زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
یکی می میرد تا یکی بماند .........................................................! همیشه طبیعت چرخه خود را اینگونه چرخانده است...................................................................................... ............................................................................................... ............................................................................................... ............................................................................................... منم ...من همان که چندین سال است سکوتم عرش را به لرزه در اورده و نمی دانم و در عجبم که اسمانیان چگونه سکوتی را که همه چیز را به لرزه در اورده می بینندو تحمل می کنند؟ خدا وندگارا ایا اینچنین است عدالتت که به جبر می افرینی و ازمون و خطا می ازمایی و در رستاخیرت باز هم به سکوت امرمان می کنی تا داوریمان کنی ؟....ایا حاضری در زمان داوری ات به من دمی فرصت سخن گفتن بدهی....ایا حاضری ...؟تا از زنده گی بگویم که در تمام لحظاتش مرگ خویشتن خویش را به نظاره نشسته ام و نمی دانم چگونه و دیگر چطور این لاشه ...؟این جنازه هوشیار را به دوش می کشم و لبریز و سر رفته از اه می شوم........................؟اه...اه...اه... نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهدساخت؟ ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد .گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گشتاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی ، دم گرم خویش را بر گلویم بفشارد ، و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد. بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را. سی و یک سال پیش در سپیده دم چنین روزی مردی چشم از جهان فروبست که از میان گردو غبار تاریخ مردان و زنان بزرگی را با نگاهی دیگر و جهانی را با درخششی دیگر به همگان معرفی کرد... مر دی که تنهایی های علی را جلوه ای دیگر بخشید زینب را پیامبری والاتر از هر پیامداری نشان داد ازادی را با حسین چهره ای دیگر بخشید خدا را با اواره ای چون سلمان معنایی دیگر داد با ابوذر راهزنی را به برابری رساند و با فاطمه همه زنان جهان را به معراج فراخواند مردی که به جرات در یک قرن اخیر تنها کسی بود که به همگان نگاهی از اسلام واقعی بخشید ...مردی که همیشه در رویاهایش اسلامی متجدد و مترقی را می خواست نه اسلامی که قرن هاست با چهره ای از زرو زور و تزویر به همگان نشان داده شده ... مردی که در خط کشی های جهان جا نمی گرفت حد و حدود و قراردادها را به هم ریخته بود... مردی که فارغ از هر کیش و دین و مسلک جهان را تازه می خواست... ابرمردی که به مانند مراد زند گی اش علی هرگز از دشمنان ناله سر نداد بلکه تنها و تنها از جفای دوستان بود که نعره سر می داد مردی که در تمام طول زندگی با فریاد هایش خواب خفتگان خفته را به کابوسی تکرار ناشدنی تبدیل کرد مردی که گهگاه یهودی بود ...گاه مسیحی ...گاه بودایی ...گاه زرتشتی...گاه مسلمان ...و به معنایی والاتر از همه اینان یک انسان بود ...انسان ...انسان ...انسان تسلیت می گم سی و یکمین سالگرد مرگ زنده یاد استاد دکتر علی شریعتی مرد افسانه ای رویاهای واقعی که لحظه لحظه بودنش را و ذره ذره وجودش را فدای خوشبختی مردمان جهانی کرد که هر گز انچنان که باید قدرش را ندانستند ... یادمه یکماه پیش سر کلاس جامعه شناسی استاد یه تعریف خواست از خوشبختی و من گفتم: خرترین ادم ها خوشبخت ترین اون ها هستند ...؟ خب این تعریف به مذاج اونایی که حس می کردند خوشبختن خوش نیومد و کلاس یه جورایی بهم ریخت ...استاد بعد کلاس بهم گفت :از نظر من تعریفت زیادم اشتباه نبود فقط اگه ادبیات تعریفتو یه خورده تغییر می دادی بهتر می شد ... بعضی وقتا به این فکر می کنم که خدا کنه ادم خر باشه ولی بقیه خر نبیننش اون موقع زندگی واقعا وحشتناک می شه !!! دو روز پیش اونقدر عصبی بودم که هر چی از دهنم در اومد به یه نفر گفتم و بعدش پشیمون شدم در حالی که می دونستم کارم عین حقیقت و کاملا درست بود یادمه یه بار تو وبم نوشتم اگه از دست کسی ناراحت بشم هیچ طوره بهش چیزی نمی گم حالا و تجربه دو روز پیشم بهم ثابت کرد که چرا هیچی نمی گم!!! دو راهی سخت و عجیبیه اینکه می دونم دارن بهم بد می کنن و اگه سکوت کنم از داخل خورده می شم و وقتی نعره می زنم پشیمون می شم و من همیشه راه اولو می پسندم و مدت هاست که دارم از درون خورده می شم ...دقیقا شبیه ادم هایی که اگه حرف بزنم می گن دیوونه هست و اگه سکوت کنم می گن طرف هالو ... این روزا واقعا روزای عجیبیه ! تا حالا اینجوری زندگی رو تجربه نکرده بودم الان چند روزه که دارم فکر می کنم واسه چی باید درس بخونم ؟ که چی بشه مثلا؟ شاید انصراف بدم خیلی بهتر باشه ؟ اینکه بخوام بازم شبای امتحان از میون هزار توهای ذهن مجنونم به زور درس بچپونم تو مخم عذاب اورده! اینکه توی دانشگاهی درس می خونم که استاداش هیچی ندارن بهم اضاف کنن عذاب اوره؟ اینکه استادی بهم درس می ده که پنج سال پیش من بازیشو توی نمایشش نقد می کردم و نمی تونست بهم جواب بده عذاب اوره ؟ اینکه سر کلاس استاد فلسفه ای در س می خونم که فلسفه در س می ده یه خط از ارسطو می گه و بقیشو از علی می گه در حالی که نمی تونه درک کنه علی چیزی فراتر از لغت بود علی عمل بود نه شعاری که او می دهد ؟ اینکه سر جلسه امتحان باز مجبور باشم ساده ترین اصول نمایشی رو به سختی به یاد بیارم چون شب قبلش تا سر صبح سرم تو جزوه بوده اما هیچی از جزوه نفهمیدم عذاب اوره؟ اینکه دارم تو دانشگاهی درس می خونم که پشت سالن امتحانش اسب پرورش می دن و گوسفند بزرگ می کنند به خاطریکه اقایون زمین اضاف دارن و واسه تفریح از این غلط کاری ها می کنن در حالی که ادمای زیادی شبو تو خیابون می خوابن وحشتناکه ؟ این روزا تو ذهنم هیچ چیز چرخ هیچ چیز نیست هیچ کس نمی فهمه چه مرگمه چون من هیچوقت نتونستم با فراغ بال بگم چرا این همه پریشونم ؟ این روزا و همه روزای زندگیم هیچ وقت نتونستم راحت حرف بزنم و الان حس می کنم دیگه دارم سکوتمو بالا می یارم و می ترسم از فریادی که بعد از ان به قهقرا روم ؟ چند شب پیش به شوخی تو این وبلاگ از بدهکاریام نوشتم دو تا کامنت خصوصی داشتم که از روی محبت نوشته بودند خیلی دلمون می خواست بهت کمک کنیم ولی شرمنده !!!!!!!! واقعا اون مطلب همچین چیزی رو می رسوند ؟ من از کسی کمک خواستم ؟ واقعا مخاطبای من اینقدر بد می گیرن یا من اینقدر مزخرف می نویسم کامنتا رو که دیدم برای اولین بار به قلم خودم شک کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا پشیمون شدم که چرا باز شروع کردم به نوشتن ...وای باور کنید نمی تونید درک کنید چقدر سخت نداشتن توان گفتن و چه دشوار تر است گفتن و فهمیده نشدن ... آهای ....آهای ....آهای ....خدااااااااااا.....خداااااااااااا...خداااااااااااا....منم رضا نگام کن ...فقط به اندازه چند جمله ...می خوام هوار بزنم ...فریاد...نعره......آهای .......آهای .....آهای .......خدااااااااااا....خداااااااااا.......خدااااااااااا ...... منم رضا نگام کن همونی که از سرشت نطفه عشق تو افریده شدم ......همونی که بنیان وجودیم رو از عشق گرفتم.......همونی که می دونم چرا خلقم کردی و نمی دونم .....همونی که وضو جز با وجدان نگرفته ام و نمازم چیزی نبوده جز انسانیت نبوده و معبودی جز عشق نشناخته ام ...همونی که از دانایی به جهل رسیده...همونی که دنیات براش اونقدر با شکوه که در پوچ ترین نقطه جهان ایستاده ...همونی که هیچ چیز او را به زمین وصل نمی کند اما در عجب است که چگونه زمینی است...همونی که خلقتت براش شگفت اوره اما هیچ بهانه ای او رو وادار به موندن نمی کنه...همونی که می دونه زمین و افرینشت به دست خودش به کثافت کشیده شد...همونی که می دونه فرهنگ ها زاییده جهل و تمدن ها زاییده کشته شدن بشریتند ...من همانم که به دستور فرعون اهرام را بر پیکره من و هم کیشانم بنا نهادند...من همان کیسه به دوش تاریخم که در مقابل قارون ها رد شده ام ...همان که با برادران یهودیم در بابل به اسارت کشیده شدیم ...همان شکست خوردگانی که از سرمان برای پادشاه اشور کاخ بر افراشتند...همان ایینه ای که با انعکاسش وسوسه را از یوسف ربود...همان که در کنار پدرم هارپاک مغز پسران خود را به امر اژدهاک خوردیم و دم بر نیاوردیم ...و از نسل همان اهنگرانی که که فریدون را به تخت نشاندیم تا در تاریخ گم شویم ...من همانم که ریسمان پوسیده عدالت انوشیروان را با کمک خری به صدا در اوردم...و عشق اسطوره ای خسرو پرویز را به ریشخند گرفتم ...و در کنار مجنونان اشکانیان فروختن وطن را به نظاره نشستم ...از نسل همان مادرانی که به دست تازیان به فحشا کشیده شدند ... همان که اتش را از خدایان دزدیدم تا همچو پرومته به زنجیر کشیده شوم ...و همانم که به جور تاریخ میخ در دست مسیح کشیدم و همان که اتش گداخته سرزمین شوم عرب را در کنار محمد در تبعید چشیدم ...همان راهزنانی که با ابوذر برابری را می جستند ...من تشنگی سرداری را دیده ام که اب از دشمن خویش حسین طلبید و بعد در کنار او ازادی را معنا بخشید ... از جنس همان دیواره های بی صدایی که نعره های درد بزرگترین مرد تاریخ را حس کرده ...همان که پیام پیامبر بی چون ازادی تاریخ بزرگ زنی چون زینب را شنیده و در کنار او بر مرگ تاریخ ازادی گریسته ...همان که با بابک شمشیر به دست زخم شیرهای درنده عرب را چشیده و با او در چاه به دست دشمنان وطن نما گرفتار امده ...من ...من ...من همه هستمو هیچ نیستم ...دیدی خدا بازم نتونستم بگم کیم؟؟؟؟؟؟؟افسوس که واژه هایم همیشه وسوسه فروختن ذره های وجودم را داشتند و هرگز نتوانستند........؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا تنها دمی ، تنها دمی ارامش را می جویم در این وادی حیرتت...!!!! ایا اینچنین مطاء گرانبها و سنگین و دور از دسترسی را از تو خواسته ام؟؟؟ خان داداشای ما محبت کردند یکماه پیش خونه پدری ما رو تخت و تاراج کردند منظور از تخت و تاراج همون فروختنه ! حالا این روزا واقعا روزای جالبیه و سرشار از کار و تلاش و انرژی و ...دیگه ...دیگه اها یادم اومد هوار هوار بدهکاری ...صاحاب خونه زنگ می زنه اقا رضا هنوز که حساب خالیه پس کی این چکو پاس می کنی ؟ نکته مهم اینجاست که بیچاره چون می دونه باید حالا حالا بدو دنبال پول لفظ اقا رضا رو به کار می بره ...برق کار زنگ می زنه اقا کار تمومه کی بیام واسه حساب کتاب؟ وقت گل نی بیا واسه حساب کتاب ! لوله کش زنگ می زنه اقا تمومه ...اره ممنون از لطفتون ان شالله عمرت تموم نشه!!! کابینت ساز زنگ می زنه اقا تمومه؟ بدرک که تمومه می خواستی تموم نکنی !!! البته من اینا رو نمی گم اصولا شرمنده و موءدبانه می گم بله ...بله چشم...چشم ...در اسرع وقت ...انشا الله ...از خجالتتون در می یام ...کار امروزیم که دیگه شاهکار بود دو ساعت پشت سیستم نشسته بودم تا شاید موفق بشم کارت ورود به جلسه امتحان دانشگامو جعل کنم اخه وام دانشگاه رو هم هنوز تسویه نکردم اخر سرم نا امیدانه زنگ زدم به یکی از بچه تو رو به هر کی می پرستی یه کاری بکن...اخه یکی نیست بگه مادر من تو که می دونی خونه من اماده نیست خب فعلا برو پیش اون گل پسرات تا من خونم اماده شه بعد بیا قدمت رو جفت تخم چشمام ؟ اخه من در به در نمی دونم کابینت واسه چیمه ؟ واسه عممه ؟؟؟؟؟؟؟اینم از مضایای مهر زیاد مادریه !!!!! واقعا بدهکاری هم واسه خودش دنیایی داره ...اینقدره جذاب که نگو ...نه اینطوری نمی فهمین خدا نصببتون بکنه بفهمین من چی می گم ؟؟؟؟ولی اعتراف می کنم جدا وقتی مجبور می شم با این همه طلبکار حرف بزنم و هی این ورو اون ورشون کنم واقعا حس بدی پیدا می کنم و واقعا عرق شرم رو پیشونیم می شینه اینو صادقانه می گم ...امروز اونقدر وقتی با یکیشون حرف می زدم کلافه بودم که گوشیمو که قطع کردم گفتم : می دونی چیه مادر من ؟ من الان پی بردم خدا بیامرز پدرم بزرگترین ضعف دنیا رو داشت بزرگترین ضعفشم این بود که زیادی خوب بود؟ مادرم بیچاره متحیر گفت:چه ربطی داره ؟ ...ربطش اینه که اگه به جای نون حلال حروم به خورد من داده بود الان سر تک تکشون کلاه می ذاشتمو تا اخر عمر باید دنیال پولشون می دویدن ...یعنی متاسفانه واقعیت تلخ همینه نه اینکه عرضه کلاه برداری ندارم بلکه تجربه نشون داده هر وقت کسی سرم کلاه می خواسته بزاره غیر مستقیم بهش گفتم خر خودتی ...و این ها همه نشون می ده نبوغ بالایی تو کلاه برداری دارم فقط خاک تو سرمون گرفته عرضه حروم خوری نداریم ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا نکته جالب تر اینجاست که امروز داشتم فکر می کردم که من که زیاد مشکلم حاد نیست چون فوقش به جرم چند تا چک بی محل می برن دهنمو سرویس می کنن ؟ خدا بداد اونی برسه که از فقر زیاد شب نمی تونه تو چشم زن و بچش نگاه کنه ، ندیده می تونم حس کنم چنین مردی چه درد بزرگی رو بر دوش یدک می کشه درد شرمندگی .........حالا نکته جالب تر همین الان اتفاق افتاد دقیقا توی همین خط قبلی ؟ یکی نیست به من بگه اخه مردیکه به تو چه فلانی تو چشم زن و بچش نمی تونه نگاه کنه اصلا تو رو سننه ؟ تو اگه خیلی مردی فعلا شرمنده بدهکارای خودت نباش ...بله دقیقا مشکل من شاید از همین جا شروع شده و شروع می شه که بعضی اوقات ما بین دغدغه های خودم و مردم گم می شم و نمی دونم دقیقا کدوم مهمتره ؟ از بین هزار تا اتفاق کوچیکو بزرگی که این روزا داره سرم هوار می شه که کوچکترینش بدهکاری های خرید خونمه من نمی دونم چرا امروز ذهنم رفت به طرف لحظه فقر چنین مردانی ...و از بین این همه ادمایی که بی صداقتی هاشون در طول زندگیم برام زخم های عمیقی رو ساخته تا هر روز منو به انزوای روح پریشان و وامانده ام بکشونه من خیلی وقته خودمو توی این همه درد بی مرحم گم کردم ... شرمنده امشب خواستم از جریان بدهکاری هام یه مطلب طنز بنویسم که گویا ... واژه های من این روزها پراکنده تر و ارام تر و ساکت تر از انند که تاراج لحظه هایم را به دست بزهکار اوباش و دیوانه ای چون خودم به تصویر بکشند...و....و...خیلی چیز ها هست که دلم می خواد بنویسم ...خیلی ...خیلی ...ولی الان حس می کنم دیگه سکوت نهفته در نوشته هام تنها به خاطر خودم نیست ...شاید به خاطر اینه که نمی خوام ته مونده تصویر های خوبی رو که بقیه از من تو ذهنشون دارن بر خاک بنشانم بزار همه فکر کنن من هیچی نفهمیدم و نمی فهمم ...همه واقعا شرمنده ام بعضی وقتا هیچ چیز تو زندگیمون نداریم که بخوایم ازش دفاع کنیم ...هیچ چیز... باید استادوفرودآمد برآستان دری که کوبه ندارد چراکه اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظارتوست و اگربی گاه به درکوفتن ات پاسخی نمی آید. کوتاه است در پس آن به که فروتن باشی. بله ....فروتن باشیم .... می خواستم بگم که چه به گاه اومده باشیم چه بی گاه اونی که پشت در وایساده یه ادم ....بی خیال ، اونی که پشت در وایساده خیلی ادم خوبیه.........خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...کوتاه بیا فقط برای چند لحظه....مگه نعره های گمشده در سکوتم رو نمی شنوی ...الان معادل ده روزه که سر جمع روزی سه ساعت خواب به چشمام اومده یکی از بچه ها به شوخی بهم گفت:همینطور بی خوابی هات پیش بره با ابن سینا عوضی می گیرنت منم گفتم :احتمالا همینه البته از نوع تیمارستانیش ........ فکر می کنم نه ماه پیش بود که یه اتفاق ذهنم رو کشوند به طرف کودکان خیابانی و سه ماه بعد شروع کردم به کنکاش و حدودا یکماه پیش یه طرح دادم به بهزیستی برای جمع اوری کودکان خیابانی ؟ حدودا ده روز پیش طرح من تنها و تنها به علت بالا بودن هزینه مورد قبول اقایون مسئول واقع نشد ...؟ الان دارم به این فکر می کنم که جدی جدی جمع کردن این کودکان بیشتر از اسمون خراشایی که تو این مملکت می سازند خرج بر می داره...؟ بیشتر باغ وحش هایی که توش حیوون پرورش می دن خرج بر می داره...؟بیشتر ماشینایی میلیونی و لوکسی که زیر پای اقایون هست خرج بر می داره ...؟بیشتر از مکه و سفرهای زیارتی اقایون خرج بر می داره ...واقعا اینطوریه؟ بیشتر خرج بر می داره...؟ در کمترین امار ممکن یک میلیون کودک خیابونی توی این مملکت هست ...یه لحظه توجه کنید لطفا ؟ از میون این یک میلیون با پرورش صحیح و جلوگیری از مردنشون تو خیابونا حداقل دو یا سه رئیس جمهور اینده این مملکت از بین همین کودکان بیرون می یاد! یک نقاش جهانی بیرون می یاد ! یه کارگردان بزرگ تاتر دنیا و یه کارگردان کاندید اسکار دنیا ! یه نویسنده در حد و حدود مارکز ! یه شاعر در حد و حدود مارگوت بیکل و لورکا! یه فیلسوف در حدود سارتر ! یه دکتر در بالاترین حد استانداردهای پزشکی دنیا! یه پرفسور ...و....و...و...این کمترین حدی بود که من می تونستم در مورد از بین رفتن استعدادامون در نظر بگیرم!!! از ماست که بر ماست ...واقعا زندگی کردن و نفس کشیدن تو این مملکت سخته و باید بگم الافیم بدجورم الافیم ...و من واقعا متاسفم!!! پ.ن:دیشب نوشتم خدا کنه مسیحای جوانمرد ناجوانمرد از اب در بیاد می خواستم بگم نا جوانمرد که در نیومد هیچ با پای خودش اومد تو خونمون و فقط خدا فهمید که چه جنون وسوسه ای رو امروز تجربه کردم و هنوزم باروم نمی شه چطور خودمو کنترل کردم اونم منی که این روزا در به در می زنم تا یه چیزی ارومم کنه یا یه چیزی بهم انگیزه بودن بده !!! طبق معمول بی خوابی های هر شبم دیشب ساعت 5 صبح خوابم برد تمام طول روز از بی خوابی به سختی روی پاهام بند بودم ظهر که خوابیدم تو خواب یه نفرو دیدم ، یه نفر که تو زندگیم چند لحظه ارامش رو باهاش تجربه کردم و چندین سال اشوب و هیاهوهایی که مدت هاست روح مرا به یغما برده اند!!! اشوب هایی که دستخوش زخمی شد که هر گز نتوانستم برایش مرحمی بیابم ؟؟؟ حس می کنم اون ارامش چند لحظه ای هرگز به این همه اشوب نمی ارزید !!! واقعا نمی ارزید؟؟؟واقعا... هراسون از خواب پریدم و اونقدر فشار روی ذهنم بود که دلم می خواست نعره می زدم ! مادرم داشت نماز می خوند چته؟؟؟؟ زل زدم تو چشماش و حرفی رو بهش زدم که همیشه دلم می خواست بزنم وسعی می کردم نزنم امروز دیگه ....؟ چند سال از عمرتو تو بیمارستانای شیراز به درو دیوار زدی که منو روپا نگه داری ؟ باز پرسید چی شده ؟ ...هیچی فقط اشتباه کردی می گن دعای مادر مستجاب میشه دیگه نمی خواد زور بزنی که رو پا بمونم دیگه پای سجادت دعا کن همه چیز تموم بشه من دیگه نای رو پا وایسادن ندارم من دیگه چیزی واسه رو کردن تو زندگیم ندارم یعنی خیلی وقته ندارم فقط به روی خودم نمی یارم دعا کن مادر من دعا کن شاید خدا دعای تو رو قبول کنه............ خدایا به خاطر هر انچه که دادی و هر انچه که دریغ کردی سپاس بی کران چند روزه دلم می خواد زل بزنم تو چشای یه نفرو هوار بزنم به پیر به پیغمبر به هر کی قبول داری یا نداری عوضی گرفتی ؟ اشتباه کردی ؟ من اونی نیستم که همه می بینن ؟من یه صورتکم یه نقابم یه دروغم که دارم باهاش همه رو حتی خودمو به اجبار سرنوشت تلخم فریب میدم ؟ من همونیم که گفتن حقیقت زندگیم برابر با نابودیمه ...نابودی که هر گز ندانستم حق من است یا نیست...... بعضی وقتا دلم می خواد هق بزنم و تموم زندگیمو بالا بیارم ...تموم زندگیمو دیگه واژه خستگی برای توصیف من خیلی کوچیک و ناچیزه الان دقیقا شبیه ادمیم که دنیا از همه طرف بهش تجاوز کرده و من به سختی و به جبر بودن روح و جسم به فحشا کشیده ام را ایستاده نگه داشته ام...روح و جسمی که با تلنگری حاضر به خورد شدن و متلاشی شدن است...؟ امشب داشتم زمستان اخوان رو با صدای شجریان گوش می دادم مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من، سنگ تیپا خورده رنجور منم دشنام پست افرینش ،نغمه ناجور... من برگشتم دلم می خواست یه روز بر گردم و باز اینجا بنویسم که بتونم نگاهی جدید رو از دنیا داشته باشم ...اما هر انچه مرا از ذهنیاتم دورتر می کند گویی نزدیکترم می کند...؟ الان چند شبه می خوام بیام ووبلاگو بروز کنم ولی خیلی وقته اونقدر واژه هام کرختو سرد شدن که دیگه به سختی می تونم بشناسمشون !!!چند شبه وسوسه باز نوشتن تو سرم بازی می کرد و نمی تونستم بنویسم شاید چون دقیقا الان جایی ایستادم که هر چه زور می زنم کمتر به واژه ها نزدیک می شوم ؟ الان و این روزها چیزی در من می گذرد که هیچکس نمی تواند حسش کند حتی خودم و از این روستکه واژه ها با من بیگانه ترین اهل جهانند ...الان نمی دونم دقیقا دارم چی می نویسم و نمی دونم چی می خوام بنویسم فقط دارم زور می زنم که بتونم واژه های گمشده ذهنم رو پیدا کنم ...نمی دونم و نمی تونم شاید چون این روزها در مرز از هم گسستنم و دارم می نویسم شاید راه باز شود برای شبهای دگر تا بتوانم واژه ها رو بیابم ...دیگر واژه هایم بوی نمناکی خاک را نمی دهند همه و همه وسوسه معراج غم را دارند ...عروج دردها به بالاترین جایی که فکرش را می کردم انقدر بالا که از وحشت و ترس سر به ثریا می گذارم و با خود می اندیشم ایا از این بالاتر هم وجود دارد ...یقین دارم که وجود دارد و گویی تازه اغاز راه های نا پیموده رنج های بودنم است؟؟؟ دیگر هیچ چیز مرا به قسمت بودن نمی برد ...هیچ چیز!!!! خدا بیامرز پدرم همیشه به شوخی بهم می گفت:رضا تو یه ادم مصنوعی هستی دزدکی خدا زنده ای ؟؟؟ اون موقع ها نمی دونستم چرا این حرفو می زد ولی الان جملشو حس می کنم با تمام وجودم پس سلامی دوباره به واژه های به هم ریخته ذهنم می دهم و سلامی دوباره به شما عزیزترین های زندگیم که همیشه واگویه های ذهن اشفته ام را بردبارانه تحمل کرده اید![]()
![]()
...! و اینچنین است که یکی می میرد و یکی می ماند....................................!
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت
23:8 توسط رضا| |
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت
2:14 توسط رضا| |
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت
2:24 توسط رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت
2:15 توسط رضا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت
2:49 توسط رضا| |
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت
2:31 توسط رضا| |
سلام
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت
2:28 توسط رضا| |


