زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
یکساعت پیش مادرم با همرام تماس گرفت گفت:الان رو به رو حرم امام رضا هستم ضریح رو چسبیدم و همونی رو که ازم خواستی ازش خواستم! ...گفتم:دیگه نیازی نیست همه چیز تموم شد........همه چیز دقیقا به همون سرعتی که شروع شد تموم شد به فاصله هفت روز نمی دونم شاید نه روز و یا شاید هزاران سالی که...............خیلی چیز ها هست که باید بنویسم، خیلی چیزها که دلم می خواست امشب می نوشتم ،همیشه اینجا می نوشتم اگر سکوت اجازه می داد اما امشب دیگر سکوت نیست که اجازه نوشتن را از من گرفته بلکه …..!!!سه تا جمله هست که مال خودم نیست ولی مینویسمشون شاید این سه تا جمله .....؟؟؟ اول اینکه مدت ها پیش رزای عزیز توی وبش یه مطلبی رو تقدیم کرد به من و بالای مطلب تقدیمیش به من جمله ای رو نوشت که من هیچوقت معنیشو نفهمیدم اما شاید حالا معنیشو می فهمم ،جمله رو کامل می نویسم ولی برای اینکه فکر نکنین چون جمله رو تقدیم کرد به من اینجا نوشتمش و برای اینکه مفهوم خود جمله رو بفهمید خط اولشو حذف کنید. تقدیم به رضا،به هزار تو های ذهن رضا که در این اشفته بازاری که دیگر عشق و شعور و انسانیت خریداری ندارد،هنوز هم از صدای پای انسانیت در دیار این دل های خاموش می گوید... دوم چند وقته پیش اریانا بهم گفت:اخرین مطلبی رو که فقط بیست و چهار ساعت بیشتر تو وبم نبود یادته ؟گفتم :اره!گفت :عنوان مطلبو یادته ؟گفتم :اره! گفت :پس سعی کن درک کنی هر اتفاقی که بیفته...هر اتفاقی این جمله یه واقعیت که باید بفهمیش !اریانا عنوان مطلبی رو که بیست و چهار ساعت تو وبش بود گذاشته بود ....و زنده گی ادامه دارد! سعی میکنم جمله رو درک کنم ولی با همه این وجود از افتابی که فردا طلوع می کند به اندازه شبی که پدرم در اغوش مادرم نطفه متفن وجودم را شکل داد متنفرم... سوم سفیر عزیز رو سر در وبلاگش یه جمله مثل کتیبه های چندین هزار ساله و جدا نشدنی حک کرده که من امشب برای اولین بار بهش ایمان اوردم. نوشته:جایی دیگر ...شاید برای زندگی . و...هیچ وقت خودمو نمی بخشم ...هیچ وقت... به خاطر اتفاقی که یه بار افتاد...ودیگه تکرار نمیشه... الان و تو این لحظه و احتمالا تا هر وقت که بر زمین باشم تنها ارزویی که دارم اینه که قبل از مرگ حتی اگر شده برای لحظه ای بغضم بشکند...حتی برای لحظه ای... نقطه.پایان.فکر نمی کنم دیگر هرگز سر خطی بیابم امروز وقتی تلفنو قطع کردم مادرم گفت:خدا طول عمرش بده ؟پرسیدم کی رو؟گفت:اونی که باش حرف می زدی!پرسیدم چرا؟گفت:واسه اینکه خندوندت!!! جمله مادرم مثل پتک خورد تو سرم ؟و تازه متوجه شدم که برای اولین بار در عمرم دردهای تمام زندگیم در این چند روزه در ظاهرم نمایان شده بی انکه متوجه شوم ؟چیزی که هیچوقت نشانش نداده بودم و چیزی که همیشه فکر می کردم نقطه قوت زندگیم است ؟اینکه هر گز کسی ندانست در پس این چهره به ظاهرهمیشه خندان و شاد درونی ملتهب از دردهای سرسام اور جریان دارد... این روزها همه چیز شبیه یک رویای دور و دست نیافتنیست اما من ایستاده ام و با تمام توانم سعی می کنم ذره ای نا امیدی به دل راه ندهم ...می دانم حتی ذره ای نا امیدی می تواند در این راه پر پیچ و خم پاهایم را سست و تنها داشته و باقی مانده زندگیم را بر باد دهد...فردا می رم شیراز شاید ...شاید ...شاید...هزاران بار شاید ...بتوانم بر یکی از هزاران زخم این روزهایم و به عبارتی بر زخم همسفر همه لحظه های زندگیم،زخمی همه عمر کشنده مرحمی بگذارم تا با امیدی چندین برابر قدم در راه سخت و طاقت فرسای این روزهایم بگذارم... این منم ...با جا مانده جای پاهای یک مرد جذامی ... ایستاده بر نقطه ای دور تر از هر ابادی و هر برهوت تشنه قطره ای اب سرد و افتاب سوزنده در جاده ای باریک تر از هر زمانه به سوی شمالی ترین مقصد جهان فارغ از هر فریاد رس ...هر فریاد رس... همه لحظات امروز این جمله تو ذهنم داشت تکرار می شد :ایا خدایی هست؟؟؟ مصطفی مستور بهترین داستان کوتاه نویس حال حاظر ایران یه داستان داره که قهرمان داستان در تمام لحظات این جمله رو تکرار می کنه و من امروز برای اولین بار این جمله رو هزاران بار با شک تکرار کردم؟شاید داشتم به این فکر می کردم که اگه هست چرا کمکی نمی کنه؟ ولی شاید یه چیزی مهمتر از همه این ها هست که اگه نیست که هیچ ولی اگر هست هم نباید توقع خاصی داشت شاید چون اون هزاران سال پیش تمام کاری را که برای هر انسانی می توانست انجام دهد انجام داده...؟؟؟؟؟وای دیوانه میشوم وقتی منطقم از سر ناچاری سر از ناکجااباد در می اورد و من می دانم چقدر کلماتم گستاخانه ذهنم را به هجو می کشند و من حتی در مقابل انچه می دانم هجویه ای بیش نیست سکوت می کنم؟؟؟ این روزها احساس می کنم زخم ها و تاول های چرکین و سر بسته همه زندگیم به اجبار در حال سر باز کردن هستند و همیشه شاید از این نقطه هراس داشتم شاید چون می دونستم توی این نقطه همشون سرشون باز می شه تا من تازه به نقطه عطف ضعف هایی که همه عمر در لابه لای رنج هایم به ظاهر به چشم دیگران پوشاندمشان برسم ...نقطه ای که ضعف هایم سر به ثریا می گذارندهمیشه فکر می کردم روزی به این نقطه نزدیک می شم که نقطه ضعف ها رو پوشوندم اما حالا وارد همون نقطه ای شدم که همیشه به خاطر نقطه ضعف هام ازش هراس داشتم که ضعف هایی که پنهانشان کرده بودم حال بازگو میشوند حالا شنیده می شوند ،حالا در موردشان حرف زده می شود و شاید از همه بدتر قضاوت می شوند و از همه ان ها فاجعه بار تر حکم صادر می شود ...؟نه ...اصلا عادلانه نیست؟حس می کنم داره بهم ظلم می شه و این ظلم رو با ذره ذره وجودم دارم احساس می کنم پیشتر که نگاه میکنم میبینم همه عمر بهم ظلم شد ولی الان احتمالا کارد به مغز استخونم رسیده و در عجبم که چرا و چگونه در اوج قله بن بست ها ،اشفتگی ها و نا ارامی های زندگی ام ایستاده ام اما می توانم ص...ب...ر...کنم...نه بگذارید گستاخ تر شوم صبر نمی کنم بلکه نقطه ضعف هایم مرا محکوم به سکوت می کنند....با همه این وجود هرگز حاضر نیستم بیشعور شوم و بگویم درد من از درد دخترکی که برای زنده ماندن بیشتر مجبور است روی تخت بیمارستان بنشیند و درد سوزن دوازده سانتی را که وسط ستون فقراتش فرو رفته و اب کمرش را می کشد سنگین تر است ای کاش تنها همین بود اما فاجعه لحظه ای رخ می دهد که مردی که در حال این کار است به بهانه راست کردن کمرش پهلوهایش را فشار می دهد و به همان بهانه به سینه هایش یورش می برد و دخترک می داند که نمی تواند برگردد و نعره بکشید کثافت هوسباز...چون...چون...چون اگر لحظه ای تکان بخورد تا اخر عمر فلج می شود...واقعا نمی تونم اینقدر بیشعور شوم ولی شاید بتونم بگم که بیشعورم از اینکه چرا وسط دردهای خودم به ان دخترک فکر می کنم......امروز از خودم بدم اومد...بدجورم بدم اومد...نه چرا نمی توانمم واژه های درست را پیدا کنم بدم نیامد ...متنفر شدم...میدانید تنفر چیست....؟ای کاش می دانستید...؟ای کاش... امشب معنی دو کلمه رو پیدا کردم و الان اونی رو که فکر می کنم باید بنویسم می نویسم ؟درد:دقیق ترین و شفاف ترین معنی کلمه درد انسان است...عوضی نگیرید لطفا؟ گفتم انسان اگر خواستید درد را بدانید حتما قبل از ان کلمه انسان را درست معنی کنید... چند شب پیش نوشتم نجات دهنده از راه رسید قبل از انکه من جواب همه چرا ها را داشته باشم حالا می خوام بگم نجات دهنده از راه رسید اما چراهایم هزار برابر شد... اول:امشب تو سوپری یکی از دوستانم ایستاده بودم یه پسرک هم سن خودم معتاد به تزریق نورچیزک وارد مغازه شد (نورچیزک یه ماده مخدره که در یه مدت زمان کوتاه از تزریقش بدن شبیه یه بادکنک پف می کنه و در اخر به مرگ ختم می شه)خریدشو کردو رفت دوستم گفت:رضا خیلی جالب این احتمالا تنها معتاده تزریقیه که تو عمرم دیدم که سعی می کنه خوشتیپ بگرده و هیچوقت بدون پول وارد مغازه نمی شه ؟گفتم:میدونی چرا؟گفت نه!گفتم :چون این پسر سه سال پیش مقام سوم قایقرانی اسیا رو اورد هنوز ته رگه های قهرمانی تو وجودشه...فکر کنم دوستم سر جاش خشکش زد؟؟؟ دوم:کنار محل کارم یه مغازه بزرگ هست که ماشینای شارژی می فروشه...هر پسر که با پدرش رد میشه از کنار این مغازه سر جمع دو تا اتفاق بیشتر نمی افته؟اول پسر ماشین می خواد و پدرش می ره تو و با یه ماشین واسه پسرش می یاد بیرون؟ دوم پسر ماشین می خواد و پدر کشان کشان در میان زجه های پسرش او را از مغازه دور می کند ...به همین سادگی...!!! سوم:اگه یه نفر بدونه این روزها با چه مشکل بزرگی دارم دست و پنجه نرم می کنم و اون یه نفر به این فکر کنه که من چرا وسط این مشکل خودم دارم به اون پسرک معتاد و اون پسرک های زجه زن فکر می کنم یقین پیدا می کنه من یه جای مغزم می شنگه ...ولی باور کنید جهان اطرافم بیشتر از مغز من می شنگد...و ادم هایش فاجعه بار تر؟ چهارم :امروز پیشونی مادرمو بوسیدمو بش گفتم :واسم دعا می کنی؟بیچاره هنوز نمی دونه پسرش میخواد چی کار کنه و مطمئنم در دورترین ذهنیت هایش هم روزی فکر نمی کرد همچین تصمیمی بگیرم اما یقین دارم وقتی بداند هرگز نمی تواند درک کند که پسرش برای بدست اوردن اخرین امید بازمانده زندگی اشفته و پراکنده اش تلاش می کند...یقین دارم... پنجم:کیمیا تو وبلاگش یه خبر خوب داده بود اگر کامنتاشو نبسته بود حتما اینو توی کامنتاش براش می نوشتم .کیمیا جان دوست عزیزم قبل از هر چیز تبریک می گم و همیشه فکر کنم بهت گفتم که امیدوارم توی زندگیت بهترین ها رو بدست بیاری و حالا خوشحالم که بهترین رو بدست اوردی این حرف رو از ته قلبم می زنم.این جمله ام شاید اخرین وظیفه ام در این دوستی نباشد اما بی درنگ نوشتم تا یقین پیدا کنم که مدیونت نباشم ...امیدوارم اینگونه باشد. ووووووووووووو................... این روزها هر سپیده دمی برایم شبیه اغاز اوردگاهی سخت با سرنوشت است و هر شب شبیه مرگی تدریجی امیدوارم هرگز سپیده دمی را تجربه نکنم که... مرگ تدریجی تمام لحظه های زندگیم باشد.
نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت
2:41 توسط رضا|
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت
0:30 توسط رضا|
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت
1:33 توسط رضا|
نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت
0:38 توسط رضا|


