زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا وز چه بوده مراد وی از این ساختنم می گن ندونستن یه درد و دونستن هزار درد ...؟بعضی وقتا بعضی حس ها اونقدر در وجودم قوی می شه که هیچ واژه و یا جمله ای بیانگر احساسم نیست و قلم ناقص من در بیان اونچه که می خوام بگم منو به بمبست می رسونه و اون موقع هست که احساس می کنم دنیا با تمام وسعتش چقدر برام محدود و کوچک و همین لحظه هست که فکر می کنم چرا اومدم و یا چقدر دنیا برام تنگ و محدود و دقیقا در همین لحظه حس دردی طغیانگر تمام وجودم رو می گیره ...دردی از عمق وجودم...سوزنده و جبار! می خوام نقبی بزنم به شانزده سال پیش ،من عمل شدم و چهار پسر همسن من دقیقا با همون وضعیت من پشت سر من عمل شدن و هر چهار تا بعد از عمل مردن ،مرگ یکیشونو از نزدیک لمس کردم حس وحشتناکی بود و توصیف ناپذیر ...بعدها خدابیامرز پدرم بهم گفت اگر اون چهار تا جلوی تو عمل شده بودند و اینطوری می شد نمی ذاشتم تو رو عمل کنند ! هر وقت به اون جریان فکر می کنم به این نتیجه می رسم که احتمالا در بودن من و یا به عبارتی دیگر ما دلیلی هست و شاید هم نه ...؟ بعضی وقتا دوست دارم به این نتیجه برسم که در بودن هر انسانی دلیلی هست و در بودن من هم و بعضی وقتا با دیدن بعضی اشخاص که چه کوتاه و چه ساده می ایند و چند صباحی می مانند و بعد ناگزیر می روند فکر می کنم چه تضمینی وجود داره که من هم مثل بقیه نباشم هر چند که شاید همونها هم در لحظات بودن خود وظیفه خودوشون رو انجام دادن و رفتند و لی شاید هم نه... شاید همون بی هیچ دلیلی امده اند و بی هیچ انجام وظیفه ای رفته اند ...؟ ولی وقتی حس می کنم ممکنه افرادی اینچنین باشد و من هم ...!اونوموقع هست که حس ترس وحشتناکی تمام وجودم رو فرا می گیره و از ترس بودن بی هیچ دلیلی و یا شاید عدم درک زندگی احساس پوچی غریبی تمام وجودم رو لمس می کنه ...نمی دونم شاید طبق معمول خیلی چیزها خانه از پایبست ویران است ، خیلی ها می گن انسان به جرم خوردن میوه درخت وهم به زمین تبعید شد ولی من همیشه از شنیدن این داستان خندم می گیره چقدر شبیه داستانای اسطوره ای شاهنامه هست ..بهتره به تبعید خودمون واقعی تر نگاه کنیم و احتمالا واقعیت اینه که ما به جرم عاشق شدن و کنار زدن لمس حضور ناب خدا به زمین تبعید شدیم تا دیرگاهی بر زمین سخت و ظالم در تبعیدگاهی اینچنین غریب زندگی کنیم و درک کنیم بودن در جایی بی حضور معبود چه درد سنگین و غیر قابل تحملیست و بازم من رسیدم به این کلمه (درد )؟ به این کلمه بی پدر و مادر و از هر طرف که نگاه کنی یه شکل، یه حالت ،یه خصوصیت داره و حالا اگه قرار یه کلمه چون از هر طرف یه خصوصیت رو می رسونه اینقدر زشت رو مغز ادم راه بره من تغییرش می دم ، همیشه به اعجاز کلام اعتقاد خاصی داشتم و بیشتر از اون به بازی با کلمات و حتی شاید حروف ، پس بزارین تغیرش بدیم شاید به ترکیب بهتری رسیدیم ... اول اینطوری می نویسمش ددر ؟! نه زیاد جالب نیست ادمو یاده بچگی می ندازه که بهمون می گفتن می برمت ددر و...بازم تغییرش می دم ردد ...؟ خب حالا اگر رو دو حرف اخر تشدید بزاریم به کلمه بهتری می رسیم ...رد...من تو رد دادن یه ادم حرفه ایم همیشه هر وقت کم می یارم رد می دم مثل قمار بازای حرفه ای ، تو قمار هم وقتی کم می یارن رد می دن حالا چرا منم مثل اونام شاید چون زندگی شبیه یه میز قمار و ما در اصل قمار بازیم و قمار باز دقیقا کسیه که چه ببره چه ببازه یه بازنده هست اونی که می بازه که باخته و اونی که می بره اونقدر طمع می کنه تا ببازه و اینجاست که به یه حقیقت تلخ می رسیم که همه در دایره شعاع بودن در تبعید گاهی به نام زمین یه بازنده ایم ولی شاید باختن مهم نباشه چون وقتی پیه نشتن پشت میز قمار رو به تنمون می مالیم مهم بردن یا باختن نیست مهم تر از همه اینه که یه دست خوب بازی کنیم ...همین و بدون شک فخر واژگانی استاد احمد شاملو بزرگ می تونه بهتر تکمیل کنه دست نوشته ناقص من رو ... گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم رابه رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست . گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه ، برتر از بی بقای خاک . و حالا فارغ از اون نوشته های بالا دو تا چیز بی ربطم بگم ...؟ اول این که دو روز پیش تولد امام زمان بود رو یه پارچه که روی دک دیوار شهر وصل می کنن نوشته بود : تولد یگانه منجی عالم بشریت و....بقیشو خودتون بهتر می دونید ! می خوام بگم من با این کلمه یگانه مشکل دارم بدجورم مشکل دارم و می تونم حالا حالا در موردش حرف بزنم ولی فقط یه جمله می گم اونم اینکه اگه اونی که می یاد یگانه منجی هست پس این وسط خدا چی کاره هست؟ ولش کنین اصلا زیاد بش فکر نکنید . و دومی اینکه می گن وقتی می یاد اول می جنگه تا جهان به عدالت ، صلح وارامش برسونه یه خورده جدی تر بهش فکر کنین یعنی با اومدن منجی تازه اغاز جنگ اصلی ...چی ؟ جنگ ...؟ و احتمالا همینایی که منتظرشن رو به روش می ایستند ووووو ....احتمالا نود دقیقه می جنگه تا در وقت اضافه به دو دقیقه صلح برسیم و بعدشاید می ریم به همون جایی که ازش بیرونمون کردن و من نمی دونم نود دقیقه جنگ ارزش دو دقیقه صلح رو داره ...؟ ...شاید داشته باشه؟ و در پایان ساعت دو نصف شب جشن امام زمان از سر کار می اومدم خونه خیابونا رو که دیدم و رفتگرای بیچاره که تو اون گرما عرق از چهار بست بدنشون راه افتاده بود و باید تا صبح اون همه اشغالی رو که به بهانه یه جشن ریخته شده بود پاک کنن خدا وکیلی حالم از جشن مردم به اصطلاح منتظر به هم خورد...!!! هر چند دیر ولی منم این روز بزرگ رو تبریک می گم به همه اونایی که با تمام وجودشون منتظر اومدن کسی هستند که اومدنش شبیه یه ارزو شده یه رویا.
نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت
5:36 توسط رضا| |


