تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

این مطلبو به خاطر اپ دو خطی مهسا یکی از دوستان وب نویسم نوشتم، که با خبر مرگ خودش هر چند به شوخی افکار اشفته یک عمر مرا اشفته تر از پیش کرد.

 

دیشب بر حسب یک عادت همیشگی وب گردی سر به وب یکی از دوستان زدم  مطلب اول رو خوندم متوجه نشدم باز خوندم...چشمم رفت رو مطلب دوم ( نویسنده این وبلاگ امروز صبح ساعت 9:45 دقیقه بر اثر یک تصادف شدید جان سپرد...؟!)

خب ممکنه این مطلب کوتاه باشه یا زیادی بلند فقط می دونم دست من نیست وقتی

به اعصابم فشار می یاد و زیادی داغونم قلم تو دستم درمی ره و پراکنده می نویسم

فقط و فقط به قصد یه تخلیه ذهنی تا شاید کمی اروم بشم مثل الان...؟

وقتی اون دو خط ر و خوندم (خبر مرگ ) برای دقایق طولانی چشمام روی اون دوتا خط ثابت شد ، شوکه شده بودم و خواب نیمه شب از سرم پرید...؟ چرا...؟چرا شوکه شدم؟اونم فقط از خبر مرگ یک دوست وب نویس که نه دیدمش و نه ...؟ نمی دونم شاید چون مهم نیست دیدن کسی ،مهم یک خبر مرگ و شاید کم شدن یک نفر از تمام وب نویسان سر زمین ایران زمین...؟

فکرم بد طور مشغول الان که دارم این مطلبو تایپ می کنم بغض سنگینی داره گلومو بهم فشار می ده و دلم می خواد زار بزنم ...اما مثل تمام عمر که از گریه تنفر داشتم و دارم بازم بغضمو می خورم و با این گلو درد همیشگی می سازم ...؟

یک بغض سکوت ...شاید دقیقا مثل شبی که پدرم فوت کرد و تا صبح چشمام رو هم نرفت و صبح با یک بشکه اب به پشت بام رفتم برای چند کبوتر محبوس در قفسی ساخته شده دست خودم اب ریختم ودانه ...و زانوهامو توبغل گرفتم وکنارشون نشستم

و نظاره گر طلوع حیرت انگیز خورشید سوزان شدم و کبوترها، همون کبوترهایی که

بعد ها توی فامیل پیچید نیومد داشتن و رضا با اوردن این همه کبوتر به خانه باعث مرگ یکی از اعضای خانواده اش شده و من شنیدم ، سوختم و دم بر نیاوردم...اه حالم

بهم می خوره از این دنیا ...ازادمک ها، این بشر کوته فکر که در تمام طول تاریخ خرافاتو با واقعیت قاطی می کردن و می کنن و گند می زنند به این جهانی که اون کبوترها ذره ای از عظمت افرینشش بودن که در اون لحظات غم رو با تمام قدرتش

از سینه من بیرون کشیدن و زیر پاهای ناتوان و کوچکشون له کردند...؟! و حالا...؟

همون چیزی که روز اولی که وبمو ساختم فکرمو به خودش مشغول کرده، که ایا منم باید پسورد وبمو به یه دوست بدم که به موقعش خبر مرگمو به همه بده ؟ ولی نه...؟

کامنتهای وب اون دوست رو مرور کردم اصلا واسه کسی اهمیت نداره که از مرگ اون ،من و یا حتی هر کس دیگه ای مطلع بشن ...؟! پس بهتره منتظر باشم تا قبر رو با تمام تنگی و شاید فراخیش در اغوش بگیرم و بقیه بیان نظر بزارن و جواب نگیرن، نگیرن،نگیرن تا بالاخره بدونن که دیگه نباید بیان چون نویسنده وبلاگ واسه همیشه خاموش ، خاموش ،خاموش مثل تمام عمرش...؟!

شاید فکر کنین زیادی احساساتیم ولی نه اونقد سختی کشیدم که می دونم احساسات  جز خورد کردن انسان هیچ ثمری نداره و بعضی وقتها اونقد بی احساسم که خودم حالم از خودم بهم می خوره ...!

شاید این اخرین اپ وبلاگم باشه نمی دونم شایدم بهتره یه تسویه حساب شخصی با خودم بکنم ببینم اصلا نیازی هست بازم بیام و بنویسم یانه....؟

نمی دونم با این افکار پراکنده و این قلم ناتوان تونستم برسونم چی می خواستم بگم یا نه ...به هر حال شرمنده از اینکه نتونستم افکارم رو و نوشتم رو منسجم کنم ...؟!

نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 1:47 توسط رضا| |

به جز حضور تو،

 

هیچ چیز این جهان بی کرانه را

 

جدی نگرفتم...

 

حتی عشق را !

 

                                                                    ( زنده یاد حسین پناهی)

                              

نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 1:57 توسط رضا| |

دقیقا دو هفته پیش مادرم رفت مکه (روزی خودتون باشه) از بدشانسی من به خاطر

 

یه مشکلی که برام پیش اومد مجبور شدم برم سفر و وقتی برگشتم یه کمی دیر

 

رسیدم و مادرم رفته بود داخل فرودگاه و نگهبان هم نمی گذاشت برم و با هاش

 

خداحافظی کنم خلاصه به  هر بدبختی بود زنگ زدم به یکی از دوستانم که تو فرودگاه

 

کار می کرد و اومد و منو برد داخل فرودگاه تا مادرمو ببینم و مادرم فقط و فقط موقع

 

خدا حافظی ورد زبونش این بود مواظب بی بی(مادر بزرگ) باش .........................؟

 

حالا چرا اینو گفتم اخه از شانس بد من دیشب وقتی به خونه اومدم حال بی بی بد

 

شد ؟چرا از شانس بد من؟ اخه این همه سال بی بی با ما زندگی می کنه من یادم

 

نمی یاد طوری حالش بد شده باشه که پای ما رو به بیمارستان باز کنه...............؟

 

دیر موقع بود یا من خیلی بد شانسم نمی دونم فقط می دونم چهار تا اژانس زنگ زدم

 

اما دریغ از یک ماشین ؟ دیگه از همه جا رونده و از همه جا مونده زنگ زدم به یکی از

 

دوستانم توی خواب بلندش کردم و گفتم سریع ماشینو بردار و خودتو برسون که بی بی..............................................................؟

 

رفتیم بیمارستان خدا را شکر مشکل جدی نبود ولی بی بی که گویا جو گرفته بودش

 

هی می گفت: رضا اگه من مردم کفنم تو فلان جاست شناسنامه هم کنارش (جای

 

کفنو نگفتم که یه وقت کسی هوای دزدی به سرش زد ندونه کفن بی بی کجاست؟)

 

خب بی اغراق می گم چون بار اولم نبود که توی یه همچنین موقعیتی قرار می گرفتم

 

سعی می کردم که خونسرد باشم  هر چند که اعصابم بهم ریخته بود و داشتم دیوونه می شدم.........؟!

 

خلاصه در زمانی که بی بی داشت نشونی کفنو می داد منم باش سر

 

شوخی باز کرده بودم می گفتم:بی بی کفنو ول کن خونه ملحفه هست بگو سند

 

زمین کجاست؟اخه بی بی ما یه زمینی داره از عهد بوق که مشکل سند داره و اگه

 

بتونیم مشکل سندشو حل کنیم که از بد بختی هنوز نتونستیم اونقد مایه دارمون

 

می کنه که من یکی به شخصه قرار تو مریخ یه کاخ بسازم (عجب خیالی نه مشکلی

 

نیست؟ ارزو بر جوانان عیب نیست)خلاصه شب بدی بود هر چند که من همیشه

 

سعی می کنم از بدترین شرایط تو زندگی بهترینها رو بسازم ولی تمام طول راه

 

بیمارستان چهره مادرم تو نظرم بود که می گفت مواظب بی بی باش......؟

 

خب خدا را شکر به خیر گذشت هر چند که خاطره بدی بود ولی من سعی کردم زیاد

 

بد تعریفش نکنم ........؟ امیدوارم که تونسته باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راستی امروز ان شاءالله مادرم از مکه می یاد هر کی هر چی دوست داره سوغات

 

مکه بگین تا تو چمدونش در بیارم واستون............................؟

 

ای وای تا یادم نرفته بگم خیلی دلم می خواست عکس بی بی خانم خوشگلمو

 

واستون بزنم تو وب ولی ترسیدم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اخه گفتم یه وقت واسش خواستگار پیدا می شه ؟! اونوقت نه اینکه ما هم خیلی

 

غیرتی هستیم اونوقت دعوا و چاقو و چاقو کشی می شه و خونریزی دیگه........؟!!!!

 

خلاصه شرمنده؟؟؟!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 3:6 توسط رضا| |

حدودا این اتفاق یکسال و نه ماه پیش افتاد یعنی دقیقا زمانی که پانزده روز مونده بود

 

تا خدمت سربازی رو تموم کنم .طبق معمول منم مثل همه دو ماه اموزشی رو در یک

 

پادگان اموزشی تموم کردم ولی بقیه روزهای خدمتم رو راننده یه حاج اقایی بودم که

 

ریاست کل عقیدتی سیاسی اون منطقه ای بود که من خدمت می کردم خلاصه

 

وار خدمتتون عر ض کنم که بیشتر از اینکه من راننده حاج اقا باشم راننده خانواده

 

ایشون بودم یعنی رسوندن بچه های حاج اقا و خرید خانمشو ن و...... رو من انجام

 

می دادم یعنی در اصل به جای اینکه راننده حاج اقا باشم راننده خانوادشون بودم.

 

و اما اتفاق.... طبق معمول هر روز من داشتم رانندگی می کردم که حاج اقا یه دفعه

 

روح مذهبیشون گل کرد و به من گفت :اقا رضا امروز حواست بود بعد از نمازچه دعایی

 

از رادیو پخش کردن با چه صدای قشنگی کاش می تونستم بدونم کی این دعا رو می

 

خوند لذت بردم .(حاشیه وار خدمتتون بگم که توی اسایشگاه یه رادیو داشتیم که

 

تقریبا شبانه روز روشن بود و طبق معمول بعد از اذان دعا از اون پخش می شد) و من

 

که اصلا دوست نداشتم به حاج اقا جواب بدم سرمو به رانندگیم گرم کردم شاید حاج

 

از خر شیطون تشریف بیارن پایین چون با جوابم لطف و مرحمت حاج اقا شاملم می

 

شد که بالاخره شد.......؟چرا ؟( چون اونموقع ها برعکس الان به علت اینکه به شدت

 

با دنیا و اتفاقات درونش مشکل داشتم نماز نمی خوندم هر چند که الان هم هنوز به

 

همون اندازه با دنیا مشکل دارم فقط فرقش با اون موقع اینه که الان نماز می خونم

 

چون الان معتقدم هر چیزی سر جای خودش باید باشه و باید انجام بشه)

 

خلاصه حاج اقا دست از سر کچل ما بر نداشت و گفت :نگفتی اقا رضا شما نفهمیدی

 

کی دعا رو می خوند ومن که دیگه چاره ای جز جواب دادن نداشتم گفتم: نه حاج اقا

 

ولی نه گویا حاج اقا دست بردار نبود گفت:نکنه اصلا گوش نگرفتی .دیگه چاره ای نبود

 

گفتم:بله حاج اقا ،حاج اقا به خنده گفت :به به نکنه نمازت قضا شده پسر،گفتم :نه

 

حاج اقا ، حاج اقا که گویا اونروز ایه برش نازل شده بود منو بدبخت کنه گفت:پس چی؟

 

(شنیدین می گن اب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب) گفتم :واقعیتش

 

من اصلا نماز نمی خونم      (شاید خیلی هاتون بگین چرا راست گفتم؟چرا با یه دروغ

 

کوچیک قال قضیه رو نکندم؟ شاید جوابم قانع کننده نباشه ولی توی زندگی یاد گرفتم

 

که در هر شرایطی راست بگم و صادق باشم حتی اگه به ضررم باشه مثل اونروز...؟)

 

شاید دقیقا نتونم چهره حاج اقا رو در اون شرایط براتون ترسیم کنم و فقط میتونم بگم

 

از چهرش می شد خوند که حاج اقا احساس می کنن در کربلا تشریف دارن وقراره یا

 

بکشن و یا شهیدبشن (البته حاج اقا می دونست که می کشه نه شهیدمی شه)

 

با اجازتون حاج اقا منو از ماشین پیاده کردند و رفتند و وقتی من به محل خدمتم

 

برگشتم یه برگه دست من دادن که از لطف و مرحمت حاج اقا منو فرستادن یه

 

پاسگاه مرزی همرا با چند روز اضا فه خدمت .......؟ زیاد نمی خوام سرتون رو دردبیارم

 

فقط می تونم بگم در اون پاسگاه من بودم و پنج سرباز همراه با یک درجه دار و یه

 

بیابون خدا ...بی اغراق جای وحشتناکی بود اب خوردن از چاه می کشیدیم ، شبها

 

سر پست از سرما می لرزیدیم  ، در پادگان رو شبها می بستیم برای جلوگیری از بروز هر اتفاق ناگهانی و........................................................................؟چیزایی که

 

نگفتنش بهتر از گفتنش ...؟واقعیتا اصلا ناراحت نبودم چون به هر اتفاقی توی زندگی

 

مثل یه تجربه جدید نگاه می کنم و اصلا هم از حاج اقا ناراحت نیستم و نشدم چون

 

هر وقت به اون اتفاق فکر میکنم می بینم حاج اقا تقصیر کار نبود (خانه از پایبست

 

ویرانست)وقتی 1400 سال پیش عمر خلیفه دوم اعراب  پشت دروازه های ایران زمین

 

می ایستاد و می گفت تا صبح وقت دارین اگر مسلمان نشدین صبح همه رو از دم تیغ

 

می گذرونم دیگه از حاج اقا چه توقعی می توان داشت ....؟ایا واقعا این همون

 

اسلامی بود که حضرت محمد(ص) برای راهنمایی مردم اورد (اسلام زورکی).......؟

 

تا شما چی فکر کنین....؟

 

نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385ساعت 1:37 توسط رضا| |

دیشب در خیال خویش عکس ان دلبر کشیدم

 

                                                زحمتی بسیار بردم لذتی بی بر کشیدم

 

اول از زلفش گرفتم تا که سازم خرمنی گل

 

                                                 از پریشانی چو ماری واژگون از سر کشیدم

 

می کشیدم ابروانش تا سحر در صفحه دل

 

                                             وای از این ابرو کشیدن من چنان خنجر کشیدم

 

می کشیدم چشم شهلایی خمار الود او را

 

                                               مستی چشمش که دیدم پر زمی ساغر کشیدم

 

در خیال لب کشیدن نقطه ای افتاد بالای لبش

 

                                            پاک کردم با زبان از اولش بهتر کشیدم

 

در سخاوت حاتم طایی گدای خانه او بود

 

                                           در شجاعت رستم و اندر گهش نوکر کشیدم

 

در جهانگیری دو صد مانند اسکندر کشیدم

 

                                              صبح شد دیدم که ای وای حسرتا

 

                                دیشب در خیال خویش

 

                       عکس مولایم علی داماد پیغمبر کشیدم 

 

 

 

تقدیم به اقا مولا علی که خداوند تمام هستی را به افتخار وجود او افرید.   

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 2:7 توسط رضا| |

او اولین کسی بود که به من اموخت تنها خداوند یکتا سزاوار پرستش هست.

 

 

او اولین کسی بود که نام مولا علی را در گوشم زمزمه کرد و به من اموخت که

حضرت علی (ع) را مقتدای تمام طول زندگیم کنم.

 

او اولین کسی بود که به من اموخت تنها چیزی که در این جهان فانی از انسان باقی می ماند یک واژه چهار حرفیست به نام خوبی.

 

او تنها کسی بود که هر چه در این جهان داشت و نداشت به پای من ریخت.

 

او تنها کسی هست که حاظرم تنها یک شب فقط و فقط یک شب  دیگر را در کنار او به صبح برسانم و صبح دمان بی هیچ دغدغه ای با خاک هم بالین شوم و این جهان را

بدرود گویم.

 

او تنها کسی هست که هیچ گاه غم از دست دادن گرمای دستان مهربانش را ،برق چشمان نافذش را و طنین صدای پر مهرش را نمی توانم از عقل و دلم پاک کنم.

 

او تنها استاد زندگی من بودکه به بهترین شکل ممکن به من درس زندگی را اموخت.

 

او بهترین دوست تمام دوران زندگیم بود که در دوستی از برای من هیچ چیزی کم نگذاشت.هیچ چیز......؟!

 

او تنها مرد تمام دوران زندگیم بود که هر خصلت خوبی که یک انسان واقعی در زندگی

باید داشته باشد او همه را یکجا با هم داشت باور کنید تمام این جملات را نه بر اساس تعصب فرزندبه پدری بلکه فقط و فقط به خاطر اینکه تمام خوبیهای جهان را در او یافتم نوشتم.

 

فکر کنم فهمیدین منظورم از او چه کسی است ؟

 

بله درست فهمیدین (پدرم) دیروز ششمین سالگرد در گذشت پدرم بود و متاسفانه به علت اینکه در سفر بودم مجبور شدم یک روز دیرتر در وبلاگم یادی از

پدرم بکنم .مردی که تا زمانی که زنده بود هر چه اراده می کردم در جلوی چشمانم بود و با مرگش من برای اولین بار با واژه ناملموس( سختی) اشنا شدم و حالا وقتی

به او فکر می کنم می گویم ای کاش تمام این سختی ها هزار ان برابر می شدولی

پدرم در کنارم بود که با وجود پشتوانه ای بی همتا چون او تمام سختی ها را با اغوش باز پذیرا بودم و بی گمان من تا اخرین لحظه ای که نفس در جانم باشد با یاد او زندگی خواهم کرد و این چند خط چیزی نیست جز یادی از او برای ارام کردن قلب پر

هیاهوی خودم..............؟!

 

پدرم تنها ستاره نورانی زندگیم است که هیچ گاه در اسمان قلبم خاموش نخواهد شد

 

 

                            من فریاد یتیمانه ای هستم

                            که هیچ حنجراه ای پدرم نمی شود

 

نقش پای رفتگان هموار سازد راه را

                                             

                                                  مرگ را داغ عزیزان بر من اسان کرده است

نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 2:38 توسط رضا| |

دقیقا تاریخ اون شب کذایی رو یادم نمی یاد خسته بودم به شدت ,به خونه اومدم چراشو یادم نمی یاد فقط

 

میدونم خیلی داغون بودم خیلی.........؟ طبق معمول چه کسی خونه بود چه نبود که از بخت بد من کسی

 

خونه نبود مستقیما به اتاقم رفتم کامپوترو روشن کردم و طبق معمول همه شبهایی که حالم خوب نیست اقتدا

 

کردم به دکلمه استاد احمد شاملو(کاشفان فروتن شوکران) خیلی حالم بد بود خیلی توصیف اون لحظات بی

 

درنگ از قلم ناقص من که چه عرض کنم از قلم بهترینها هم جز قلمی ناقص چیزی به جا نمی ذاره.

 

کمکم زیادی حالم بد شد به طوری که برای اولین و شاید اخرین بار تا بدین لحظه مرگ رو با تمام عظمتش

 

و شاید با تمام کوچکیش و خواریش تا بدین لحظه اینگونه ملموس احساس نکردم اری من مرگ را برای اولین

 

بار با تمام وجودم احساس کردم با تمام بودو نبودش با انچه که خداوند از برای مرگ افرید و انچه که نیافرید...

 

نمی تونم بگم چرا حالم بد شد چون واقعا جسارتش رو ندارم فقط می تونم بگم چون مرگ رو در دوقدمی خودم

 

احساس کردم کشان کشان خودم را به پریز برق رساندم و چراغ اتاق را روشن کردم و همانطور با حال بدم

 

درب اتاق را باز کردم تا اگر صبح روحی در این بدن انسانی نباشد برای بردنم به انجا که می برند نخواهند

 

درب اتاق را بشکنند و........؟

 

صبح دمان وقتی از خواب برخواستم خودم را دراتاقی در باز برعکس تمام شبهای تنهاییم همرا با مهتابی پر

 

نوری که نورش در سپیده دمان گم می شد یافتم که صدای استاد احمد شاملو بزرگمرد شعرو ادبیات پارسی در

 

گوشم طنین انداز بود که.........؟

 

خب ببخشید شروعم یه کم عجیب و شاید بی مزه بود نه؟ تقصیر من نیست تقصیر این خاطره بود که متاسفانه

 

قبل از اینکه شما رو دعوت کنم به خواندن شعری از اشعار استاد احمد شاملوی بزرگ منو مجبور کرد که این

 

خاطره رو باز گو کنم  . نمی دونم دقیقا چه منظوری داشتم فقط شاید به علت اینکه شعر معاصر رو با استاد

 

شاملو شناختم  و اینکه هر وقت این شعرو از استاد که برای شما می نویسم گوش می کنم  منو یاد این خاطره می اندازه

 

مجبور شدم براتون بنویسمش , نمی دونم چه انگیزه ای در اون حال داشتم فقط می دونم که با تمام حال خرابم

 

چراغ اتاق رو روشن کردم و درب رو هم باز کردم اما شعر استاد رو با صدای گرم خودش روشن گذاشتم تا

 

شاید اخرین لحظات این عمر عجیب رو با صدای استاد به خواب ابدی فرو برم امیدوارم هر گز هیچکدامتون

 

تجربه اون شب منو با خودتون در زندگی یدک نکشین....؟ اینو با تمام وجودم می گم با تمام وجودم..........؟

 

با چشمانی ز حیرت این صبح نا بجای

 

خشکیده بر دریچه ی خورشید چهار تاق

 

بر  تارک سپیده  این روز پا به زای

 

دستان بسته ام را ازاد کردم از زنجیرهای خواب

 

فریاد برکشیدم اینک چراغ معجزه,  مردم

 

تشخیص نیم شب را از فجر در چشمهای کور دلیتان سویی به جای اگر مانده است

 

انقدر تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید , خوب در اسمان شب پرواز افتاب را

 

با گوشهای نا شنواییتان این طرفه بشنوید

 

در نیم پرده شب اواز افتاب را دیدید

 

گفتند خلق نیمی پرواز رو شنش را ...... اری

 

نیمی از شادی از دل فریاد بر کشیدند

 

با گوش جان شنیدیم اواز رو شنش را

 

باری من با دهان حیرت گفتم ای یاوه   یاوه   یاوه

 

خلایق مستید و منگ یا به تظاهر تزویر می کنید

 

ز شب هنوز مانده دو دانگی , ور طاءبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی

 

هر گام گند چاله دهانی اتشفشان  روشن خشمی شد

 

این گور را بین که روشنی افتاب را از ما دریغ می طلبد  .........طوفان خنده ها؟

 

 

خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شما طه دار خویش

 

بیچاره خلق  را متقاعد کند که شب از نیمه نیز بر نگذشته است ... ....... طوفان خنده ها؟

 

 

من درد در رگانم         حسرت در استخوانم       چیزی نظیر اتش در جانم پیچید

 

سر تا سر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

 

از تلخی تمامی در یاها از اشک ناتوانی خود ساغری زدم

 

انان به افتاب شیفته بودند زیرا که افتاب تنهاترین حقیقتشان بود    احسان واقعیتشان بود

 

با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود با تابناکیش مفهوم بی فریب صداقت بود

 

ای کاش می توانستند از افتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در درد ها و شادیها شان

 

حتی با نان  خشکشان و

 

کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند

 

نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت 1:32 توسط رضا| |

قبل از هر چیز بگم تمام کسایی که این مطلب رو می خونن شاید در نگاه اول فکر کنن این یه رویاست ولی

 

ولی من این رویا رو با تمام عظمت زیباییش و تلخیش با تمام وجودم  درک کردم.

 

زمان به ارامی می گذشت و من همچنان که به روی تخت بیمارستان خوابیده بودم چشمانم بر روی عقربه

 

ساعت دیواری بود تا ببینم ساعت ملاقات کی فرا می رسد وزنه سنگین اهنی (اسکین ترکشن)از پایم همچنان

 

اویزان بود و مجال هر گونه حرکتی را از پای سمت چپم گرفته بود عکس دخترک زیبایی در قاب عکس در

 

سالن بیمارستان انگشت به دهان گذاشته بود و می گفت:هیس.... ملاقاتیها امدند ومن سراپا شور و شادی شدم

 

دوستان , اقوام , مادرم, خواهرم و برادرانم....و سرم حسابی گرم بود که ناگهان....؟

 

چشمانم به طرف درب اتاق چرخید و از دیدن ان کس که درب اتاق بود دگر چشمانم جسارت حرکت به خود

 

ندادند؟ او با دسته گلی بزرگ و زیبا درب اتاق ایستاده بود صدای ضربان شدید قلبم د رتمام سلولهای بدنم

 

طنین انداخته بود دهانم خشک شده بود و چشمانم زیر نگاه سنگین و مهربان او تعظیم کرد بر لبش لبخندی به

 

زیبایی گلهای یا کریم جریان داشت حس کردم او را از زمین تا کهکشانها دوست دارم .

 

ساکت ساکت بود و با نگاهش مرا تا اوج دیوانگی پیش می برد مقداری در ایستادن خود ابرام و پافشاری کرد

 

انگاه ارام ارام به سوی تخت من روان شد و من در ارامش گامهایش وجود هر موجودی را بر روی این کره

 

خاکی به فراموشی سپردم وتمام هوش وهواسم به او بود اویی که سالها بود غم عشقش را بر روی شانه های

 

ناتوان خود می کشیدم ؛ حال او درکنارم بود ودر کنار تختم .

 

لبهایش مختصر حرکتی کرد و کلمه ای زیباتر از گلی که در دستش بود بر من فرو پاشید : سلام

 

گیج و حیران بودم به جای جواب دستهایم را بر روی پلکهایم به حرکت در اوردم تا ببینم که ایا خوابم یا بیدار

 

گفت :دلم برایت تنگ شده بود ....چه بروزگار خودت اورده ای .. . در همین لحظات بود که همه ملاقات کننده

 

گانم از من خداحافظی کردند تا من باشم و زیباترین زیبایی های افرینش.دستان لطیفش را بر روی موهایم به

 

جریان انداخت و گفت هنوز هم دوستم داری و من با خوشحالی خندیدم وگفتم مگر می شوداین چشمها را دید و

 

دوستش نداشت و او هم خندید.............

 

تمام خوشیها و شادی های جهان امروز در اتاق شماره 5 بیمارستان فاطمه زهرا (س) که من بستری بودم

 

جمع شده بود و من با تمام وجود از راننده ماشینی که من و موتورم را زیر گرفته بود سپاسگذار بودم که باعث

 

بوجود امدن همچنین دیداری بود کمکم لحظه سخت رفتن فرا رسید بغض سختی گلویم را می فشرد و او ارم

 

بر روی تختم خم شد لبانش را بر روی پیشانیم گذاشت و مرا بوسید تا مرا به رویایی سخت فرو برد هنگامی

 

که می خواست از اتاق بیرون رود برگشت و نظاره گر قطره اشکی بود که در بدرقه او از چشمانم سرازیر

 

می شد و رفت.....

 

 در مسافرت بودم که شنیدم بر اثر یک بیماری در بیمارستان بستری است .سریعا عزم برگشت کردم و تا

 

رسیدن من چند روزی از بستری شدنش می گذشت .به محض رسیدن برای جبران محبتهای او دسته گلی

 

زیبا و بزرگ تهیه کردم و فورا به بیمارستان رفتم و بر طبق راهنماییهای یکی از اشنایان مستقیما به درب

 

اتاقش رفتم تا مثل خودش او را غافلگیر کنم لحظه ای ایستادم و سریعا مریضهای ان اتاق را از نظر گذراندم

 

ولی او نبود برگشتم و به ایستگاه  پرستاری و از یکی از پرستاران سراغ اورا گرفتم ان خواهر پرستار که

 

چهره ای مهربان و مادرانه داشت از من پرسید چه نسبتی با ایشان داریید ومن حقیقت را کتمان کردم و گفتم

 

یکی از بستگانشان هستم او نگاهم کرد و گفت :متاسفانه چند ساعت پیش فوت کردند...........................؟

 

نگاهم بر روی پرستار خشک شد اسمان و زمین به دور سرم شروع به چرخیدن کرد در اندامهای بدنم هیچ

 

گونه حسی نبود گویی هرگز خونی در بدنم جریان نداشته و هرگز منی وجود نداشته برگشتم و دیوارک کوتاه

 

اتاق پرستاری را تکیه گاه پا های ناتوانم کردم  انقدر بغض درون گلویم سنگین بود که گویی حنجره ام از درد

 

در حال ترکیدن بود طاقت نیاوردم وتا خواستم بر خدا شاکی شوم فریاد بزنم که چقدر من بدبختم که ناگهان

 

چشمم به دخترک درون قاب عکس اویزان به سالن بیمارستان افتاد که انگشتش را بر روی لبش گذاشته بود

 

و می گفت :هیس.....................؟

 

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 1:19 توسط رضا| |