زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
تقدیم به سفیر که با نگاه به رد پاهای تنهاییش درک کردم خلق شدیم تا عاشق بشیم ...؟ این اتفاق باعث شد که بفهمم چرا نامترادف ترین حروف فارسی ..ع..ش..ق..زیباترین کلمه هستی را خلق می کنند...عشق...! چهار شب پیش با بهترین دوست تمام دوران زندگیم کامی ... رفته بودیم جشن نامزدی یکی از بچه ها ، حدودا جشن ساعت سه نصف شب تموم شد.... کامی کلید و بده نمی خوام بشینی پشت فرمان ....چرا ؟هیچ واسه اینکه با این حالی که تو داری اگه بشینی پشت فرمان احتمالا صندلی عقب عزراییل رد کن کلید وبیاد ببینم ....؟ خنده بلندی کرد ...داخه رضا جان عزیز دل برادر قرار نیست با ماشین بریم که ؟قرار جفتی نم نمک بریم تا قبرستون ...! چی ؟ زل زد توچشامو خیلی اروم گفت :امشب شب تولدشه ، می خوام جشن بگیریم تولدشو ،منو اونو ..تو؟ فکر کنم وحشتو تو چشام خوند ! نترس من عالیم عالی ، بارون نم نم پاییزی همراه وفاداری بود تا سنگ قبر نازنین، نشست کنار قبر نازنین و من به درخت تکیه دادم، رضا یه نخ سیگار بم می دی ؟...تو که گفتی عالی هستی ؟...خب چون عالیم می گم بده دیگه تو که می دونی من هر وقت خوشحالم سیگار می کشم ، اون شعرم واسم بخونش همونی که تو بیمارستان خوندی وقتی بهوش اومدم ....راست می گفت هر وقت خوشحال بود سیگار می کشید....؟ دقیقا مثل شبی که ... خواهرم رفته بود مسافرت، خونشون دست من بود تنها بودم و بد جور حوصلم سر رفته بود طبق معمول نه زنگ می زد نه در، از رو دیوار می اومد داخل، شلنگ اندازان وارد خونه شد با حالتی عجیب، هیچوقت به این خوشحالی ندیده بودمش ...تموم شد رضا تموم شد نازنین مال منه اون که مال منه یعنی دنیا مال منه، پس کجاست این سیگارا ؟ یه نخ سیگار روشن کرد ومن خیره به کامی و اینکه چه زیباست دیدن انسانی که دلی شاد در سینش می تپه ؟ چته چرا مثل دیوونه ها نگام می کنی ادم کهکشونی ندیدی من الان رو عرشم اگه خدا زورش نمی گرفت ادعای خدایی می کردم ...و جفتی زدیم زیر خنده ، همراش زنگ خورد ...نازنین ،عزیز دل ، زندگیم ...سلام نازنینم ، ببین رضا هم کنارم داره نامزادیمونو تبریک میگه ...دستشو گذاشت رو گوشی، تو که اصلا از اداب معاشرت بویی نبردی من بگم که یه وقت نازنین فکر نکنه بی شعوری ...دهههههه کامی اون سیگار چیه دست ...؟اقا من نوکرتم عزیز کی گفت تو بی شعوری ، تو خدای شعوری تو.......اها حالا شد برو گم شو چرت و پرتاتو واسه نازنین نشخوار کن....! سه ماه اول نامزدی کامی و نازنین یه دنیا زیبایی بود طوری که من برای اولین بار حس کردم افسانه واقعی شیرین و فرهاد حتی با شاهدی چون بیستون عشقی ساده و زمینی بوده ولی نمی دونم چرا همیشه پشت هر شادی طوفانی از غم هست ولی پشت هر غمی هرگز طوفانی از شادی ندیدم ............................ کمکم روزگار چرخش زشتی به خودش داد، رنگ نازنین رو به زردی می رفت سر دردهای شدید و عجیبش و ضعیفی روزبه روز نازنین حاکی از اتفاق بدی بود تا اینکه پاهای نازنین قدرت کشیدن چها رچوب بدنشو از دست داد ، اونروز جواب ازمایش رو می دادن و...بله ،دنیا را بد ساخته اند......................................................... بیماری: سرطان ...مکان: زمین ...زمان :چها ر یا شش ماه ...؟! لب پنجره اتاق نشسته بودم و نازنین روتخت در حال ناله دست کامی رو می فشردطاقت نیاوردم اومدم برم از اتاق بیرون رضا، نازنین بود برگشتم رضا کامی می گه این موقع ها خوب اث رو میکنی یه اثم واسه من رو کن ، بغضم ترکید سرمو گذاشتم رو چهار چوب در و زدم زیر گریه ...نازنین زد زیر خنده دیدی کامی دیدی رضا هم گریه می کنه بعد تو بگو هیچوقت گریه نمی کنه چی شده رضا قرار بود اث رو کنی نه گریه کنی که ...میان هق هق گریه هام خیلی مقطع و به بدترین شکل ممکن بیان کردم ...بودیمو کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیمو بدانند که بودیم؟! همه چیز تموم بود بیمارستان موندن الافی بود نازنینو اوردیم تو اتاق خودش ؟ شمردن خس خس نفسهای اخر نازنین کار سختی نبود همه رو از اتاق بیرون کرد می خوام با کامی تنها باشم ...؟ اولین کسی که وارد اتاق شد من بودم و میان شک و دوراهی این مسئله موندم که امبولانسی که خبر می کنم باید نازنینو ببره یا کامی رو....؟! من با تمام توانم زجه زدم که تا کامی بهوش نیاد نباید نازنینو تشیع کنین و پدر کامی که از سر سختی من عصبی شده بود سرم داد کشید که چی بشه ؟ کامی باید با چشای خودش ببینه که نازنینو خاک می کنین باید باور کنه که اون مرده و پدر کامی زد زیر گریه و گفت : مگه تو باورت می شه کامی بهوش بیاد ...جوابش کار اسونی نبود ......................؟. سه روز بعد وقتی کامی بهوش اومد نازنین به خاک سپرده شده بود . زل زد تو چشام و گفت : نازنین گرفتمش تو بغل زد زیر گریه و من نفهمیدم چرا لحظه مرگ رو مابین گریه هاش کنار گوشم برام به تصویر کشید...چرا.....................؟ بغلم می کنی کامی ، گرفتمش تو بغل ، اروم و مابین نفسهای به سختی بیرون اومدش لباشو گذاشت کنار گوشم و گفت : کامی من جاه طلب تر از اونیم که از خودم برونمت و بگم برو دنبال زندگیت، من مال توام سهم توام حق توام عشق توام و تو...تموم هستی منی الان دیگه از خدا هیچی نمی خوام، همش همین بود کامی ...و دستاش شل شد و افتاد..........................................................................؟ رضا یه بار دیگه به قول نازنین یه اث واسم رو می کنی و من کنار گوشش زمزمه کردم دنیا را بد ساخته اند .... ؟ و اون لحظه بود که فهمیدم نازنین زمینی نبود اون از اسمون اومده بود بی هیچ تعلقی به زمین برای اثبات ترکیب ع..ش..ق. کامی شش ماه فقط گریه کرد و من برای اولین بار مفهوم این جمله رو فهمیدم که چرا می گن فلانی خون گریه می کنه چون من تو چشای کامی خون دیدم نه اشک؟ ساعت سه و نیم نصف شب بود تلفن زنگ خورد خواب الود گفتم : الو ...رضا کجایی کامی خونه نیست نمی دونم کجا رفته ؟ پدرش بود... رضا تو رخدا یه کاری بکن نکنه بلایی سر خودش بیاره ، میان شک و دلهره واسه اروم شدن پدرش گفتم : نگران نباشین فکر کنم بتونم پیداش کنم ...! رو به روش کنار سنگ قبر نازنین نشستم و سه بار دستمو رو سنگ زدم واسه خوندن فاتحه ...نامردی اگه فاتحتو تا اخر بخونی ......؟ خیره شدم بهش ... مگه خودت همیشه نمی گی فاتحه شمع پشت سر پس غلط می کنی خودتم فاتحه بخونی ، یه نخ سیگار داری بم بدی و زد زیر خنده خشک شده بودم سر جام ،فکر کردم دیوونه شده، اینجا چی کار می کنی ؟ نازنین اومد به خوابم گفت می دونی از بس گریه کردی کفنم غرقه به خونه ...دیگه تموم رضا تموم من عالیم عالی اونی که زیر خاک که نازنین نیست ما دوتا عاشق هم بودیم عشقو که نمی شه کشت ...میشه رضا؟ یه نخ سیگارو که بم می دی اره می دونی چند وقت واسه سیگار کشیدن عالی نبودم ... و فکر کنم بعد از ده ماه برای اولین بار خندید ...! با این جملش نوار خاطرات گذشته جلو چشمم پاره شد: اوهوی قرار بود اون شعری رو که تو بیمارستان تو گوشم زمزمه کردی برام بخونی ...مردی ...من تو کهکشونا سیر می کنم تو کدوم قبرستونی هستی ؟ بارون بند اومده بود اروم رو قبر نازنین خم شدم سنگو بوسیدم و .... دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و ائین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است زندگی یعنی این . از خدا فقط و فقط تو زندگی عشق رو بخواین چون بی درنگ درک ماهیت عشق با تمام وسعتش فارغ از هر دردی که همراه خودش بیاره تنها چیزیه که به این زندگی پوچ هستی می بخشه ....پایدار و جاوید عشق... وای خدا چی شد ...هیچکس جواب سلامم نداد اشکال نداره بی جواب سلام شروع می کنیم خدایا به امید تو... خب اول یه تشکر می کنم از همه دوستای گل گل گلم که که قبول زحمت کردن تشریف اوردن و روز تولدمو با حضورشون گلبارون کردن و دقیقا برای اولین بار من روز تولدمو یادم موند به واسطه این مطلب که سامی محبت کرد گذاشت تو وب و حضور سبز و گرم شما ها ... یه دنیا سپاس دوم تسلیت می گم ایام محرم و شهادت اقا امام حسین رو به همه ...البته فکر کنم بد نباشه به جای مسجد رفتن و عزاداری های بی هدف و بی اندیشمون که بیشتر شبیه یه عادت تا هر چیز دیگه سرکی بکشیم به عمق فاجعه عاشورا و درک کنیم و بشناسیم حسین که بود و چه کرد ...فکر کنم بهتر از هزار ارن قطره اشک واه بی هدف باشه سوم اقا نیستین ببینین این امتحانات چه دینی از ما در اورده دیگه خودمونم نمی شناسیم چه برسه به خدا و پیغمبر و.........خصوصا اگه شب امتحانی باشین و تو طول ترم هم درستو حسابی کلاس نرفته باشین و هم دنبال جزوه باشین هم ...حالا اگه ترم اخرم باشین که دیگه خدا صبرتون بده...شما محبت کنین بعد از خوندن واسه من دعا کنین اخه تمام این وصله ها دقیقا فقط به خودم می چسبه بزارین اخر سرم یه پیام بازرگانی بدم....چقدر خوب و چقدر عالیه که انسان جسارت به خرج بده و تو زندگی واسه خودش حد و حدود کم و کوچیک تعیین کنه و خودشو از حد و حدودای بزرگ دور کنه که فقط و فقط باعث خودخوری و دور شدن از ارامشه و شک نکنید اگر ردپای دزد ارامشو توزندگیتون بگیرین اخر سر به خودتون می رسین ....(عجب پیام بازرگانی شد)اینم تقدیم به همه اونایی که با اندازه ها و حدود کم در زندگی ارامش رو با تمام وسعت و بزرگی و عظمتش در اغوش می گیرن و تا ابد لذت زندگی رو درک می کنن....؟ من بی باده ناب زیستن نتوانم بی باده کشیده بار تن نتوانم من بنده ان دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیرو من نتوانم با ارزوی یه زندگی پر از لحظه های شاد برای همتون زیر سایه اقا مرتضی علی این پست راهدیه می کنم به دوست ارجـــــــــــــــمندم آقارضای عزیزبه مناسبت سالروزتولدشون باارادت : سامی ( وبلاگ حدیث دل ) * * * * * * * * * :: تولد من :: 25/10/۶۲ بیست ودوسال پیش درچنین روزی،آرامش مرادردست این هستی ِ سرشاراز غوغاقرارداد. بیست ودوسال است که دست زمانه برصفحه کتاب این عالم شگرف وهولناک نام مرامی نویسد..... ومن امروزبربلندای گذرعمر، پیش روی ایام گذشته ، ایستاده ام و تاملات واندیشه ها وواژه های مبهم وملتبس، که گاه به نیستی اشارت می کنندوگاه ، مصداقهای دیگری دارند خودرابه من می نمایانند. مصداقهایی چون زندگی تعارض یک پیوند،است واینکه امروزتوراازگل آفریده اند وبه دنیاپیوندمی زنند وفردا چونان برگی ازشاخه زندگی جدایت می کنند و..... دیگری است که می آید. چه شگفت!!! بمانندتکراررفت وبرگشت یک آونگ ! ... گذشته راکه به یادمی آورم، توگویی که آیینه صیقل نایافته ای است، که مدتی درآن می نگرم وسالهای رنگ پریده مرده وار، هزارتوی همچون چروک چهره خودرادرآن می بینم. ... نقشهای پراکنده وسرشارازخطوط مبهم آروزهایی که چونان بذرهای کاشته دردل زمین کفن ودفن شده اند و درخشش رویاهایی که اینک ، به خاموشی گراییدند….. آنگاه چشمان خودرا، فرومی بندم وفریادم را درجریان سردومه اندودزمان رهامی سازم ومی گویم: آری بیست ودوسال ازایام زندگی من، بدین منوال گذشت ….. ودرآن لحظه ، صدای خسته ی روح پیرم رامی شنوم که آرام ، می گوید: ملالی نیست جوان توشادباش وبازهم به خودت بگو: <<< تـــــــــــــــــــــــولدت مبــــــــــــــــارک >>> ..... یاحــــــــــــــــــــق ... احتمالا خیلی هاتون در طول زندگی بر اثر هر نوع فشار زندگی از خدا خواستار مرگ زود هنگام شدین ...ولی تا حالا فکر کردین اگه بهتون بگن چهل و هشت ساعت دیگه می میرین چه حالی بهتون دست می ده ...ایا باز هم بر خواستتون پا بر جا هستین ....................................................................؟ انسان جسارت اینو داره که شاید نا اگاهانه از بیرون یه دایره شاهد یه اتفاق وحشتناک درون یه دایره باشه و دقیقا مثل یه رهگذر از کنار اون دایره رد بشه ولی جسارت سادگی عبور همون رهگذر رو نداره اگر مرکز ثقل همون اتفاق وحشتناک درون دایره خودش باشه....چه تفاوتی ما بین این دو رهگذر .....؟! دقیقا ساعت یه ربع به دوازده امروز صبح گوشی تلفن همرام به صدا در اومد، شماره اشنا بود...بفرما اقا یاشار ... سلام....سلامش بوی شک می داد ...بوی ترس ،اضطراب و صداش ارتعاش یه خبر بد فکر می کنم داشتم صحبت می کردم ولی گنگ و مبهم و بی صدا.... رضا پس فردا قرار عمل بشم ...پنجمین عمل واحتمالا اخریش ...هیچ تضمینی روی زنده بودنم نیست ...می گن درصد موفقیت خیلی پایین ...دارم دیوونه می شم ...گیج گیجم ...قاطی کردم دیگه هیچی حالیم نیست ....بغض غریبی تو صداش موج می زد و بغضش منو بر گردوند به پانزده سال پیش و خاطره اون شب کذایی و دقیقا شبیه یه نوار ویدیویی در جلوی چشمانم شروع به راه رفتن کرد.... من دوستم رو حتی با فرسنگها فاصله ای که از من داشت می تونستم درک کنم. ساعت مچی کوچولوی روی دستم ساعت نه شب رو نشون می داد و صدای چیک چیک بارون روی پنجره اتاق بیمارستان قادر نبود هیچ احساس خاصی در من بوجود بیاره ، دقیقا دو تخت اونطرف تر از من یه پسر تالاسمی بستری بود که هر لحظه حالش بد و بدتر می شد، مادرش باردار بود و یه بچه کوچک دیگه هم داشت که هر جا مادر می رفت دنبالش روان بود...دقیقا یازده ساعت بعد قرار بود منو به اتاق عمل ببرند...با اون سن کمم به راحتی می تونستم از نگاه های خیره و پر امتداد پدرم و چشمان غرقه به خون مادرم که گریه هاشو از من پنهون می کرد بفهمم که قانونا عمل من چیزی فراتر از اون سادگی هست که برام توصیف کردند...همونطور که بعدها پدرم برام تعریف کرد و گفت : که اون شب دقیقا ما بین خط قرمز مرگ و زندگی ایستاده بودم ...با خودم قرار گذاشته بودم تمام طول شبو نخوابم تا بتونم فردا صبح اگر ابرهای سنگین اون شب اجازه می دادند طلوع افتاب رو ببینم، طلوعی که شاید می تونست اخرین طلوع باشه و اضطراب و ترس و شک و...و....و...و هر چی که بگین در من بود ...صدای قطره های بارون ندای زندگی می داد و صدای اروم ثانیه های ساعت مچیم که حالا کنار گوشم بود ندای گذشت لحظه ها و رفتن و من مابین یه خط قرمز ساده و ترس اور غو طه ور می خوردم...؟ با صدای عصبانی یه پرستار به خودم اومدم که با عصبانیتی عجیب و ناملموس برای من سر مادر پسرکی که تالاسمی داشت فریادی وحشیانه می کشید... شما ادم نیستین ، شما دیوونه اید، شما جنایت کارین، شما قاتلین ...مگه اونی که رو تخت داره می میره بچه تو نیست مگه اینی که دنبالته و مثل دربه دراست بچه تو نیست مگه مرض داری این تو شکمیتو واسه چی می خوای دیگه....مگه تقصیر ما ست خدا بمون داده ...( فکر کنم پرستار دیگه اختیارش دست خودش نبود) مگه خدا مرض داره که بهتون بچه بده خود لجن بیشعورتون بچه ناقص پس می ندازین واسه بدبختی دنیاو....و......و...؟ حدودا ساعت دوازده شب پسرک مبتلا به تا لاسمی مرد...وقتی می خواستن بزارنش رو یه تخت دیگه که ببرنش بیرون پاش از دست یه پرستار رها شد و به شدت به کف سرامیک شده بیمارستان برخورد کرد.....؟ من اون شبو با یه ارامش عجیب خوابیدم الان هر چی فکر می کنم درست یادم نمی یاد چه چیزی اون همه طغیان رو در من کشت و به من قدرت خوابیدن داد؟فقط تنها چیزی که از اون شب دور زندگیم تو ذهنم مونده که بهم ارامش داد این بود که با صدای برخورد پای پسر با کف بیمارستان و صدای ضمخت و مبهمش حس کردم واسه زمین سی کیلو گوشت با سی کیلو سنگ هیچ تفاوتی نداره ....؟ الان که این مطلبو تایپ می کنم یه حس خلسه وار تمام بدنمو فرا گرفته خلسه صدای عاجزانه دوستی که با تمام وجودش فریاد بود و یه حس بد شاید چیزی شبیه عذاب وجدان یا...که چرا در تمام طول حرف زدنم با دوستم نتونستم چیزی به نام ارامش رو درونش بوجود بیارم حتی با اینکه پانزده سال پیش بی اغراق تنها دفعه ای نبود که حال امروز صبح اون رو من تجربه کردم و داشتم درکش می کردم ...واقعا الان از خودم ناراحتم که چرا نتونستم هیچ کاری براش انجام بدم ...چیزی در حدود یه سر سوزن ارامش ...؟ شاید چون زندگی در هر لحظه ای یه عکس العمل تازه نیاز داره و اون چیزی که به من ارامش داد نمی تونست امروز دوستم رو اروم کنه ...بچه ها اگه به اندازه سر سوزنی تونستم احساس اون دوستمو بهتون منتقل کنم لطفا براش دعا کنین .... اینم چیزی شبیه لحظه قبل از مرگ ؟ سفر دوباره ... به غایت ... به لابه ی عنقا... وفاخته از هر سو ... و من به خیرگی لبخند... ( شعر از زنده یاد محمد بیابانی ) این جمله رو دقیقا همین الان خوندمش و حیفم اومد همین الان وبلاگ رو به این جمله مولا علی مزین نکنم .یه تعریف ساده و روان از دنیا و زاهدان. زاهدان گروهی از مردم دنیایند که دنیا پرست نمی باشند.پس در دنیا زندگی می کنند اما الودگی دنیا پرستان را ندارند. در دنیا با اگاهی و بصیرت عمل می کنند و در ترک زشتی ها از همه پیشی می گیرند بدن هایشان به گونه ای در تلاش و حرکت است که گویا میان مردم اخرتند . اهل دنیا را می نگرند که مرگ بدن ها را بزرگ می شمارند اما انها مرگ دل های زندگان را بزرگ تر می دانند. خوش باشین همیشه همه جا زیر سایه اقا مرتضی علی به دیوار تکیه دادم اروم سر خوردم زانوهامو گرفتم تو بغل و نشستم روی پاهام و زل زدم به حرم اقا امام رضا (ع) ...حدودا ساعت یک شب بود گوشی موبایلو برداشتمو زنگ زدم به یکی از دوستام ...فکر کنم دنبال یه هم صحبت می گشتم ...تو دلم غوغای عجیبی بود..یه شادی ...یه هیجان و بیشتر از همه بی شک یه ترس نا شناخته ...دوستم از پشت خط گفت سلام ...چند دقیقه ای باش شوخی کردم ،ولی نه، صدام داد می زد مثل همیشه زنگ نزدم بخندیم ، از پشت تلفن هم نمی تونستم ترسمو پنهون کنم ...رفیقم گفت: چته؟ بغض ناملموسی گلومو بهم فشار می داد گفتم الان حرم روبه روم دارم می بینمش ، نورش داره چشامو از حدقه بیرون می کشه ولی من...ولی من ....ولی تو چی ...کمکم بغضم داشت می ترکید ...! ولی من جسارت تو حرم رفتنو ندارم ...چرا...؟ رضا چته خیلی ها دلشون می خواد جای تو باشن و......اره خیلی ها ....د پس چه مرگته پسر؟ می ترسم بازم دست خالی بیام بیرون مثل دفعه قبل و ...... می خوام امشب با این وبلاگ با شما و این نوشته زیادی رو راست بشم ...اهلش هستین....؟ تا حالا فکر کردین از اون سر دنیا با هزار ذوق و شوق ، هزاران امید بکوبینو برین حرم اقا امام رضا(ع) واسه اینکه فارغ از هر قرار داد واقعی و علمی از اقا حاجت بگیرین و حساب کنین که اقا طلبیده و مهمونین بدون شک اونجا ، ضریح رو بچسبین و دنبال یه چیز ماورایی بگردین به اسم معجزه و.....حالا اگه اونوقت دست خالی برگردین چه فکری می کنین....قرار روراست باشیما با خودمون لااقل.....؟ به نظر شما اگه دست خالی برگردیم یعنی ادم بدی هستیم راحت تر بگم ادم کثیفی هستیم که اقا دست خالی بر گردوندتمون ....؟ می گن دل شکسته بری حاجت می ده ...اگه نده یعنی هنوز دلمون نشکسته...؟ می گن باید دلت صاف باشه ....اگه حاجت نده یعنی دلمونم صاف نیست ....؟ می گن اقا مهموناشو ناامید بر نمی گردونه ....پس اگه حاجت نده یعنی ....؟ و....هزار تا سوال دیگه که..........این موقع شبی داره مخمو مثل ریشمیز می خوره ...؟ اگه ادم بدی باشیم ، کثیف باشیم ...ادم که هستیم ....سفسفته نچینین لطفا ، خوی حیوانی ادم خیلی فاصله داره با این بحث ...پس ادم که هستیم ...! کسی که می ره تو حرم و با دلش زار می زنه نه با چشماش که دل باطنه و چشم ظاهرکه اگه ظاهرم نباشه ایینه تمام نمای دل ....یعنی هنوز دلش نشکسته ...! اگه دلمون صاف نباشه ...خب لااقل دل که داریم ...نداریم...! اگه مهمونشو ناامید بر گردونه ....نه ! کافی می گه : قربون بچه های فاطمه برم که خیلی اقان.... نکنه بازم حکمت خداست ...اگه اینجا هم حکمت خداست ...داخه بریم پیش کی رو بندازیم....پس راز حاجت ندادن اقا چیه ....؟ نکنه جریان اون مردک که هرشب زار می زد یا امام رضا (ع) منو تو قرعه کشی بانک برنده یه ماشین بکن و نمی شد ولی ول کن نبودو هر شب گرفتار زار زدن بود تا اینکه امام رضا (ع) اومد تو خوابشو گفت چی می خوای تو ...گفت: می خوام برنده یه ماشین بشم تو قرعه کشی بانک و امام رضا (ع) گفت :خب تو لااقل یه حساب تو بانک باز کن تا من بتونم برندت کنم ..... یه لحظه بهش فکر کنین ......نه، شک نکنین ، اینم نیست؟؟؟؟؟؟؟ بعضی وقتا فکر می کنم کسایی که می رن زیارت و حاجت نمی گیرن شباهت زیادی به این دخترک دارن که با پاهای برهنه و یه دسته گل فکر می کنن تو حرم هستند دارن ضریح و گنبد رو می بینن ولی واقعیت اینه که پشت در واسادن و فقط دارن از یه روزنه حرمو دید می زنن ؟؟؟ تبریک می گم ولادت هشتمین ستاره اسمان امامت ، ولادت اقا امام رضا (ع) رو به همتون و از صمیم قلب براتون ارزو می کنم هیچکدومتون دست خالی از دم در خونش بر نگردین ...امین... ادم اغده و دغدغه دیدن سه تا چیز تو دلش می مونه ...البته شاید خیلی ها دیدن این سه تا چیز زیاد براشون جذاب نباشه ولی باور کنید خالی از لطف هم نیست؟ یکی دیدن پر شدن صفحه اخر شناسنامه .... یکی دیدن مراسم تشیع خودش و گریه وزاری های اطرافیان .... و....دیدن اعلامیه فوت خودش رو دک و دیوار شهر ....؟خب چرا اینارو گفتم چون می خوام یه خاطره بگم که هر وقت یادش می افتم خودم به شخصه کلی خندم می گیره؟ سال اخر دبیرستان با یکی از دوستام واسه خنده یه اعلامیه فوت خوشگل واسه جفتمون درست کردیم و عکس هر کدوممون هم یه طرفش زدیم و روز پنج شنبه اخرین ساعت تمام دیوارهای مدرسه رو پر اعلامیه فوت خودمون کردیم....خدا بیامرزتمون ...بچه های خوبی بودیم ....؟ روز شنبه طبق معمول به مراسم صبح گاه مدرسه که به شدت شباهت زیادی به مراسم نماز جماعت مسجدمون داره دیر رسیدیم...و طبق معمول اونایی که دیر می اومدن اسمشونو می نوشتن که اگر بازم به مراسم نماز جماعت دیر برسن باشون برخورد جدی بشه...یادم ناظم سخت گیر و خشن مدرسمون به محض اینکه چشمش به ما دوتا افتاد (یعنی مرحومین)سر جاش خشکش زد و به جای اینکه اسممونو بنویسه ...گفت برین دفتر مدرسه تا بیام خدمتتون...خدا ناظم مدرسمونو هر جا که هست عمر با عزت بده، خدمت از ماست...؟ جاتون خالی نبودین ببینین چه محشری به پا شد اقای ناظم تشریف فرما شدن با کلی سرو صدا مخلص کلامش این بود که:مدرسه که زیاد نمی یاین ...وقتی هم میاین یا دیر می یاین یا باید رو در دیوار مدرسه دنبالتون بگردیم که کی دارین از مدرسه جیم میشین( با اجازتون اصولا زنگای تفریح در مدرسه رو به خاطر جلوگیری از جیم شدن دانش اموزان شریفی چون ما شش قفله می کردن) حالا هم که دیگه شاهکار کردین اعلامیه فوت اوردین خدمتمون که غیبتاتون موجه خدایی بشه ... همه اینا رو با عصبانیت خاصی می گفت و از ما امتناع که اقا ما روحمونم خبر نداره و از اقای ناظم گفتن جمله ای که بسیار در ادبیات فارسی شیوا و زیباست ...غلط کردین کار خود نامردتونه ....؟ خدا وکیل شما بگین به ما می یاد از این کارا انجام بدیم ...اسغفرالله ...خدا نکنه...یادم وقتی داشت اون جمله های بالا رو می گفت سرمونو انداخته بودیم زیر و دندونامونو بهم فشار می دادیم که لااقل صدای خندمون به هوا نره ....؟ خلاصه اخر سر مارو از دفتر بیرون کرد تا ما بریم با ولی محترم تشریف بیاریم و پرونده هامونو بدن ولی و اخراجمون کنن تا احتمالا بریم اونجایی که عرب نی انداخت ...دقیقا به محض اینکه از دفتر مدرسه بیرون اومدیم جفتی دم در دفتر از خنده روی زمین پهن شدیم و یادمون رفت که احتمالا ولی اوردن و گفتن اینکه چرا می خواد بیاد مدرسه زیادم کار اسونی نیست ، خب بالاخره تجربه نشون داده ادما هر وقت می خوان دغدغه های زندگیشونو کم کنن باید تاوان سنگینی هم پس بدن...تو همین موقع دبیر درسای تخصصی مون که به شدت ادم مشتی و با حال و لوطی بود سر رسید و با خنده گفت :چه مرگتونه دم در دفتر قهقهه و چهچه را انداختین ؟ منم به خنده بش گفتم : دههههه کجا بودی اقا مگه ندیدی ما مرحوم شدیم ...خلاصه جریانو به دبیر درسای تخصصی گفتیم ...یادم یه نگاه شیطنت امیزی بمون کردو گفت : نه ؟شما ادم بشو نیستین...نمی خواد برین خونه دنبال ولی بیچاره ، برین سر کلاس تا ببینم چه طوری می تونم شاهکارتونو ماس مالی کنم ...خب از لطف اون دبیر که چه اونروز به دادمون می رسید چه نمی رسید هیچوقت فراموشش نمی کنم جریان تموم شدو رفت ولی احتمالا اگر اخراجمون می کردن واسه دیدن اعلامیه فوتمون قبل از مرگ یه خورده تاوان سنگینی بود ولی فکر کنم زیادم مهم نبود چون رسیدن به خواسته های شخصی چه بد ، چه خوب ، چه....ارزش پس دادن هر تاوانی رو داره چون رسیدن به خواسته های شخصی بی شک مهمترین اتفاق زندگی هر کسی می تونه باشه....؟ تا شما چی فکر کنین...........؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت
22:28 توسط رضا| |
سلام.........
نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت
3:17 توسط رضا| |
نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت
23:21 توسط رضا| |
نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت
22:57 توسط رضا| |
بعضی وقتا فکر می کنم ای کاش یه روز می شد که می تونستیم تک تک جملات حضرت علی(ع) رو با اب طلا بنویسیم و توی تک تک خونه های جهان نصب می کردیم تا همه بدونن علی کی بود ...که هست ...و چه خواهد بود...ای کاش .
نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت
7:7 توسط رضا| |
نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت
3:22 توسط رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت
22:17 توسط رضا| |


