زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
تقدیم به سامی که همیشه دلم می خواست از کلبه فقیرانه نداشته هام قصری باشکوه از داشته ها براش بسازم.... همیشه... ولی ....افسوس.............؟؟؟ بی شک جهان را به عشق کسی افریده اند، چون من که افریده ام از عشق جهانی برای تو! ای کاش من پسر بچه ای بودم که در خرابه های کوفه به امید دستان نوازشگر علی شب را به صبح می رساند.....؟! ای کاش من دختر بچه ای یتیم بودم که با امیدی واهی سحر گاهان به درب خانه علی می شتافتم تا با تنها داشته ام کاسه ای شیر...به خیال خویش مرحمی باشم بر زخم مولایم...؟! ای کاش من مسکینی بودم که در کوچه های کوفه تنها به امید نان جوین علی شب را به سحر می رساند...؟! ای کاش من محراب مسجد کوفه بودم که غرقه به خون جبین خزاب شده علی می شدم...؟! ای کاش من نسیم شبهای نخیله بودم تا با شبهای تنهایی علی در نخیله همراه و همراز می شدم...؟! ای کاش من دیواره چاه های نخیله بودم تا فریاد غمهای علی را انعکاسی می شدم تا کهکشانها...؟! ای کاش من کلون درب خانه علی بودم که در ان سپیده دمان شوم در پیچ و تاب جامه سبز گونه علی می پیچیدم و از رفتن باز می داشتمش...؟! ای کاش من مرغابی خانه علی بودم که با گرفتن ردای علی به او ندا می دادم ...نرو...که با رفتنت عدالت از جهان رخت بر خواهد بست...؟! ای کاش من تیغه شمشیر پسر ملجم مرادی بودم...... ای کاش من تیغه اغشته به زهر شمشیر پسر ملجم مرادی بودم که تارک علی را می شکافتم و تا ابد این افتخار را با خود یدک می کشیدم که ازادی از این جهان را من به علی هدیه داده ام...؟! ای کاش من..........من .......من ......؟همیشه به اینجا که می رسم می بینم هیچکدوم نیستم ....! و این نبودنها زخمیست ابدی و بی مرحم....؟! تسلیت می گم به همتون شهادت مولا علی (ع) بزرگ مردی که هیچ واژه و یا جمله ای قادر به توصیف او نیست....هیچ واژه یا جمله ای....؟؟؟! شبا چون تا دیر وقت بیدارم قبل از اینکه اهل خونه بیدار شن واسه سحری من یه چیزی می خورمو می خوابم ، صبح هم دست پیش می گیرم که پس نیفتم کلی غر می زنم که چرا منو سحر بلند نمی کنین ...با اجازتون همه فکر می کنن که من بدون سحری روزه می گیرم ...چی کار کنیم دیگه علی وار روزه می گیریم......؟؟ اون شب تا سحر بیدار بودم کلی هم حوصلم سر رفته بود از بی خوابی که مادرم در اتاق در زد گفت: بیداری گفتم: اره الان می یام ...رفتم تا حاج خانم (مادرم) با برادر بزرگم دارن سحری می خورن ...گرفتار خوردن بودیم که حاج خانم که گویا زیادی دعای سحر ی که از رادیو پخش می شد بش اثر کرده بود گفت:چقدر ماه رمضونا بیاد و ما نباشیم منم که دنبال یه چیزی می گشتم واسه خنده طبق معمول ....؟گفتم از مرگ می ترسی حاج خانم که از برداشت من خوشش نیومده بود گفت: نه، می ترسم دست خالی برم سریع جواب دادم همین اشکال نداره صبح که بلند شدم یادم بیار تا یه خورده پول بت بدم دست خالی نری زشت؟ حاج خانم در اومد گفت : مسخره می کنی گفتم : خداوکیل هزار دفعه بت گفتم پای منبر این اخوندا نرو از راه بدرت می کنن اینم نتیجش تحویل بگیر گفت : چه ربطی داره گفتم : ربطش اینه که می ری اینا هم کلاه سرتون می ذارن می گن اگه نماز بخونین و روزه بگیرین پل صراط می شه اندازه باند فرودگاه اگرم نه که دیگه هیچ پل صراط از تار مو هم نازکتر می شه د اخه یکی نیست بگه خب یدفعه بگین کسی رد نمی شه خیال همه رو راحت کنین ....؟حاج خانم گفت : یعنی تو قبول نداری ...؟ گفتم :نه بابا چرت و پرت مگه خدا بیکار واسه یکی باند فرودگاه بزنه واسه یکی یه تار مو بذاره ...؟ مگه نه خان داش ؟ داشم که اعتقادات وحشتناک سفت و سختی داره گفت : یه محبتی بکن منو داخل بحث شرکت نده ....حاج خانم در اومد گفت : تو که این حرفا رو می زنی واسه چی روزه می گیری سریع جواب دادم والله من صبح که می رم بیرون تا دم مغرب که خونه بیا نیستم ظهر هم حوصله ساندویچ خوردن نداره دیگه چیزی نمی خورم که دم غروب بیام با بخوریم حاج خانم که دیگه گیج می زد از حرفای من گفت : نمازم می خونی تو ؟ گفتم : وقت کنیم، ای می خونیم !!! گفت : یعنی چی گفتم : یعنی اگه برسیم که می خونیم اگرم نه که اخر شب هفده رکعتو با هم می خونیم ....!!!در اومد گفت مگه مرض داری اینطوری نماز می خونی گفتم: اخه خبر نداری اخر شب خط خلوت یعنی همه خوابن اینطوری خدا رو بهتر می شه درک کرد...؟ در اومد گفت فکر کنم نخونی بهتر ؟ گفتم : والله خودمم تو همین فکرم حالا ببینیم چی میشه، اخه شما خودت قضاوت کن من چرا باید چیزی رو بخونم که سرو تهش نمی دونم چی می گم بلا نسبت ایرانی هستیما باید خدا رو عربی باش صحبت کنیم ...؟؟واسه بار دوم گفتم مگه نه خان داش ...برادرم که خواب الود گرفتار سحری خوردن بود گفت : فکر کنم قرار بود نظر منو نپرسی ولی فکر کنم یه کم دیگه پیش بری واسه خودت پیغمبری چیزی بشی من که دیگه پای سفره سحری داشتم از خنده می مردم گفتم : بدم نمی گیا حالا بزار روش فکر کنم ببینم چی می شه اگه شد همین کارش می کنم یدفعه مادرم در اومد گفت : این اگه پیغمبر می شد همه رو از راه بدر می کرد با این حرفاش تو حقت همونه که بی سحری روزه بگیری چون ممکنه ما رو هم از راه بدر کنی اخر عمری ،تو بالاخره تکلیف خودتو مشخص کن بعد ادعای پیغمبری بکن !!!گفتم: تکلیف مشخص حاج خانم شاعر می گه می بخور منبر بسوزان ولی مردم ازاری نکن واسه بار سوم گفتم مگه نه خان داش داداشم که دیگه خواب از سرش پریده بود گفت : اولا شاعر غلط کرد دوما( روشو کرد طرف مادرمو )ماشاالله هزار ماشالله یه پا کافر بزرگ کردیا...همینطور که پا می شدم برم بخوابم گفتم: اگه خدا قبول کنه خان داش ...حاج خانم گفت کجا چند دقیقه دیگه اذون نمازو بخون بعد بخواب ...؟ گفتم : زرشک یکساعت داشتم واسه عمم روضه می خوندم خب شب همشو با هم می خونم دیگه....؟ راستی اینم منم دارم نماز می خونم ...چیه چرا اعتراض می کنین یه عمر دیدیم همه گرفتار تظاهرن یه بارم من چه اشکالی داره کی به کیه...؟!ولی خودمونیم عجب نمازی شود؟؟؟ این یه ورقه سیاه از دفتر خاطرات زندگیم که منو تا مرز جنون برد تا شاید منو به یه ارامش مطلق برسونه ...ارامشی دست یافته فراتر از پوچی زندگی ....؟! دقیقا چیزی شبیه یه نقطه نور که به سختی دیده می شه در یه ظلمت تمام عیار...! به خاطر چند اتفاق پی در پی و ناگوار در یه مقطعه زمانی از زندگیم که سررشته تمام بد بیاری های زندگیم شدن و فشارهای روحی که به واسطه همون اتفاقها بر من وارد شد خواب نیمه شبم از دستم در رفت و بعد از یکی دو سال هنوز که هنوز با این بی خوابی ها دستو پنجه نرم می کنم .....تا چه شود این گذر عمر ما........؟! دقیقا از بدو تولدم یه بیماری با من همراه و همسفر شد تا خیلی حرفه ای و گستاخانه نظم زندگیمو بهم بریزه، یه چیزی معادل یک سوم عمرمو گرفتار معالجه بودم که در اخر بی نتیجه تر از همیشه قرار شد با هم همرا و همراز بشیم که متا سفانه اون همراه خوبی نیست و بعضی شبها ظالم تر از همیشه به من حمله ور می شه تا بی خوابی های شبم با یه درد تکمیل بشه و من هر بار بردبار تر از شب قبل با سکوتم راه را بر این دشمن زخم خورده می بندم تا نا امید تر از همیشه ساعتی دگر از من دست بکشد و راه بی راه امده را بازگردد ...و باور کنید هر گاه این درد با من همراه می شود من شیرینی عدالت خداوند را با تمام وجودم احساس می کنم.....؟!! خب طبق معمول هر بیماری یه چیزایی دردشو کم می کنه و یه چیزایی دقیقا مثل سم براش ضرر داره و من از اون دسته ادماییم که حاضرم لذتهای دنیا رو به هر قیمتی بدست بیارم حتی اگه برای بیماریم اون لذتها چیزی جز سم نباشه.....؟؟؟! تا اینکه اون شب کذایی از راه رسید.....؟! یه دوست خوب ، یه دوست عزیز بر حسب تخصصی که داشت برام توضیح داد ، خیلی علمی و حساب شده ...که این لذتها یه روز خیلی راحت تو رو تا خود مرگ بدرقه می کنه و من فقط گوش کردم ....فقط...؟! و توضیح دوستانه اون عزیز کابوس اون شب گرم تابستونی من شد، اون شب بر عکس همیشه خیلی زود خوابم برد ...خیلی زود....و تمام اون توضیحات دوستم رو به ملموس ترین نوع ممکن در خواب دیدم...؟! و اما کابوس....؟! رختخواب من غرقه به خونی بود که از پاره شدن رگهای مغزم از بینی ام جاری شده بود و من می دیدم اما قدرت تکان دادن خود را نداشتم ، چشمان غرقه به خونم همه چیز را قرمزتراز همیشه برای من نمایان می کرد...مادربزرگم که از دیدن من در اون وضعیت قدرت گریه کردن نداشت ...مادرم که سر به دیوار گذاشته بود و زار می زد....برادر بزرگترم که با تمام صبوری و جسارتش بر جا خشک شده بود و از همه بدتر پسر سه ساله برادرم که به علت وابستگی اش به من شبها را در کنار من می خوابد(اگر من زود بخوابم) که لباسش اغشته به خون من بود...........؟؟ ماشین برادرم ....بیمارستان ....سی سی یو ....انواع دستگاه های اتاق سی سی یو....شوک اخر و ملحفه ای که روی سرم کشیده شد و بدن یکپارچه خون من ودر کوچک سردخانه که بر جسم بی جان من بسته شد....و .....از خواب پریدم .... غرق عرق سرد بدنم در گرمای تابستان بودم....ارام خودم را لمس کردم تا مطمئن شوم بیدارم و بدنم غرق عرق است نه چیز دیگر، سعی می کردم کابوس رو از یاد ببرم ، به طرف یخچال رفتم تا با جرئه ابی خنک شاید گرمای وحشتناک بدنم رو از اون چیزی که هست کمتر کنم که نور چراغ یخچال در تاریکی شب مثل ایینه ای منعکس کننده تمام اون کابوس را ظالمانه در جلوی چشمانم زنده کرد ، طاقت نیاوردم نیمه شب از خونه زدم بیرون تا با قدم زدن فشار اون کابوس عجیب رو کمتر کنم نمی دونم دقیقا به چی فکر می کردم ولی خیلی راحت می شد فهمید ماشینها و کسانی که نیمه شب گه گاه از کنارم رد می شدند دارن به چشم یه دیوونه تمام عیار به من می نگرند...وقتی به خودم اومدم وسط قبرستون شهرمون بودم و دقیقا مثل یه مجنون الاف داخل قبرستون می گشتم دنبال چی...؟سوال سختی بود...در تاریکی قبرستون ضمیر نا خوداگاهم جواب سوالم رو داد ...کجا بودم ...بالای یه قبر حفر شده که قرار بود گستاخانه فردا روز کسی رو در اغوش بگیره تا نا کجا اباد زندگی ....؟! ارام روی قبر حفر شده نشستم و پا هام رو توی قبر اویزان کردمو از اون حس زشتی که بهم دست داد تمام بدنم به لرزه افتاد ...لرزه بدنم رو با تمام وجود احساس می کردم....ساعتی به همون حال نشسته بودم و خیره به گودال ژرف قبر و تاریکیش و دقیقتر به انتهای باریک اون ....و فکرم مشغول این بود که اگه اون خواب واقعیت بود بی درنگ فردا صبح ته اون گودال بودم ....فشار وحشتناکی رو داشتم تحمل می کردم و دربه در لحظه ای ارامش بودم ...حتی لحظه ای ...چون جرئه ابی گوارا در دل کویر داغ ....من ارامشو می خواستم به هر قیمتی ....هر قیمتی ....بیشتر جسارت به خرج دادم و داخل قبر رفتم در حالی که با قبض روح فاصله ای کمتر از یک تار مو داشتم، بر ترسم غلبه کردم ....من در به در ارامش بودم ...در به در ....دقیقا انتهای قبر و در وسط باریکه ای که سنگ لحد بر اون می گذارند، خوابیدم و در اون تاریکی و تنگی گودال ژرف قبر خداوند به این بنده گنه کارو اشفته خودش ارامش رو هدیه داد...؟به معنای واقعی ...وقتی از درون قبر برخاستم من سراسر ارامش بودم با بدست اوردن یک جواب ساده در اون همه وحشت که شاید خودم خواسته بودم...؟ و من درک کردم با تمام وجودم برای تمام عمرم....که وحشت مرگ چیزی نیست جز توهم قرار گرفتن زیر خروارها خاک و لی ایا هیچ فکر کردین چه در قبر می گذارند ....؟بدون شک جسمی بی جان و روح من فراتر از انچه هستم به پروازی شیرین در خواهد امد پروازی شیرین تر از لحظه ای که خداوند در بهشت را بر من بگشاید....؟ شاید اشتباه درک کرده باشم ....شاید... ولی در راه بازگشت یک دنیا ارامش در من بود...یک دنیا.... وقتی وارد خونه شدم مادرم و مادر بزرگم داشتن صبحانه می خوردن ....مادرم پرسید :کجا بودی؟ خیلی ساده گفتم :قبرستون ! با خنده بم گفت :اینو که می دونم ولی قبر می کندی یا تست قبر کنی می دادی ؟ وقتی به لباسم نگاه کردم تازه منظورشو فهمیدم با خنده جوابش دادم :قبول شدم تو امتحان ولی چون پول بیل نداشتم تو گزینش ردم کردن.........؟! یادش بخیر زمانی که بچه بودیم یکی از شور و هیجانهای تمام طول سالمون این بود که زودتر تابستون برسه و به دور از تمام دلمشغولیهای مدرسه صبحها رو بتونیم بدون هیچ دغدغه ای بخوابیم ، حتی الان هم که دانشجو هستم یه جورایی این شور و هیجان در ته مونده های ذهنم وجود داره ... چرا اینا رو گفتم ... شاید چون دیگه اون تابستونای بی دغدغه هم شده برامون رویا ....،اگه اغراق نکرده باشم یکی از بدترین تابستونای عمرمو امسال گذروندم ؟! چرا ...؟چون اتفاقات و بد بیاری های پی در پی دیگه کمکم داشت از یادم می برد که در زندگی یه چیزی به نام خواب وجود داره چه برسه به تابستون... تصادف دوتا از عزیز ترین دوستانم که تا خط قرمز مرگ رفتن و بر گشتن ... یه جر و بحث اتفاقی با معاون دانشگاه که چیزی نمونده بود به خاطرش از دانشگاه اخراج شم و دنبالش لج کردن همون معاون که نمی خواست واحدی رو بم ارائه بده تا یه ترم عقب بیفتم که خدا را شکر به خیر گذشت ... سفر چند روز پیشم که با یه خبر بد همراه شد تا من نصف و نیمه سفر رو رها کنم و بر گردم به شهرم...، یه تحقیق سه واحدی که یکی از استادام بم داد و یه چیزی معادل چهار بار من تحقیق مدون شده تحویلش دادم و هر بار استاد تحقیقمو رد کرد تا من باز از صفر شروع کنم و....... ؟؟! خب فکر کنم باز زیادی حاشیه رفتم و از اصل مطلب دور شدم ...؟ ! یکی از روز هایی که رفته بودم دانشگاه تا تحقیقمو تحویل بدم...، طبق معمول استاد از تحقیق خوشش نیومد و باز تحقیقمو رد داد؟ ( باید بگم شاید تقصیر کار واقعا استاد نبود شاید من زیادی محقق خوبی نیستم ؟!) باری به هر جهت ... کلافه تر از همیشه پشت ماشین یکی از دوستام که اونروز زیر پام بود نشستم و ناخواسته گاز ماشینو چسبوندم .... توی فکر بودم که یدفعه یه نفر دستشو از سمت راست جاده بلند کرد ... نمی دونم چرا یهو پامو چسبوندم روی ترمز ماشین و از صدای زشت و وحشتناک تایر ماشین با اسفالت ونگاه های مردم تازه فهمیدم که گویا زیادی سرعتم بالا بوده ..!خیلی سریع برگشتم ببینم کی بوده دستشو بالا کرده که ....سرشو اورد کنار پنجره سمت راست ماشین و گفت:د اخه تو که تو هوا می رونی مگه مرض داری پشت ماشین می شینی ، می زنی یکی رو شل و پل می کنی ...یکی از استادامون بود که باهاش رابطه خیلی خوبی دارم، سریع گفتم اقا ما مخلصیم شما بیا بالا تا بیشتر از این ابروم نرفته ...اومد بالا یه خورده دنباله حرفش باهام شوخی کردو منم طبق معمول گرفتار جواب دادنش شدم ...بدور از همه شوخیها یهو دراومد گفت:چرا اینقدر تو فکر می ری ، با خنده جواب دادم فکر نمی کنم اینطور باشه شما اولین کسی هستین که این حرفو به من می زنین ( و واقعا اون اولین کسی بود که این حرفو بم زده)در جوابم گفت : من هفته ای دو ساعت بیشتر باتون کلاس نداشتم ولی دو ساعت وقت کمی نیست که نشه فهمید کی چند مرد حلاجه....؟! منظورتون چیه استاد ؟!...در جواب گفت: من هر وقت سر کلاس دارم درس می دم و حس می کنم یه خورده کلاس ساکت سریعا نگام به تو بر می گرده و می بینم که تو فکری واصلا سر کلاس نیستی چون قائدتا هر وقت کسی داره می خنده و کلاس یه خورده بهم ریخته است تو داری به یکی گیر سه پیچ می دی واسه خنده ....؟! یه جورایی با همه صمیمیتم با استاداز این حرفش خجالت کشیدم و چیزی نگفتم دوباره گفت : تو در ظاهر و در مقابل همه ادم شادی به نظر می یای و لی واقعیت اصلا اینطور نیست که همه فکر می کنن ...خب نمی خوای بگی چرا اینقدر فکر؟یه جورایی گیر افتاده بودم می خواستم یه جوری سوال استاد رو رد بدم...خب شاید واسه اینکه تو این سن مشکلات بد طور ادمو می پیچونن استاد ...استاد از من تیز تر بود گفت :نه داری چرند جواب می دی ........؟ همه تو این سن گرفتارن ، گرفتار فکر، ولی همه هم مثل تو این طور تو فکر نمی رن ؟؟ واقعا گیر افتاده بودم گفتم : خب شاید دنبال راه حلم ...؟! گفت : خب حالا اومدیم سر اصل مطلب می دونی فرق بین نسل منو تو و نسل قبل از ما در چیه ؟گفتم : نه...؟ ساده است اونا مرد عمل بودن و نسل ما فقط نسل حرفیم همین ، بزار یه چیزی رو واست تعریف کنم من حدود 15 سال از عمرمو سیگار می کشیدم و از روزی که سیگار کشیدن رو شروع کردم می گفتم فردا می ذارمش کنار ولی ... تا اینکه چند روز پیش اومدم از یه بچه حدودا 13 یا 14 ساله سیگار بخرم ... سیگار خریدم روشن کردم که یهو دیدم اون بچه هم یه نخ روشن کردازش پرسیدم چرا سیگار می کشی بچه جوابم داد می گن واسه اعصاب خوب.....؟؟! به بچه گفتم اگه سیگار اینقدر مزخرف که هم واسه اعصاب تو خوب هم من پس من غلط می کنم دیگه سیگار بکشم سیگارمو زیر پام خاموش کردم و دیگه هم نکشیدم و شک نکن تا زنده هستم هم نمی کشم ....!!! در اومد بم گفت: می دونی می خوام چی بگم می خوام بگم من 15 سال فقط فکر می کردم و می گفتم که می ذارمش کنار ولی اهل عمل نبودم ولی نسل قبل از ما این شکلی نبودن حالا جریان تو هم همینطوره اینقدر الکی با خودت مبارزه نکن الکی فکر نکن نه اینکه دنبال راه حل نباش ، باش ولی بیشتر از اون مرد عمل باش برو وسط گود و بگو که منم هستم و مبارزه کن ولی نه با خودت با زندگی .... به مقصد رسیده بودیم استاد می خواست پیاده شه که گفتم : ببخشید استاد مگه راه حلی هم هست ؟مگه گودی هم هست که ما بریم وسط، زندگی چند تا دیوار و چند کوچه و چند تا بمبست ... همه راه ها بسته است منم زور الکی ندارم که بزنم به امید واهی ....؟ با لبخند جوابم داد نه خوشم می یاد ازت، همیشه یه جواب اماده تو استین رو می کنی ولی پسر خوب برو با خودت صادق شو اگه مرد عمل باشی هم می شه بمبستا رو شکوند هم می شه از دیوارای بمبست بالا رفت ...؟ استاد رفت و من در تمام طول راه در این فکر بودم که ایا واقعا راهی نیست ....؟؟یا من مرد عمل نیستم....؟!!! و اما ... برعکس همیشه زمستان نه ...این تابستون هم رفت و رو سیاهیش به ذغال موند..............


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت
3:6 توسط رضا| |
نوشته شده در شنبه 22 مهر1385ساعت
15:24 توسط رضا| |
نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385ساعت
23:24 توسط رضا| |
نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت
2:30 توسط رضا| |
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت
19:17 توسط رضا| |


