زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
تقدیم به هر آنکه در ربذه وجودش ابوذری مشتاق می دود. به یاد بزرگمردی که همیشه حرفهایی برای نگفتن داشت... به یاد مردی که جهان را تازه می خواست... به یاد مردی که همیشه به تثلیت زر و زور و تزویر گفت:نه... به یاد مردی که بر روی تاریکیهای جهل آور این جهان پلی ساخت از خویشتن و پس از رد شدن اخرین شاگردش خود بال پروازی در اورد به سوی معبود تا به همه انان بفهماند هر یک از شما باید پلی باشید و دیگر هیچ... به یاد مردی که در چنین روزی از رنجی رها شد که پرومته را در المپ به زنجیر کشید، عیسی را در اورشلیم بر صلیب کرد و فرق علی را در محراب به شمشیر شکافت ... به یاد مردی که دریایی از غم بود و کویری از تنهایی... به یاد مردی که اولین اثاره های شناخت علی را به او مدیونم ... به یاد مردی که از او اموختم اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست ... و... او جسارت یاد گرفتن این را به من داد که دوست داشتن از عشق والاتر است... و شما ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید پس از این جز سکوت، سخنی نخواهم گفت و شما ای چشمهایی که تنها صفحات سفید را می خوانید پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت و شما ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیشترم تا ان که غایبم پس از این مرا کم تر خواهید دید. همیشه اشتباهات از یه وسوسه شروع می شه و به یه فاجعه ختم می شه !فاجعه...؟و می دونیم که قرار یه فاجعه به وقوع بپیونده ولی یا دوست نداریم جلوی اون رو بگیریم یا نمی تونیم و من ...احتمالا نتونستم...و زخمی اضاف شد بر ضخم های بی مرحم و بی پایان من؟! کلید و که تو در انداختم گوشی زنگ خورد...؟ هنوز صداش تو گوشمه ، چه صدای گنگ و مبهم و واضح و بی رحمی.....................؟! سر قولت نه ایستادی ، زدی زیر حرفت، تو همیشه همینطوری قول می دی...؟ دنیا دور سرم چرخید ،از اینکه حس می کردم یه نفر داره فکر می کنه رضا به عمد زده زیر قولش حس تنفر عجیبی تو وجودم از خودم به خروشان در اومد، حال تهوع داشتم ، دلم می خواست بالا بیارم، سرمو گذاشتم رو باغچه حیاط و شروع کردم به هق زدن....فکر کنم مادرم خواب بود هراسون خودشو رسوند بالای سرم! چته؟ حالت خوب نیست؟ با سر جواب اره دادم،عصبی گفت: باز چیزی خوردی، مستی ؟ مگه نگفتی خیلی وقته از این کثافتا نمی خوری ؟؟؟ وای که چقدر این مادر من ساده هست ، همیشه حس می کنم چوب سادگی اونو یه عمر من دارم می خورم...! سرمو بالا اوردم خیره شدم به چشاش دلم می خواست بگم نه مادر من ، نه عزیز من مست نیستم دارم هق می زنم شاید سادگی تو رو بالا بیارم ، شاید جوونیمو بالا بیارم،عمرمو ، شاید اون همه موجود کثیف که تو مغزم داره می لوله رو بالا بیارم ،شایدوجودمو ،نفس اخرمو بالا بیارم ، شاید سکوت یه عمرمو بالا بیارم ، شاید.... اتاق ، جعبه قرصی دو یا سه تا قرص ارامبخش و بازم من دنبال یه ارامش مصنوعیم؟! چی منو به این شبهای پر از کابوس کشوند...؟!!! وسوسه!!! یه لغت پر از لذت ، با تکرارش حس ناب لحظه گناه به ادم دست می ده؟ وسوسه مسخره استادی که ت دو نقطه رو از ط دسته دار تشخیص نمی ده... وسوسه خوردن اثاره ناب انگور شاید برای ساعتی جدایی از این همه سیاهی... وسوسه استفاده انواع مواد مخدر شاید به امید ارامشی نسبی... وسوسه خوابیدن در بستری پر از لذت شهوت و گناه... وسوسه گفتن جمله ای به پدر یا مادر که ما به گناه لذت شما زاده شدیم ... وسوسه دروغ...دزدی ...و....و...و....؟ وسوسه ؟ واو وسوسه حکایت می کنه از ورود انسان به جایی که مغز در موردش نمی تونه تصمیم درستی بگیره یا نمی ذاریمش بگیره و به حکم دل واردش می شیم و تا می یایم به خودمون بجنبیم سر نخ کار از دستمون در می ره و فاجعه اتفاق می افته و ریشه داره در زمانی که یه نفر دیوانه وارررررررررررررر سیبی رو گاز زد ؟ ای کاش یه نفر دندوناشو تو دهنش خورد می کرد!!! دیگه قرص ارام بخش جواب نمی ده ، نصف شب با یه کابوس از خواب پریدم ، کابوسهام دقیقا شبیه عادت ابلهانه خوردن سه وعده غذای روزانه شدن واسم، فکر کنم حالا حالا باید به بودنشون عادت کنم ...بدنم یخ بود و اولین کلمه ای که از دهنم بیرون اومد یا خدا بود...خدا ؟ واقعا چقدر غریبی رو زمین...!؟ چی من به این شبهای پر از کابوس کشوند؟؟؟ یا خودم که صادق می شم می بینم هیچوقت کارگردان خوبی نبودم نه توی زندگی نه روی صحنه تئاتر ،شاید هیچوقت یادم نره که بعد ازچهار ماه تمرین سخت فقط به خاطر یه مشت اصلاحیه مزخرف از طرف حراست ارشاد که روی کارم تحمیل شد و من زیر بار نرفتم و اخر سر شب قبل از اجرا انصرافم رو توی جشنواره تحویل هیئت داوران جشنواره کردم و بازیگرای بیچاره بعد از چهار ماه زحمت فقط به احترام من سکوت کردن ؟ ای کاش سکوت نمی کردن شاید بد عادتم کردن چون حالا وضعیت فرق می کنه بازیگری رو که من توی تئاتر زندگیم ساختم شده کابوس هر شب زندگی من و صداش مثل پتک هر شب رو سرم خراب می شه و از خواب می پرونتم... چشامو دوختم به پنجره، نور مهتاب یاغی و فراری از اسمان اتاقو پر کرده بود و پشت سرش صدای موذن، اه حالم از میکروفون هر چی مسجد بهم می خوره، هزار و چهار صد سال که به زور مردمو از خواب بیدار می کنن تا به زور بفرستنشون بهشت...صداش بدجور تو گوشم می پیچید. اشهد و ان امیرالمومنین و ... یاد جمله شریعتی افتادم( چه اشهدی ؟ کو امیر مومنین؟ علی در خانه گوشه نشین است) یا علی دلم داره می ترکه، تا کی خونه نشینی،چقدر سکوت، پس کجاست نجات دهنده ای که نوید اومدنشو دادی ...کجا ست خدایی که به خاطر خودش سر بر استان بندگیش گذاشتی نه بهشت و جهنمش ...چرا چیزی نمیگه ، چرا اینقدر صابر ، چرا لااقل مرحم درد بی درمونی رو که خودش بوجود اورده نمی ده....؟! بعضی وقتا به جنین زنده در شکم مادری باردار حسودیم می شه چون اون خون مهر مادر رو می مکد ولی بعضی ها یه عمر خون سیاه و تلخ دل خودشون رو می مکن؟
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت
1:14 توسط رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت
2:12 توسط رضا| |


