه جای اینکه اداره کلاس بهم ریخته رو در دست بگیره و جواب دندان شکنی به من بده با صدایی که شباهت زیادی به فریاد داشت منو از کلاس اخراج و سه واحد درسی منو حذف کرد تا من یاد بگیرم و تجربه کنم که وقتی که خوابم میاد حتی در صورت چهار جلسه غیبت سر کلاس نرم تا محترمانه درسم حذف بشه و نکته مهمتر این که نویسنده پینوکیو حتما یه سری داخل شکم نهنگ زده برای ترسیم صحنه بلعیدن پینوکیو وپدرش در داستان...؟
در دومین مطلب از بهترین اشعار روز دنیا و ایران شعری از زنده یاد فروغ فرخ زاد رو براتون انتخاب کردم.
احتمال خیلی زیاد شما خوانندگان این مطلب ممکنه در مقابل عنوان و یا حتی خود مطلب جبهه بگیرین ولی من می گم بهتره با این نوشته منطقی همراه بشین.
کتاب صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز با ورود یک خانواده به یک دهکده دور از دنیای پیشرفته اغاز میشه اصل داستان در مورد همین خانواده است که با ورود اولین نفرانها به دهکده اغاز و با مرگ اخرین نفر انها پایان می پذیرد مارکز در ابتدا ما رو با خانواده ای اشنا می کنه که به این دهکده پناه اوردن تا به دور از هیاهوی زندگی ماشینی ویا در اصل جنگ و خونریزی حاکم بر دنیادر صلح و ارامشی ابدی گذران زندگی کنند اما مارکز در ادامه نشون می ده که در اصل هیچ گریزی از اتفاقات وحشتناک دنیا از جمله جنگ,بیماری,اتفاقات طبیعی و...وجود ندارد و تلاش برای رسیدن به ارامش کاری سخت و به عبارتی ساده تر رویایی بیش نیست و تمامی افراد خانواده به ناچارراهی جز به در گیری با این مشکلات دنیا نمی یابند.
نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت
4:18 توسط رضا| |
نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت
3:26 توسط رضا| |
نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت
1:35 توسط رضا| |
نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت
1:12 توسط رضا| |
نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت
4:0 توسط رضا| |
نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت
1:35 توسط رضا| |
نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت
3:24 توسط رضا| |


