تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

قبل از هر چیز یه عذر خواهی بدهکارم به همتون به خاطر این چند روز که نتونستم بهتون سر بزنم ،سفر بودم و فرصتی برای جواب دادن به محبت های بی دریغتون نداشتم ، پس از همینجا دست تمام داداشا و ابجی های گلمو می بوسم ، یه دنیا

سپاسگذارم......

امروز اومدم که برعکس همه پستای وبم یه خاطره بامزه از سفرم بگم هر چند که واسه گفتن خاطرات بامزه و شاد دست به قلم مزخرفی دارم ولی شما این دفعه رو تحمل کنید ، البته بدون شک چه خاطرم بامزه باشه چه نباشه کلا دست به قلم خوبی ندارم ولی اگه بخوام یه خاطره شاد بگم که دیگه واویلاست............؟!!!

دقیقا صبح همون روزی که پست قبلیمو اپ کردم عموم منو از خواب بیدار کرد تا همسفرشون بشم ...اگه خود تعریفی نباشه حدودا تمام اونایی که باهام همسفر شدن معتقد هستند که ادم خوش سفریم البته من دقیق نفهمیدم که عموم به خاطر خوش سفر بودنم دنبالم اومد یا اینکه دنبال یه راننده کمکی می گشت ، خودم که فکر می کنم دنبال راننده می گشت شما هم هینطور فکر کنین که یه وقت فکر نکنین

از خودم تعریف کردم....؟

شب بود ،توی باغ اصغر اباد یکی از شهرکای کوچولو نزدیک به اصفهان بودیم ، باغ متشکل از یه ساختمان بزرگ با معماری کلاسیک شده بود و درختان گوناگونی که سرتا سر باغ رو پو شونده بود، وسط درختان یه راهروی نسبتا باریکی بود که تا انتهای

باغ ادامه داشت و انتهای باغ یه در کوچولو بود که گویا هیچ وقت باز نشده بود می شه گفت حدودا اخر دنیا همونجا بود......!؟ دقیقا غروب که می شد اونقدر این راهرو

وسط باغ تاریک می شد که  به واسطه چراغهای ساختمان که دور از باغ بود فقط تا

پنج قدمی جلوی پاها دید وجود داشت و می شه گفت اون راهرو در نگاه هر کسی در شب به نظر شاید ترسناک می اومد....؟البته شاید...؟!

سر شب بود  من و خانواده عموم دور هم جمع بودیم و من طبق معمول همیشه که دنبال یه سوژه ای می گشتم گرفتار گیر دادنای الکی به تک تک خانواده عموم بودم واسه خنده .......؟ اوووووووو؟!بالاخره سوژه پیدا شد ؟! نمی دونم دقیقا کی بود که شروع به صحبت در مورد جن و ارواح و این طور چیزا رو پیش کشید ولی به هر جهت کار کاملا به جایی کرد ...؟ چرا ...؟! چون خانواده عموم به شدت خرافاتی هستن با اعتقادتات عجیب و غریب و دقیقا من برعکس اونها ...خب جالب بود من گرفتار مسخره کردن بودم ،بچه های عموم گرفتار ترسیدن و زن عموم گرفتار عصبانی شدن...کمکم زن عموم که زیادی از دستم عصبی شده بودگفت: حالا که اینطوره و تو همه چیزو به مسخره می گیری  باید نشون بدی که که از هیچ چیز نمی ترسی....من در خدمتم زن عمو امر بفرما ... قرار شد عموی ما یه چیزی بذاره ته باغ و من برم بیارمش ...بازم من در خدمتم ...سریعا دستمال کاغذی ما بینمون رو برداشتم دست عمو دادم و گفتم یا علی ... عمو که گیر کرده بود وسط ما گفت : بابا کوتاه بیاین بس کنین من که خداییش دلیل این حرف عمومو نفهمیدم تا بعد... خب عمو رفتو اومد و نوبت من شد ....خب تنها کاری که کردم چراغ موبایل در دستمو روشن کردم تا لاقل اگه جک جونوری دوست داره ازم پذیرایی کنه این دفعه رو دیگه در خدمت نباشم. باید بگم بار اولی نبود که از این شرطا می بستم و یقین داشتم که فاصله ما بین اون راهروی تاریک در روز و شب فقط یه تاریکیه و یه توهم خود ساخته همین...؟

خب حالا کجا بودم ته باغ کنار همون در که احتمالا اخر دنیا بود ولی هیچ خبری از دستمال کاغذی نبود داد زدم حاجی(عمو) پس کو این دستمال کاغذی دیدم عمو در جواب پت پت می کنه باز داد زدم حاجی اگه خاکش کردی به زن عمو بگو بیل بیاره ....؟! حاجی جواب داد رضا گذاشتمش وسط راهرو روی نیمکت ...!!!!!!! بله درست تشخیص دادین حاج عموی ما که سنگ حجرالاسود رو در مکه در اغوش کشیدن گویا جسارت رفتن به ته باغ رو نداشته و جریان اون پت پت کردنای موقع شرط بندی هم که دست بردارین همین بوده ؟؟؟ خب دستمال کاغذی رو برداشتم برگشتم ولی این دفعه سوژه دوتا شده بود و حاج عمو هم به جمع بقیه پیوسته بود و جا واسه خنده بیشتر شده بود...؟؟ سپیده دمان پشت فرمان ماشین بودم توی جاده و به شدت پلک هام بارداری بی خوابی شب قبل و خنده هاش رو یدک می کشیدن  که حاجی در اومد گفت : چطوریه ؟؟ اگه دستمالو گذاشتم وسط باغ واسه این بود که فکر نمی کردم حتی تا وسط باغ هم بری چه برسه به تهش ؟؟خیلی خواب الود جواب دادم : اخه فکر می کنم هیچ چیزی قابل ترسیدن نیست، حاجی پرسید یعنی چی ؟

گفتم: ساده است ، از هیچ چیز نباید ترسید حتی خدا...؟! حاجی چشاش از حدقه زد بیرون و گفت: کفر چرا می گی ؟؟! تند نرو حاجی گفتم که ساده است از هیچ چیز حتی خدا، چون اون خدایی که شما و همه مدعین رحمان ،رحیم ، بخشنده ،مهربان و...... نباید ازش ترسید فقط و فقط باید دوستش داشت و عاشقش بود حالا دیگه چه برسه به افریده هاش نمی دونم این جمله رو کامل گفتم یا نه که یدفعه صدای زن عموم رفت بالا که بزن کنار، بزن کنار  خداییش خواب از سرم پرید هول شدم گفتم: چی شده .....!!!!!!!!!!!؟

و زن عموی خرافاتی ما صداشو بیشتر کشید بالا و گفت :حاجی خودت بشین پشت فرمان رضا داره کفر می گه رضا کافر الان بلا نازل می شه ماشین چپ می شه بچه هام  می میرن ...بله کاملا درست فهمیدین سوژه خنده اونروز صبحمون هم رسید ....

زن عمو کجاشو دیدی من کنار اقا ابوسفیان در جهاد بدر و احد و... داشتم با پیغمبرتون می جنگیدم ...و از من گفتن و خندیدن و از زن عمو داد زدن خلاصه عمو که دید نه راه پیش داره نه راه پس گفت: تو رو به روح پدرت بس کن ....چشم حاجی چشم این دیگه اخریش ببین زن عمو چه نوار با حالی واست می ذارم حال کن (نوار هایده رو گذاشتمو) ما واسه خودمون با برو بچه ها تو جهنم با صدای هایده خانم گرفتار بزن و بکوب و رقصیم   شما هم خدای ترسناکتو بچسب تا تو بهشت اوای بهشتی بشنوی ....؟!

خیلی بی مزه نوشتم نه ببخشید دیگه از این بی تربیتیا نمی کنم و خاطره بامزه نمی نویسم .....؟؟؟!

نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 14:42 توسط رضا| |

قبل از هر چیز فکر کنم بهتر که بگم این مطلبی که الان پیش رو تون و دارین می خونینش خیلی وقت که تایپش کردم و خیلی وقت که می خوام بزنمش تو وب و

حتی چند بار تا مرز اپ کردنش رفتم و هر بار به دلایلی که شاید جسارت گفتنشو ندارم از اپ کردنش منصرف شدم و اما این بار فارغ از همه دلایلی که بهم اجازه اپ کردنشو نمی دادن این مطلبو توی وبم جا می دم و اما......؟ این مطلب یه خاطره هست همرا با .... ؟! یه سوال ،یه سوالی که به یقین از زمانی که ذهن من جسارت بار داری خاطره های زندگیمو پیدا کرد همرا ه  و همسفرم شده و دقیقابه اندازه  تک تک ضربانهای قلبم درگوش من زنگ بیدار باش را می زند و.......؟!

طی یه عادت غریزی که شاید علتش جستجوی حقیقت،...؟!و قدمتش به زمانی می رسه که در دبیرستان در س می خوندم و عادت کردم همیشه به هر استادی که احساس کنم در هنگام در س دادن حتی به اندازه سر سوزنی  چرت و پرت می گه گیر سه پیچ بدم ....؟!گفتم جستجوی حقیقت نه شایدم یه چیز دیگه چیزی شبیه شور و هیجان ناب لحظه ای که توی یه بحث سر کلاس استاد از یه دانشجو کمتر و پایینتر از خودش شکست بخوره ، من یکی که هیچوقت این شور و هیجان به سختی به دست اومده رو با هیچ چیزی واقعی و حتی مجازی عوض نمی کنم ......؟! و در تمام طول تحصیلم شاید باورتون نشه با تنها استادی که جسارت بحث کردن نداشتم استاد معارف دانشگاهمون که می شه گفت زیادی ناطق خوبیه و امادگی اینو داره که در هر لحظه با هر جمله ای که در جواب کسی می ده یه فک پر از خون تحویل بقیه بده....؟! شایدم علتش اینه که از خانواده اخوند جماعت تشریف داره و این خانواده هم که دیگه زیادی توی فن سخنوری حرفه ای هستن ؟! اما اونروز با همه روزها فرق داشت چون من ....رضا ، دنبال یه جواب می گشتم که لااقل بقیه عمرمو ......؟ عجله نکنین می ریم سر سوال ....؟! واما .....؟ استاد معارف ما اونروز داشت در مورد هدف از خلقت بشریت نطق می فرمودند ( عجبا بالاخره یه نفر رفت سر اصل مطلب؟) اونروز واقعیتا دنبال اون شور و هیجانی که براتون توصیف کردم نبودم و فقط یه جواب قانع کننده می خواستم ...بله حاج اقا واگن قطارشو راه انداخت تا به ما بگه که سر منزل مقصود چیست یا شاید کجاست و یا به عبارتی ساده تر سوال یک عمر من هدف از افرینش بشری چون من و همگان چیست؟؟؟!! که من پریدم وسط حرفاش چون تو ضیحاتش قانع کننده لا اقل برای من نبود شاید باورش براتون اسون نباشه ولی چیزی معادل یک ساعت از وقت کلاس به همین بحث ما بین من و استاد گذشت چون من یک جواب قانع کننده می خواستم نه شعا ر ،نه سفسته ،نه توجیح نه....و باز هم می دونم باورش براتون سخت که من به هر دلیلی که استاد لازم می کرد یه جواب اماده تحویل می دادم ، خلاصه بحث من و استاد  این بود که استاد مدعی بود هدف از افرینش هر بشری اینه که انسان در طی سالیان زندگی اش کوشش کند و به چیزی که دوست دارد دست یابدچیزی که انسان اماده باشد برای به دست اوردنش جانش را هم فدا کند و من مدعی بودم خب... بعدش چی ؟؟؟!بعد از رسیدن به هدفی بزرگ که اونقدر برامون مهم که زندگیمونو براش بزاریم، نمی خوام این مسئله رو  انکار کنم که بدست اوردن یه هدف بزرگ در زندگی چقدر جذاب و لذت بخش اونم هدفی که از جان براش مایه گذاشته باشیم ولی نباید یادمون هم بره که انسان بر اساس یه قانون عجیب

شیرینی بدست اوردن هدفهاو موفقیتهای بزرگ رو فقط در روز های اول با خودش یدک می کشه و بعدش ما می مونیم و یه احساس همیشگی ....نمی دونم دقیقا اسمشو چی بزارم یه کسالت ، یه یکنواختی ، یه .... شایدم یه پوچی رها نا شدنی ....؟؟؟؟؟؟!!! هیچوقت جواب پایانی استاد معارف رو یادم نمی ره که بعد از یک ساعت بحث گفت:من که دیگه نمی دونم چطور شما رو قانع کنم فکر می کنم بهتر خودت بگردی دنبال جواب ........و این یعنی کشک...؟ یعنی استاد معارف هم که یکی از علمای دین ما محسوب می شه نتونست به من بگه که....؟

خب حالا من از همه اونایی که بر من منت می نهندو با حضورشون در وبلاگم به من امید زندگی رو می بخشند یه سوال دارم هیچ اجباری هم در گرفتن جواب ندارم چون

حضور سبزتون در وبم برای من یه دنیا ارزش، ولی اگه کسی دوست داره به یه نفر که یه عمر در به در یه جواب قانع کننده هست برای بقیه زنگیش، کمک کنه لطفا به من جواب بدین و یادتون هم نره من یه جواب منطقی و قانع کننده می خوام نه سفسته ،

نه توجیح ...چون من برای هر جوابی که راضیم نکنه یه جواب دارم واما...........؟؟؟!

 

هدف از افرینش انسان در این جهان چیست ؟

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 15:42 توسط رضا| |

این تحفه درویشی رو تقدیم می کنم به مرتضی، دوستی که یکی از سپیده دمان

زیبای زندگیشو با ساعتی در کنار من بودن بد گذروند تا شاید به یک جوان عاصی از

این دنیای ستمگر درک این موضوع رو هدیه بدهد که زندگی بی درنگ بیش از انچه است که من در ایینه

چشمانم به ان می نگرم...؟!

 

و حال من فارغ از همه کشمکشهای ذهن اشفته ام سر به این شعر خانم مارگوت

بیکل می نهم تا شاید درک کنم که اینگونه که او می گوید زندگی ساده است ....؟

و یا شاید به همان اندازه که او می گوید پیچیده........؟!

 

ساده است نوازش سگی ولگرد

و شاهد ان بودن که زیر غلتکی می رود

و گفتن که سگ من نبود...؟

 

ساده است ستایش گلی،

چیدنش و از یاد بردن

که گلدان را اب باید داد...؟

 

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی و گفتن:

که دیگر نمی شناسمش

 

ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن:

که من اینچنینم

 

ساده است که چگونه می زی

باری زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم...؟!

نوشته شده در شنبه 18 شهریور1385ساعت 1:18 توسط رضا| |

 

قبل از اینکه بخوام برم سر اصل مطلب مجبورم یه مقدمه کوتاهی رو خدمتتون عرض کنم هر چند که می دونم خیلی هاتون به یقین بهتر از من به این مسئله اگاهی دارین

....؟ تاریخ نشون می ده اعراب زمان جاهلیت گرسنه به دنیا می اومده گرسنه زندگی می کرده و گرسنه از دنیا می رفته ...! و در تمام طول حیات خویش(البته قبل از حمله به ایران)بهترین غذای ممکن که گیرش می اومده شیر شتر و نون جو بوده ..........؟!

اخ ببخشید اشتباه کردم بهترین غذای ممکن عرب در اصل سوسمارهای موجود در عربستان بوده ...؟!یه کم که زیاد دقت کنیم می شه گفت به یقین شکار شیر سلطان جنگل هم یه جورایی اسونتر از شکار سوسمار، ولی این قوم دلاور عرب زیادی به این مثل معتقد بودندکه:در بیابان کفش کهنه نعمت است و با اجازتون هر از چند گاهی از

فشار گرسنگی وحشیانه به مرزها ی ایران و روم حمله ور می شدند و پادشاهان وقت با پس گردنی و به فجیع ترین وجه ممکن انها را از مرزهای کشور خود دور می کردند (البته به جز یزگرد سوم  پادشاه جوان و تازه به تخت نشسته حکومت ساسانی که حتما سر یه فرصت بیشتر در مورد علت های شکستش خواهم گفت) فکر می کنم خالی از لطف نباشه که بدونین عمر قبل از فتح تیسفون چه مژده

بزرگی به سپاهیان عرب داد و گفت : این کوه ها را می بینید پشت این کوه ها بهشت است بشتابید به سوی بهشت جاوید............! و عرب هم سرشو گذاشت تو دستش و تشریف اورد که بهشت رو فتح کنه  من یکی که هر وقت به این جمله عمر فکر می کنم این سوال برام پیش می یاد که بالاخره عرب اومد ایرانو فتح کنه یا بهشتو .... نمی دونم شایدم هیچ کدوم نباشه شایدم هدف عرب این بوده که الان خدمتتون عرض می کنم... بازم قلم تو دستم در رفت نه؟ پس بریم سر اصل مطلب

......؟بریم؟! زنده یاد استاد صادق هدایت پدر داستانویسی معاصر ایران مردی که در تمام طول عمرش با تمام وجود سعی کرد تا در داستانهاش یه زبان خالص فارسی ................................................................................!به

ایرانیها هدیه بده در کتاب اصفهان نصف جهان نقل می کنه که: تابستون بود و برای تفریح راهی اصفهان شدم در بین راه ماشین پنچر شد  و منهم تا راننده چرخ ماشینو عوض کنه راهیه بیا بون اطراف شدم تا سیاحتی بکنم بیابون خشک ما بین راه رو ...؟

اول از همه چشمم به یه مارمولک خالدار سبز رنگ افتاد که تا چشمش به من افتاد

از این بوته به اون بوته راه عوض می کرد و به خیال خودش از من فرار می کرد چیزی نگذشت که سرو کله مارمولکی بزرگتر پیدا شد که گویا اونم از خانواده مار مولک قبلی بود که با دیدن من همون راه مارمولک قبل رو در پیش گرفت و من که دیدم با ایستادنم در اونجا دارم به این خانواده مارمولکها ازار می رسونم و باعث سلب اسایش

این خانواده محترم می شم راه افتادم تا کمی دورتر برم که چشمم به یکجور بزمجه افتاد یا شایدم چلپاسه یا سمندر دقیق نمی دونم همین قدر پیدا بود که از خانواده سوسمار ها است ومن که از دیدن این موجود کنجکاو شده بودم و تصمیم گرفتم بگیرمش تا از نزدیک این موجود عجیب رو زیارت کنم ولی گویا از فکر من با خبر شد وقبل از اینکه من حرکتی به خودم بدم مثل باد از جایش پرید و فرار کرد مثل مار مولک نمی لغزید بلکه باپاهایش تند می دوید و سرش را بالا گرفته بود.....؟

صادق هدایت در اینجا جمله ای به یاد ماندنی و شاید بشه گفت تاریخی را می گوید:

با دیدن این موجود این فکر برایم امد که شاید حمله عرب به ایران هم به طمع همین سوسمارها بوده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و در اخر هیچ کس به زیبایی فردوسی بزرگمرد افریننده اسطوره های باستانی ایران زمین این قوم عرب رو توصیف نمی کنه :

 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار                  عرب را به جایی رسیده است کار

 

که تخت  کیانی   کند   ارزو                     تفو بر تو ای چرخ گردون ، تفو                                                  

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 1:28 توسط رضا| |

یه چیزی حدود چهار سال پیش برای اولین بار در دانشگاه قبول شدم، رشته مخابرات

دریایی، دانشگاه ملی، شهربندر انزلی، به علت وقت کمی که داشتم و نتیجه کنکور که اون سال خیلی دیر اعلام شد اجبارا خیلی سریع چیزایی رو که لازم داشتم جمع و جور کردمو ریختم تو یه کیف و رفتم انزلی، یکی دو روز اول رو که گرفتار انتخاب واحد  بودم و بعدشم به علت پر بودن خوابگاه دنبال خونه دانشجویی یا شایدم یه اتاق واسه موندن،خلاصه بعد از چهار روز تونستم یه جایی رو پیدا کنم ، می شه گفت حدودا کارا راست وریست شده بود واسه موندن...؟! فکر می کنم حدودا شب ششمی بود که

اونجا بودم و تازه خیالم از همه چیز راحت شده بودو می خواستم اون شبو بدون هیچ

دغدغه ای تا صبح بخوابم که اخر شب تلفن همراهم زنگ خورد.......؟!

کی بود ، چی گفت و چرا بماند ،فقط می تونم بگم اون تلفن منو وادار به برگشت وانصراف از دانشگاه کرد ،فردا ظهرش با یه سواری به تهران اومدم و دم غروب توی فرودگاه مهر اباد بودم با یه بلیط هواپیما تودستم برای برگشت به شهرم ....؟

هر چند که هیچوقت توی زندگیم به قبول شدن توی دانشگاه به چشم یه موفقیت بزرگ نگاه نکردم ولی ناخوداگاه قبول شدن در دانشگاه در انسان یک احساس شادی بوجود می یاره یا شاید به عبارتی یه احساس بودن و اون لحظه بعد از اون همه دردسر کشیدن تو انزلی برای پیدا کردن خونه و هزار دنگ وفنگ دیگه وقتی اون تلفن منو مجبور به برگشت کرد یه جورایی اعصابم بهم ریخته بود .... طبق معمول پرواز هواپیما تاخیر داشت و منم ناگزیر روی یکی از نیمکتهای سالن انتظار لم داده بودم

و به علت اون اتفاق  ناگهانی به شدت در فکر بودم که صدای یه دختر بچه حدودا شش ساله رشته افکارم رو بهم ریخت.........؟ سلام، نگاهش کردم لبخند دلنشینی روی لبش بود گفتم :سلام ، گفت :تو ناراحتی.... خندم گرفته بود گفتم : نه واسه چی؟  گفت :اخه دیدم دستو رو پیشونیت گذاشتی و فقط به زمین نگاه می کنی!؟

من که دیگه از اون همه شیطنت و شاید جسارت دخترک در ایجاد رابطه با اون سن کمش کم اورده بودم گفتم: نه چیزی نیست تنهام حوصلم سر رفته، سریعا کنارم نشست و گفت:خب دیگه، من هستم نمی خواد ناراحت باشی ، خیلی سریع بسته کاکائو کوچکی رو که در دست داشت باز کرد نصفشو به من داد ونصفشو هم خودش

شروع به خوردن کرد و زد زیر خنده توی اون خنده کودکانه و برق چشماش یه حسی بود که هیچوقت نمی تونم بیانش کنم شاید یه چیزی در حدود تمام شادیهای جهان تا اومدم بپرسم واسه چی می خندی یهو یه نفر نزدیک شد و گفت: ببخشید اقا این دختر ما خیلی شیطون ببخشید که مزاحمتون شد و من تا اومدم بگم نه مشکلی نیست....مرد سریعا دخترک رو بزور بغل کرد وبرد.........!

همراه با صدای جیغ و دراخر فریادهای اون دختر که می گفت :چرا منو از دوستم جدا می کنی......؟! دیدن فریادهای اون دختر در میان اغوش پدرش فکرمو به این مسئله مشغول کرد که چقدر فاصله میان شادی و غم در این دنیا کوتاه چیزی در حد یک قبول شدن در دانشگاه و چند روز الافی و یه تلفن و یه برگشت یا شایدم خیلی کمتر خیلی ،در حد یه خنده کودکانه یه برق خوشحالی چشم و یه فریادهای گوشخراش دخترکی در اغوش پدرش....؟!

 

به عبارتی ساده تر فقط دم رو باید غنیمت شمرد یا به قول خیام:

 

انگار که نیستی

                         چو هستی

                                             خوش باش

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 1:41 توسط رضا| |