زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
دیشب شب تولد حضرت زهرا یدفعه به سرم زدحدودا ساعت دوازده شب لباس پوشیدم رفتم قبرستون ...اروم سر خاک پدرم زانو زدم سکوت وهم اوری در قبرستون سایه انداخته بود و نسیم گرمی به صورتم می خورد بغض سنگینی داشت گلومو به هم فشار می داد و از اون سنگین تر خروارها رنج سالهای زندگی ، سرمو گذاشتم رو سنگ قبر دلم می خواست تمام نداشته ها، بدست نیامده ها و از دست رفته ها رو زار می زدم ...؟ آیا چیزی در این چرخه هستی با اشکهای من عوض می شد ...می شد ؟! آیا باید بر مرگ عزیزترینم می گریستم یا بر جای ماندن خود در این هستی ؟ به این فکر می کردم که باید بر رفتن انسان های رها شده و محبوس در زیر خاک بگریم یا بر رنج انسانهای ازاد و گرفتار شده و خاک خورده ...بر کدامیک گریستن جایز بود؟ تا حالا به این فکر کردین که چرا از درگاه خالقی آزاد می آییم اما هر گز نمی توانیم مخلوقی آزاد باشیم ؟ چرا؟ تا حالا به این فکر کردین که چرا در لحظه ای که فکر می کنیم آزادترین بشر جهانیم در همان لحظه محبوس... ترینیم ؟ یا اینکه چرا همیشه کلمه آزادی در تمام چرخه هستی روی کاغذ زیباست و فقط اونجا دیده می شه ؟ تا حالا دقت کردین چرا همیشه بر مرگ عزیزترین کسانمون زجه های ناتمام می زنیم آیا تنها به جرم بلعیدنش توسط خاک است که این به یقین زشت ترین و گریز ناپذیر ترین قانون زندگیست؟! تا حالا توجه کردین که در تمام طول زندگی به دنبال مکملی از برای آرامش می گردیم ولو با از دست دادن آزادی ؟ یا اینکه در تنها ترین لحظه ای که تنهایی فریاد ماست احتمالا به فکر کسی هستیم که یا هنوز ظهور نکرده در طول زندگیمون یا بدست نیامده یا داره از دستمون می ره ؟ یا اینکه کلمه آزادی حتی در نزد عادل ترین بشرها در تمام دورانها محکوم شده بوده ؟ یا شاید ساده ترین شکل ممکن سوال: اگه به نیت دزدی از رو دیوار خونه یه نفر بریم بالا و بیننمون که داریم دزدی می کنیم و قصد فرار یا متواری شدن داشته باشیم هر طور شده حتما قبل از فرار خو دمون رو می رسونیم به نزد عزیزترین هامون و شاید به نیت آخرین دیدار و یا آخرین وداع و بعد می ریم جایی که کسی دستش بهمون نرسه ؟ واقعا چرا ؟ چرا انسانها از خالقی ازاد بوجود می ایند ولی هرگز نمی تونند مخلوقی ازاد باشند؟ احتمالا این همه سوال یه جواب ساده داره و یا بهتره بگم یه کلمه جواب در بطن همه این سوالها بیشتر نیست ! یک واژه هفت حرفی با نام مستعار ...وابستگی...!!! وابستگی همونیه که در بهترین ، بدترین و خطرناکترین لحظه زندگی سلب آزادی می کنه بی اونکه خودمون بدونیم ؟ وابستگی همون لغتیه که دقیقا در لحظه ای که به آزادی نزدیک می شیم یه چیزی یا یه کسی به جبر ما را وادار به ماندن در این خاکدان می کند. وابستگی همون کلمه ایه که خالقی ازاد در وجود بشر به جا گذاشت که می تونه یه نعمت باشه و یا شاید هم منصفانه تر یه نقطه ضعف در وجود مخلوق تا همیشه در اوج قدرت یه جای کارش لنگ بزنه و بر حسب گستاخی یا جسارت یا هر چیز دیگه نتونیم جلوش سر بلند کنیم و یا احتمالا مدعای بشری آزاد بشیم . و حالا آیا باید بر این نعمت شاکر باشیم به درگاهش یا شاکی از اینکه به جرم شیرین وابستگی بیشترین لحظات زندگی باید شاهد رنجها ، غمها و از دست دادنها باشیم ؟ و در آخر تبریک می گم به همتون روز ولادت حضرت زهرا بزرگ بانوی عشق و مهر و فداکاری و همینطور به تموم مادران رهرور این بزرگ و به همه خواهرانی که در این روز عزیز بر سر مزار مادری مهربان حاظر شدند می گم به یاد همون عزیزان شما مادری باشید برای فرزندانی که آزادی را درجهان فریاد می کنند .
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت
2:40 توسط رضا| |


