قسمت هنر دانشگاه تشکیل شده از یه سالن و چند کلاس و چند پلاتو نمایش و این سالن توسط دری از بقیه دانشگاه جدا شده ،سالن شلوغ بود و منم توی سالن ایستاده بودم تا کلاسم شروع بشه که یهو چشمم افتاد به دم در که دیدم دوتا از این خانمای چادری حراست دانشگاه ایستادن دم در و دارن به بچه ها نگاه می کنن دم در یه تابلو اعلانات هست که یکی از دخترای همکلاسیم که دختر تند و تیزو پر سرو صداییه ایستاده بود و داشت یه چیزی می خوند خیلی اروم بهش نزدیک شدم و اروم گفتم :سرتو برنگردون سمت راست دو تا از این حراستی ها ایستادن و دارن زاغ سیاه بچه ها رو چوب می زنن در رو روشون ببند تا بخندیم گفت :اوکی گرفتم فقط دور شو از من ؟من خیلی اروم ازش فاصله گرفتم و نگاش کردم دختره همینطور که چشمش به تابلو بود خیلی خونسرد و در حالتی که یعنی اصلا هواسش نیست با دست راستش در سالن رو بست که یهو زن حراستیه با عصبانیت کوبید تو در و وارد شدو با فریاد گفت:چرا در و می بندی ؟دختره در کمال خونسردی گفت :ببخشید خانوم متوجه نشدم خب ؟حالا چرا دم در ایستادید بفرما تو ...و منو بچه ها از خنده داشتیم رو ده بر می شدیم
نتیجه اخلاقی : اگه در دروازه ایران زمینو ببندیم با شمشیر می یان تو اگه در سالن با مشت زیاد با هزار و چهار صد سال پیش تفاوتی نکردن ...
چند وقت پیش تو یکی از شهرستانهای اطراف یه مرد دخترشو با تبر دونیمه کرد و به سه سال زندان محکوم شد ... چه عدالتی..؟
نتیجه اخلاقی :مادر در مورد خون فرزندی که یه عمر با خون جگرش بزرگش کرده حق هیچ ادعایی نداره و پدر هر غلطی دلش بخواد می تونه بکنه ولی برای اینکه حق مادر از بین نره بهشت زیر پای مادران است....
دیه زن مسلمان به دلائل کاملا منطقی از جمله اینکه عقلش نصف مرد کارایی داره نصف دیه مرد مسلمان است دیه مرد غیر مسلمان هم همینطور ...
نتیجه اخلاقی :اگه مردی مسلمون نباشه به دلائل کاملا منطقی که ذکر شد عقلش نصف مرد مسلمان کار می کنه پس دیش نصف حساب می شه ...
حاج خانوم ما رو باز کلاه سرش گذاشته بودن یه هفته روزه می گرفت !شبا یا با ساعت همراه من بیدار می شد یا اگه من بیدار بودم بیدارش می کردم واسه سحری ...اون شب بیدار بودم بیدارش کردم گفت :برو بخواب من بیدارم دیگه؟به شوخی بش گفتم خواب نمونی از بهشت جا بمونی گفت:برو خودتو مسخره کن گفتم :می گم حالا نگرفتی هم خبری نیستا بهشت که پر از حوریه دیگه زن رو می خوان چی کار ...
نتیجه اخلاقی :نمی دونم چرا بهشت توصیف شده شباهت زیادی داره به امیال عربهای هزار و چهار صد سال پیش یعنی خوردن و اشامیدن و زن و....بی خیال حتما بهشتم عربیه دیگه ...
به قول مارگوت بیکل:اندیشه مکن
نتیجه اخلاقی :رضا گیر نده دیگه اهههههههههههههههههههه...........
و شب یلدا رو گرامی میدارم و براتون بهترینها رو ارزو می کنم در کنار خانواده هاتون ،یلدایی که بازمانده ای کم نور و بی رنگ است از دورانی پر شکوه از فرهنگ وتمدنی غیر قابل انکار که چیزی جز اسم ازش باقی نمونده ....
طبق معمول به علت بی خوابی سر صبح خواب الود و بی حوصله سر کلاس جامعه شناسی حاضر شدم توی تموم کلاسای دانشگاه به علت اینکه استاد جامعه شناسی ادم خوش فکر و فهمیه کلاس جامعه شناسی دقیقا تنها کلاسیه که ارزش داره ادم دوساعت از وقتشو بزاره و بره سر کلاس هر چند که متاسفانه استاد با تمام معلوماتش زیاد به انتقال درسش مسلط نیست و همینم باعث می شه که هر از گاهی بشه بهش گیرداد و بعضی از نظریه هاشم نقص کرد ولی من فکر می کنم این نقص اطلاعاتی استاد نیست و بیشتر به شیوه درس دادنش بر می گرده ...استاد داشت در مورد هجوم فرهنگ مبتذل غرب صحبت می کرد واینکه جوانان ما به جای اینکه از نحوه پیشرفت غربی ها درس بگیرند بیشتر به فیلمهای مستهجن ،شوها ،پارتی ها ،انواع مشروبات و فساد موجود در ارتباطهای ناسالم میان دختر و پسر اهمیت می دن و همین باعث شده که ما به جای پیشرفت با جامعه ای فاسد رو به رو باشیم که معلوم نیست سرنوشتش به کجا ختم می شه ...همین لحظه یکی از دخترای کلاس بلند شد و گفت:ببخشید استاد من نمی خوام حرف شما رو نقص کنم ولی یه چیزی ما بین حرفاتون به ذهنم رسید که دوست دارم عنوان کنم و اونم اینکه نمی خوام از این حرفم این برداشت رو داشته باشید که با فساد و فحشا و جامعه ای که توش ممکنه اعتیاد به مشروب و یا هر نو مواد مخدر دیگه زیاد شده موافق باشم ولی می خوام بگم ما نباید جلوی ارتباطات سالم رو هم بگیریم ما عادت کردیم به خاطر فرهنگ اسلامیمون به هر دوستی و یا هر نوع سکسی بگیم فحشا ولی اینطور نیست استاد به نظر من وقتی یه دختر و پسر با هم دوستن و قرار با هم ازدواج کنن اگه توی ارتباطاتشون یه چیزی مثلا با نام مستعار سکس هم اتفاق بیفته خیلی به بیراهه نرفتیم و فاجعه خاصی هم اتفاق نیفتاده در حالی که ما دوست داریم از یه همچین حادثه ای به عنوان یه فاجعه غیر قابل برگشت یاد کنیم در حالی که خودتون هم می دونین توی عشق و دوست داشتن هر چیزی که بتونه رابطه رو محکم تر کنه باید بهش یه نگاه مثبت کرد و من به نظر خودم در یه همچین مواقعی سکسی که در این دوستی اتفاق می افته می تونه حتی اوج زیبایی و اتفاق ممکنه در این ارتباط باشه و وحتی یه تجربه مقدس باشه که اون دوستی و ازدواج اینده رو به عشقی غیر قابل توصیف تبدیل کنه ...بی حوصلگی و بی خوابی داشت از سرو کولم بالا می رفت و دلم می خواست در می اومدم می گفتم هر جفتتون دارین چرتو پرت می گین چون توی دو دوتا چهار تای من این جریان خیلی وقت پیشها توی ذهن من حل شده بود ولی به شدت کنجکاو شده بودم ببینم استاد چه جوابی به دخترک می ده و استاد در تمام طول حرف زدن دختر سرش پایین بود و با لبخندی تلخ منتظر تموم شدن حرفای دختر و وقتی دختر نشست استاد سکوتی چند ثانیه ای کرد و اماده جواب دادن شد و اینطور شروع کرد...میدونی دخترم ما ادما عادت داریم چیزی رو که دوست داریم و می دونیم اشتباه با هزار تبصره و توجیح درست تلقیش کنیم تا بتونیم ازش استفاده کنیم ولی شما خیلی جوانتر و کم تجربه تر از این هستید که بدونید همچین چیزی چه پیامدهای ناگواری بوجود می یاره شما اول خطو می بینید و من اخرشو شما می خواید بگید با یه سکس ساده و به تعبیر شما حتی تجربه ای مقدس هیچ لطمه ای به جسم یه انسان وارد نمی شه که اینقدر بزرگش کنیم منم با شما موافقم ممکنه نیفته ولی شما از لطمه و خیانت بزرگی که به روح انسانها می شه غافلید اینی رو که الان بهت می گم از حوصله کلاس خارج که برات بازش کنم خیلی خلاصه بهت می گم اگه دوست داشتی بعد از کلاس بیا تا بیشتر بهت توضیح بدم واقعیت خیلی تلخ تر از اونیه که شما و هم نوعانتون فکر می کنید شما به این فکر کنید که این دختر و پسر به جبر سرنوشت طی هر اتفاقی نتونن به هم برسن اونموقع تکلیف چیه؟ دلت می خواد بدونی اون موقع به چند نفر خیانت شده؟ بزار برات بشمارم اول یه دنیا دوم به یه جامعه سوم به شریک زندگی که می خواد به اون دختر و پسر اعتماد کنه چهارم به چندین نسل بوجود نیامده و بزرگترین و غیر قابل انکار ترین خیانت رو انسان به خودش کرده اگه شما فکر می کنید که این جریان می تونه عشقی غیر قابل وصف رو بوجود بیاره این نشون از بی تجربگی شماست چون من دنیا دیده می دونم که در ارتباطات دوستانه سکس اخرین نقطه دوست داشتن وعشقه که با وقوعش کوه پر ازعظمت عشق فرو می ریزه و کسی نمی تونه سر پاش کنه و ...سکوت کرد چه سکوت گنگی ...؟سریع برگشتم به طرف دختر امیدوار بودم جسورانه بلند شه و جواب دندان شکنی به استاد بده ولی زهی خیال باطل هوای کلاس خفه کننده شده بود و خواب از سرم پریده بود نتونستم طاقت بیارم زدم از کلاس بیرون خودمو رسوندم یه گوشه خلوت و سرمو گرفتم میون دو دستم حس می کردم اونقدر بدنم داغ که الانه که مغزم بترکه حالم از اون دختره بهم خورد دلم می خواست در بیام بهش بگم دختره بی شعور یا حرفی نزن یا اگه چیزی می گی اونقدر به خودت مطمئن باش که از غلطی که می کنی بتونی دفاع کنی حال تهوع عجیبی داشتم دلم می خواست بر می گشتم و تمام گفته های استاد و دخترک رو بر باد می دادم چون حس می کردم در یه جدل احمقانه و اشتباه یه استاد و دانشجوی بی شعورش تمام حساب کتابم و دو دوتا چهارتاهام به هم ریخته ولی نمی دونم چرا دلم نمی خواست برگردم و بگم جفتوتون چرتو پرت گفتین شاید چون ته دلم از جواب به بیراهه رفته استاد زیادم بدم نیومد وبدون اینکه اخر کلاس یقشو بچسبم که بیشتر برام توضیح بده و با اینکه تمام ذهنیتمو بهم ریخت حس می کردم گفته های هر چند اشتباهشو درک می کنم و با نقصش با هزار توجیح و تبصره شاید سر خودم کلاه می ذارم ...کی می تونه گفته استادو نقص کنه ...؟اصلا کی دوست داره این کارو بکنه...؟ خیلی دوست دارم هر کی این نوشته رو می خونه با دلیل و استدلال گفته های استاد رو نقص کنه نه با تبصره و توجیح وسفسته چون اگه اینطور بود من خودم از همه واسه سفسته گرایی توی همچین لحظاتی استادترم ...در انتظارم ...؟
بعضی وقتا از هبوط مقدس خودم بر روی زمین به جهل نفرت انگیزی می رسم و این از اون لحظات بود...
و بازم شاملو و یک دنیا اندیشه ناب....
در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندین هجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر
از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی
به ضرب دشنه ای کشته است
از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان
نان فرزندان خود را بر سر برزن
به خون نان فروش سخت دندان گرد اغشته است
از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز
بر راه رباخواری نشسته اند
کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام
در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و
در هر نقب چندین هجره
در هر حجره چندین مرد در زنجیر
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب
زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد
من اما در زنان چیزی نمی یابم گران همزاد را روزی نیابم
ناگهان خاموش ...
من اما در دل کهسار رویاهای خود جز انعکاس
سرد اهنگ صبور این علفهای بیابانی
که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند
با چیزی ندارم گوش
مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچون
یادی دور و لغزان می گذشتم از تراز خاک سرد پست
جرم این است
جرم این است...
تازه از کلاس بر گشته بودم و به شدت خسته و بی حوصله بودم که یکی از بچه ها اومد و اصرار که امشب عروسی پسر عمومه بیا بچه ها همه جمعن خوش می گذره از من امتناع و از اون اصرار که غلط کردی نیای خلاصه زور اون چربیدو راه افتادیم رفتیم، عروسی خوبی بود ولی من اونقدر بی حوصله و خسته بودم که در تمام طول عروسی روی یه صندلی لم داده بودم به امید تموم شدن عروسی و در تمام مدت بچه ها وسط جشن گرفتار رقصیدن و ادا در اوردن بودن و منم برای اینکه بهم پیله نشن و منو از رو صندلی بلند نکنن از روی صندلی بهشون خط می دادم که چه خاکی تو سر خودشون بریزن تا دست از سر کچل من بردارن ...؟خلاصه موقع دادن هدایای عروس و داماد شد و بچه ها همه ولو شدن کنار من که همرام زنگ خورد و من داشتم حرف می زدم که یکی از بچه ها گفت :هی دیوونه با کی حرف می زنی ؟ ...به تو چه ...باز یکی از بچه ها گفت :رضا گوشی رو قطع کن ببین اینجا چه خبره ببین چی دارن هدیه می دن ؟...جواب دادم تو امار بگیر چی بشون می دن بعد به منم بگو...خلاصه بزور گوشی رو برداشتن و قطعش کردن ...شاید حق با بچه ها بود اخه هدایا یه خورده زیادی کوچیک بود ؟؟!پدر عروس یه واحد اپارتمان ...؟مادر عروس یه واحد...؟داداش عروس یه تیکه زمین ...خواهر عروس سرویس طلا...اقوام همینطور حتی وضعیت طوری بود که هر کسی از خانواده عروس می اومد و مثلا یه سرویس طلا می داد از طرف بچه قنداقیشم لااقل چند تا سکه می داد...یکی از بچه ها گفت :بابا پسر عمو تا اخر عمر باید بخوره و بخوابه ...و من که تازه از هدایای جالب حس شوخیم گل کرده بود به مسخره گفتم :خاک به اون سرت بگیرن یه خورده عرضه به خرج بده به جای هر روز یه دختر عوض کردن و کلاس گذاشتن که روزی یه دوست دختر دارم یکی مثل این عروس خانم پیدا کن که تو هم تا اخر عمر بخوری و بخوابی !یهو گفت :نه خدا وکیل یه سوال واسم پیش اومده این همه پول از کجا می یاد ؟گفتم :شرمنده جون تو پدر عروس تازه منو از وکالت شرکتش اخراج کرده وگرنه حتما بت می گفتم از کجا اورده ...خندش گرفت نه جون رضا جدی می گم ؟گفتم :چه می دونم بابا حالا اگه خیلی دوست داری اخر عروسی ازش می پرسم ...یهو یکی از بچه ها سوال جالبی کرد گفت :مهم نیست از کجا اورده از هزار راه می شه پولدار شد ولی واسه من سواله که پول حلال اینطوری جمع می شه ؟بچه ها هر کی یه چیزی گفتند یکی می گفت می شه یکی می گفت نمی شه ...سر کردو به من گفت :تو چی می گی ؟سرمو انداختم بالا گفتم :نمی دونم باز ادامه داد نه جون رضا یه چیزی بگو خب ؟گفتم :تو رو به هر کی قبول دارین منو بی خیال شین که اونقدر تناقص ذهنی دارم خودم که دیگه جای این چیزا رو ندارم ...؟گفت:نه تو که می گی جامعه باید برابری داشته باشه وقتی یه پول زیاد یه جا جمع بشه به نظر تو از راه حلال جمع شده ...؟!سکوتی کردم و خیره شدم یه نقطه ...باز گفت:خب چی شد...؟گفتم :ببین این که گفتم بی خیال شو منو جدی گفتم من خودم کعبه ای از گناهم دیگه خوشم نمی یاد در مورد چیزی یا کسانی نظر بدم که چیزی از زندگیشون نمی دونم و گناه ندونسته دیگرون رو هم به دوش بکشم ...همرام باز زنگ خورد و من از زیر سوالی که شاید براش جواب داشتم یا نداشتم فرار کردم ...............................................................................................................؟
و جدای همه اون نوشته ها دلم می خواد یه بار سرک بکشم به شعرای فروغ بانویی که همیشه خیلی به ادبیاتش علاقه داشتم ولی هیچ وقت جسارت نداشتم شعراشو درست و کامل بخونم شاید چون فروغ شاعری احساس گرا بود و با ترکیبهای تکرار ناشدنی کلماتش به عمق هزاره های تو در توی احساسات انسانها هجوم می اورد یا شاید چون اشعار فروغ معجونی از دردهای همه انسانها ست که هر کسی با هر دیدگاهی به اشعارش سرک بکشه گوشه ای از دردهای خودش رو درون اونها پیدامی کنه و من هیچ وقت جسارت نداشتم با اشعارش همراه بشم چون تا حالا نشده شعری ازش بخونم و بغض گلومو نگیره ...فروغ فرخزاد بزرگ بانوی شعر معاصر که مطمئنا اگر بیشتر عمر می کرد امروز به جای کتاب حافظ حتما هممون از کتاب او فال می گرفتیم ...یاد و نامش جاوید.
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با ان خود را از شاخه می اویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ،در فاصله رخوتناک دو هم اغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید:
صبح بخیر
زندگی شاید ان لحظه مسدودیست
که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من انرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم امیخت....
خیلی وقته دلم می خواد یه بار دیگه توی این وب سرک بکشم به هزار توهای ذهنم و با اون واژه های هجو و کج و کوله ذهنم هجوم بیارم به روزمرگیهای دور از انسانیت اطرافم و از تاریخ پر از رنج و خود ساخته انسانها بگم اما خسته تر از اونیم که بخوام از نقطه نقطه سیا هی ها و ته مونده های امیدی نمانده حرفی به زبون بیارم اونم اینجا ،توی وبلاگی که با چارچوبی از محدودیت ساخته شده حتی توی این دنیای مجازی و ممیزیهایی که خود رضا به نوشته هاش تحمیل می کنه تا برداشتهای مخاطبش به بیراهه نره ....؟
خیلی وقته دلم می خواد فارغ از همه روزمرگیهای عصیانگر اطرافم یه اتاق کوچولو گیرم بیاد که هیچ راهی به بیرون نداشته باشه و من باشم و قلمی فرسوده و کاغذهایی سفید در انتظار پر شدن و خالی کنم این ذهن پر از دردمو که خیلی وقته ارزوی یه خواب بی دغدغه رو به دلم گذاشته ...بنویسم ...،ساعتها ...،روزها...،ماه ها...،سالها ...،بی دغدغه سرو صداهای کذایی اطرافم که مجبورم می کنه شبها به جای خوابیدن سرمو مثل جنون زده ها میون دستهام بگیرم و نعره بزنم آهای الهه محبت من طاقت این همه رنجهای ساخته شده دست بشری متعفن رو ندارم !از کجا باید شروع کنم ...؟
از یه تاریخ بی انتها و نامحدود از ظلمها ...؟از تمدنی که بر روی بشریت ساخته شد...؟
از فرهنگ نامی که بر روی ذهنیت های سراسر متناقص بزرگ نامان تاریخ ساخته شد...؟
از فلسفه فیلسوفانی ره گم کرده و به بیراهه زده...؟از ادیان و پیامبرانی با واژه محدودیت و قراردادهایی که در جای جایش خدا را به سخره می گیرند و برای او و بندگانش مرز می سازند و فارغند که برای بشری حد می سازند که از خالقی ازاد امده و با خط کشی ها بیگانه است ...؟یا از شاهانی که با واژه انسانیت جاه طلبی کردند...؟یا عدالتی ساخته شده بر پوسیده استخوانهای انسان ها...؟ یا ساختن اسطوره هایی که انسان بی اراده با ساختنشان ارزوهایش را در انان پروراند...؟ یا از عصر علم و تکنو لوژی و دنیای آبدیت شده و مدرنیته بشری بگویم که بر خدا شورید تا بهشت معنوی و خارج از باور وعده داده شده اش را با تفکر ساختن بهشت مادی بر روی زمینی پر از رنج بر تنهایی انسانها بنا نهاد....؟یا از قداست سکسهای پر از خیانت و اشوبگرانه و حیوانگرایانه...؟یا از لذتهای هجو میوه ممنوعه ...؟یا از عدم درک فاجعه لذت گناه....؟..................؟!
آری از کدامیک ؟که برای گفتن و خالی شدن از هر خط از انها ساعات و مکانی را ارزومندم فارغ از هر روزمرگی و دیواره ای می خواهم که انعکاس صدای رنجهایم را بی هیچ حدو مرزی به گوش همگان برساند ، صدای زجه دردهای شبهای تار زمینی را که جز رنج بر ان چیزی نیافتم و نمی دانم زجه هایم رنجهای خودم است یا رنجهای یک تاریخ تسلسلی و نامحدود از اغاز تا پایانی نامعلوم از جهل بشری که خواسته ها ،ارمانها و ارزوهایش را بر مرگ انسانیت بنا گذارده ...یک تارخ مزحک و یکپارچه جهل بشر متفکر ...؟
و حتما روزی خواهم گفت از تمامی ان سطور سیاه اما ...به قول شاملو :اگر غم نان بگذارد...؟
خدایا خوابی بی دغدغه ،گریه ای از سر شوق و آرامشی لحظه ای را ارزومندم ....
خدایا از کج رفتاری چرخ
نه محنت سر رود نه عمر مفتون
و باز هم اگر تو نباری
بر من و میز من و
هر کاغذ سفید
آینده چیزی کم خواهد داشت
(همسنگ نگاه و صدای قدم های تو)
اما تو نیستی که می باری
باران جان!
این خشکزار تشنه است
که می کشد تن فرسوده را
زیر نوازش انگشت های رگباری تو
در زیر تابش تو عقیق می شوم
در عمق سنگ خود
و عقیق می شود
شعری که تابش تو حشوهایش را سوزانده است
می سوز و تشنه ام
می سوزم و سردم است
باران می خواهمت و آفتاب
تا باغ تا عقیق.....
........و گرامی می دارم دومین سالگرد زنده یاد استاد منوچهر آتشی رو مردی که اعجاز
کلامش پایدارانه او را زنده و جاودانه نگه می دارد در خاطره ها....