زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
دیشب ...دیشب ها...امشب و فردا ها ... خدایا به دنبالت به کدامین سو بیایم که تنها ... چندین کلمه را بیابم...چندین کلمه ...تنها چندین... دربه درم و دیوانه و مجنون و تنها تر از همیشه به راه مردی که امشب غرق به خون شد ...خدایا برهوتی می خواهم ...کویری یا بیابانی یا ناکجا ابادی ...مکانی خالی از هر جنبنده وروینده ... تا نعره ای بکشم...نعره ای نه به اندازه ربع قرن سکوت ... به اندازه زمانی که جهانت را افریدی تا هر انجا که ادامه اش بدهی... نعره ای از ورای وجود...از اعماق جان وحنجره ای غرقه به خون هدیه ات دهم... تا بدانی چه بر سرم اوردی یا چه بر سرمان اورده ای...ایا این همان بود که می خواستی...نعره ای از سر جان و حنجره ای غرقه به خون تنها ارزوی بازمانده جهانیست که تو افریدی بزرگوارا... داد....داد...داد...!؟ داد از چه چيز ...؟از چه كس...؟از چه زمان...؟از چه مكان...؟چه چارچوب...؟چه رهايي...؟ چه ازادي...؟چه تعادل...؟چه دين...؟چه كيش...؟چه مسلك...؟چه پيامدار...؟چه صبر...؟چه سكوت...؟كدامين پروردگار...؟از كداميك...؟يا داد از خودم...؟؟؟ داد از من...؟داد از تو ؟از هر انچه باشد و نباشد و هر انچه هست و نيست...؟ داد از تو كه با ظاهري از صداقت به يغما مي بري روح سادگي ساده دلان ديوانه را؟ داد از من كه به ارزني نمي فروشم بي صداقتي جهان را؟ داد از كلمات؟واژگان ؟ لغات؟ داد از كلمه دزد كه مي تواند به اشتباه نوشته شده كلمه درد باشد كه از هر سو بنگريش درد است؟ داد از ثروت بي انتهايي كه هر گز نتوانست شكوه فقر را بشناسد؟ داد از بلنداي كلمه فحشا كه شرافتش هرگز اجازه نداد در مقابل نا مردمان دست دراز كند؟ داد از وسعت زيبايي بي انتهاي بي مقدار جهان در مقابل حقارت و ناچيزيش؟ داد از دين فروشاني كه در ميكده معبد مي سازند؟ داد از واژه سرسام اور سنت كه اصالتمان را به بي اصالتي فروخت؟ داد از بي ريشگاني كه رشه هايمان را سوزاندند؟ داد از هوار...داد از فرياد...داد از نعره...و داد از فراتر از همه انان ، بلنداي فغان و زجه سكوت؟ داد از رختخوابي هر شب غرقه به خون...از جسدي هوشيار و دانا در خون و كثافت دردي بي درمان كه شايد ...كه شايد از ان تقرب جام رنج و درد و سختي مي بارد؟شايد... داد از مردماني كه ميخوارگي ام را به سخره گرفتند و ندانستند كه مست چيزي والاتر از انم كه انان به باورشان نمي رسد؟ داد از تو كه پاكي شهوت سر رفته دختركي پوست تركانده را از بلوغش مي داني و از بي شعوريش، نه از حسرت به جامانده كلمه دوست داشتن در دلش و حشري بودن پسرك را ار تعفن نا پاكي اش نه از رخصت سلامي تازه و بي ريا از اعماق وجودش؟ داد از من كه حالت را به گذشته ات معامله كردم و داد از تو كه حالت را به فريبي بي بها به گذشته ات فروختي؟ داد من كه هر گز ندانستم رنجم دانستنم فزونتر است يا نادانستنم؟ داد از تو كه كثافات و چربي شكمت را بر ترازوي پسركي ژنده پوش كشيدي و خريدي و ندانستي كه وجدانت را فروختي بشررررررررررررررررر...؟ داد از هر ان كس كه شكوه ازادي كسي را در چارچوبي به نام زندان و شلاق و تازيانه به اوج رساندو ندانست كه خود حقارت زنداني به نام جهان را بر دوش مي كشد؟ داد از تو كه پاكي صداقتم را به بي ريايي دروغ دزديدي و بردي و خوردي و تفاله اش را بر روح خط خطي ام بالا اوردي؟ داد از راندن پدري بر ناله هاي شهوت زاي مادري كه همخوابگي دوست داشتن را با هدف فاجعه ساختن كلمه من عوض كردند و ندانستند رخوت ارضاي وجودشان من شد؟ داد از تو كه ياغيگري مي داني...عصيانگري ...گستاخي هجو...بي جسارتي ...و نمي داني در پس همه اين واژگان انسانيتت را به ادميت فروخته اي و بر كشيده اي و به ناكجا اباد جهان پا گذاشته اي؟ و داد از تو به كه برم؟كه هميشه مي داني و سكوت مي كني و نمي دانيمت كه چرا در مقابل به هرز كشيده شدن تنها ارثيه ام از تو كه انسانيتم باشد هيچ نمي گويي؟...هيچ؟ داد ازته مانده هاي انسانيت من و داد از انسانيت تو كه ان را به معيار كمترين بها معاوضه نمي كنند؟ و داد از من كه مي دانمو ...نمي دانم...كه چه بودم ...چه هستم...چه شدم ...و چه خواهم شد...؟ و داد از من ...از من كه تكرار جملاتم را تنها با بازي با سياه ترين و پليدترين واژه ها گسيل مي كنمو با گستاخي به سر گرداني مي كشم ؟ داد...؟داد ...؟داد...؟ پ.ن:حتي در دورترين ذهنيت هايم هم فكر نمي كردم ديگر چيزي در اين وبلاگ بنويسم اما به سه دليل باز مي نويسم اول اينكه چند شب پيش محمد عزيز (پيامبر ديوانه) باهام تماس گرفت و سعي كرد بهم بگه كه شايد اينجا نتونيم از لحاظ مادي به هم كمكي كنيم اما بدون شك هم جنس بودنمون و هم حس بودنمون و در كنار هم بودنمون رنج هبوط درداورمون رو به حداقل مي رسونه چيزي شبيه همون ذهنيتي كه هر وقت مي خواستم اين وب رو ببندم بهم اجازه نمي داد كه هميشه حس مي كنم شايد هيچوقت نتونستم براي هيچكدومتون همراه خوبي باشم اما بدون شك من اينجا به خيلي ها مديونم خيلي ها...پس سعي مي كنم باز هم بنويسم تا كجا؟تا چند؟...خدا مي داند ...! دوم برگشت دوباره خواهرم ساحل به وطنه كه با اينكه هر گز نديدمش و با كيلومتر ها فاصله اي كه ازش دارم برگشتش و بودنش در وطن برام مثل تنفس در هواي تازه هست و هميشه حس مي كنم بودنش برام شبيه تولدي دوباره هست...خوش اومدي ساحل جان. سوم يه نفر گفت نوشته اون شبم سوءتفاهم بوده؟...منم مي گم بوده! پ.ن:پارسال زمستون وقتي بارون به پشت پنجره اتاقم تلنگر زد اينجا نوشتم بوي هجرت مي ياد ...بوي رفتن...بوي خاك ؟اسباب كشي كرديم و زمستون امسال ديگه توي اين خونه نيستم نمي دونم حس اون شب زمستوني رو درست فهميدم يا نه!واقعا نمي دونم؟ ولي شايد حس هجرت توي بارون زمستون پارسال خبر از رفتن از خانه پدري مي داد ...مادرمو گذاشتم خونه جديد فعلا تا تحويل خونه من موندمو يه كامپيوترو يه فرش و اخرين لحظات زندگي در خانه اي كه گوشه به گوشه اش برايم تداعي كننده شانزده سال خاطرات شيرين زندگي با پدر است ...؟و چه سادگي و تنهايي اين زندگي چند روزه مرا به خود نزديك مي كند و چه دور...؟ پ.ن:احتمالا اگه اينترنت خونه جديد مشكلي نداشته باشه بازم مي نويسم و نمي دونم بازم مي تونين منو تحمل كنين يا نه؟مني كه زيبايي ها و زشتي ها را به يك اندازه مي شناسم اما نمي دانم چرا واژه هاي سياه را بهتر درك مي كنم ! هر سال و هر ماه و هر روز شاكرانه بدتر از ديروزم و حس مي كنم و مي دانم لبريز از بدترين حس هاي جهانم و نمي دانم چرا هرگز راه فراري از اين همه سياهي نيافتم و چرا هرگز ندانستم ارامش چيست؟و قطره اي هيجان را هرگز نديدم و در شادترين لحظاتم ندانستم شادي چيست و اميد را فقط بر روي كاغذ ديدم و شناختم و ارزوي گريه اي از سر شوق و خنده اي از اعماق وجود بر دلم جوانه اي جدا ناشدني زده ...؟تشنه ام ...تشنه لحظه اي زيستن بي دغدغه؟؟؟ راستي اين چند وقته به همتون سر مي زدم ...همتون اما بي صدا و از همه اونايي كه اين چند وقته برام كامنت خصوصي گذاشتن يه دنيا سپاسگذارم .
دیروز ...امروز ...فردا...
نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت
3:44 توسط رضا| |
نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت
2:32 توسط رضا| |

