زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
دو روز پیش با یکی از بچه ها از دانشگاه بر می گشتیم یه شش ماهیه متاهل شده دم در خونه وقتی خواست از ماشین پیاده شه گفت:رضا یه چیزی هست که خیلی وقته می خوام ازت بپرسم ولی یا روم نمی شه یا نمی دونم یه جوریه… سخت واسم پرسیدنش؟ سریع جواب دادم :جون من اگه سخته نپرس !خندیدو گفت:سخت ولی مطمئنم تو جوابشو می دونی ؟گفتم :خب بپرس مکثی کردو گفت:اگه یه روز متاهل بشی بعد عاشق یه نفر بشی اونم عاشقت باشه...چی کار می کنی؟حس کردم یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم! پرسیدم :خبریه؟ با تردید جواب داد :حالا...؟بشمار سه جواب دادم خوبه که! تو که مشکل مالی نداری دومی رو هم بگیر که هم به سیره و سنت پیامبر عمل کرده باشی هم دینت دو برابر کامل بشه!لبخندی زدو گفت:جدی پرسیدم ؟باز بدون معطلی و بی ربط پرسیدم :علی من قبض همرام بالا اومده فکر کنم چند روز دیگه قطع بشه تو این ماه یه دو تا چکم دارم که نمی دونم چطوری باید پاسش کنم،دوماه دیگه هم باید هشتصد تومن بدم شهریه دانشگاه، احتمال داره چند وقته دیگه هم مجبور باشم برم سفر بدجورم کف گیرم خورده به ته دیگ نداری یه دو میلیونی بم قرض بدی ؟علی کلافه گفت:رضاااااااااااااااا تو رخدا یه لحظه جدی باش ؟ خندم گرفت گفتم:باشه ببین من واقعا نمی دونم تو باید چی کار کنی راستشو بخوای نه خوشم می یاد نه عادت دارم به چیزی که برام اتفاق نیفتاده یا تجربش نکردم فکر کنم حالا اگه اتفاق افتاد یه خاکی تو سر خودم می ریزم !لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:دروغگوی خوبی نیستی ؟اولا به خاطر اینکه ادمی این حرفو می زنه که فقط به مشکلات خودش فکر کنه دوما پارسال همین موقع ها همین سوالو از من کردی وقتی یه همچین سوال عجیبو غریبی می کنی یعنی اینکه احتمالا داشتی یه داستان می نوشتی و طبق معمول از هزار نفر مشکل داستانتو می پرسی و در اخر موقع نوشتن از همه جواب ها بهترین راه حل و برای داستانت می سازی من اونو می خوام بدونم ؟سریع پرسیدم :وقتی پرسیدم چی جواب دادی ؟گفت:بت گفتم نمی دونم !مکثی کردم پیشونیمو خاروندمو پرسیدم :زنتو هنوز مثل قبل از ازدواج دوست داری مثل همون موقع ها که لیلی و مجنون بودین؟ مردد بهم نگاه کرد و سریع گفت:اره منم سریع جواب دادم خوبه!تمام ...! حالا برو پایین کارت سوختم دست خودم نیست الانه که ماشین خاموش شه!!! متعجب گفت:یعنی چی؟گفتم :یعنی همین که بت گفتم !گمشو پایین سریع باش !علی مردد پیاده شد درو نیمه باز نگه داشتو گفت:من نفهمیدم ؟ عصبی گفتم :خنگی علی جان ...خنگ ! مکث کرد گفت:پس داستانو برام بیار ! دستمو گذاشتم رو دستگیره گفتم :علی جوابی که تو پیدا می کنی بهترین جواب نه اونی که من بهت می گم حالیته ؟ باز گفت:می دونم ولی بیارش !!! کلافه درو بستمو گفتم :میلتو اس مس کن برام امشب می فرستمش برات ماشینو انداختم تو دنده وراه افتادم!داشتم به این فکر می کردم احتمال داره داستان من بتونه راه گشای مشکل علی باشه ...و چند لحظه بعد به این که راه گشای مشکل علی هااااااا....؟شاید این تنها هدف نوشتنم در این چند مدت اخیر بوده ....شاید!!! داستانو براش فرستادم زیرش نوشتم :علی مزخرفترین لحظه زندگی لحظه ایه که ادم از درد خوشی زیادی می ناله!!!! پ.ن:توی این یکسال و نیم اخیر که می نوشتم بدترین لحظه های زندگیم لحظه ای بوده که حس کردم یه نفر به خاطر داستانام دوستم دارم ...!شاید نتونید حرفمو بفهمید و شاید براتون تعجب اور باشه اما این حس بدترین تجربه این چند وقته داستان نویسیم بوده و اونقدر این حس قوی بود که فکر می کنم بعضی وقتا شخصیتم به هرز کشیده شد!نمی دونم شایدم تقصیر خودم بود که شخصیت مخلوقم جذاب تر از خالقش شد!!! پ.ن:جدی جدی کاربرد و مفهوم کلمه عشق توی جامعه ما دقیقا شبیه کاربرد تخمه جاپنیه...!(ژاپنیه) پ.ن:چرا بعضی وقتا یه نفر در حد یه بت،یه قدیسه برامون مهمه و در چشم بر هم زدنی بی تفاوت می شیم بهش؟بی خیال باز من سوال ساده کردم نه؟...این تفاوت سریع حس ها باعث می شه که حالم از همچین ادمایی بهم بخوره!! به هرکی می پرستید ارزش ادم ها به این سادگی نیست که فکرشو می کنید.....باور کنید نیست؟؟؟ پ.ن:دیروز ساعت شش عصر نشستم پشت سیستم و وقتی اخرین داستان مجموعه به پایان رسید دقیقا ساعت پنج صبح بود و امروز حدودا بعد از یکسال و نه ماه یه نفس عمیق کشیدم نفسی که پشتش سبکی خاصی تو همه رگ های بدنم جاری شد و شاید دقیقا شبیه دیوانه ای از قفس رها شده بودم ؟ حس می کنم توی این مدت مخلوقم با هجوم به تجربه هایی که از ان من نبود اما برای یافتنشان مجبور بودم به زمین و زمان سرک بکشم اینقدر بهم فشار وارد کرد که در کمترین حالتش به اندازه چهل زندگی متفاوت و چهل انسان با تجربه های سخت و طاقت فرسا درد کشیدم؟ بدون شک تا ویرایش و رسیدن به چاپ راه درازی در پیش است و بدون شک حس سبکی پس از اخرین داستان زاییده رهایی از همه دغدغه ها نبود بلکه حس سبکی رها شدن از یکی و فرصت یافتن برای رسیدن به دغدغه های دیگر ...راه درازی در پیش است و سفر کوتاه اما بدون شک یگانه و بی همتاست... پ.ن:یه نظریه روان شناسی خیلی قوی می گه اگر به جوانان رفاه مادی بدیم هیچ مشکل یا دغدغه دیگه ای ندارن؟؟؟...خدا کنه من ...مشکلاتم ...و دغدغه هایم از این جنس نباشد!!! پ.ن: هی پسر اگه آدم بتونه رو حرفاش تو روزه عمل بمونه درسته .... و گرنه ی مشت شعاره بی ارزشه ............................... این کامنتو تو دو مطلب پیش کیمیا برام گذاشت،کیمیا جان دلم نمی خواد فکر کنی دارم جواب می دم و احتمالا نظرمو توی همچین جریانی تو یکی لااقل بهتر از هر کسی می دونی ولی فکر کنم تکرار مکررات بعضی وقتا لازمه؟هر چند که رهایی از این دنیا به هر شکلش می تونه باشکوه باشه ولی بدون شک خودکشی دقیقا روی نقطه اوج بی شعوری و جهل یه نفر ایستاده و من متاسفانه ...متاسفانه...متاسفانه توی این چند سال اخیر که این کلمه مثل خوره روی روحم بازی کرده هنوز اونقدر بی شعور نشدم که ضعف ربع قرن زندگیمو به رخ دنیا بکشم! امیدوارم این پی نوشت برای هیچ کس سوءتفاهم بوجود نیاره خصوصا شما کیمیا جان. پ.ن:راستی این بیت شعره هم خیلی مهمه ...خیلی... تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی كه در خواب پلي مي پيچد... پ.ن:من هیچوقت نتونستم با اشعار سهراب رابطه خوبی برقرار کنم ولی بدون شک سهراب استاد تصویر سازی توی ادبیات بود و این یه خط بالایی شبیه یه شاهکار توی تصویر سازی...و چه تصویر فاجعه باری!!! از خون رگ پاره شده دستش خیزاب به خون کند. من درد در رگانم حسرت در استخوانم چیزی نظیر آتش در جانم پیچید... شاملو بزرگترین فاجعه زنده گی لحظه ای رخ می ده که خودتو به خریت متهم می کنی....؟؟؟ و....مجبوری که این کارو بکنی... مُردم از بس خودمو به خریت زدم...نفسم بالا نمی یاد...!!!! ممکنه این نوشته کوتاه باشه یا بلند ولی شاید زیاد فرقی نکنه هر جور که باشه باز من پر از حرفای نا تمومم؟؟ ممکنه با هدف باشه یا بی هدف بازم شاید زیاد فرقی نکنه چون من این روزها دارم سر می رم از حس های پراکنده از دغدغه های سر سام اور و جنون آسا بازم شاید زیاد فرقی نکنه شاید چون من همیشه این شکلی بودم فقط احتمالا فرق همیشگیم با این روزا اینه که همیشه می تونستم کنترلشون کنم و این روزها ما بین همشون شبیه سربازی شدم که میون میدون جنگ نمی دونه باید به کدوم طرفش نگاه کنه به کدوم شلیک جواب بده یا ازکدوم فرار کنه شایدم فرق من با اون سربازه اینه که اون حداقل یه راه فرار داره ولی من ایستادن بر سر جریان طوفان هایی که از همه طرف بر سرم هوار می شوند را جبری مطلق می بینمو می شناسم… امروز از سر صبح یه بغض مزمنو ریشه دار تو گلوم به جریان افتاده بغض همراه با فریادی ریشه دار از اغاز تولد که حس می کنم امروز به اوج بلوغش رسیده و در انتظار است تا من هوارش را سر دهم…بیچاره نمی داند چه انتظار واهی در سر می پروراند!!! فکر می کنم بعد اخرین عمل اتفاق افتاد تازه مرخص شده بودم و کنار مادرم روی پله های بیمارستان نشسته بودم ،پدرم داشت با یه مرد حرف می زد و پسر مرد کنار مادرش وسط پتو پیچیده شده بود از حرفاش چیزی حالیم نمی شد به مادرم گفتم چی شده؟گفت:پسرشون حالش خوب نیست عملش کردن،بازم باید عمل شه ولی چون پول ندارن از بیمارستان انداختنش بیرون اگه راشون ندن ممکنه بمیره …یادم نمی یاد اخرش چی شد پدرم بهشون پول داد یا با مسئولای بیمارستان حرف زد تا...ولی فکر می کنم دیگه اون پسرک روی راه پله ها نموند !نمی دونم چرا امروز از سر صبح چهره اون پسرک که هفده سال پیش فقط یه بار دیدمش همش جلو چشمم بود اونم من که هیچوقت چهر ه ها توی ذهنم نمی مونه شاید واسه اینکه این روزها حس زمخت و درد اور و دیوانه کننده اون پدر رو امروز بعد از گذشت هفده سال شناختم و چه دردی در وجودم پیچیدددددددددد!!! چرا من امروز اون حسو شناختم…؟امروز زودتر از همیشه سر زدم به مادرم و بر عکس همیشه سکوتی در وجودم جریان داشت سکوتی شبیه یه بمب شیمیایی با بوی بادام تلخ که که ارام ارام ریشه های جسمت را می سوزاند …فکر کنم حرف زدیم حرفایی که رفته بودم بزنم و نمی دونستم چطور بزنم ؟ یادمه یه بار وسط یه تاتر خیابانی میون ادمایی حول و حوش سیصد نفر نعره زدم: بابا بچه ساختین وظیفتونه باید جورمو بکشین!!! چیزی شبیه اون روزی که وقتی استاد فلسفه گفت:بچه ها وقتی بزرگ می شن باید روی پای خودشون بایستند و من گستاخانه به پرو پای استاد فلسفه پیچیدم و گفتم :کی همچین حرفی زده مگه ما حیوونیم که وقتی بزرگ شدیم از خونه بندازنمون بیرونو بگن برو هر غلطی می خوای خودت واسه خودت بکن!!! امروز از اون نعره از اون به کثافت کشیدن اظهار نظر استاد فلسفه سر کلاس متنفرم ؟از این سفر که در راهه و باید برم ؟از این که مادرم زندگیشو به پام ریخت و امروزم باز حاضر شد یه بار دیگه مثل همیشه همه چیزشو وقف من کنه تا من باز رو پا بایستم متنفرم ؟از اینکه به خاطر این سفر مجبورم یه بار دیگه زندگی مادرم و درب و داغون کنم به جنون می رسم ؟ یادمه یه بار اریانا بهم گفت:رضا روش کار مهم نیست نتیجه مهمه ؟ولی من از نتیجه ای که با خورد شدن دوباره مادرم ممکنه بدست بیاد می ترسم …کاش درد من جسارت داشت به جای ذره ذره کشتنم یدفعه زندگیمو به باد می داد ؟ و امشب از اون شب هاست که با تمام وجودم دلم می خواد سپیده ای رو نبینم …. گفتم :این روزها پر از حس های پراکنده ام ؟همینو گفتم…؟ اره فکر کنم همین بود !!! دو سال پیش در همچین روزهایی یه اتفاق افتاد و سال پیش و امسال هم چیزی شبیه دو اتفاق پیش!!! فقط فرق اتفاق امسالی با دو اتفاق قبلی این بود که قبلی ها توی مرور زمان خودشونو رو کردن و واقعیت رو نشون دادن و این یکی یهو یدفعه همه چیزشو ریخت وسط و من مونده بودم که بخندم یا گریه کنم و یا بش بگم بابا بشر من از اونی که تو فکر می کنی اشغال ترم قبل از اونی که لب باز کنی بهت می گم کی هستی یا…؟باز لغت های من در بحبوحه بیراهه رفتن است ؟ چرا اینچنین می شود ؟چرا من به هنر کشیده شدم؟چرا بر روی صحنه نعره زدم ؟چرا سینما می خوانم؟و …و…چرا داستان می نویسم …این اخری دیگر از همگی متعفن تر است ؟شاید حالا بهتر می دانم چقدر خدا از خلق بشر نادم است همچو من که از خلق داستان هایم پشیمانم ؟نمی دانم شاید خدا همچو من نباشد اما می دانم هست ؟یادمه یه بار اینجا از داستانام گفتم از اینکه دو تاشون به واقعیت تبدیل شدن با تفاوتی فاحش که قهرمان من می تواند راه حل را پیدا کندو من نه؟راستی چرا وقتی من راه حل را می دانم نمی توانم انجامش دهم؟شاید چون قهرمان من در از خود گذشتن صبورتر از خالقش است و با خوشحالی مردم شاد تر از من می شود !!! چرا این داستان ، این رویای به واقعیت پیوسته این گونه کشدار شده ؟ دیروز یکی داشت باهام حرف می زد فکر کنم داشت مشورت می کرد فکر کنم همون رویای فراری از داستانم بود که واقعی شده بود و من بدترین راه ها را نشان می دادم ؟ شاید فقط به واسطه چند لحظه به خودم امدم و به شیطان وجودم نعره زدم کثافت…منو نمی شناسی ؟منم رضا هر چه قدر که ادعات بشه می دونی، بیشتر از من نمی دونی ؟و به فاصله یک نعره کافی بود تا من به سر جای اولم بازگردم و بی هیچ خواستنی برای خودم ، راه حل منطقی و واقعی را بگویم ؟چقدر از این انسانیتی که ممکن است تبدیل به زخم شود بیزارم ؟ای کاش می توانستم با شیطان وجودم همراه شوم و دروغ گوی خوبی باشم…ای کاش می توانستم زخمی دیگر نسازم و بر تاول چرکینش به کثافت نشستن روحم را نظاره نکنم …ای کاش هر گز همان ته مانده های انسانیت را هم نمی شناختم؟؟؟؟؟!!! ای کاش فرصت می کردم و دو داستان باقی مانده را تمام می کردم و تا مدت ها به هیچکدامشان سرک نمی کشیدم؟؟ گفتم این روزها پر از حس های پراکنده ام؟همینو گفتم…نه بابا بی خیال …دیگه بسه اگر من باز هم بخواهم بنویسم حالتان از دفترهای سبز صد برگ دوران مدرسه تان بهم می خورد… حرف های ناگفته من سر به ثریا می گذارد ان گاه که نیمه شبی همچو امشب از خواب پریده باشم و مثل ماری لگد خورده در رختخواب ناارامم بغلتمو زجه بزنم فریاد رسی نباشد …امشب وقتی از خواب پریدم ناخوداگاه زمزمه کردم ایا خدایی هست؟ و پاسخ دادم اری هست و من به بودنش که دردهایم را افزون تر می کند راضیم …بس است دیگر اگر باز هم بنویسم بی درنگ تا سپیده زمین و زمان را زیر سوال می برم …دعا کنید …دعا کنید تا سپیده دم یا بغضم بترکد یا روحم از این برزخ رها ناشندنی بپرد!!! پ.ن:دیشب داداشم گفت از این خونه پدری دل بکن و برو پیش حاج خانوم فک و فامیل دارن پشت سرت حرف می زنن !لبخندی زدمو گفتم:من رقاص خوبیم ولی هیچوقت بلد نبودم به ساز این ملت برقصم این ملت دیوونه همیشه ادمو به کارایی که نمی کنی متهم می کنن پس بزار هر غلطی می خوان بکنن ،بکنن!!! پ.ن:این روزها پریشانم ،شبیه اهنی گداخته و مذاب که در زیر دست استادی خوش ذوق پتک می خورد و به جای شکل گرفتن بی شکل تر می شوم و استاد را هم به درد می اورم؟ پ.ن:این روزها به هر وبلاگی سرک می کشیدم از پاییز گفته بود از خاطره، از دوست داشتن یا نداشتنش ...؟من نمی دونم دستش دارم یا نه ولی یه چیزی رو خوب می دونم ادمای این دنیا چه بخوان چه نخوان معجونی غلیظ از کرختی پاییزو و سردی زمستانند ...این یکی را لااقل به خوبی به یکدیگر ثابت کرده ایم!!! پ.ن:اونی که هیچ وقت نمی تونه جمله دوستت دارم رو به زبون بیاره !!! یه عیب داره یه خوبی ؟خوبیش اینه که زیادی نجیبه ولی از اون نجابتایی که ادم دلش می خواد روش بالا بیاره و عیبشم اینه که نمی دونه اگه نتونه این جمله رو بگه هیچوقت نمی تونه خوشبخت بشه ؟هر چند که متاسفانه این جمله رو اونایی می گن که نمی دونن مفهومش چیه !! پ.ن:هنوز زیادن ادمایی که به عشق های قدیمی که بهشون ظلم کرده وفادارن ؟دلم می خواست امشب اینجا بگم تو رخدا یه خورده شعور داشته باشین ،تو ر به هر کی می پرستین یا نمی پرستین به اندازه سر سوزنی خودتونو بشناسین و خودتونو بزرگ ببینین و باور کنید...باور کنید هر کسی لایق دوست داشتن شما نیست!!! پ.ن:توجه کردین بعضی از وبلاگا پ.ن می زنن زیر مطلبشون و هیچ ربطی هم به مطلبشون نداره ؟این اتفاق توی ادبیات شبیه یه جک خنده دار ولی باور کنید من همیشه از این موضوع متنفرم ولی شما بی ربطی پی نوشت هامو بزارید به حساب اینکه هر چی بگم کمتر گفتم! دیروز حدودا طرفای مغرب بود خسته و کوفته داشتم از سر کار بر می گشتم خونه که مادرم زنگ زد گفت رضا داداشت دلش درد گرفته رفته دکتر گفتن اپاندیسشه ،چند دقیقه دیگه عملش می کنن برو بیمارستان بعد عمل وایسا بالای سرش شب نمی ذارن خانمش پیشش وایسه !!! با خودم گفتم: زرشک چه رویای شیرینی داشتم تو ذهنم پرورش می دادم واسه خوابی که از دیروز تا اونموقع گیرم نیومده بود؟ راهنمای ماشینو از سمت کوچه خونمون کشیدم به طرف خیابونو راه افتادم به طرف بیمارستان وقتی رسیدم بالای سرش تازه به هوش اومده بود و بد جوری گیج می زد نگاهی به بالای سرش کردمو به خواهرم کردمو گفتم: می گم این همون دستگاهیه که تو فیلما خطش صاف میشه و طرف رو به قبله می شه خندش گرفت گفت: اره و من خیلی خونسرد گفتم :پس مواظب باش خطاش مستقیم نشه که حوصله دم مسجد وایسادن ندارم و خواهرم کلافه گفت:اااااا رضاااا رفتم به طرف اپاندیسی که حالا توی یه قوطی پلاستیکی بود و با کنجکاوی خاصی شروع کردم به نگاه کردنش وسوسه شدم دوربینمو در اوردمو چند تا عکس ازش گرفتم که یهو خواهرم هراسون قوطی رو از دستم قاپیدو گفت:رضاااااااااااا چی کار می کنی می ریزه، ای خدا چه اشتباهی کردم تو رو راه دادم تو اتاق عمل و رفت تا به داداشم متادون بزنه تا دردش کم بشه رفتم بالا سرشوهمینطور که پشت سرمو می خاروندم گفتم :می گم نمی شـــــــــــــــــــــــــــــــــه یه متادونم به من بزنی!!! سرشو اورد بالا و گفت:که چی بشه؟ گفتم هیچی همینطوری که تا صبح راحت بیدار بمونم شماطت وار نگاهم کردو گفت: خودتی!!!حاج خانوم کسی بهتر از تو سراغ نداشت بفرسته بالا سر این ....!!! نشسته بودم بالا سرشو و کتابی رو که مدت ها بود تو ماشین با خودم این و رو اون ور می کردمو فرصت خونش رو نکرده بودم می خوندم هر از گاهی صدام می کرد و من یکی دو بار گفتم چته و بعد فهمیدم متادونو خوب اثر کرده و دفعات بعد می گفتم : زهرمار و رضا !!! بابا بگی بخواب دارم کتاب می خونم خودش حالش خوشه فکر بقیه نیس!!! فرصت خوبی بود و کتاب فراتر از انچه بود که تصورش را می کردم داستان پسرکی که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و مادرش تمام زندگیش را به پایش ریخته بود اما پسرک بی محبتی های پدر را بیشتر سپاسگذار بود تا مادری از زندگی گذشته را و بعد از مرگ مادر پسرک را عذاب وجدانی سخت می گیرد تا بالاخره در لحظه خودکشی جایی ما بین رو یا و واقعیت یا به قول نویسنده جایی میان این دنیا و ان دنیا یک روز را با مادر سپری می کند و........همیشه به دوستام می گم وقتی فرصت کتاب خوندن نمی کنم انگار یه چیز گم شده ای دارم و همیشه فکر می کنم کتاب خوب خوندن باعث می شه حس های گمشده ای رو پیدا کنیم که یا تا حالا بهش توجه نکردیم یا اصلا لمسش نکردیم و شاید دیشب از این شب ها بود و کتاب که تموم شد حس بدی داشتم شبیه لحظاتی که انسان یه حس بد داره اما نمی دونه از کجا نشات می گیره و واقعیت اینه که اون حس بد نشات گرفته از اعجازیه که از کنارش رد شده و نتونسته درکش کنه شاید شبیه هفده سال اعجاز زندگیم با پدر که درکش نکردم ...بله... شبیه من که زودتر از انچه بدانم پدر چیست از دست دادمش ؟ الان چند روزه بیشتر از همه این چند ساله به دنبال پدر می گردم شاید چون حس می کنم این روزها به همان پشتوانه ای احتیاج دارم که در شب تولدم پدرم ان را بی هیچ چشمداشتی پر کرده بود حس غریبی می گوید به زودی اتفاق 25 سال پیش تکرار می شود و نمی دانم اگر بیفتد چگونه بی او رنج سفر را بر دوش کشم و چگونه بی او بار سفر بندم...حس عجیبی در وجودم جریان دارد می دانم در بحبوحه اتفاقی هستم که با تمام وجودم امیدوارم بیفتد ولی هراسانم...هراسان..و مضطرب و پریشان که اگر بیفتد بی پدرچگونه باز هم به سفر روم با که و یا چه که دردم را بداند و مرحم دردی شود که 25 سال پیش پدر ماءمن سبزی برایش بود. پ.ن:هنوز تو خونه پدریمم، موندنم اینجا داره واسه همه تعجب اور می شه و مادرم شاکی شده و نمی دونه چطور منو از این خونه بیرون بکشه؟ اول فکر می کردم بعد از 25 سال می خوام چند روز تنهایی را تجربه کنم اما حالا حس می کنم به دنبال چیزی فراتر از تنهایی می گردم چیزی که شبیه یه رویاست اما امیدوارم به حقیقت بپیوندد ...لمسی ناب از بودنی چند لحظه ای با پدر.. پ.ن:بچه ها به شوخی می گن احتمالا منو با خونه فروختن حالا زمان نشون می ده که این فرضیه واقعیت داره یا نه؟!!! پ.ن:دکتری که داداشمو عمل کرد همونی بوده که خواهرم در مورد من باش حرف زده بوده و نزدیک بوده دکتر منو با داداشم عوضی بگیره و به جای بیست دقیقه عمل دوازده، سیزده ساعت روش کار کنه و بعد جنازه سوراخ سوراخشو تحویلمون بده!!! داداشم صبح که به هوش اومد از ترس اتفاق دیشب کلی فحشم داد و منم کلی مسخرش کردم... پ.ن:دیشب وقتی نصف شبی تو بیمارستان ول می گشتموبه بیمارا توجه میکردم یاد یه چیزی افتادم: یه روز پرسید تو باشی چی کار می کنی؟ جواب داد: تمام دنیا رو می گردم تا علاج درد بی درمونشو پیدا کنم و اگه نکردم یا نبود می مانم به امید اینکه بودنم مرحم دردش شود...؟ چند ماه بعد گفت:ول می کنم و می رم!!! مگه مرض دارم عمرمو ؛زندگیمو به پای درد بی درمون یکی دیگه بزارم..!! پ.ن:به همین سادگی اتفاق می افته...و بی شک حق با اونه که ول می کنه و می ره ...!!! پ.ن:راستی دیشب یه سوال تو ذهنم اومد چرا تو جامعه ما دختر ها و پسرها پشت هر دوستی با غیر همجنس تنها به دنبال دو کلمه می گردند؟سکس،ازدواج...! اههههههه بی خیال بابا باز من سوالی کردم که جوابش ساده بود...بش فکر نکنین سر جمع دو حالت بیشتر نیست یا ریشه در بی فرهنگیمان دارد یا بی جنبه بودنمان...!!! راستی اینم اپاندیس محترم و گرامی !!! 
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت
20:30 توسط رضا|
زندگي سوت قطاري است
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت
9:48 توسط رضا|
این روزها یک هوا وسوسه پسرکی را دارم که از ضعف زیاد جسارت داشت محرابی مقدس را
نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت
23:9 توسط رضا|
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت
0:25 توسط رضا|
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت
2:53 توسط رضا|
نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت
3:11 توسط رضا|


