تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

امروز وقتی از خواب بلند شدم ده تا میسد کال داشتم و چند تا اس مس و همه و همه حاکی از یه خبر بد نبود بلکه حاکی از یه خبر وحشتناک بود...

امروز مرگ استاد شکیبایی بعد از مدت ها اشکمو در اورد... مردی که زیباترین و ناب ترین خاطرات و علاقه ها و پیوند های جدا ناشدنی ام را با دنیای هنر با تصویر های او یافتم... مردی که من و صد ها هزار نفر دیگر به عشق لحظه های تکرار ناشدنی که او بوجود اورد به هنر علاقه مند شدیم و دیوانه وار به این رسالت سخت و سنگین و پر از رنج ایمان و هجوم اوردیم ،مردی که شکوهی از نفس ناطق انسانیت در هنر بود و روح و جسم او بود که بر پرده نقره ای سینما هنر انسان بودن را پر جلال تر و بی همتا تر از همیشه بیان کرد و هنر ناب افریننده بودن را او پر  جلوه تر از همیشه برایمان به نمایش گذاشت و برایمان درد و رنج طاقت فرسای  هنرمند بودن را اموزگاری غریب بود.

امروز هر چی با خودم کلنجار رفتم که بدونم اینجا چی باید در وصف او بنویسم که حق مطلب رو اداء کنه و یه خورده دلم سبک بشه نفهمیدم و حس کردم هر چی بنویسم کم نوشتم...هر چی...

فقط می تونم بنویسم مرگ استاد خسرو شکیبایی دردناک ترین اتفاق تاریخ سینمای ایران بود.

این جور وقت هاست که حس می کنم مرگ پوچ تر ،حقیر تر ،پست تر و نفرت بار تر از ان است که همیشه احساسش می کردم و می کنم...

احساس می کنم استاد به دستور پروردگار عروج کرده تا اعجاز بی بدیل ترین بازی اش را در اسمان ها به نمایش بگذارد و ما زمینیان را تا ابد در حسرت دوباره بازی اش به سوگی مرگ اور بنشاند .

هنوز هم باورم نمی شه ...هنوز هم ...

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.

اگه بدونی چقدر از مدرسه جیم شدم واسه دیدن فیلمات استاد...چقدر ...اگه بازم بیای بازم جیم می شم ...از هر جا که باشم...هرجا...

 

نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 1:23 توسط رضا| |

روزای اخر عادت کرده بودم به شوخی لپشو می کشیدم و وقتی زورکی این کارو می کردم می گفت:لوس نشو بچه...

امروز هر چی کردم نیم ساعت وقت اضاف بیارم و بعد چندین ماه یه سر برم سر خاکش نرسیدم ...نمی دونم چرا کم می رم شاید واسه اینکه اونجا هیچ وقت پیداش نمی کنم...شایدم واسه اینکه اونقدر درد در وجودم هست که دلم نمی خواد با دیدنم در این وضعیت روحش ناراحت بشه ...می دونم خودشم می دونه با رفتنش چقدر تنها شدم اونقدر که بعضی وقت ها حس می کنم نصف دردهای الانمو به خاطر کار نیمه تمومی بود که رها کرد و رفت فقط به علت اینکه می ترسید زندمو ببره و مردمو بر گردونه...کاش می برد و حتی اگر لازم بود جسدمو بر می گردوند اما اینطوری تنهام نمی ذاشت...

و روز اخر هر چی کردم پیشونیه جسم بدون روحشو ببوسم نتونستم ...یادمه لب هام تا روی پیشونی هم رفت اما نمی دونم چرا نبوسیدم...

و این از صادقانه ترین اعتراف های زندگیمه که وقتی رفت شاید بیشتر از اون که حس کنم پدر رفت حس کردم یه رفیق صمیمی و بهتر از جان رفت...

روز پدر مبارک به جای من این روز بزرگ رو در کنار پدراتون جشن بگیرید قول می دم با شادیتون شاد بشم و به جای حسرتی که خودم بر دل خودم گذاشتم در اخرین لحظه شما به جای من صورت اهورایی پدرانتون رو ببوسید

نامت سپیده دمی است

که بر پیشانی اسمان می گذرد

متبرک باد نام تو

و ما همچنان دوره می کنیم

شب را و روز را ...

و هنوز را...

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:30 توسط رضا| |

امروز یه اتفاق مجبورم کرد که به این واژه یه بار دیگه نگاه کنم ...نیاز...؟

یه روز بارون می خوایم ...یه روز افتاب...؟

یه روز کوهی ایستادگی می خوایم ...یه روز تردی و شکنندگی یه شاخه...؟

یه روز مردابی از تعفن ...یه روز زلالی اب...؟

یه روز زندان...یه روز ازادی...؟

یه روز عشق...یه روز نفرت...؟

یه روز هوس ...یه روز پاکی...؟

یه روز دوست داشتن...یه روز تنهایی...؟

یه روز شادی...یه روز غم...؟

یه روز هیجان...یه روز ارامش...؟

یه روز اغوش بی دغدغه می خوایم...یه روز نمی خوایم...؟

یه روز اغوشی از شهوت...یه روز اکراه از هر شهوت...؟

یه روز روشنی ...یه روز تاریکی ...؟

یه روز با هم ...یه روز بی هم ...؟

یه روز فقط اعتماد ...یه روز بی اعتمادی...؟

یه روز بودن ...یه روز نبودن...؟

یه روز دوستی ...یه روز دشمنی؟

یه روز هوس مشروب ،گراس ،تریاک،شیشه...یه روز چند لحظه تعادل عقل؟

یه روز خنده ...یه روز گریه...؟

یه روز نگاهی سراسر وجود...یه روز نگاهی سراسر کرختی...؟

یه روز سرگردونی ،اشفتگی...یه روز رهایی...؟

یه روز وسوسه فاحشه ای بی دریغ...یه روز هوس عروجی بی دریغ....؟

یه روز بی تابی...یه روز صبر...؟

یه روز خودکشی ...یه روز زندگی...؟

خیلی یه روز های دیگه مونده تا بگم و همه حس های فوران کرده در همه این یه روز ها زاییده نیاز روح سرکش ،یاغی و طغیانگر انسانیست...و همه این حس ها و نیازها و ضد و نقیص ها در همه ما بوده و هست؟ اصلا مهم نیست کدوم رو انجام می دیم یا نمی دیم...اصلا...؟ شاید مهمتر از همه اینه که یه روز که از اون حس از اون نیاز یاد می کنیم برای درست بودنشون دلیل و سفسطه تنها برای راضی کردن خودمون  و یا حتی دیگران نسازیم...؟مهم اینه که تجربه نیازهامونو بر اساس انسانیتمون بتونیم اثبات کنیم...؟شاید دارم اشتباه می کنم ...شاید...!!!!!!!!!!!؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:50 توسط رضا| |

به پاس واژه هایی که هر گز نتوانستند واقعیت وجودم را به تصویر بکشند ...

و به پاس ربع قرن سکوتی که همه از واژه هایش فاحشه امیز ترین برداشت ها را کردند...

دیگر هیچ نخواهم گفت...و دیگر هر گز واژه ای را بر لب جاری نخواهم کرد ...

و سکوتم را همراه تن و روح پر از رنجم به زیر گل خواهم کشاند تا هرگز کسی وجود پر از دردم را

به پاس واژه هایی که نمی شناسندش به باد لعن و نفرین نگیرند ...و دیگر نه از فریاد ، حتی از سکوتم بر روی زمین چیزی باقی نماند...

چقدر بد می نویسم و چقدر بد می دانندم ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته ام از بس برای بهانه ماندن تعبیرهایم را از واژه های زندگی به جبر سرنوشتم تغییر دادم ...تا بتوانم بمانم ....خسته ...خسته...خسته...

کوه ها با همند و تنهایند

همچو ما با همانو تنهایان.

شاملو

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 20:16 توسط رضا| |
كيستي كه من

اين گونه به اعتماد

نام خود را با تو مي گويم

كليد خانه ام را در دستت مي گذارم

نان شادي هايم را با تو قسمت مي كنم

به كنارت مي نشينم

و بر زانوي تو اين چنين آرام به خواب ميروم
 

احمد شاملو

خوش به حال شاملو....!!! کیستی تو....

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 3:9 توسط رضا| |
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود :
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل ، توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان .

انسان دشواری وظیفه است

شاملو

بعضی وقتا حس می کنم فقط نیاز دارم یه نفر یه لیوان اب خنک بده به دستم ....

نمی دونم چرا انسان ها حتی یه لیوان اب رو هم از هم دریغ می کنند و می ریزنش رو زمین و تشنگی یکدیگر را به نظاره می نشینند....؟ کاش می دونستیم در تنهایی در دردها چه عطشی نهفته است...

نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 23:56 توسط رضا| |

چرا این روزا همشون شکل همن خدا...یکی از یکی مزخرفت تر و بدتر و غیر قبل باور تر و غیر قبل تحمل تر...؟

امروز امتحان جامعه شناسیمو به گند کشیدم ...شاید واسه اینکه من اینم نه اونی که بقیه انتظارشو داشتند...سر جلسه امتحان یک دقیقه نشستم ...احتمالا یه خورده کمتر و برای دو سوال ده نمره ای استاد که برای هر کدوم حدودا دو صفحه جواب بود تا اثبات بشه من پنج خط نوشتم ...

با عرض سلام و خسته نباشی و با عرض معذرت از شما استاد گرامی به دلیل اینکه هر دو سوال شما از جزوه خود پنداری طرح شده بود و با توجه به اینکه سر کلاس همونطور که مطمئنا خود شما به یاد دارید من هیچکدام از نظریه های روانشناسانی را که شما برای اثبات خود پنداری مطرح نمودید برایم قابل قبول نبود و نقض شده و شما هم هیچ تلاشی در رفع ابهام ذهنی من و اثبات نظریه ها نکردید من پاسخی برای این دو سوال در ذهن ندارم ...امیدوار بودم سوالات امتحان را از جزوه دیگری مطرح می نمودید ...با تشکر دانشجوی رشته سینما رضا...

و بلند شدم و از میون دو ردیف دانشجوی رشته سینمایی رد شدم که چشماشون از زود بلند شدن من گرد شده بود و اماده بودن تا با حرص و ولع برگه های خالیشونو پر کنن ...باور اینکه من بعضی وقتا یه چیزیم میشه زیاد نگران کننده نیست ؟ بیشتراز اون نگران اینم که یه وقت نخوام نظریه ای رو که  در باورم نقض شده اثبات کنم تنها برای گرفتن ده نمره ...به همین سادگی نه شایدم از اینیم که نوشتم ساده تر ...نمی دونم شاید مشکل بر می گرده به خیلی چیزای دیگه به اینکه مثلا مجبور باشم توی دانشگاه مملکتی درس بخونم که درس خوندن داخلشون شبیه یه جک بی مزه است ...نمی دونم شاید این نیست ،شاید نشون از اینه که بیشتر اوقات می دونم دور و برم داره چه اتفاقایی می افته اما نمی دونم باید چی کارشون بکنم یا شایدم مشکل از افسار گسیختگی های ذهنی و سرگردانی های این روزهای زندگیمه که نه در بیداری و نه در خواب مرا رها نمی کنند ...دیشب خواب بدی دیدم ...خواب دیدم در سردابه ای قرون وسطایی صندلی به زیر پا ، طناب دور گردن بی هیچ محاکمه ای حکم اعدامم را داده اند مامور اجرای حکم اشنا بود ...یه اشنای غریبه ...سیگار به دهن در انعکاس نوری کمرنگ گفت:شما به چندین جرم اعدام می شوید شک...غیر قابل اعتماد بودن ...و...و...هر انچه  من به تو نسبت می دهم اخرین حرفتو بزن ؟و من زل زدم تو چشماشو گفتم :می شناسمت بیشتر اونی که خودت فکر کنی ، یعنی من اینقدر بد بودم ...واقعا اینقدر ...؟؟؟ و لی لی خوردم ،گردن شکسته بر طناب دار سرنوشت...

چرا اینقدر این خواب ما بین این همه فشار های روز مرگی شفاف و واضح در ذهنم جریان داره ؟و چرا کابوس های شبانه ام شبه ای رنگین و واقعی از روزمرگی های این چند ماه ام را به خود گرفته اند؟

این روزها وقتی بیدارم از زمینو اسمون می باره و وقتی خوابم یکپارچه کابوسی از یبداری ام ...؟

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 21:10 توسط رضا| |

و پر دغدغه تر از همیشه ...و پر رنج تر ...و پر دردتر ...

وپر انزجار تر ...و پر از نفرت...و سر رفته از زخم خیانت ...ویکپارچه صداقت...

و لبریز از تنهایی ...و سراسر وجودی به یغما رفته بی هیچ بازگشت،

امشب به مانند تمامی شب های عمرم

 ساکنم ...ساکن...و سبکبارم ....سبکبار ...

همچو دیوانه ای از قفس رها شده برای اثبات دانایی خویش...

و بی وزنم ... بی وزن ...چنان  بی وزن که گویی قاصدکی که با هر نسیمی

پرواز می کنم بی هیچ چشمداشتی به نیم نگاهی صادقانه از هر رهگذری...

همچو ناشناس دائم الخمر مست و بی پروایی که معلق و خلسه وار

مدت هاست اغاز کرده پیمودن کوچه های دور و دراز تنهایی شب هایش را

سبک بالم ...ان گونه سبک بال که با هر تپش قلبم به مرگ می رسم

با هر جریان سیال رودخا نه ای همراه و همپای زندگی می شوم

با هر جرقه اتشی سوختنم را به نظاره می نشینم

و با هر وزش بادی به کوهی از درد و رنجی می خورم

که امان  تنها از امید انعکاس صدایی که دیگر نه نعره و نه فریاد

بلکه اختناق و خفقان سکوت وجودم را به تصویر کشد...

سبکبارم ،سبک بال و مطهر و ان چنان پاک گویی

 که هرگز چنین تن و روح خویش را الوده نیافته ام؟؟؟

این است سرنوشت تلخ و خالی از فروغ مردان و زنانی

 که نه زمینی اند و نه در اسمان ها جایی دارند!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 2:47 توسط رضا| |

هر چند دیر اما این شعرو تقدیم می کنم به همه اونایی که روز مادر رو  و همه روزهای اینده رو در حسرت با مادر بودن به سر بردن و می برن...

یادش به خیر مادرم

از پیش در جهد بود دائم

تا پایه کن کند دیوار اندوهی که

یقین داشت در دلم

مرگش به جای خالیش احداث می کند

خندیدو ان چنان که تو گفتی من نیستم مخاطب او

گفت می دانی: این جور وقت هاست

که مرگ ذله در نهایت نفرت

از پوچی وظیفه شرم اورش ملال احساس می کند.

                                                                  شاملو

دیروز عصر خواهرم یه جمله ای رو به شوخی اما جدی بهم گفت که حس کردم چهار ستون بدنم لرزید

الان حس می کنم با پیروزی اراده در زندگی کهکشان ها فاصله دارم و دقیقا همه چیز شبیه یه کابوس دهشتناک که من تنها به امید بیدار شدن از ان زنده ام ...چه امیدی ...چه خیالی ...و خواهرم چه واقعیت تلخی را در جلوی چشمانم عریان کرد تا حس روسپی زاده ای بی دفاع و بی پشتوانه را در وجودم متبلور کند...امروز قراره یه اتفاق بیفته، یه اتفاق بد ...می دانم امروز در زیر فشار ان اتفاق ذره ذره مدفون خواهم شد و می دانم کسی نمی داند در اعماق وجودم چه نعره ای زاییده می شود و من چگونه در مقابلش سر بر خاک خواهم گذارد و بر سرنوشت تلخ خویش ضجه های بی صدا سر خواهم زد...

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 2:20 توسط رضا| |
ایا هنوز هم می توان به نجات دهنده ای که به صلیب کشیده شده امیدوار بود؟

یا به راهبه ای که از قداستش تنها ظاهری بیش به جا نمانده...؟

آنک منم که سرگردانی هایم را همه

تا بدین قله جل جتا پیموده ام

آنک منم

میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم پا بر صلیب باژگون نهاده

با قامتی به بلندی فریاد

در سرزمین حسرت معجزه ای فرود آ مد

واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود     شاملو

امروز روز مزخرفی بود …خیلی مزخرف…یه اتفاق باعث شد امتحانو نصفه نیمه ول کنم و از سر جلسه بلند شم ، یه چیزی توی ذهنم داشت راه می رفت که منو کشوند به هفده سال پیش ،دقیقا اولین روزی که به مدرسه رفتم و نیمه راه به خونه برگشتم مثل امروز که امتحانو نصفه نیمه رها کردم و بلند شدم …یعنی چند تا سوالو مجبور شدم جواب ندم تا از اون مخمصه ذهنی فرار کنم؟ ایا کردم؟ ایا توانستم بکنم؟ گاهی اوقات خاطرات ادمو به مرزهای ناگفته و جنون وار زندگیش می کشونه ؟ و ای کاش گاهی اوقات تنها ما بودیم خاطرات نه دردی که همراه و همسفر و همپایی شده که دیگر نمی دانم به کدامین بیقوله و کدامین دوزخی می خواد رهنمونم سازد…این روزها لبریز از وسوسه ام ، وسوسه هر چیزی که مرا به لحظه ای ارامش برساند…و تا کی ؟ و تا به چند…می توانم اینگونه بایستم و در مقابل وسوسه هایم زبان به نه گفتن بیالایم دیگر نمی دانم…؟نمی دانم…

نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 2:40 توسط رضا| |