زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
که اینبار برای اولین و اخرین بار چه بی مهابا و گستاخ به جنگت می ایم و چه صبور تر از همیشه...اگر می دانستی بی درنگ عقب می کشیدی... عهد کرده ام ... عهد کرده ام بغض هزار ساله ام را تنها در میان دستان تو بشکنم... تنها دستان تو... نجات دهنده از راه رسید قبل از اینکه من جواب همه چرا ها را داشته باشم فاصله تجربه ایست بیهوده!!! شاید این پایان همه حرف های جهان است... چرا دو دو تای بعضی ها هیچوقت چهار نمی شه...هیچوقت؟! من یکی از اون بعضی هام....؟همیشه حس می کردم ناخوداگاه و شاید حس ششم قوی عمل می کنه اما امشب برای اولین بار به ناخوداگاهم با تمام گوشت و پوست و خونم ایمان اوردم وقتی که...؟ تا حالا شده در بحبوحه یه اتفاق بزرگ ایستاده باشین که ممکنه در چند روز ،چند ساعت و یا شاید در چند لحظه سرنوشت تلخ زندگیتونو از این رو به اون رو کنه و بهتون اجازه بده یه بار دیگه شاید در یک نقطه زندگیتون از نو متولد بشین ؟ حالا اگه هیجان،اضطراب ،ترس ،شکوه اون اتفاق یهو از بین بره و به نقطه صفر برسین و حس کنین باز سر جای اولتون ایستادین و قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته و سرنوشت همچنان در همان خط یکنواخت همیشگی اش در حال تکرار است اونموقع....؟؟؟؟ همین.... پ.ن:اینو تا حالا به هر کسی نگفتم چون قابل باور نیست ولی اونایی که داستانامو خوندن می دونن این حرفم عین واقعیت :که من همیشه حس های تجربه نکرده رو دقیقا...بزارید تکرار کنم دقیقا مثل لحظه تجربش می شناسم ؟شاید این بزرگترین دردم باشه. شاید اون یه خطو گفتم که بگم خواهش می کنم به عمق حس های فاجعه بار جملات پراکنده اما واقعیم دقت کنید این وبلاگ مدت هاست پر از حس هاییه که فاجعه دوزخ رها نشدنی یه نفر از سرو روشون می باره و شماها خیلی هاشو تجربه نکردید و ممکنه هیچوقت تجربه نکنید...هیچوقت. پ.ن:همیشه حس می کردم کلمه خستگی جزئی از زندگیمه امشب حس کردم این واژه مدت هاست در انتهای وجودم جبارانه و گستاخانه قدم بر می دارد. پ.ن:امشب بیشتر از همه شب های عمرم دلم می خواست با یه نفر حرف می زدم ...یه نفر که فقط و فقط موقع حرف زدن باهاش....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند شب پیش راشامون کورساوا رو دیدم .نمی دونم چرا با اینکه چندین ماه کنار سیستم افتاده بود وسوسه دیدنش در ذهنم جاری نشده بود و چند شب پیش ناخوداگاه گذاشتمش توی سیستم و دیدمش و شاید در پایان فیلم به این فکر می کردم که چرا اینقدر دیر....؟فکر می کنم کورساوا با این فیلمش امشب نقشی تازه از جهان را برایم به تصویر کشید و چه ساده بر کتیبه وجودم ان را حک کرد...! واقعیت همیشه چیزی فراتر و گریز پا تر از حقیقت بوده و این را به ساده ترین شکلش در راشامون دیدم اما با عمیق ترین نگاه ... راشامون زاییده یه جهان بینی در حال تکامل است در کارگردانی که در مرز تکامل تردیدهای فاحش چند هزار ساله انسان های جهان و شاید خود وجودی اش ... راشامون را با نام خودش اغاز می کند دروازه شهر متروکه کیوتو در حال پیوستن به تاریخی گنگ و مبهم ...شهری که مردمانش از طبیعت گستاخش گریخته اند و حال معبدی از افسانه ها و تابوهای انسان های جهان است و کورساوا چه بی مهابا و چه گستاخ و چه جسورانه به هر دوی انان حمله می برد . نوشتم تکامل ؟مردی به قتل رسیده و حال همه در جستجوی واقعیتند ؟و شاید همین واقعیت اوج تکامل جهان بینی کورساواست که همه به دنبال واقعیتند و کورساوا نیز همین و همه با روایت و حقیقتی متفاوت از یکدیگر و در پایان هیچ و تهی و پوچی، تلخ ترین واقعیتی است که کورساوا به تصویر می کشید .واقعیتی که هست اما هرگز دیده نمی شود ...مردی که کشته شده اما هرگز هیچ کس نمی داند به دست چه کسی ؟؟؟ و حقیقت در نظر هر کس ان گونه است که خود خواسته ؟ان گونه که با تابوهایش بزرگ شده؟ان گونه که دوستش می دارد؟ان گونه که چون پتکی گریز ناپذیر از بدو تولد بر سرش کوبیده شده و ان گونه که به زور چندین هزار سال اشتباه بر مغزشان دیکته شده ...شاید دقیقا همچو خود ما و همچو همه جهان؟ در هر روایت و در هر برخوان کورساوا ما با یک تابو...با یک جهان بینی ...با یک روایت ...با یک ذهنیت...با یک حقیقت روبه رو می شویم و چنان حقیقت روایت شده شفاف و واضح است که گویی خود واقعیت ! چنان که در پایان هر برخوان ما از حس یافتن واقعیت لبریز می شویم و کورساوا چه هنرمندانه در اغاز برخوانی دیگر تمام ذهنیت اوج گرفته مان را از واقعیت به خاک می نشاند.... و در پایان، در انتظار همچنان که در التهاب و عطش دیدن واقعیت در حال سوختنیم کورساوا به سادگی اشتباه و انسانیت را در کنار یکدیگر قرار می دهد و هر دو را به موازات یکدیگر همراه و همسفر می کند تا شاید بدانیم هر لحظه می توانیم انسان باشیم و هر لحظه اماده لغزش و هر حقیقتی می تواند ان گونه که ما دوست داریم باشد و روایت شود اما واقعیت همچنان که از ازل گنگ و مبهم بوده در انتها نیز همین گونه می باشد و در عطش دیدن ان به کلمه پایان می رسیم.... و متاسفانه این اتفاق تلخ و گزنده دنیاست که کورساوا ما را به اشنایی با ان فرا می خواند.واقعیت یک چیز است....و حقیقت همیشه چند گانه اما با ثباتی یکنواخت و پراکنده...؟ راشامون رو ببینید احتمالا بعد از دیدنش جهان در نگاهتون تجربه ای تازه تر و تکان دهنده تر از پیش می شود. پ.ن:مولانا می گه حقیقت شبیه یه اینه هست که از اسمون می افته و هر کس تکه ای از اون رو بر می داره !این حرف مولانا رو به شفاف ترین شکل ممکن در راشامون می بینیم. پ.ن:شاید برزگترین جبر ،جبر لحظه ایه که برای اثبات انسانیت وجودیمون از چیزی می گذریم که نباید بگذریم و گذشتنمون بزرگترین اشتباه زندگیمون می تونه باشه ؟این جبر از جبر ناخواسته بودنمان هم سنگین تر و ثقیل تر است.. خسته ایم از اینکه برای شکیل نشان دادن و درست بودن واماندگی ها و حسرت هایمان با کلمات بازی کردیم تا خریتمون رو هیچ وقت احساس نکنیم و خودمونو قانع کنیم ...!دقیقا شبیه لحظه ای که از دست می دیم و می خوایم سر خودمون کلاه بزاریم ...چیزی شبیه جمله بالا!!! پ.ن:و غیر ممکن ترین ارزو لحظه ای در وجودمون متبلور می شه که در دورترین رویاهایمان دوست داریم به جای معشوقه کسی باشیم که عاشقانه می پرستیمش!!!...چون نیستیم و هرگز نمی توانیم باشیم...زور الکی تنها به امید واهی؟؟؟ پ.ن:امروز روز مزخرفی بود،از اون روزایی که امیدواری همه چیز تنها یه کابوس باشه و یهو ازش بپری و یه نفس راحت بکشی ...؟ از سر صبح که سر کار یه فاجعه اتفاق بیفته و بعد تو دانشگاه مثل خوره ایی که به جونت افتاده باز تکرار بشه وهی تکرار بشه و هی تکرار بشه و دلت بخواد سرتو بزاری روی جوی زندگی و هی هق بزنی و همه کثافتای زندگیتو بالا بیاری تا حرفای به اصطلاح دلسوزانه خواهرم که چند دقیقه پیش بعد از یه عمر زندگی فیلش یاد هندسون کرده بود و داشت پشت تلفن جون عمش نصیحتم می کرد و من اگه یه خورده بی شعور بودم و می تونستم حرمت ها رو بشکونم حتما به جای سکوت تمام دلسوزی مسخرشو روش بالا می اوردم ....و الان ...و الان ...والان که اونقدر دلم از این ادمای مدعی انسانیت حالم بهم می خوره که دلم می خواد سرمو بزارم رو دیوار و تا سر صبح زجه بزنم و بگم اهای ادماااااااااااااااااا.........................!!!! اه ای کاش فردایی نباشد و ای کاش این بغض چندین ساله لعنتی بالاخره بترکد و ای کاش یک نفر تنها یک نفر می توانست بداند در میان این واژه های کج وکوج به نظر پراکنده، من در حال نعره چه دردهایی هستم!!! پ.ن:این شعرم خیلی مهم ...خیلی ....خیلی وقتی قراره نقطه اغاز بی تو بودن است شادترین شعر من شروع تلخ گفتن است چند روز پیش حبیب احمدزاده نویسنده برتر دفاع مقدس یه کتاب برای بچه های رشته سینما فرستاد.مدیر گروه از من پرسید کتابو خریدی ؟گفتم :نه؟پرسید چرا؟گفتم هیچ وقت علاقه ای به ادبیات جنگ و فیلم هایی که در مورد هشت سال جنگ نوشته یا ساخته شده نداشتم ؟باز پرسید :یعنی چی علاقه نداری یعنی دلت نمی خواد بفهمی توی اون هشت سال چه اتفاقی افتاد؟گفتم :چرا اتفاقا یکی از ارزوهامه که بدونم چه اتفاقی افتاد ولی دلم می خواد واقعیت رو بدونم نه یه چیز تحریف شده!!!(شاید براتون تعجب اور باشه ولی همیشه حس کردم واقعی ترین ریشه های جنگ رو می شه توی فیلم طنز لیلی با من است کمال تبریزی پیدا کرد...)و به توصیه مدیر گروه کتابو خریدم .کتاب دا(در کردی دا به معنی مادر هست)خاطرات سید زهرا حسینی به اهتمام سید اعظم حسینی .بزارید اعتراف کنم احتمالا یکی از ده کتاب برتر زندگیمو خوندم و واقعیت تکان دهنده تر از ان است که حتی در رویاهایمان از مقاومت مردم خرمشهر در مقابل هجوم عراق داریم و بی شک عریان ترین واقعیت مقاومت مردمان خرمشهر رو در این کتاب می تونید پیدا کنید و شاید از این واضح تر دیگه چیزی نتونید در این مورد پیدا کنید و اگر مذهبی هستید که هیچ ولی اگر فارغ از هر دین و کیش و مسلک حضرت زینب را یک ازاده و یک انسان بدانید بدون شک خانم سید زهرا حسینی شبهه ای کاملا ملموس از این بانو می تواند باشد .زنی که در هفده سالگی در بحبوحه حمله مهاجمان به شهرش قرار می گیرد به غسالخانه می رود ...جنازه های تکه تکه غسل می دهد ...کفن می کند ...خاک می کند ...جنین در کفن پیچیده ...گوشت گرم بدن انسان هایی پاره پاره...مردی که بی سر چندین متر می دود ...مغز سر پیرمردی در خواب پریشان شده در کف پشت بامی ...دست جامانده دوستی که می خواهد جنازه اش را بلند کند در دستش...بدن انسان هایی که بی سلاح در مقابل تانک ها می روند تا تنها یک کوچه را از تجاوز نجات دهند...دخترکی هفده ساله سلاح بدست در مقابل هجومی وحشیانه...پدر و برادری که با دستان خود در گور می گذارد و خود بر انان خاک می ریزد.....و...و...و... اگر این وسط به جای خانم اعظم حسینی که چند سال با خانم زهرا حسینی زندگی می کند تا خاطرات را جمع اوری کند یک نویسنده حرفه ای خاطرات را پرداخت می کرد بدون شک با یکی از شاهکارهای ادبیات جهان در ایران رو به رو می شدیم و ای کاش اینگونه بود ...با همه این وجود واقعیت انقدر بی پرده هست که همه ضعف های کتاب را پشت خود پنهان کند...حس می کنم اگر این کتا ب رو نخونده بودم و می مردم حتما یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیمو مرتکب شده بودم ...امتحان کنید مطمئنم شما هم نظر منو پیدا می کنید. پ.ن:اولین چیزی که در ذهنم متولد شد بعد از خوندن کتاب حسرت این بود که ای کاش من به جای خانم اعظم حسینی کتابو ویرایش کرده بودم چون از اون کتاباییه که یک بار اتفاق می افته و حیف که اینقدر ضعیف نوشته شده بود ...احتمالا این از اون حسرتاییه که تا لحظه مرگ با خودم یدک می کشمش . پ.ن:شاید خیلی هاتون بگید چرا یک بار اتفاق می افته و امثال زهرا حسینی زیادند ؟من می گم اگه کتابو بخونید متوجه می شید زهرا حسینی هم در اون چند روز دفاع جانانه یه بار اتفاق افتاده. پ.ن:حبیب احمد زاده پیغام داده هر کی چند خط نظرشو در مورد کتاب بنویسه و از طریق مدیر گروه به دستش برسونیم قراره از مجموع نظرات یه کتاب دیگه نوشته بشه.قرار شد من مستقیما نظرمو برای خانم حسینی بفرستم حبیب احمدزاده هم گویا اجبارا این جریانو قبول کرده. پ.ن:می گن در حال حاضر بزرگترین کارگردانای حال حاضر ایران برای حق و تصویر این کتاب دارن با هم می جنگن.نمی دونم چرا هیچکدوم متوجه نیستند اونا که کوچیکن اگه استنلی کوبریک هم بخواد این کتابو فیلم کنه نمی تونه کار خاصی انجام بده. پ.ن:بعد از شش ماه اصرار یکی از دوستان قرار شده یه نمایشنامه بنویسم به نظر می یاد تصمیم جدیه و اگه بتونم تا دو ماه دیگه تمومش کنم احتمالا باز بر می گردم به ریشه های اصلی زندگیم ...صحنه ناب و دست نیافتنی تاتر ...نمی دونم چرا دارم سینما می خونم و چرا در حالی که همه هم کلاسی هام در حال فیلم ساختن هستند باز من کشیده شدم به طرف تاتر ...یکی از استادام که مدرک تاتری داره ولی داره یکی از درسای سینما رو تدریس می کنه امشب بم گفت:در اشتباهی...فکر کنم حق با اون بود. پ.ن:قراره توی نمایشنامم از یک زن ...یک اسطوره تصویری با کلمات بسازم عاشق نیست که درد عشقی داشته باشه. توی جنگ نبوده و درد از دست دادن عزیزان رو تجربه نکرده. یه بیماری لاعلاج نداره. سیاسی نیست و دردش هم از این جنس نیست ... یه فاحشه هم نیست که از درد فقر به فحشا رسیده...و یا هر چیز دیگه که به ذهنتون برسه و اسمشو درد بزارین و یا نوعی از درد یه زن باشه توی جامعه ما... ولی یه اسطوره هست چون کسی نمی شناستش و کسی نمی دونه چه انسان بزرگی داره میونمون ذره ذره می میره... پ.ن:دلم می خواست برای اخرین بار بارون رو توی خونه پدری تجربه می کردم و ...تجربه کردم ...چه تلخ و چه بی پروا...اونقدر تلخ که دلخوشی اولین باران هر سال را نشناختم ...اولین بارون همیشه حس دیوونگی هامونو زنده می کنه و همیشه زخم حسرت های به جامانده را تازه تر و خیس تر از پیش می کنه راستی ای کاش می دانستیم چه ظلمی بر هم می کنیم وقتی ناخوانده های ذهنمان را بی پروا بر انکه زندگیش را به پایمان ریخته بالا می اوریم...ای کاش می دانستیم چقدر زشت عریان می شویم در هنگام بازگویی خیانت های ناخوانده ذهنمان در حق یکدیگر...ای کاش شاد باشید...شاد![]()
امروز سخت ترین روز تموم زندگیم بود ...زره به تن کرده ام ...نمی دانی ...نمی دانی سرنوشتم
نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت
23:47 توسط رضا|
به فاصله دو شب دو دفعه صدای بوق خطر سرعت بالای ماشین زیر پام به صدا در اومد!دو شب پیش از دردی که داشت به مرز جنون رهنمونم می کرد و امشب وقتی که...؟
نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت
3:51 توسط رضا|
و.................
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت
2:40 توسط رضا|
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
0:10 توسط رضا|
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت
21:44 توسط رضا|
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت
1:14 توسط رضا|


