دو هفته پیش نمایشم قبول شد برای شرکت در جشنواره دانشجویی ،نمایش طوری بسته شده بود که داور بازبین فقط با دیدن دو دقیقه از کار نمایشو قطع کرد و تایید کرد برای جشنواره ، از بین هشت کار شرکت کننده همه ترم اخر بودن و فقط یه ترم اولی بود که اونم من بودم و نه رشته تاتر بلکه سینما پچپچه های زیادی راه افتاده بود و خیلی ها کنجکاو شده بودن ببینن کی در بدو حضورش به این سادگی از مرز بازبینی رد شده و وارد جشنواره شده و من بعد از سه سال دوری از تاتر با انبوهی از سکوتها و دغدغه ها و اغده ها فارغ از همه حرف ها در حال اماده شدن بودم که یه دورخیز خیلی خوب بکنم برای یه پرش بلند به نیت جشنواره بین المللی و اماده یه اجرای جنجالی که تا سالها اثرش رو توی ذهن ها و دانشگاه ببینم ؟چه امیدی در من بوجود امده بود و چه هیجان نابی ،هیجان بار دیگر حضور بر صحنه مقدس تاتر ؟و چه قداستی ؟انقدر والا که حتی در هیچ نمازی نتوانسته ام و نمیتوانم به قداست لحظه ناب حضور بر روی صحنه برسم ؟چه رازی در این صحنه نهفته است که هر گاه بر ان قدم گذارده ام خدا را به زیباترین شکلش رویت کرده ام ...سه روز قبل از جشنواره مادر بازیگرم فوت کرد تا همه امیدها به نا امیدی و همه هیجانات به یاس تبدیل شود ...دیروز وقتی پایین برگه انصرافم رو امضا کردم خدا می دونه چه بغض سنگینی در گلویم به جریان افتاده بود و وقتی از اتاق مدیر گروه بیرون می اومدم حس می کردم قدمهایم طاقت کشیدن بار سنگین سکوت و دغدغه هایم را دیگر ندارد .................
.............................................................
محل کار من وسط چهار محل قدیمی شهر واقع شده چهار محلی که بیش از دویست سال قدمت دارن و در این چهار محل هر چیزی از انواع مشروبات، نهشه جات و ...هر چیزی که توی شهر پیدا نشه توی این چهار محل پیدا می شه ...تو مغازه یکی از بچه ها ایستاده بودم یهو دوستم گفت :رضا اینو می شناسی ...؟دختری که حدودا پانزده رو هم نداشت ؟... این دختره ؟حدودا واسه چی ؟دوستم با پوزخندی گفت :دختر نیست که ...دختر نیست که ...دختر نیست که... بهش خیره شدم یعنی چی؟ پدرش فوت کرده مادرش هم زندان کس و کار درست و حسابی نداره هر روز با یکی می پره بچه ها می گن....؟ .....
.........................................................
ساعت هفت صبح تو یکی از کوچه های چهار محل می رفتم به طرف محل کارم در کوچه ای به امتداد شاید صدمتر چیزی حدود هفت یا هشت دختر با چیزی در همین حدود پسر وایساده بودن حرف میزدن ؟رو پوشای دخترا قرمز بود ،فکر کنم این یعنی همشون راهنمایی بودن ...؟! بزارین به نقبی بزنم به خودمون من زاییده نسلی هستم که مادرم حداقل پنجاه سال از عمرشو نماز خونده و واسه من کعبه ای از نجابت واعتقادات پاک نتیجش منم و احتمالا امثال من که بخوام خیلی راحت حرف بزنم اگه رومون بشه خدا رو هم انکار می کنیم چه برسه به بقیه کلا چیز خاصی به نام اعتقادات در وجودمون نیست ولی تا یه حدود خیلی اندکی هدف دار یم ؟
داشتم به این فکر می کردم که نسلی که از این چند تا دختر و پسر و امثال اونها زاییده می شوند ، چه می شوند ...؟واقعا نمی دونم باید خندید یا گریست شاید شما موافق نباشین ولی چه نسل مزخرفی در راه است ...
.......................................................
در شهر ما عزاداری ها به صورت سنتی و با قدمت صدساله بر گزار میشه ،سنتی از این لحاظ که ماندگاری خاصی در شیوه عزاداری ها وجود داره سینه متشکل از چندین دایره بزرگ که رو به نوحه خوان کوچک می شود و هر چه کوچکتر می شود ریتم سینه تندتر و سینه زدن در دایره های کوچکتر جذاب تر و زیباتره و اصولا کسانی در اون دایره های کوچک سینه باید بزنن که پر انرژی و زیبا تر با ریتم و نوع سینه زدن اشنا باشن تا نظم خاصی در اون برقرار باشه یعنی به نوعی مرکز ثقل و مهمترین جای سینه زنی همون دایره های کوچکتره ...چند روز پیش دقت کردم دیدم بانی های هیئت ها ادم هایی رو به اون دایره ها می برن که از نظر شخصیت اجتماعی و مالی از بقیه برترند ...جالبه در مکان و محفلی که همه در نزد خدا و کسی که براش سینه می زنن برابرن و معیار ارزش انسانها در مقابل خدا انسانیت ما باز هم با تضاد فاحشه امیز طبقاتی رو به رو هستیم ...تو نوشته قبل گفتم چه نسل مزخرفی در راه حالا می خواستم بگم چه جامعه کثیفی ...ناکجا اباد جامعه ما تا خود ما کمتر شاهرگمون باهامون فاصله داره ....؟!
……………………………………………………
دو روز پیش یکی از دخترای دوران دانشکده رو دیدم اون موقع ها یه نامزدی داشت که مریض بود !وقتی دیدمش درست نشناختمش به اندازه چندین سال پیرتر از سنش نشون می داد وقتی ازش پرسیدم چرا اینقدر شکسته شدی خنده تلخی کرد تو هم فهمیدی ؟همه همینو ازم می پرسن ؟ امین ،امین هر روز بدتر از دیروز هر روز تو یه بیمارستان همه دکترا جوابمون کردن دیگه امیدی نیست خورد شدم رضا خورد دیگه نمی دونم باید چی کار کنم ...؟چه زندگی بازی های عجیبی با ادم می کنه یا ادما به هم نمی رسن یا اگه می رسن به حکم سرنوشت جدا می شن ...بش گفتم :بمون کنارش و صبر کن تو می تونی بزرگترین نعمت زندگی امین بشی ؟گنگ بهم خیره شد گفتم: تو یه همچین موقعیتی که ادم ممکنه از همه چیز نا امید بشه هیچ چیز به اندازه اینکه بدونه یه نفر در کنارشه که درکش می کنه دوستش داره و داره مرحمی بر درد بی درمونش می شه نمی تونه به ادم کمک کنه ...هیچ چیز ؟و امین این نعمت بزرگ رو داره؟ موندن تو در کنارش شاید نتونه درد جسمیشو کم کنه ولی شک نکن دردهای روحشو به حداقل می رسونه ...
و بی شک رسالت راستین هر انسانی شاید بیش از این نباشد که در این وادی حیرت دوست داشته باشیم تا رنجهای سخت و مهیب و سنگین بودن را به حداقل برسانیم ؟
شاید مشکل من اینه که بیشتر اوقات از مرز دیدن می گذرم و همین گذشتن باعث می شه که روح نارام من در بحبوحه ای از دغدغه های غیر قابل تغییر قرار بگیره ...؟
اول ...ماه رمضون چون از سر صبح که می رفتم سر کار تا غروب گرفتار بودم دم ظهر می رفتم سوپری یکی از دوستام یه چند دقیقه ای پیشش می نشستم تا فکرم از اون همه برخورد با ادمای مختلف ازاد بشه !؟وارد سوپری شدم محمود داشت یه چیزی رو حساب می کرد نشستم رو به رو یخچال و شروع کردم موهاموشونه کردن محمود موهام باحاله ؟ ...نه؟نگاش کردم دیدم اصلا هواسش به من نیست ؟باز پرسیدم حالا چی ؟گفت :اره ؟ محمود نظر نده خسته می شی تو حین شوخی های منو محمود پسرکی حدودا 6 ساله با بسته ای نایلون وارد شد یه بسته کیک وسط سوپری بود پسرک یکیشو برداشت و شروع کرد به خوردن یه دویست تومنی داد به محمود و یدونه کیک هم با خودش برد محمود گفت :می شنا سیش ؟ ...اره اشناست ؟کجا دیدمش ؟محمود گفت :تو بازار ماهی فروشا نایلون می فروشه سر جمع روزانه حدود 1500تومان درامد داره پدرش فوت کرده و با مادرش زندگی می کنه وضع زندگیشون خیلی بده هر روز می یاد یه کیک می خوره یه دونه هم می بره یه روز بش گفتم چرا هردوشو اینجا نمی خوری گفت :می برم واسه افطار مادرم .....واسه افطار مادرم...واسه افطار مادرم...چند بار جمله محمود در ذهنم تکرار شد سرمو گذاشتم رو ایینه یخچال و حس کردم سقف مغازه رو سرم خراب شد ؟وای خدای من چه روح بی انتهایی در این پسرک نهفته است؟چگونه می تواند با این جسم کوچکش روح به این بزرگی را یدک بکشد ؟چگونه تاب و تحمل می اورد این روح اهورائیش را؟چگونه روح به این وسیعی در جسمی به این کوچکی جا می گیرد؟چگونه زمین به این کوچکی روحی به این عظمت را تحمل می کند ؟و چه روح با شکوهی متبلور بود در پسرکی سختکوش و ساده دل ومردانی به ظاهر کوچک اما دارای روحی بزرگ و گریزاز توصیف ....و چگونه من و هم نسلانم همیشه از درد خوشی بر خدا شاکی هستیم نه شاکر ...
این عکسو چند روز پیش تو سفرم گرفتم پسرکی که هر گز حتی در سبز ترین باورها و ادراکم به گرد حضورش نمی رسم ...؟شاید شما برسین...
دوم ...جهان متشکل از زندا نها و سیاهچال های تاریک و دردناک است و من در حیرتم که چرا انسان این بشر دانا همیشه در التهاب افزودن انان است نه کم کردن ؟
فقر ...به سادگی می توان ریشه کنش کرد اگر کمی تنها کمی خودخواهی و جاه طلبی را بکشیم و رو به جهانی برابر بیاوریم و با هم به نظاره لذت اعجاز برابری بنشینیم
حسادت ...دیوانه کننده است این کلمه ؟هر انچه را که نتوانیم به دست اوریم به حسادت می کشانیم تا زندانی ابدی برای خود بسازیم ؟
عشق ...در گیر و دار تمامی رنجهای طبیعی بشر عشق بهترین و زیباترین حریم دنیاست ...انچه که درکش می کنم اما نمی یابمش ...چندین هزار سال پیش ان را دربرابر دیدگان گریانم به خون نشاندند
خیانت ...وای که در درون این کلمه چه عاجزانه در خود می شکنم ..چه شکستنی ...چه فریبی ...چه دروغی و چه تازیانه بی رحما نه ای بر پیکره تاریخی بشر...به این می اندیشم که چگونه می توان به کسی که در زندگی چیزی به نام شادی و زیبایی ندیده و تمام هستی و امیدش در تو خلاصه می شود بگویی دوستت دارم و انگاه به دیگری دل ببندی و یا با خاطره عشقی هوسبازانه زندگی کنی و خود را به کوری بزنی و غافل باشی که طرف مقابلت می داند تو چه دروغگوی بزرگی هستی ... بیاین فارغ از هر کیش و مسلک با وجدانمون صادق بشیم تنها یکبار برای همیشه و به این کلمه انگونه که سزاوار است بیاندیشیم ...خیانت؟سیاهترین ،تاریکترین ،دردناکترین ، پلیدترین و کثیف ترین زندان ساخته دست بشر ...من می دانمو انان که باید بدانند چه تعفنی در این واژه موج می زند ...
نفهمیدم چی شد ...بی خواب شدم ...درگیر شدم ...نارام ...و پر از اضطراب ...تایپ کردم و زدم تو وب ...قضاوت کنید ایا اینگونه ناجوانمردانه بر یکدیگر تاختن حتی در مرام حیوانات هم میگنجد؟ ...چه تلخ می بینم و چه وامانده به بن بست می رسم !
چیزی حدود 2300 سال پیش دیوژن حکیم بزرگ یونانی دقیقا در روز روشن فانوس روشن بدست راه افتاد میون کوچه و بازار و مثل ادمی که توی یه انبار کاه دنبال یه سوزن می گرده روی زمین دنبال چیزی می گشت ؟؟؟؟؟؟همه به شک افتادن ؟ حکیم قاطی کرده ؟دیوونه شده ؟حکیم نکن زشته همه تو رو مرد بزرگ و اندیشمندی می دونن ؟ و حکیم در سکوتی سرد فقط جستجو می کرد...؟ باز مردم نتونستن خودشونو بگیرن ؟حکیم حداقل بگو دنبال چی می گردی؟؟؟؟؟ حکیم گفت:انسان.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و مولانادر وصف حکیم دیوژن می گه:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملو لم و انسانم ارزوست
گفتند که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت انکه یافت می نشود انم ارزوست...؟!
و چندین هزار سال حکیم دیوژن ها بر مرگ انسانیت شوریده اند و فانوس بدست توی کوچه و برزن دنبال انسان گشتند و می گردند و چه امید به یغما رفته ای و چه جستجوی پوچ و مسخره ای ...؟!