تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

تولد:

چند روز پیش پسر عموم محسن که همسن منه پدر شد ، با یه دسته گل برداشتم رفتم خونشون دیدم اوضاع بهم ریخته هست و زن پسر عموم به شدت ناراحته و از تعریفهاش فهمیدم که محسن از اینکه توی این سن بچه دار شده اصلا راضی نسیت و خلاصه اینکه

با غر زدناش همه رو آسی کرده !اومدم توحیاط تا رو پله ها نشسته ،نشستم کنارشو گفتم : خب پسر عمو بالاخره پدر شدی ...برو بابا دلت خوشه ؟گفتم : می دونی بچت خیلی زشته ادمو یاد جوجه اردک زشت می ندازه اوقدر زشتو چندش اوره که یه لحظه فکر کردم ناقص دنیا اومده یهو برافروخته برگشتو بهم گفت : تو شعور نداری ...؟دست گذاشته بودم رو نقطه حساسش گفتم :نه من شعور ندارم ولی از من بی شعور تر تویی که قدر بچه سالمو نمی دونی اومدم از خونه بیرون و تو این فکر بودم که خدا هم خدا زیادش کنه بعضی وقتا صبرش حال ادمو بهم می زنه اگه من جای خدا بودم حال خیلی ها رو می گرفتم تا قدر محبتشو بدون و....اول از همه حال خودمو !

فاطمه ،فاطمه است:

چند روز پیش برای چندمین بار و بر حسب یه حس کنجکاوی کتاب فاطمه، فاطمه است شریعتی رو خوندم خیلی دقیق تر از دفعات قبل و حس کردم شریعتی هم با اون روح بزرگ و اندیشه وسیعش نتونسته فاطمه رو اونطور که باید توصیف کنه و...خواب شریعتی رو دیدم و فکر کنم از نوع برداشتم دلخور بود وقتی از خواب پریدم اونقدر هیجان زده بودم که دلم می خواست فریاد بزنم ...داداشم گفت چته؟ گفتم : می خوام برم گذرنامه بگیرم تو هم می خوای ؟گفت: اره اتفاقا تو فکر بودم بهت بگم ! کجا می خوای بری حالا ؟ ...سوریه ! گفت : نه اول بریم کربلا زیارت امام حسین بعد بریم زیارت حضرت زینب ...گفتم بابا زیارت چیه منو چه به این حرفا می خوام برم سر قبر شریعتی ...نگاه عاقل اندر صفیهی بهم کردو گفت :کی می خوای تو ادم بشی ...مهم نیست بقیه در مورد من چه فکری می کنن مهم اینه که همیشه دوست داشتم دو نفرو از نزدیک می دیدم یکی شریعتی که از نظر زمانی به من نمی خورد و دیگری شاملو که متاسفانه دیر شناختمش و تو این فکرم که خیلی دارم وقتو از دست می دم باید چند نفرو از نزدیک ببینم و نمی خوام ارزوی دیدارشون مثل شریعتی و شاملو رو دلم بمونه و مجبور بشم برم سر خاکشون و یا قبل از دیدنشون سایه سنگین یه سنگ قبر رو رو خودم احساس کنم ...

خیلی زود تر از اونچه فکر می کنیم فراموش می شیم :

دیروز سمیه رو دیدم با نامزدش که اونی نبود که باید باشه ...دوسال پیش تو یه شرکت با هم همکار بودیم یه دوست پسر داشت به اسم پژمان اونقدر باهم صمیمی بودن و همدیگه رو دوست داشتن که واسه هم می مردن و باور کردنی نبود که یه روز از هم جداشن ...و امروز دیدمش تنها صداش زدم وقتی نزدیک شد گفت: رضا شرمنده بخدا نمی تونستم جلوی نامزدم بات سلام کنم گفتم مهم نیست پژمان چی شد دارم شاخ در می یارم ...نگاه عاجزانه ای بهم کردو گفت :رضا دست خودت نیست بعضی وقتا سرنوشت مجبورت می کنه از دست بدی ،جدا بشی و فراموش کنی ...یه ترس کرختی به جونم افتاد تو فکرم یعنی به این راحتی فراموش می شیم و فراموش می کنیم چقدر دنیا نامرادانه جبار ...ولی یه چیزی رو مطمئنم و اون اینکه اگر فراموش بشم هرگز فراموش نمی کنم ...هرگز ....؟

حمید عزیز :

دو هفته پیش یکی از بازیگران بزرگ و ابر قدرت صحنه تاتر شهرمون بر اثر سکته قلبی مرد .بیست سال با من تفاوت سن داشت و دقیقا به اندازه سن من تاتر کار کرده بود ...داشتن خاکش می کردن و من برگشتم به سه سال پیش یه نمایش نامه نوشته بودم که سه شخصیت چیزی حدود سی نقش رو بازی می کردن بردمش پیش حمید خوندش و خیلی خوشش اومده بود گفتم چطوره ؟گفت : خوب ولی یه مشکل بزرگ داری اونم اینکه تو اینجا نمی تونی سه تا بازیگر پیدا کنی که بتونن نمایشنامه به این سنگینی رو برات بازی کنن ...خندیدم گفتم : یکیش جلوم وایساده دوتای دیگشو باید پیدا کنم خندید با قهقهه ...خیلی سخت بودکه یه بازیگر حرفه ای مثل اون بخواد برای یکی مثل من بازی کنه شاید من گستاخی کردم ولی حمید لغت بهتری به کار برد گفت : همیشه جسارتتو دوست داشتم خدا بدادمون برسه می ترسم با تو اخر اجرا گوجه گند کرده توسرم بخوره! قرار شد یکسال بعد شروع به کار کنم و حمید برام بازی کنه ویکسال بعد مشغله زیاد منو از صحنه دور کرد و دوهفته پیش حمید ...به خودم که اومدم سر خاکش نشسته بودم و دلم می خواست گریه کنم که یکی از بچه ها دستمو گرفتو بلندم کرد و باز یه چیزی نذاشت این بغض لعنتی من بترکه ....نمایشنامه ای که یکی از بازیگراش رفت و باید دنبال جانشین باشم و شاید یه روزم یه نفر دنبال یه کارگردان باشه برای جانشین شدن من و نمایشناممو روی صحنه ببره بدون من ...شاید زیاد دور نباشه و زیاد بلند نباشه فاصله ای میان گاهواره تا گور ... حمید جان فریادهای بودنت بر روی صحنه جاودانه می ماند به مانند نامت.

نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 0:55 توسط رضا| |

چند روز پیش به اجبار خواهرم که فکر می کرد تازگی ها مغزم خط خطی شده با هم به دیدن یه روانشناس رفتیم روانشناس از دوستای خواهرم بود و اینطور که به نظر می رسید قبلا خواهرم در مورد من باهاش صحبت کرده بود خودش بیرون نشست و من رفتم داخل، براساس اینکه همیشه فکر می کنم هیچ کس جز خود ادم نمی تونه مشکل ادمو حل بکنه شروع کردم به دست انداختن روانشناس ...مثلا می گفت چرا کم خوابی ؟من می گفتم از کت شلوار زرشکی خوشم می یاد یا می گفت چرا به همه چیز بدبینی من می گفتم ماشین مورد علاقم زانتیاست خلاصه روانشناس دوهزاریش افتاد که سر کار گفت: ببین پسر خوب  تو به اجبار خواهرت اومدی الانم داری منو سرکار می ذاری ولی من شماها رو خوب می شناسم پس بهتره با هم روراست باشیم ...فکر کنم خجالت کشیدم  و از تیز بودنش خوشم اومد...گفتم : روراست باشیم  ؟  گفت : اره.  گفتم: باشه شروع کنیم من اماده ام ...؟ گفت : از اونایی هستی که به خاطر مشکلات مالی به پوچی می رسن ؟ گفتم : نه میلیونر نیستم ولی راحت زندگی می کنم مادیاتو خیلی وقته پشت سر گذاشتم  گفت :پس چی ؟ چی اذیتت می کنه ؟ دنبال چی هستی چی رو گم کردی ؟ گفتم : عدالت ،آزادی ،حقیقت واژگانی گمشده  پیداشون نمی کنم ؟ گفت :گشتی و پیدا نکردی ؟ گفتم : آره نبوده ،نیست؟ گفت : مثال بزن ؟

گفتم : از کجا شروع کنم ...؟ هر جا دوست داری!  گفتم : الجزایر خوب، 130 سال مستعمره فرانسه بود بالاخره چند تا دانشجو با هم متحد شدن و به نام ازادی جنگیدند و فرانسه رو بیرون کردندو کشورشون رو به استقلال رسوندند  خب حالا موقع چیه :عدالت،ازادی ؟ولی تازه اول جنگ، همونایی که همدوش هم در برابر ظلم جنگیده بودند بعد از استقلال به جون هم افتادند سر چی ؟ سر قدرت و تازه کشت کشتارها شروع شد ...تو فلسطین هر روز جنگ ،اسرئیلیها هر روز می کشن به نظر می یاد اونا ظالمن و فلسطینی ها مظلوم ولی حقیقت اینه که این سرزمین در اصل مال یهودیهاست  و سرزمینشونو می خوان نه چیزی بیشتر،حالا مردم چی می گن؟ می گن به هر صورت بازم کسی حق نداره ظلم کنه؟ خب جواب ساده هست چند قرن پیش پدرای همین عربها فلسطین رو با جنگ از یهودیها گرفتند و همه اونها رو به خاک و خون کشیدند ! این وسط عدالت با کیه و حقیقت کیه ؟ اصلا چرا جای دوری بریم 1400 سال پیش عربها با شعار برابری و اسلام به ایران حمله ور شدند ولی بعد از پیروزی به زنهای ایرانی تجاوز کردند و همشون رو به کنیزی و بردگی بردند و مثل حیوون خریدو فروش می کردند و هزار تا کثافت کاری دیگه!من از اسلام بدم نمی یاد ولی نمی دونم کجای این جریان برابریه...واقعا نمی دونم ... و بزار نزدیکتر بیام چند سال پیش پدرای ما شبا تو کاباره ها عرق می خوردند سر صبح بدمستیشونو تو خیابونا به نام اسلام علی فریاد می کردن و حالا ما داریم تاوان بدمستی اونا روپس می دیم ...؟! مکثی کردم بازم هست بگم یا کافیه... ؟ گفت : چرا دنبال عدالت می گردی تو انسانهای زمینی ...کجا باید بگردم ؟ گفت : در نزد کسی که واقعیت داشته باشه، مردان آسمانی ؟ گفتم : کی؟ عیسی خوب ؟ یا منجی خودمون مسلمونا ؟

گفت :مثال خوبیه ! گفتم : به نظر من هممونو الاف کردن اول که چه تضمینی وجود داره که کسی می یاد و مهمتر از اون چه اعتباری وجود داره که نجات دهنده ای که می یاد بعد از رسیدن به قدرت اون بی عدالتی نکنه ...؟گفت : چه اعتباری بالاتر از اینکه از طرف قادر مطلق می یاد از طرف خدا ،نمادی کامل از عدالت ؟

گفتم : خانه از پایبست ویران است از طرف کسی می یاد که خودش آغازگر تمام بی عدالتی هاست ...گفت :تند می ری؟

گفتم: نه اتفاقا خیلی برام جالب ؟چطور باید به کسی اعتماد کنم که به جبر می افریند و از اغاز افرینش با امتحان ما رو آزمایش می کنه و در رستاخیز قرار با عدالتش قضاوت بشیم ...من این وسط عدالتی برای اعتماد نمی بینم ...؟

تلفنش زنگ خورد گوشی رو برداشت و بعد از چند لحظه قحط کرد نگاهی بهم کردو گفت :وقت تموم فردا همین ساعت منتظرتم ! چقدر جواب سوال گرفتم من ،حس کردم الاف شدم و مسخره... نتونستم خودمو بگیرم دم در یه لحظه وایسادمو بهش گفتم :وقت تموم بود یا جوابی نداشتین ؟ فکر کنم بش بر خورد خنده تلخی کردو گفت :فردا منتظرتم ولی تا فردا به این فکر کن که اگر بخوایم به عدالت همه حتی خدا شک کنیم اونوقت باید با اعتماد به چی زندگی کنیم ؟  گفتم : ساده هست خانم دکتر شاید بهتر این موقع ها فازغ از هر دین و کیشو مسلکو حتی هر خدایی به انسانیت خودمون البته اگر چیزی ازش باقی مونده باشه اعتماد کنیم ...

خواهرم بلند شد اومد جلو گفت : چی شد ...؟ خندم گرفته بود  گفتم هیچی فکر کنم باید دنبال یه روانشناس خوب بگردی واسه سوالای بی جواب خانم دکتر، اخه قاطی کرد ؟؟؟

خواهرم متعجب نگام کرد بش گفتم : راستی بار اخرت باشه از این محبت ها می کنی و ...اومدم از مطب بیرون و دیگه نرفتم .....   

نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 1:9 توسط رضا| |

روایت اول:پدر خانم داداشم فوت کرد سه روز پیش، رفتم پسر چهار ساله داداشمو بیارم خونه که گریه کردن مردمو نبینه .داداشم گفت بیا تو ناهار اماده هست گفتم نمی یام خوشم نمی یاد از خوراک فاتحه ؟پسر مرحوم سر رسید کجا ؟مگه می ذارم بری نهار بخور بعد برو ...دنیا رو سرم خراب شد همیشه با خوراک مرده مشکل داشتم !نشستم سر سفره دوتا قاشق خوردم حال تهوع بم دست داد زنگ گوشیمو به صدا دراوردم به بهونه تلفن اومدم از خونه بیرون سرمو گذاشتم روجوی کنار در شروع کردم به هق زدن !داداشم اومد بالا سرم گفت:چته ؟

دآخه من کی خوراک فاتحه خوردم که حالا بار دومم باشه مگه مرض داری منو می بری تو؟ گفت دیوانه مگه چه فرقی می کنه با بقیه خوراکا ؟ گفتم : یه نفرپدرش مرده خونش خراب شده بقیه هم دنبال چیز مفت مثل لاشخور می افتن اونجا واسه مرده خوری ...اه!

روایت دوم:پسر مرحوم دوربینو داده بود دستم از مراسم خاکسپاری فیلمبرداری می کردم تو فکر بودم چقدر ما مرده پرستیم وقتی زنده بود کسی از زنده مرحوم فیلم نگرفت حالا از مردش می گیرن ...اه حالم از خودم بهم خورد یکی نیست بگه تو رو سننه که فیلم بگیری ...!

روایت سوم:داداشم گفت رضا اینا می خوان یکی رو بگیرن 50 هزارتومان بش پول بدن تا صبح سر خاک پدرشون قرآن بخونه! گفتم که چی بشه ؟ گفت:که مرده شب اول عذاب نکشه ؟ جلل خالق چقدر ملت ما خرافاتین واسه زنده کاری نمی کنن بعد واسه مرده قران خون می گیرن گفت :تو چی کار داری به این کارا پولو بگیر شرمنده خان داش این پولا از گلو من پایین نمی ره رفیقم بغلم وایساده بوداز گلو من میره بگو من می رم داداشم گفت:این بلده ؟ گفتم نباشه هم حداقل چون اعتقاد داره شاید فرجی بشه واسه مرحوم .فقط یکی باید باهام بیاد چون تنهایی می ترسم !داداشم گفت رضا بات می یاد ؟ددددد از کیسه خلیفه می بخشه ؟ رفتیم قبرستون رفیقم شروع کرد به خوندن منم یه قبر خنک پیدا کردم لباسمو گذاشتم زیر سرمو خوابیدم گفت :آی مردک شعور نداری رو قبر مرده نخوابی... ؟ مگه چیه ؟ گفت: گناه داره خوشت می یاد فردا یکی رو قبر خودت بخوابه ؟! گفتم برو بابا دلت خوشه اگه منم که بعد از مردنم رو قبرم پارتی را بندازن تکنو بزنن کی به کیه ؟ چند لحظه گذشت تو چرت بودم گفت رضا ؟ ها چیه ؟ تو به وحشت شب اولو نکیر و منکر معتقدی ؟ گفتم هنوز نمردم هر وقت مردم اگه شب اول دهنمو سرویس کردن بت خبر می دم خندش گرفت گفت نه جدی می گم بی حوصله گفتم : چه می دونم بابا اسلام که خدا را شکر پر تحریف هر کی از راه رسیده یه روایتی ساخته به نظر من اگه واقعیت داشته باشه روز قیامتو عدالت خدا مورد دار می شه حالا تو بخون شاید این روایت راست باشه ...باز تو چرت بودم که گفت : رضا ؟خواب الود گفتم رضا و درد چته ...از اون طرف قبرستون صدا می اد  گفتم : خب بیاد ترسیده بود خب شاید چیزی باشه گفتم : هر کی اومد یه سنگ بردار بزن تو سرش اگه مرد آدم بوده ولی اگه نمرد ارواح خبیسه هست اومدن مسخرت کنن نیم ساعت بعد از کمر درد به خاطر سفتی سنگ قبر بلند شدم دیدم زرشک رفیقمون خواب دلم نیومد بلندش کنم نشستم تا صبح قران خوندم تو فکر بودم یعنی با قران خوندن ادمی  مثل من جدی جدی فرقی هم می کنه واسه مرحوم یا باید یه ادم معتقد بخونه ولی به هر جهت خدا بیامرزتش باعث شد چند ساعت قران بخونم که فکر کنم سر جمع تو 23 سال زندگیم اینقدر قران نخونده بودم

 روایت چهارم : دو تاپیغام تسلیت باحال زدم به اسم پسرای مرحوم بردم تو مسجد پخش کردم مثل آدم یه گوشه نشستم دادشم اومد طرفم گفت :اینا چیه؟ گفتم پیغام تسلیت مگه تا حالا ندیدی گفت دیدم ولی مگه می خواستی صفحه ادبی روزنامتونو ببندی که اینطوری نوشتی (آخه کلی چرتو پرت ادبی نوشته بودم)گفتم :خب فکر کردم اگه خوششون بیاد یا وام اداره کارم ردیف می شه می تونم شرکتو راه بندازم یاکارت سیممبوکم ردیف میشه میزنیم میریم خارج از کشور خوشگذرونی  (اخه یکی از پسرا رئیس اداره کار یکی دیگشم رئیس ثبت شناوران ) خندش گرفته بود نمی تونست بخنده گفت :تو فکر بودم تو دلت واسه کسی نمی سوزه

 روایت پنجم :هر شب حال زن داشم خراب می شه ضعف می کنه باید بریم بیمارستان ...امعلوم نیست از ناراحتیه یااز مزیت مرده پرستی ایرانیها که نشونه ای از جهل هزار و چهار صد ساله ملتی که به زور شمشیر مسلمون شدن ...

روایت ششم :صادقانه ترین و بی ریاترین عزاداری رو پسر چهار ساله دادشم کرد که از فرط ناراحتی تو مراسم فاتحه خودشو انداخت وسط حوض مسجد تا شاید غرق بشه و...

روایت هفتم: این عکس رو هم  خودم گرفتم  نشونه ای از هزار و چهار صد سال جهل و نادانی مردمی که هنوز نمی دونن چطور با این کاراشون  مقدساتشون رو زیر سوال می برن .

     

نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 0:21 توسط رضا| |