تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

دیشب بدترین شب زندگیم بود ...آنقدر بد که  هرگز چنین شبی را تجربه نکرده بودم و یقین دارم در بازمانده کوتاه زندگیم هرگز تجربه نخواهم کرد...و آنقدر سخت و طاقت فرسا بر من گذشت که تمام لحظات شب را با آرزوی گوری دهان گشوده به سر بردم و یا چاهی که تمامی کثافت زندگی را در ان با نعره ای بی پایان ،پایان دهم...!!!

دیشب یه نفر چنان بی رحمانه و به عریان ترین شکلی که می توانست حقارت ،پلشتی ،کوچکی،بی مقداری و بی ارزش بودن دستان همیشه خالی اما لبریز از صداقت زندگی ام را به چهره ام تف کرد که حس کردم هرگز کسی اینگونه روحم را با چاقویی تیز و برنده خط خطی نکرده است و زخمی بر کتیبه وجودم حک کرد که از زخم درد لاعلاجی که 25 سال است آن را بر دوش کشیده ام و در مقابل تمام بی رحمی اش سکوت کرده ام و حتی آهی نکشیده ام سنگین تر بود...؟!!!!

و تنها و تنها می توان بگویم باور کنید...باور کنید ...همیشه ...همه لحظات زندگی خط قرمز بین رویا و واقعیت را با تمام ابعادش شناخته ام و هرگز هیچ چیز را به شفافی واقعیت تلخ و دردناک زند گی ام نشناخته ام ...هیچ چیز را...و باور کرده ام ان را ... باور کرده ام ان را با ذره ذره وجودم...!!!

پایان...نقطه ...سر خط...!!!

و همیشه سر خط بودن  اغاز کلامی دوباره نمی تواند باشد بلکه می تواند پایان تمام واژه ها باشد.

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 15:9 توسط رضا|

نمی دونم این نوشته دقیقا چیه ؟دل نوشته است، درد دل،گفتگوی تنهاییه حتی نمی دونم چرا دارم اینجا می نویسمش شاید واسه اینکه این روزها بیشتر از اون چیزی که همیشه فکر می کردم ساکتم و خود بهتر از همه می دانم که در گردابی از فشارهای روزمرگی گرفتارم و انچنان در مقابلشان بی صدایم که فکر می کنم به زودی سرنوشتم از دستم نعره ای از اعماق جانش می کشد...؟فکر کنم از یه شوخی بی مزه و از یه بی خوابی نصف شب شروع شد حدودا یکسال و هفت ماه پیش ؟ ...اره فکر می کنم همین بود یه اتفاق و به شکل یه خاطره نوشتم و و سیوش کردم توی کامپبوتر بعد یکی دیگه...یکی دیگه ...و...یهو نگاه کردم دیدم هیچکدوم خاطره نیستند ؟شکل و روی خاطره هم ندارند  و یهو به خودم اومدم و دیدم شروع کردم به نوشتن یه سری مجموعه داستانه کوتاه !کی ؟من؟ جریان جالب شد هیچوقت به داستان کوتاه علاقه نداشتم ؟حتی هیچوقت داستان کوتاه هم زیاد نخوندم و راستشو بخواین اصلا به تکنیک های داستان کوتاه مسلط هم نیستم فقط تنها چیزی که همیشه نوشته بودم نمایشنامه بود و یهو سرک کشیدم دیدم نا خوداگاه عناصر مشترک رو پیدا کردم و بدونی که خودم بفهمم داستان هامو با چارچوب های محکمی چفت و بست دادم که ابکی از اب در نیان و این اغاز شاید دردسری تازه در ذهنم بود....!

همه داستان کوتاه ها یه شخصیت دارن ، یه شخصیت فارغ از هر دین و کیش و مسلک که تمام هدفش خوش کردن دل مردم و رسیدن به تکاملی در انسانیت است...حتی بعضی وقتا اقرار می کنه که هیچوقت از خدا هم نترسیده و این شاید اوج تبلور انسانیت درونش است...اصلا خبری از هزار تو های ذهنی هدایت و چوبک و نگاه های منیرو روانی پور  و یا بقیه نویسنده هایی که الگوی نسل جوونن نیست ...قراره مدرن باشه چون داره توی یه دنیای وحشی مدرن زندگی می کنه و بدونی که بخواد و ناخواداگاه در بدو اتفاقاتی قرار می گیره که اصلا نه ربطی بهش داره و نه دوست داره که دخالتی بکنه به شدت خونسرد و خیلی راحت با همه چیز برخورد می کنه اما یه عمل گرای به تمام معناست وقتی همه دارن فکر می کنن که چه غلطی باید بکنن و به هیچ جا نمی رسن اون تازه وارد عمل می شه و خیلی ساده از میون خود مشکلات راه حل ها رو پیدا می کنه طوری که بعضی وقتا خودمم تعجب می کنم و دقیقا جایی عمل می کنه که هیچ راه حلی برای حل مشکلات وجود نداشته باشه و واقعا نداره ...شاید وقتی اینطوری عمل می کنه لذت می برم و حس می کنم می تونم به همه بفهمونم که هیچ مشکلی نیست که راه حلی نداشته باشه در حالی که شاید هنوز خودم به این باور معتقد نیستم ...و دقیقا لاینحل ترین مشکلات رو حل می کنه ...لاینحل ترین ...مشکلاتی که هیچوقت خالق اون هم از پسشون بر نیومده...

همه داستان ها رو به نحوی به ملموس ترین شکل ممکن احساس کرده ام...؟

و داستان ها بالاخره به جایی رسیدند که من حس کردم شخصیتم فرسنگ ها از من جلوتره ؟چه از لحاظ فکر،چه شعور،چه درک ،چه عمل و هر چه ..هر چه که فکر کنید و دقیقا حس کردم در جایی ایستادم که مخلوقم از خودم خیلی جلوتره اونقدر که دیگه نمی تونم بگیرمش ...شاید الانم همینطوره و واقعا نمی دونم چطور باید بش برسم و شاید واستون جالب باشه اگر بگم بعضی وقتا نظراتش هم با من متفاوته و شاید همین باعث شد که من در بعضی جاها حس کنم که از من منطقی تره ولی نمی دونم چرا از من منطقی تر هست اما من نمی تونم منطقشو قبول کنم شاید واسه اینکه اون خیلی راحت تر از من جسارت شکستن تابوهای هجو و چندین هزار ساله اطرافشو داره ...و این جلوتر بودن مخلوق از خالق شاید دردی بود برای من که هنوز هم نمی دانم باید چه کارش کنم ...

بعضی شب ها تا نیمه های شب توی رختخواب واژه های داستان هام توی سرم رژه می رن و نمی ذارن بخوابم و اونقدر کلافم می کنند که باز متوسل می شم به قرص خواب اور حتی یه شب یادمه اونقدر اذیتم کردم که سه تا قرص خواب اور خوردم و نیم ساعت بعدش یهو از خواب پریدم و به اجیار نشستم و تا سپیده صبح یکی از داستان هاشو نوشتم یادمه صبح سر کار اونقدر چشام پف کرده بود که همه فکر می کردند شب قبلش حتما چیزی مصرف کردم حالا کی می تونه بیاد و ثابت کنه والله، پیر ،پیغمبر از تمام دوران یللی تللیمون فقط چند نخ سیگار مونده که اونم سریش شده تا دم گور ولم نکنه...

و حالا همه داستان ها شده واسه من شبیه غده سرطانی ؟بعضی وقتا به بچه های کلاس حسودیم می شه توی دو ترم حداقل هر کدومشون یه فیلمو ساختن یا مثلا بعضی وقتا دلم لک می زنه واسه اینکه یه بار دیگه یه وقت خالی گیر بیارم و یه بار دیگه بتونم یه تاتر کار کنم اما کیه که باور کنه مجموعه داستان هام مدت هاست مثل خوره افتادن به جونم و همه چیزمو ازم گرفتن چه برسه به فیلمسازی یا تاتر ...

تا اینکه بالاخره دوماه پیش در عین نا باوری دو تا از داستان ها به حقیقت پیوستن با یه تفاوت ساده و اونم اینکه قهرمان داستان من راه حلو پیدا کرده بود و من حتی راه حل رو هم می دونستم اما نمی تونستم کاری کنم و شاید این ها همه بر می گشت به نوعی از زندگی که من برای او ساخته بودم ،در هر حالت و به وقوع پیوستن دو داستان در واقعیت شد اغده ای از حسرت برای من؟ یادمه سریع سرک کشیدم به داستان ها و دیدم حس های درون داستان همان بوده که بر من گذشته و فکر کنم برای اولین بار به قهرمانی که مخلوقش من بودم حسادت کردم و فکر کنم زورم گرفت بدجورم زورم گرفت ...

تا حالا خالق کینه ای دیده بودین؟من یه خالق کینه ایم ؟اینو توی داستانی که بعد از به واقعیت پیوستن دو تا داستانم نوشتم نشون دادم و برای اولین بار قهرمانی رو که هیچ وقت کم نیاورده بود مثل خر تو گل گیر انداختم طوری که از هیچ طرف نمی تونست هیچ غلطی بکنه و فکر کنم اونشب هم بهش خندیدم و هم از ته دل باهاش گریه کردم ...دلم می خواست یه بار طعم تلخ حسرت و شکست رو بچشه و این روزها کارم همین شده می شینم می نویسم و قهرمانم و مثل خر تو گل گیر می ندازم و نالشو در میارم و لذت می برم ...اما یهو به خودم اومدم و تازه فهمیدم از درون همون شکست ها و حسرت ها و ناله هاشم دریچه ای برای دوباره زیستن و شاد زیستن و زیبا زیستن می سازه و من نمی فهمیدم و این چند تای اخری داره بهم ثابت می کنه که قهرمان قهرمان می مونه حتی اگر خالقش نخواد....؟همین چیزی که داره اتفاق می افته ...؟ بعضی وقتا بهش حسودیم می شه،بعضی وقتا دوستش دارم ،بعضی وقتا ازش متنفرم،بعضی وقتا گیج می شم ...همذات پنداری خیلی سنگینی ما بینمون اتفاق می افته...بعضی وقتا واقعا حس می کنم همزادمه ...بعضی وقتا خودم و بعضی وقتا خودش و بعضی وقتا ما بین همه این ها گم می شم و از درد این که اونی که خلق کردم کیه و یا خودم کی هستم به درد می رسم و فشاری سخت و جانفرسا رو تحمل می کنم اما نمی دونم چرا حس می کنم مخلوقم هر کی هست از من خیلی بهتره و اینو داره با تمام توانش بهم ثابت می کنه...نمی دونم چرا تمام نمی شه توی یکی از صفحات ورد کامپیوترم یه صفحه هست که توش چند خط وجود داره و هر خط یه داستانه و بعد از نوشتن هر داستان یه خط پاک می شه و و هر روز من اماده ام که بالاخره به داستان اخر برسم و شروع کنم به ویرایش و برم دنبال چاپ و خطای صفحه وردمو می شمارم و مثلا خوشحال می شم که سه خطه و یعنی سه تا داستان دیگه تمومه اما یهو به خودم می یام و می بینم سه تا خط شده هشت تا ....فکر می کنم الان از دستشون خسته ام ...حس می کنم مجموعه داستان تموم زندگیمو فلج کرده و نه تموم می شه که خیالم راحت بشه و نه می تونم ولشون کنم که اگه یه روز بخوام یه داستانشو بنویسم و نرسم بنویسم حتما اون روز مثل دیوونه ها می شم و دقیقا توی اون روز عطش چند ساعت وقت اضاف تمام روزمرگی مو به گند می کشه ؟بعضی وقتا به بعضی از نویسنده ها حسودیم می شه فقط  و فقط به خاطر اینکه وقت نوشتن دارن شاید مثل اون نویسنده ای که چند ماه پیش توی دانشگاهمون داشت در مورد کتابش که برگزیده بیست سال دفاع مقدس شده بود حرف می زد،همون نویسنده ای که یهو ازش پرسیدم کتاب دویست صفحه ایتو چند روزه نوشتی و جواب داد توی 16 روز و من لبخند تلخی رو لبم نشست و متعجب پرسید :مشکلی وجود داره و من با لحنی کنایه وار گفتم :نه فکر کنم شما فوق العاده این!!! و حس کردم جوابم از فحش ناموسی هم بدتر بود براش دلم می خواست بلند می خندیدم و بش می گفتم من کتابتو با یه کیلو سبزی خوردنم عوض نمی کنم ،خصوصا اگه نویسنده غم نان نداشته باشه و اصلا ندونه نوشتن وسط هزار فشار روزمرگی چیه و از همه مهمتر اینکه اقایون با سفارش کتابشو برگزیده کرده باشن . ...اگه همینطور بخواد پیش بره حس می کنم هیچوقت تموم نمی شه قرار بود سه ماه پیش تموم بشه اما نمی شه و وقتی خوب فکر می کنم می بینم چون دردها تموم نمی شه و قهرمان من که مثل سریش به من می چسبه و می گه این اخریشه به خدا بزار اینم حل کنم بعد تموم اما یهو به خودم می ام و میبینم پایان هر داستان زاییده داستان دیگری می شود بی هیچ ربطی به هم...

شاید خنده دار باشه براتون اما اونایی که دستی به قلم دارند می دونن من چی میگم و اونم اینکه از یه شوخی شروع شد و حالا شده شبیه یه درد که نمی دونم باید چی کارش کنم و یا تا کی ادامه داره ...بعضی وقتا حس می کنم هیچ وقت چاپ شدنشون رو نمی بینم بلکه یه روز بعد از مرگم یه نفر می یادو از تو سیستم برشون می داره و می ره چاپشون می کنه در حالی که من...اما به هر صورت یقین دارم درد نویسنده اماتوری شبیه من سنگین تر از درد دوستی نیست که یه نابغه هست و دولت ممنوع الخروجش کرده و این روزها داره توی یه روستای مرزی احتمالا وقت خودشو تلف می کنه و هیچ کس نمی دونه چه مغزی داره توی این مملکت به هدر می ره و به هجو کشیده می شه مثل هزاران نفر دیگر ...

نمی دونم واقعا نمی دونم چه خبره و چرا اینطوری شد...اما می دونم اینروز ها بیشتر اونی که فکرشو بکنم خسته ام و بیشتر از اونی که فکرشو می کردم بی صدام...

پ.ن:یکی از بچه ها یه روز به شوخی بهم گفت که شخصیتی که خلق کردی زیادی خود خواه اما نمی دونم چرا در عین خودخواهی اونقدر منطقی هست که نمی تونم نقضش کنم؟

پ.ن:یکی دیگه بهم گفت فکر نکنم هیچوقت بتونی چاپشون کنی تو که هیچ وقت زیر بار ممیزی نمی ری پس بنویس و امیدوار باش یه روز حکومت عوض شه و یه خورده فضا باز تر شه شاید بتونی چاپشون کنی...

پ.ن:بزارین اقرار کنم حسرتی که قهرمان داستانم با راه حل هایی که توی بدترین شرایط رو می کنه تو دلم گذاشته تا حالا شاید هیچ کس نذاشته باشه ...چون مخلوق می دونه باید چی کار کنه و خالق نمی دونه شایدم می دونه اما شرایطشو نداره فقط همین...؟

پ.ن:هیچوقت نمی بخشمش ..هیچوقت چون مجبورم کرد به زندگی ادم هایی سرک بکشم و با مشکلاتی رو به رو بشم و به اعماق متعفن ترین واژه هایی سفر کنم که حس می کنم روحم را به نا کجا ابادی کشانده که رهایی از ان تنها مرگ است و بس...؟می دانم هرگز مخلوقی چنین روح خالقش را به فحشا نکشانده که او مرا به این نقطه کشانده؟؟؟

پ.ن:اما آث اخرو قراره خالق رو کنه ؟اینو بهش قول دادم ؟و می دونه در اخرین وادی و در واقعیت ترین اتفاق زنده گی اش مجبور است در بامدادی سرد و سوزان جسد غرقه به خون خالقش را تا گورستانی مترکه بر دوش کشد و رنجی را متحمل شود که هرگز در دورترین رویاهایش نیز به ان نیاندیشیده!!!

پ.ن: هرگز باور نمی کردم اینگونه داستان هایم پایبست وجودم را از هم جدا کنند ...کاری که دارند می کنند و یا کرده اند و من نمی دانم...حس می کنم سنگ الفاظی بر دوش می کشم و ما بین هجوم واژه های وحشی نافرجام به مرگی تدریجی جان سپرده ام ...

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 1:1 توسط رضا| |
گفت:می دونی الواطی زیاد کار دست ادم می ده!

گفتم :چرا؟

گفت:چون نا خواسته باعث می شه یاد بگیری ادما رو بشناسی  و اتفاقایی  رو که می بینی دقیقا همونطور که هست احساس کنی !

گفتم :خب نتیجه چیه؟

گفت:نتیجه اینه که بدونی که بخوای می دونی ادما دارن چی کار می کنن حتی بدونی که بهت بگن و حتی می دونی دور و برت داره چه اتفاقایی می افته بازم بدونی که بهت بگن!!حتی با فرسنگ ها فاصله فقط به واسطه شناختی که از اطرافت پیدا می کنی و از ادما...!!!

گفتم :خب این حالا خوب با بده؟

گفت:فاجعه هست چون یهو به خودت می یای و مجبور می شی به همه چیزو همه کس شک کنی حتی به مقدس ترین واژه ها...و این بدترین قسمت ماجراست و فاجعه امیزترینش...!!!

پ.ن:برای هضم اون چند جمله بالا می تونید کلمه الواطی رو به تجربه معنی کنید شاید راحت تر بتونید باهاش کنار بیاید

 

نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 4:12 توسط رضا| |
از خيره شدن طولاني به گرداب حذر كنيد..مبادا گرداب در شما خيره شود

این روزها ارومم و ساکت و بی صدا و...دلتنگ...احساس می کنم بر بالاترین قله دلتنگی های زندگی ام ایستاده ام و بدون اینکه هیچ حرکتی بتوانم بکنم به زودی سقوط خواهم کرد سقوطی سخت و مرگبار به گرداب و مردابی بلعنده و حریص از حسرت ارزوهایی که قرار است بر دل بماند...رویا نیست ؟اشتباه گفتم احساس هم نیست بلکه واقعیتی تلخ و دردناک است که نمی دانم چگونه باید  جلویش را بگیرم یا از ان فرار کنم یا در مقابلش بایستم...می دانم به زودی فوجی از حسرت در درونم متبلور می شود و تا ابد درونم را می سوازند و امان تنها از یک آه که از نهادم بر اید؟

می دانم اتفاق می افتد و می دانم تنها از من نگاهی بیش باقی نمی ماند.

نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 1:1 توسط رضا| |
لطفا برید روی لینکی که گذاشتم و بخونید و ببینید چگونه عدالت بزرگ مردی چون علی در جامعه ما به بیراهه می رودتابناک

آیا واقعا دیگه چیزی می مونه برای دفاع کردن...........

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 2:31 توسط رضا| |