تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

تقدیم به شاعر ی از میان  نخلستانهای پر حدیث  جنوب ایران زمین ...

می رویم و ارام نمی شویم

و می گذریم بی سایه هامان

مشتعل بر سنگ

و منحنی در مرگ ...

دم غروب بود و خورشید بر حسب عادت همیشگیش داشت یکی دیگه از روزهای

تکراریشو به پایان می برد...تازه تمرین تئاتر اونروزم تموم شده بود و کوفتگی عجیبی تمام بدنم رو فرا گرفته بود، تو حیاط مجتمع ایستاده بودم و داشتم با یکی از بچه ها

صحبت می کردم که یهو یکی از دوستانم از پشت سر صدام زد رضا برگشتم ببینم کیه گفت:فهمیدی اتشی مرد....!؟....خشکم زد سر جا ...نگام تو نگاش گره خورد تا از واقعیت خبر مطمئن شم یه گیجی عجیب تو سرم دوران می خوردو با تمام وجود احساس کردم با مرگ اتشی چه فاجعه وحشتناکی در ادبیات ایران زمین رخ داده زیر لب زمزمه کردم...

اگر تمامی راه های رفته را بازگشتی بود...

ایا تمام مجسمه هایمان را از نو می ساختیم !؟

روز تشیع بود ، از کلاس که برگشتم خیلی سریع لباس هامو عوض کردم تا خودمو به

مراسم برسونم ، شلوغی عجیبی بود ...ادمهایی توی جمعیت بودن که من حتی فکر نمی کردم بیان ...ولی اومده بودن تا همه باهم به سوگ بنشینیم مرگ  اخرین بازمانده نسل نیما رو....بزرگراهی که به قبرستان متصل می شد اونقدر شلوغ بود که همه ماشینها به اجبار با دنده یک حرکت می کردندو من و دوستم پشت  وانت ایستاده بودیم ... فیلمبرداری می کردیم و از اون همه شلوغی غرق حیرت بودیم ...

افتاب

سر گشته و پرسان

تا مرا کنار کدام سنگ

تنها بیابد/ به تماشای سوسنی  نوزاد

به نخستین دره سر گشتگی هام...

سریع خودمون رو به پشت بام چسبیده به قبرستون رسوندیم تا زاویه فیلمبرداری خوب در بیاد...ولی از اون بالا هم قادر نبودیم توی چهار زاویه دوربین تمام جمعیت رو داشته باشیم ... می خواستن استاد رو توی قبر بزارن دوستم طاقت نیاورد گفت رضا بیا دوربینو بگیر سریع دوربینو گرفتم و زوم کردم روی قبر و فشار بی محابای جمعیت...بغض سنگینی گلومو گرفته بود ...اتشی رو درون قبر می ذاشتن ....

اروم اروم قطره های اشک از کنار چشمام پایین اومدن و در میان دید لرزان چشم هام

و لنز دوربینی که روی استاد زوم بود یاد اونروز افتادم....

سپیده که سر بزند خواهی دید

که نیست به نظر گاه تو / ان سدر فرتوتی / که هر بامداد

گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم

اخرین ستارگان کهکشان راه شیری را

تا خوابگاه افتابیشان 

بدرقه می کردند

بزرگداشت استاد بود دور تا دورشو شاعرای جوونی گرفته بودند که در رویایشان روزی خود را جای او می پنداشتند  رفتم کنارش داشت با یکیشون حرف می زد ...صدای خش دارش به سختی از ته گلوش در می اومد گویی به مانند همه بزرگ مردان شعر تک تک تارهای حنجره اش را بریده اند و او به سختی فریاد بودن سر می دهد...استاد افتخار یه عکسو بم می دین...برگشت...نگاهش به نگام گره خورد و در نگاهش سختی سالهای به جان خریده یک شاعر رو شمردم ...دست راستم رو رو شانه اش گذاشتم و با دست چپم دوربینو بش نشون دادم... نور براق فلاش دوربین ...و خنده به یاد ماندنی استاد ....

سپیده که سر بزند

نخستین روز روزهای بی مرا

اغاز خواهی کرد ،

مثل گل سرخ تنهایی

اه خواهی کشید

و به پروانه ها خواهی اندیشید

داشتن  با لگد خاکای روی قبر رو محکم می کردند یا شاید داشتن بعد استاد

در دروازه شعر ایران زمین رو .....؟!!!

همه راه ها همیشه / با اخرین قدمها اغاز می شود

تسلیت می گم اولین سالگرد مرگ استاد منوچهر اتشی رو به همه مردمان ایران زمین ...مردی که با رفتنش اخرین ستاره درخشان دوران طلایی شعر معاصر ایران خاموش شد....

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت 22:41 توسط رضا| |

این مطلبو چند شب پیش یکی از دوستانم توی دفتر خاطراتم نوشت ، این که چه حالی داشت و چرا نوشت زیاد مهم نیست ...مهم  جسارت ، جسارت اینکه به دور از هر ترس و هر قرار داد محدود کننده ای بتونیم حرفمونو بزنیم.....؟؟؟

خسته ام ... ! خسته ....

خسته از تک تک ضربانهای ریز و درشت قلبم که فارغ از هر خستگی جرس قافله داران زندگی را بی محابا در من فریاد می کنند...

خسته از فاصله لحظه ای که پا بر مادرم زمین گذاشتم تا لحظه ای که چون نمک در او

حل شوم ...

خسته ام از بس پای برج های هزار هزار وایسادم و سعی کردم ادمک های درشت و بزرگ اون بالا رو مثل خودم کوچیک و ریز بببینم ...

خسته ام از بس سر چراغ قرمز ها ته مونده نداشته های جیبم رو در دست ادم کوچولوهای بادکنک فروش ریختم تا درد فقرشون کمتر بشه و خودم شب هنگام نداشته تر از تمام عالم و ادم به خونه برگشتم ...

خسته شدم از بس دیدم، درک کردم و عاشق شدم و با نگاه اغشته به شهوت دخترکان سیاه چشم  زمینی به دنیای ماوراء رفتم و هر بار بی هیچ جسارتی عشق رو در نطفه خفه کردم....

خسته شدم از بس توی قمار ظالم زندگی چرتکه انداختم و اخر سر سرنوشت کلاه گشاد صداقتو بر سرم گذاشت...

خسته شدم از بس زمزمه کردم که (زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد منو تو برود )و در اخر فهمیدم سهراب هم داشت سر خودش کلاه می ذاشت...

خسته شدم از بس سر ک کشیدم و دل سپردم به نوشته های انها که ادعای

بزرگی از سر و روشون می بارید و اخر سر فهمیدم همه داشتند دروغ می گفتند

تنها برای فرار از تمامی پوچی ها...

خسته ام ....خسته ، از پیامبران هزار چهره ،هزار رنگ که در حیاط خانه خود داد عدالت می زدند و سر اخر از حیاط خانه همسایه مرغ می دزدیدند...

و....و....و....خسته از خدایی که عدالتش مال پولداراست ، بودن و بهشتش مال

ادمک های خوب ...ولی حکمتو ، جهنمو ،نبودنش مال در به درا....من از خدا هم

گله دارم چون یادش می ره دربه درا هم دل دارن ...دل....

و هر وقت فکر می کنم که به چه گناهی و چرا هستم، می بینم تنها به یک دلیل ساده ......؟؟

                  تنها به گناه لحظه ای لذت پدر و مادری بی هوا

                  پا به درون این همه زشتی گذاشته ام......؟؟؟

خسته ام....خسته...؟

 

 

نوشته شده در جمعه 19 آبان1385ساعت 1:35 توسط رضا| |