زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
این اپ وبلاگم رو به اصرار یکی از دوستانم انجام می دم که خیلی اصرار داشت به استقبال بهار برم با دست نوشته ای بهاری و من در این فکرم که چگونه ....که چطور ....که چرا باید ...؟ به استقبال بهاری برم که از هر زمستانی برای من سردتر ، از هر تابستانی گرمتر و از هر پاییزی خزانش زردتر است . چرا باید بهاری رو جشن بگیرم که به جبر طبیعیت می اید نه به میل خویش ، که هرگز باور ندارم بهاری با ان همه مهر به میل خویش حضوری سبز ببار اورد بر دلهای غمزده .... که تنها بهاری از عمر من است که در تمام لحظات سال به امید نیامدنش انتظار بیهوده کشیدم !!! و چطور بهار را در اغوش گیرم من که می دانم ، من که می دانم زجه های فراوانی از پشت میله های اسارت به تاوانی ناخواسته فریاد آزادی سر می دهند ، من می شنوم صدای مردان و زنانی را که سالهاست در پشت میله های اهنی زندانها به دست فراموشی سپرده شده اند...؟ چرا باید سبزینه بهار را شاد بدانم وقتی می دانم انسانهایی به اختیار کوری را برگزیده اند و بهترینها را برای خود می سازندو نمی بینند دخترکان زرد مویی را که در سوز سرمای شب اخر زمستان سر جوی خیابان خرده پولهای اندکی را می شمرند که به قیمت گزاف سنگین خستگی پاهایی بدست اورده اند که به جای بازی، سر چهار راه بادکنک می فروشد ...؟ چرا باید بهاری را درک کنم که در ان پسرکی ژنده پوش به شیشه رویایی اکواریومی خیره شده و چشمانش در فراق ماهی قرمزی فریاد بودن سر می دهد...؟ چرا باید ببینم کفشهای کهنه و دوخته شده پسر همسایه را در حالی که می دانم در لوکس ترین پاساژ شهرمان نامردمانی هزار هزار به پای بهاری ندیده می ریزند...؟ چطور نوروزی را بخواهم که مادرانی از سوز دل سفره هفت سینشان را در نصفه شبی سرد بر مرگ پدران و فرزندانی می گسترانند که ندانستند به چه جبری امدند و چرا بی اختیار رفتند ...؟ و چگونه نسیم بهاری را احساس کنم که در ان دختران زیادی در انتظاری بیهوده سرابی از فراق می بینند و پسران بسیاری به جرمی ناکرده تاوانی به سنگینی مرگ تدریجی پس می دهند و من با تمام وجودم می شنوم زجه های شبانه همه آن دختران و پسران را ... و چگونه بهار را بخواهم در حالی که خدایی را درک می کنم نشسته بر اریکه سکوت با نگاهی ژرف و اندیشناک به دوردستی که ما نباید بدانیم کجاست...؟! خدایی سراسر محبت و یکپارچه سکوت... و بی شک به قول سهراب :دل خوش سیری چند...؟ شرمنده ام از همه که بهارشون رو با این نوشتم خراب می کنم ، رضا همینه ...به یقین کمتر از این که شما دیدید و میبینید و چیزی بیشتر نیست و ندارد. و در اخر این شعر زیبای استاد احمد شاملو رو تقدیم می کنم به دخترکی که به واسطه لمس حضور ناب او داشتم تا نزدیکی خدا می رفتم اگر... فقط و فقط اگر، خود خدا اجازه می داد اما حیف که زندگی تنها رویایی بیش نیست، نبوده و نخواهد بود و ...تقدیم به تمام دخترکانی که می دانند انتظاربه کدامین وادی منتهی می شود. دختران دشت! دختران انتظار ! دختران امید تنگ در دشت بی کران ، وآرزوهای بیکران در خلق های تنگ! دختران خیال آلاچیق نو در آلاچیق هایی که صد سال !_ از زره جامه تان اگر بشکوفید باد دیوانه یال بلند اسب تمنا را آشفته کرد خواهد... _ _ _ دختران رود گل آلود! دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود! دختران عشق های دور روز سکوت و کار شب های خستگی ! دختران روز بی خستگی دویدن، شب سر شکستگی !_ در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق!_ در رقص راهبانه شکرانه کدام آتش زدای کام بازوان فواره یی تان را خواهید بر افراشت؟ _ _ _ افسوس! موها، نگاه ها به عبث عطر لغات شاعر را تاریک می کنند. دختران رفت و امد در دشت مه زده! دختران شرم شبنم افتادگی رمه!_ از زخم قلب آبائی در سینه کدام شما خون چکیده است؟ پستان تان، کدام شما گل داده در بهار بلوغش؟ لب های تان، کدام شما لب های تان کدام _ بگویید!_ در کام او شکفته ، نهان، عطر بوسه ئی؟ شب های تار نم نم باران _که نیست کار_ بیدار می مانید در بستر خشونت نومیدی در بستر فشرده دلتنگی در بستر تفکر پر درد رازتان، تا یاد آن _ که خشم و جسارت بود_ بدرخشاند تا دیرگاه شعله اتش را در چشم بازتان؟ _ _ _ بین شما کدام _ بگویید!_ بین شما کدام صیقل می دهد سلاح آبائی را برای روز انتقام؟ امیدوارم بهار نو شروع فصلی نو در زندگیتون باشه همراه با لحظاتی سرشار از شادی. و لحظاتی سراسر ارامش رو براتون ارزو می کنم در هر نقطه از این زمین پهناور و هر لحظه ای از این زمان زود گذر زیر سایه آقام مرتضی علی. خدا حافظ همگی.
اکنون کدام یک ز شما![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت
1:16 توسط رضا| |


