دو هفته پیش تو کافی نت دبدم که دانشگاه قبول شدم جای تبریکی نیست باید تسلیت گفت به اغاز فصل سردی دیگر ...؟
خدا ادم شاکی باشه از موفقیتها هم شاکی باشه الله اکبر از این مخلوق تو اشکال نداره همیشه روح سرکش من طغیان در مقابل نابرابریها رو دوست داره ...!
همیشه عقده این مسئله تو دلم موند که مثل بقیه مردم به اندازه سر سوزنی از قبول شدن تو دانشگاه شاد بشم و نمی دونم چرا هر چهار دفعه ای که تو دانشگاه قبول شدم هر قبول شدنی مصادف بود با آماجی از دردها و مشکلات انگار خدا هم حال می ده هم حال می گیره ...؟
اول از همه اینکه نمی خوام ناشکری کنم اما قبول شدنم اونقدر بدموقع بود که اشفته بازار زندگی منو تبدیل کرد به چالشی لایتناهی و اونقدر سرم شلوغ بود که به سختی از سر کار جیم می زدم برای ثبت نام و تا این لحظه هم که دو هفته هست کلاسا تشکیل شده من فقط گرفتار غیبت خوردنم ...
خب حالا جیم شدن یه طرف و گیر اومدن تو کار ثبت نام و تبدیل شدن کار یه روزه به شش روز یه طرف و من اماده بودم که هر لحظه از سر کار اخراج بشم ...
هزار ماشالله کارمندای دانشگاه هم اونقدر ادمای کار راه بندازی هستن که ادم حالش از دانشگاه بهم بخوره...؟
توی اون شش روز اینقدر تو این اتاق و اون اتاق چرخیدم و باهاشون جرو بحث کردم که خیلی راحت از دانشگاه متنفر شدم چون با نگاهی ساده به اطراف خیلی راحت می شد فهمید تنها چیزی که در دانشجوی یه مملکت وجود نداره احترام به شخصیتشونه !چه لغات دو ر ازدسترسی ...احترام به شخصیت ...؟
نمی دونم چرا همیشه در حالی که فراری هستم از مکانهایی که درونشون پر از تضاد طبقاتیه خدا همیشه حوالم می کنه به یه همچین مکانهایی اونم دانشگاه ازاد جایی که تضاد طبقاتی درونش شبیه یه طغیان رودخونه هست ...نمی دونم شاید چون من زیادی بد می بینم و زیادی راحت دردها رو حس می کنم ...؟
توی اتوبوس نشسته بودم یه دانشجو عمران کنارم بود بم گفت: چی قبول شدی گفتم: کارگردانی سینما گفت: خوش به حالت ؟گفتم: رشته شما که بهتره حداقل باش کار گیر می یاد رشته ما که با مدرکش گونی اردی هم تو سرمون نمی زنن گفت: نه بابا رشته شما پر دختر خوشگله...؟!وای خدای من نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم من در چه خیالمو فلک در چه خیال من تو فکرم چطوری برم سر کلاس که از سر کار اخراج نشم و بتونم از پس شهریه های نجومی دانشگاه ازاد بربیام این تو فکر چطور می شه از درخت خونه همسایه تمشک وحشی بچینه ؟
چند روز پیش یکی از دوستام بم گفت خیلی بی شعوری تو یه مدرک فوق دیپلم داری که تو کل کشور صد نفرم نداره ولی کار گیرت نمی یاد حالا بازم می خوای درس بخونی اونم رشته به این مزخرفی ...راست می گفت بنده خدا چون اگه این چند سالی رو که می خوام درس بخونم کار کنم خیلی از زندگی جلوترم ولی وقتی در جهانی زندگی می کنیم که واژه هایی مانند ارامش و خوشبختی و ...دست یابی بهشون شبیه یه رویاست دیگه فقط برام این مهمه که در لحظه مرگ بی دغدغه بمیرم و با درس خوندن تو رشته مورد علاقم فقط می خوام یکی از هزاران دغدغه های لحظه مرگم رو کم کنم ...همین !
و بزرگترین نقطه ضعف قبول شدن این بود که ناخوداگاه سفر به سوریه کنسل شد و مادرم بهم گفت :از بس گفتی رفتم سوریه صبح می رم زیارت عصر می رم سر خاک شریعتی شبا هم می رم کاباره های دمشق عیاشی خدا هم گفت بزار سنگ بندازم جلو پاش تا اونجا رو به گند نکشیده ...بله دیگه خدا جای حق نشسته کیه که اینو بکنه تو مخ من...؟
و بزارین از دانشگاه فارغ بشم و چند تا چیز دیگه بگم چون دنیا اونقدر ناقص و پر از تضاد هست که متاسفانه شادی ها و موفقیتهاشم با خودشون دنیایی از رنجها و مشکلات رو می یارن ...؟
و اما عشق ...چند روز پیش یکی از بچه ها ازم پرسید معشوقه رو حتما باید بدست اورد یا جدایی جالب تره ؟ و من گفتم :در عشق هر چیزی جز بدست اوردن معشوقه مسخره هست ول کن داستانای اساطیری شیرین و فرهاد رو که دم از جدایی میزنن عشقای اساطیری مال تو کتاباست که یه نویسنده بیکار که معنی جدایی رو نمی دونسته نوشته و اون گفت ولی سهراب می گه :و عشق صدای فاصله هاست ...خندیدم و گفتم و زیباترین و منطقی ترین نگاه رو شاملو می کنه که می گه : فاصله تجربه ایست بیهوده ؟
فاصله یه کلمه پر از رنج و نابرابری...
و اندر حکایت ماه رمضون که بعضی ها می گن تموم شد و فارغند که عمرشون داره تموم می شه ...؟اول اینکه صدای پیش نماز مسجد از میکرو فون می اومد اونقدر با طمانینه و اروم نماز می خوند که دلم به حال مردم الاف پشت سرش سوخت که نمی دونن احتمال خیلی زیاد پیش نماز سیر و خبر از شکم گرسنه ملت بدبخت پشت سرش نداره ...
و یکی از بچه ها که بدجور سیگاریه و 14 ساعت روزه بدون سیگار بدجور عصبیش کرده بود می گفت :پیغمبر شانس اورد من 1400سال دیر دنیا اومدم وگرنه حتما سیگاریش می کردم تا بفهمه روزه بدون سیگار چه دهنی از ادم سرویس می کنه...
و یه بار می خوام به یه جریان تعصبی نگاه کنم فقط یه بار ...اول ماه رمضون به مادرم گفتم چیه بابا اینم شد دین ؟دینی که یه ماهشو روزه بگیری واسه دورکعت نماز مجبور شی ساعت پنج صبح از خواب بیدار شی امام اخریش معلوم نیست کجاست پیغمبرش ...لا اله الا الله (ول کنین تیکه اخرش بیخیال )نه مادر من بدرد نمی خوره می رم مسیحی می شم یا یه دینی که این بدبختی ها رو نداره ...اخر شب مادرم اومد در اتاقو گفت چی کار کردی تو بالاخره دینتو عوض کردی بهترشو پیدا کردی یا روزه می گیری ؟نگاهی بهش کردمو گفتم نمی دونم دین بهتر شاید پیدا بشه ولی دینی که علی داخلش باشه نبود و دین بدون علی مثل همه چیز بدون علی اصلا جذابیت نداره....
و فارغ از همه اون نوشته های بالا در دنیایی که درونش صداقت گوهریست گمشده و هیچ کس از برای دلتنگی به سراغ کس دیگری نمی رود جز از برای برداشتن کلاهی من خیلی وقته دلم برای خدایی تنگ شده بی هیچ صبرو سکوتی خدایی یکپارچه خشم که با خشمش بسوزاند سراسر ملک هستی را ...و اینم تقدیم به همه اونایی که این سه خط بالا رو با تمام وجودشون درک می کنند
گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند
طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند
مرده شویان راضیند بر مردن مردم
بنازم مطربان مخلوق را مسرور می خواهند
راستی تا یادم نرفته ؟نمی گم عیدتون مبارک چون به منو شما ربطی نداره این عید مال عرباست و... امیدوارم هر روزتون نوروزباشه.
بعضی وقتا اونقدر فقدان واژه در خودم احساس می کنم که حالم از کمبود ادبیاتی خودم بهم می خوره و بعضی اوقا ت اونقدر واژه ها وحشیانه و حریصانه و مشتاقانه به ذهن اشفته ام هجوم می یارن و اشفتگی ذهنی ام را چند برابرمی کنند که از چرخش زیادی لغت در اطراف لحظه هایم به همان بن بست فقدان واژه می رسم و دقیقا در همین لحظات از اینکه نمی دونم چرا نمی تونم این همه کلمات جادویی رو در بیان داشته ذهنیم به حرکتی معجزه آسا تبدیل کنم به سکوت می رسم ...سکوت درد ،همچون سکوت 25 ساله علی شاید در حدود قطره در مقابل دریا و من که قطره ای از دردهای علی را می دانم به دریای دردهای علی و صبر علی در مقابل دریایی گریز ناپذیر و نامحدود از رنجها سر تعظیمی پایدار فرود خواهم اورد.
دقیقا با شروع این نوشته مشکل داشتم همچون حال که با ادامه اش و بیدرنگ در مقابل پایانش دست بسته ای بیش نیستم ولی احتمالا تنها امیدم در مورد این نوشته این که گفتن از علی زیباترین و ناب ترین نقطه هستیست سخن از مردی که بودن ما در جهان مدیون بودن اوست که زیستن به دلیل افرینش شخصیتی والاست به نام علی .
امشب شب شهادت علی به هر نقطه ای که سرک می کشیم پنجره ای از اشک و آه و فغان می بینیم و من هیچوقت گریستن بر فرق شکافته علی را درک نکردم گریستن بر مردی که بر مرگ با جمله جاودانه فزت و رب الکعبه شورید هیچگاه نتوانستم بدانم چرا باید بر کسی بگریم که ازادی از جهان زیباترین لحظه هستی می توانست برای او باشد همچو که گریستن بر پسرش را نیافتم و بر دخترش را …همه می خواهند بر مظلومیت کسی بگریند که هرگز نیافتندش انگونه که باید …این خط اخر شعر شاملو رو بخونید …
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیمو
ان نگفتیم که به کار اید
زیرا تنها یک سخن در میان نبود
ازادی
ما نگفتیم تو تصویرش …احتمالا این اولین بار که بر اندیشه مراد ادبیاتی زندگی ام می شورم بر شاملو مردی که دنبال تصویری از ازادی می گشت حال انکه که حسین ازادی رو با ذره ذره جزییاتش در کربلا به نمایش گذاشت و خود نمادی بی همتا از ازادگی را... هیچوقت نتوانستم در کربلا جز جسارت مردی که بر ترس می شورد و با اندک یارانش در مقابل لشکر هزار هزار می ایستد چیزی بیابم من در ان همه لحظه معجزه ای می بینم که در زنده کردن مردگان مسیح نیز یافت نمی شود و واقعا خنده دار که جماعت عالم دین برای گریاندن مردم به هر حیله ای دست به گریبان می شوند به مانند نقطه بر خورد تیر به گلوی علی اصغر شش ماهه که اگر در ابعاد فیزیکی یک بدن جستجوگرانه بگردیم بی شک هیچ نقطه ای جز گلو به راحتی اشک را از دیدگان مردم فریب خورده جاری نمی کند در حالی که این جماعت جاهل فارغند از درد والای مردی که فرزندش جگرگوشه اش را فدای فریاد آزادگی خود می کند …وای بر این جماعت جاهل جهل فروش ....؟!
یا نگاهی حیله گرانه به بی حجابی بانوی بی مثال صبر جهان زینب که او را در محضری بی حجاب جلوه می دهند باز هم برای اشکهایی فریبکارانه و مردم جاهل را فریب می دهند و نمی گویند که حجاب چیزی نبود جز پرده ای در عرب ما بین زن و مرد و نمی گویند از جهانی از صبر زینب...؟که چه استوارانه بر مرگ برادران و فرزندان انان فغان سر می دهد و یادی از فرزندان خویش نمی کند من بر بی حجابی دروغین زینب نیز گریه ای نمی یابم انچنان که مادرم می گفت : آرامشی را که در حرم با شکوه او می یابی در هیچ نقطه ای از جهان نمی یابی من صبر و ارامش زینب را می بینمو می ستایم و در ان همه شکوه یک زن هرگز نشانه ای از مظلومیت نمی یابم که در ان تاریکی جهل اورتاریخی قومی که دختران را زیر گل می کردند و زنان را جز برای رختخواب نمی خواستند زینب ارزش زن بودن را درجهان ندایی اعجاز آمیز کرد که انان نشانه هایی شگرف و بی بدیل از انسانیت را برایم روشن می کنند نقطه هایی گمگشته در تمام زندگیم ....!
و علی ...وای علی جان از تو چه بگویم ... از تو که مریدانت بر درد فرق شکافته ات می گریند که ان برای تو چیزی نبود جز نعمتی غیر قابل وصف از طرف معبودت و از یاد می برند که درد علی ان بود که علی را شبها سرگشته و حیران به نخلستانها می کشاند تا همانا تو درد تنهایی خود را در چاه فریاد کنی ! دردی که روح بزرگ و نامحدود و وسیع و غیر قابل وصفی چون علی را به ناله در اورد درد گرفتار شدن در میان قومی بود که خداوند با اوردن محمدش اخرین میخ رستگاری خود را در میان اخرین قوم جاهل زمین کوبید و تو چه بزرگوارانه... و چه صبورانه ...در راه انکه یافته بودی سکوت خویش را بزرگترین، شیواترین و زیباترین سخن جهان کردی ، سکوتی همراه با خاری در چشم و تیغی در گلو را بر قومی جاهل فریاد کردی ...بیایید نگاهی صادقانه بیندازیم به لحظه هایی که بر شهادت علی و فرزندان تکرار ناپذیرش گریسته ایم... به راستی به کدامین درد انان گریسته ایم ؟
شب شهادت هر کدام به نوعی سر در اغوش خود می کنیم و بر انان می گرییم و پس از چند لحظه کوتاه فارغ از غم انان بر خود می گریم و باز جمله کهکشانی شریعتی که نگاهی به اصالت یک انسان می اندازد و می گوید : در ان لحظات حزن واندوه به گواه فکر خود برانان می گریم و بعد بر خویشتن خویش و اری هر کسی بر خود می گرید و در هر انسانی عاشورایی نهفته است ....
اری ما هر گز بر انان و بر درد انان نگریسته ایم و نه بر دردهایشان وحتی بر مظلومیتهای نداشته شان که انان نمادی کامل از آزادگی ،صبر ،ارامش، استواری در دردها،دلاوریها ، شجاعتها ،پاکی ذاتی ،مرگ با شکوه و نشانی شکوهمند از انسانیت بوده اندبی تکرار و بی مثال که ما همیشه یا بر مظلومیت های دروغین انان گریسته ایم و یا بر دردهای گمشده خویش ...من همیشه راه رستگاری انان را زیباتر و پر جلالتر از گریه بر انان یافتم که علی و فرزندانش تنها نقاط امید انسانیت و زندگی در این همه پوچی و بن بست جهانی پر از دردو رنج بوده اند ...یا علی من تو را می جویم و راه تورا و جوهره وجودی انساینتت را فارغ از هر دینو کیشو مسلک که در هر نشانی از تو و هر حر کتی و هر لغتی خدایی یکتا نهفته است و من خواهم ماند یا علی ... به خاطر ارزوی یک لحظه من که پیش تو باشم ..در این جهان به راهت و در رستاخیز وعده شده به شوق دیدارت حتی به شوق لحظه ای که بدست بزرگوار تو به اتش بیفتم و سکوت کنم و شرمسار باشم و مشتاق که اتش را تو به من هدیه دهی و اگر لایق باشم حضور ناب خدا را نیز از تو هدیه بگیرم به بهشتی که تو انگونه وعده دادی نه دیگران ...
و ...بی شک برای از علی گفتن باید علی را در علی خلاصه کرد همان که از من قلم شکسته برنمی اید .
وای بر منو رویاهایم که چقدر دور و غریبند و چه دور از دسترس...؟!
و تسلیت میگم شهادت ابرمردی رو که چقدر زیستن در جهانی بدون حضور او می توانست پوچ و بی معنا باشد که بی شک تنها ارزش بهانه زیستن در این جهان حضور مردیست به نام علی...