تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

بر لبانم غنچه لبخندپژمرده است، نغمه ام دلگیر و افسرده است

 

نه سروری ، نه  سروری نه هم اوازی نه شوری،زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است

 

یا که خاک مرده روی شهر پاشیده  است

 

این چه ایینی چه قانونی چه تدبیری است

 

من از این زندگی سنگین و صامت اسیم دیگر

 

من از این اهنگ یکسان و مکرر اسیم دیگر

 

من سروری تازه می خواهم جنبشی، شوری، نشاتی، نغمه ای، فریادهای تازه می جویم

 

من ترا در سینه   ای  امید دیرین سال خواهم کشت

 

من امیدی تازه می خواهم،افتخاری اسمانگیرو بلند اوازه می خواهم

 

کرم خاکی نیستم من اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش

 

نیستم شب کور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم

 

افتابم من که یک جا یکزمان ساکن نمی مانم

 

موج بی تابم که بر ساحل صد فهای پری می اورم همراه،افتابم، موج بی تابم

 

تا به چند این گونه در یک دخمه بی پرواز ماندن

 

تا به چند این گونه با صد نغمه بی اواز ماندن

 

شهپر، ماه اسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت

 

افتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت

 

اینک ان اواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری

 

اینک ان همبستری با دختر خورشید و این همخوابگی با مادر ظلمت

 

من که هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داشت

 

گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

 

زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی شب نو روز نو اندیشه نو

 

زندگی یعنی غم نو حسرت نو پیشه نو زندگی بایست

 

در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد

 

زندگی بایست یکدم یک نفس حتی ز جنبش وا نماند

 

گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد

 

زندگی همچو اب است ،اب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت، بوی گند می گیرد

 

در ملال ابگیرش غنچه لبخند می میرد

 

اهوان عشق از اب گل الودش نمی نوشند

 

مرغکان شوق در ایینه تارش نمی جوشند

 

من نبتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن

 

من نبتوانم شراب ناب از یک لعل نوشیدن

 

من تن تازه لب تازه شراب تازه می خواهم

 

قلب من با هر تپش یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد

 

من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن

 

قرنها او را پرستید ن یا ز خشم یک خدا همواره ترسیدن

 

یا به یک مذهب همیشه پای بستن ، دل نمی بندم

 

من خدای تازه می خواهم

 

گرچه او با اتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را

 

گرچه او رونق دهد ایین مطرود و حرام می پرستی را

 

من خدای تازه می خواهم

 

گو بگیرندم ...گو بسوزندم ...گو به دار ارزوهایم بیاویزند

 

من از این پس یاغیم دیگر

 

یاغیم من

 

یاغیم دیگر

 

 

این شعر و مدتها پیش تو یه هفته نامه خوندم و اسم شاعر رو (دکتر باستان )هک کرده بود ولی زیرش زده بود مشکوک گویا خود هفته نامه هم روی اسم شاعر شک داشت ....؟

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 2:35 توسط رضا| |

قبل از هر چیز یه سلام مخصوص به همه اونایی که توی این چند روز غیبتم زیادی منو شرمنده کردن

امیدوارم حال همتون  خوب باشه خوب خوب خوب....؟و اما امروز بعد از یه غیبت نسبتا طولانی و با

تموم شدن امتحاناتم اومدم که یه بار دیگه شروع کنم واین بار مثل اولین مطلبی که تو وبم زدم یه بار دیگه

اقتدا می کنم به قاضی القضات  صاحب مسند قضاوت مولا علی (ع) وبا حکایتی از یکی از قضاوتهای

حیرت انگیز مولا علی (ع) شما رودعوت می کنم تا با من همراه بشین. قبل از شروع حکایت باید بگم توی تجربه های کوچیک و بزرگی که توی جامعه با برخورد به ادمای مختلف داشتم به وضوح به ملموسترین نوع ممکن دیدم که مردم به  سختی با ورود اسلام زیر سایه شمشیر عمر خلیفه دوم اعراب مشکل داشتن و برعکس به وضوح دیدم و خوانده ام که ایرانیان از قدیم الایام ارادت خاصی به حضرت علی (ع)و فرزندان ایشان دارند.......؟

و بی شک این ارادت جزء تغییر ناپذیر زندگی ما ایرانیان بوده هست و خواهد بود. پس تا پایان حکایت با من همراه بشین و در اخر سرتون رو مغرورانه در برابر تمام مردم دنیا بالا بگیرین و افتخار کنین که شیعه هستین و مقتدای زندگی و تمام عمرتون مولا علی (ع)است.

واما قضاوت حیرت انگیز مولاعلی (ع).....؟

گویند روزی جوانی در مکه سر به فریاد براورد و مادرش را نفرین می کرد عمر او رادید و گفت: چرا مادرت رانفرین می کنی . جوان گفت:مادرم مرا به دنیا اورد و بزرگ کرد و حال که من به سن جوانی رسیده ام او مرا از خود رانده و می گوید تو فرزند من نیستی.

عمر رو به زن کرد وگفت این جوان چه می گوید زن گفت: بخدا سوگند من این جوان را نمی شناسم  او دروغ

می گوید و به من تهمت می بندد و می خواهد مرا رسوا سازد من دختری از قریشم و هنوز ازدواج نکرده ام و با کره ام.عمر از او شاهد خواست و زن چهل نفر از مردان قبیله خود را اورد وگفت :اینان برادران عشیره من هستند و گواه راست گویی من و چهل مرد بر حقانیت حرف زن شهادت دادند و گفتند که او دختر است و هنوز ازدواج نکرده و پسرک دروغ می گوید .عمر جوان را به زندان فرستاد .

در بین راه  زندان حضرت علی (ع) انان را دید و جوان دست به دامن مولا شد برای قضاوت و گرفتن حقش و تمام ماجرا را برای حضرت تعریف کرد علی (ع) فرمودند او را نزد عمر برگردانید پس این کار را کردند

و حضرت خود نیز حاضر شد و از عمر خواست تا قضاوت کند و عمر گفت چگونه به تو اجازه ندهم در حالیکه پیغمبر فرمود::داناترین شما علی است.

پس حضرت رو به زن کرد و گفت شاهد داری و زن چهل گواه خود را اورد و انان نیز شهادت خود را باز گفتند.حضرت رو به زن فرمود :سرپرست داری . زن گفت :اینان برادران قبیلگی من هستند و سرپرستی من را به عهده دارند.حضرت رو به انان گفت ایا اجازه دارم در مورد خواهرتان حکم کنم و انها گفتند :اری...؟

حضرت فرمود :حضار و خدا را گواه می گیرم که این زن را با مهریه چهار صد در هم از مال خودم به ازدواج این جوان در اورم قنبر  پول را بیاور .

قنبر غلام علی پول را اورد .

حضرت  پول را به جوان داد و گفت در دامن زنت بریز و زمانی که جوان خواست فرموده حضرت را اجرا کند زن فریاد زد :ایا می خواهی مرا به فرزندم تزویج کنی این فرزند من است......؟

برادرانم مرا به نکاح مردی پست در اوردند که حاصل ان ازدواج این پسر بود و وقتی رشد کرد انان مرا امر کردند که پسرم را از خود برانم و او را فرزند خود ندانم این پسر فرزند من است و دلم برایش شور می زند ودست جوان را گرفت و با هم رفتند و در این زمان عمر عاجزانه فریاد براورد ((اگر علی نبود عمر به هلاکت می افتاد))

نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 3:29 توسط رضا| |