تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

امروز دو تا امتحان به فاصله دو ساعت از هم دادم سر امتحان اولي كه همه بالاي يكساعت نشستن من يه ربع و سر امتحان تستي كه همه بالاي بيست دقيقه نشستند من پنج دقيقه نشستم ؟ بعد امتحان يكي از بچه ها پرسيد چيه ؟چه خبره؟ وقت كردي يه خورده بيشتر بشين؟گفتم :چيه خب ناراحتي تو هم زود بلند شو! گفت :وقتي يكي زود بلند ميشه دو حالت داره يا خيلي امتحان اسونه يا خيلي خونده ...امتحان كه اسون نبود خوندن زيادم كه شامل حال تو نميشه !!! گفتم :حالت سومش اينه كه حوصله سر جلسه امتحان نشستن نداشته باشي !!!شايد بهتر بود بهش ميگفتم وقتي هيچي وجود نداشته باشه يا هر چيزي شبيه به هيچي وجود نداشته باشه تلاش براي رسيدن به هر چيزي ممكنه شبيه الافي بشه برات...هر چيزي...نمره خوب ...درس خوندن ...تلاش براي  بودني بهتر احتمالا انگيزه ميخواد و تجربه نشون داده اطراف ما كلا كلمه اي به نام انگيزه وجود نداره و ما مجبوريم ايجادش كنيم و براي ايجاد انگيزه بايد بتونيم نقبي باور پذير به توانايي هامون بزنيم ولي يه چيزي مهمتر از همه اينها وجود داره كه خدا نكنه جريان سيال زندگي و سرنوشت مجبورت كنه به موقعي ،يه لحظه اي ،يه جايي وايسي و به خاطر كاري كه انجام دادي و ممكنه فقط تو بفهمي و هيچكس تحت هيچ شرايطي و هيچ توضيحي نتونه دركش كنه به جاي اثبات توانايي هات نقطه ضعف هاتو اثبات كني ؟تا حالا براتون پيش اومده يا تا حالا اصلا تونستين تصورش رو بكنين كه مجبور بشين نقطه ضعف هاتون اثبات كنين؟؟؟ فكر ميكردم حاد باشه اما نه به اين شدت ...لحظه اي كه ممكنه مجبور بشي نقطه ضعف هايي رو اثبات كني كه حقارت وجودت رو فرياد ميكشه ؟زخم هايي كه هميشه پنهونشون كردي يا سعي كردي فراموش كني يهو سر باز ميكنن و مجبوري براي توضيح زخم هايي كه هميشه وجودت رو به يغما بردن واژه هايي رو تركيب كني كه هميشه ازشون فراري بودي ولي...ولي ...ولي اگر اين كار رو نكني ...اگر اثبات نكني...اگر دمل چركين زخم ها رو باز نكني...اگر ايندفعه  فرار كني از واقعيت هاي تلخ زندگيت...ممكنه يه كلمه ساده در موردت اتفاق نيفته...باور!!! چيزي كه هيچوقت حس نكردم و حتي نيازي نديدم جز خودم كسي لازم باشه بهش ايمان بياره و شايد هم فكر نمي كردم روزي براي رسيدن به ان نياز باشد به كثافت كشيده شدن وجودم را به نظاره بنشينم ...صادق هدايت ميگه :در زندگي زخم هايي هست....بي خيال بقيشو خودتون مي دونين ولي من نمي دونم چرا هميشه حس ميكردم صادق هدايت دلش ميخواست بنويسه در زندگي زخم هايي هست كه خواهر و مادر روح رو تو دهن ادم ميكشن بيرون...(شايدم يه جور بد تر از اين نوع گفتن)

گناه سر بر زانوي مادري ساده دل نگذاشتن...عرق جبين بر تنگ نا ها ريختن و به هدف نرسيدن...شك به همه چيز حتي بودن او كه بايد باشد و شكي فراتر از همه اينان به خودت...تنها تجربه كردن ازمون و خطايي كه مي داني تنها دردت را بيشتر ميكند..رعشه وترس زنده شدن تلخ ترين خاطرات زندگي اما نه در ذهنت بلكه در واقعيت...سر به طوق زندگي گذاشتن تنها به جبري كه معنايي در ان نمي يابي...روياهاي فراري از خاكي كه مي داني روزي تو را ميبلعد...حشر مستي  و به در و ديوار زدن هاي دوباره تا همه ديوارهاي خانه به پا بر جا بودن خودشان شك كنند... ضربان هاي ناهماهنگي كه خيلي دير فهميده اي صدايش هر شب در متكايت ميپيچد و تو كري...سر فه هاي چركي سيگار...صدايي كه در هر سپيده دم به جاي نفسي عميق و شفاف خر خر نجوا ميكند...رختخوابي غرق در خون و چرك و كثافت وتعفن وجودت...دركي كه هنوز به ان نرسيده اي...صداي زنگدار و خفه كننده مردان و زناني كه ميداني دردشان سنگين تر است...گم شدن جرقه اي از نور ميان ميداني از اهن و چوب و زهر مار...تحمل امتحان استاد روانشناسي كه فرق بين فلاسك چايي و افتابه رو نمي دونه...تعريف هاي ارمانگرايانه  بيراهه رفتگاني بزرگ نام..حقارت لحظه هايي كه زجه زدي تا گمراهشان كني اما راه يافته تر از تو هستند...حرف ها و كلمات خفه شده اي كه گفتنشان صداي ناقوس بلند حكم هرزگي و فاحشگي ات را مي زنند....و.....و...وكدرشدن زلالي طلوع خورشيدي كه غروبي بي انتها از دوزخي بي پايان را جلوه گراست... اهههههههههه چرا اينگونه زلالي كلمات را با سياهي ها به بيراهه مي كشانم من ساده انديش ره گم كرده چنگ بر اسمان انداخته به زمين متصل شده...؟اي كاش سعي در عوض كردن تصويرهاي جهان هيچگاه اينگونه به بي راهه نمي رفت در كلماتم و اي كاش مي توانستم داستان هاي سراسر اميدم را به جاي مردمان به خورد خودم مي دادم...چه تضادي سنگيني ميان داستان هايم و ذهنيت هاي افسار گسيخته ام موج مي زند....حس ميكنم وقت ان رسيده كسي مرا به پشت بام ببرد و از زندگي تولدي ديگر برايم معنا كند...!!!

پ.ن:چند روز پيش قبل از امتحان گزارش نويسي توي ربع ساعت براي يكي از دوستان به درخواست خودش في البدائع گزارشي از كفن و دفن مرده توسط يه غسال نوشتم وقتي تموم شد حس كردم اينقدر خوب شده كه گزارش خودم جلوش لنگ ميندازه ...هر چي كردم با گزارش خودم كه يه شب روش وقت گذاشته بودم عوضش كنم قبول نكرد...ياده قصه هاي مجيد  به خير خصوصا قسمتي كه مجيد تو انشا مرده شور ها رو بهترين خدمتگذاران جامعه كرده بود...

پ.ن:امروز تو راه برگشت يكي از خانماي همكلاسم داشت از مشكلات زندگيش و اينكه اصلا وقت نمي كنه به پسرش برسه ميگفت اخر سر گفت:رضا باورت نميشه وقتي ميبينمش از خودم خجالت ميكشم؟يهو منم گفتم:بخدا مادر منم وقتي منو ميبينه از شرم وخجالت دلش ميخواد سر به تنم نباشه ...!!!توي اينه ماشين چهره همكلاسيم ديدني بود!!!

پ.ن:تو جواب سوال يازده امتحان استادي كه سر كلاس استادمونه و بيرون از كلاس رفيقمون  پرسيده شده بود كلاس تدوين چطور بود؟نوشتم با سلام و درود به روح پر فتوح شهيدان و با توسل به چهارده معصوم و انتظار حضور سبز امام زمان و اميد ايراني ازاد و...كلاس خوب بود!!! استاد وقتي فهميد چي نوشتم در حالي كه از خنده روده بر شده بود قول داد دهنمو سرويس كنه ...تجربه نشون داده به دانشجوي ايراني نبايد رو داد وگرنه ممكنه مجبور بشي از ....؟؟؟(هر كي دوست داشت بقيشو كامل كنه)

پ.ن:امروز وقتي تو اخبار ديدم تو غزه اتش بس اعلام شده داشتم به اين فكر ميكردم كه وقتي يه نفر توي اون سر دنيا دستشو تو دماغش ميكنه يعني اين سر دنيا بايد چند صد نفر  به خاك و خون بنشينند تركيب دو واژه اتش بس مضحك ترين تركيب واژگاني دنيا ميتونه باشه.

پ.ن:شايد بهتر بود امشب هم مثل چند شب گذشته سكوت ميكردم و يا  مثل ديشب خطي مي نوشتم و سر صبح از تو وبلاگ حذفش ميكردم...هرچند كه حس ميكنم گويي هيچ نگفته ام.حس ميكنم مغزم درد ميكند...درد...

پ.ن:اين نوشته اونقدر مزخرف و بهم ريخته هست و حس ميكنم اونقدر فاجعه بار ذهنياتم رو به تصوير كشيده كه يادم مي مونه اگه دفعه ديگه نصف شب پاكت سيگارم خالي شد به جاي پر كردن وبلاگم حتما از خونه بزنم بيرون و نصف شبي يه پاكت سيگار بخرم...شايد هنوزم دير نشده باشه خدا كنم سيگار فروش سر ميدون از سرما نرفته باشه خونه يا اگه رفته ديگه هيچوقت سر هيچ ميداني نبينمش.

خدايا ديگر صبر نده من راه ميخواهم...من تشنه جرئه اي نورم در ظلمت ...نه خروار خروار تاريكي بر تاريكي...

تا روياي پرواز را در پيله بخشكاني

شعله نمي خواهد

در اب جوشانم بينداز

وه...كه چه روياي شيريني در سرم موج مي زد!!!

نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 2:54 توسط رضا| |

ديشب يه چيزي تايپ كردم براي اينكه امشب بزنمش تو وب ولي امروز يه اتفاقي برام افتاد كه حس كردم چيزي مهمتر از نوشته ديشبم براي گفتن وجود داره ؟؟؟

چند شب پيش فيلم ترك لاس وگاس رو ديدم فيلمي كه در اون يه زن فاحشه و يه مرد دائم الخمر با هم زندگي ميكنن در حالي كه هر دو كاملا به شرايط همديگه واقفن!!! فيلم تدوين نسبتا سريع و فوق العاده اي داره تركيب نماهاي فيلم و زبان تصويرش به شكل حيرت انگيزي هيجان اوره و موسيقي فيلم به بهترين شكل ممكن استفاده شده به طوري كه در بعضي لحظات موسيقي همراه با تصاويرش ذهنت رو به كنكاشي عجيب وا مي داره و ...خيلي چيزهايي كه شايد خارج از بحث باشه ؟در طول فيلم كارگردان به طرق مختلف و به شديدترين شكل ممكن المان هاي انساني رو زير سوال مي بره و در بعضي نقاط انسان رو به تنفر وا مي داره خصوصا در لحظه اي كه به شيواترين شكل كلمه تجاوز رو برامون ترجمه ميكنه در لحظه اي كه چند پسر جوون به زور به زن فاحشه تجاوز مي كنن اونقدر در اون صحنه كلمه تجاوز زيبا و شفاف معني ميشه كه حس ميكردم كارگردان داره با تمام وجودش فرياد ميكشه تجاوز تنفر اوره حتي اگه در مورد يك فاحشه اتفاق بيفته...؟

اما در پلان پاياني فيلم و در يك مونولوگ مختصر از زبان زن كارگردان معنايي والا از انسانيت رو برامون به تصوير ميكشه به طوري كه حس تنفري كه كارگردان در تمام طول فيلم با زير سوال بردن المان هاي انسانيش در وجودمون به راه انداخته به سادگي محو و نابود ميشه!!!لحظه اي كه زن در يك مونولوگ چند خطي ميگه:من اونو همونطور كه بود قبول كرده بودم و هيچوقت هم نمي خواستم تغيير كنه من همونجور كه بود عاشقش بودم و فكر مي كنم اون هم منو همونطور كه بودم دوست داشت و نمي خواست تغيير كنم...!!!

از همه اين چيزهايي كه نوشتم ميخواستم بگم بدون شك جهان به يكي از بالاترين سطوح فكريش دست پيدا ميكنه زماني كه بفهميم و درك كنيم كه ادم هاي اطرافمون رو به همون شكلي كه هستند قبول كنيم و با همه به همون شكلي كه هستند ارتباط برقرار كنيم و هرگز خودخواهانه سعي در تغيير ادم ها به اون شكلي كه خودمون ميخوايم و دوست داريم باشن نداشته باشيم ...چرا؟چون ما هميشه غافليم كه ادم ها مجموعه اي از ذهنيت هاي تاريخ دار وتابو شكل هستند كه مثل يه كتيبه جدا نشدني بر سرشت وجوديشان حك شده  و هرگز نميشه پاكش كرد و يا تغييرش داد...هرگز! فقط در بهترين شكلش مي تونيم در يك حدود نسبي كنترلشون كنيم ...همين.

پ.ن:از اينكه اينو اينجا مي نويسم زياد راضي نيستم ولي زيادم ناراضي نيستم احتمالا خيلي هاتون براتون پيش نيومده ولي بدون شك ادم ها هر كدوم در طول زندگيشون روزها و لحظاتي رو تجربه كردند كه دلشون ميخواد يك جايي رو پيدا كنن و خودشون رو بالا بيارن!!! شايد زياد قابل باور نباشه ولي من در طول زندگيم روزي چند دفعه دنبال جايي ويا مكاني ميگردم كه خودم رو بالا بيارم ...

پ.ن:امروز عصر وقتي از خواب بيدار شدم حس كردم اونقدر ضربان قلبم شديد مي زنه كه از لرزش بدنم پايه هاي تخت جيريك جيريك ميكنن ...اي كاش در زندگيم هر از گاهي ...هر از گاهي تضادي در مقابل ضربان هاي مصنوعي قلبم احساس ميكردم چيزي شبيه لحظه اي ارامش...

پ.ن:اونايي كه از نزديك با زندگيم در ارتباط هستند فكر ميكنند احتمالا فردا مي تونه برام روز بزرگي باشه ولي هميشه از فردا متنفر بودم روزي كه به جبر از عدم برايم هبوطي سراسر درد و رنج اغاز شد و هميشه حس ميكردم بزرگترين درد ذهنم هبوطم باشد در حالي كه چند وقته پيش متوجه شدم دردي سنگين تر از هبوط را بايد تحمل كنم و ان درد هبوط روياهايم بود تا لحظه اي كه نفس در جانم به گردش در مي ايد...

  

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1:20 توسط رضا| |

تقديم به مردي كه تنها ريسمان اميد بودن زندگيم هميشه در بند او بوده.علي...

در جهان زنان زيادي تاريخ ساز بوده اند ! زنان زيادي روايتگران نابترين لحظات تاريخ بوده اند!بعضي از انان را تاريخ به تصوير كشيده و بعضي در تاريخ گمشده اند؟دسته اي پيروز و دسته اي به ظاهر شكست خورده اما تاريخ شكوه  انسانيت جهان را  شكست خوردگانش ساخته اند كه در شكستشان پايندگي وجدان بيدار و دانا را معنا كرده اند...؟

يوتاب نامي كه در ركاب اخرين سردار هخامنش براي دفاع از خاك بر خاك مي غلتد؟؟؟

اتوسا نامي كه براي پايداري انچه پدر بر پهناي خاك كاشته تن به ظلت همخوابگي با برادر مي دهد؟؟؟

يا ارتميس نامي كه به عشق پادشاهي شلاق زن بر دريا تنها تك سوار درياسالارجهان لقب ميگيرد؟؟؟

و يا سودابه نامي كه به جرم عشق ممنوعه سياوش نفرينش ميكنند اما هيچكس درد تنهايي در غربتش را بر گستره گيتي نمي شناسد؟؟؟

چرا اينقدر دور مي پرد نگاه من ...چرا به خويشتن نگاه نكنيم ...به عصري كه مردان تنها به نام مردانگي زن بودن را جرم مي شناسند؟؟؟

به زني كه هيچكس نشناختش اما فرزندانش را ازميان اتشي كه ديوانه مردي افروخته بود بيرون ميكشد و خود در اتش جهل همه مردان مي سوزد؟؟؟

به زني كه در شب زفاف گيسويش در دست مرديست كه او را به جرم زنانگي بر خاك مي كشد؟؟؟

به دختركي كه وحشي مردي اورا به جرم خواستن ازادي از در بسته مي گذراند و بر در شكسته تنها پرتره ايي خالي  از جسمش باقي مي ماند؟؟؟

به زني كه دين را تنها با منطق طلب مي كند و بر منطقش تازيانه فرود مي ايد؟؟؟

به زني كه عصمت مي فروشد تا سر بلندي بخرد و ما فاحشه مي ناميمش؟؟؟

به زني كه خرگوش فانتزي رستوراني مي شود تا پسر شش ساله اش نادانسته هر روز بتواند مزد حيوان شدن مادرش را از رستوران بخورد؟؟؟

به زني...به زني...به زني...نه اگر اينگونه روايت كنم جهان واژه هايم هر كدام داستاني مي خواهد ؛هر كدام نمايشنامه و فيلمنامه اي خواستار مي شود و من براي توصيف انان ميان واژه هاي احتمالا شكيلم به حقارت جهاني از حيوانات انسان نما مي رسم....؟؟؟ اينجاست و در اين نقطه هست كه مجبورم به حقارت فرصت اندك خويشتن اعترافي صادقانه كنم و به سوي كسي روم كه نمي شناسمش اما شناختش برايم همچو ابي بر اتش است؟به سوي كسي كه به اشتباه معرفش بوده اند برايم؟به سوي كسي كه نمي دانم با انكه نمي شناسمش چرا هميشه نوراني ترين گوشه هاي ذهنم به سوي او بال پروازي مي جويد ؟به سوي انكه چون نمي شناسمش گهگاه اميدوارم و گهگاه يقين دارم ريشه هاي عشقم به او از ريسمانيست كه از خود او  تا ناكجا اباد وجودم كشانده شده و نه از من ره نشناس ره گم كرده نافرمان جاهل...!!!

هميشه و در بعضي شبهاي نوشتن به واماندگي غريبي ميرسم ؛واماندگي لحظاتي كه لبريز ار كلماتم اما ترس از بي راهه رفتن مرا به درد ميكشاند؟لحظاتي كه اعجاز كلام را شيواتر از اعجازمسيح ميشناسم اما ترس از توصيف اشتباه ضربان قبلبم را همچو پتكي بر سر كوبنده به تپش در مي اورد؟تقصير من نيست تقصير از بزرگي عمل انسانيت است كه واژه هايم در مقابلشان به كوچكي خورد مي شوند و من نمي يابم چگونه به بزرگي كردارشان اداي دين كنم؟تقصير جسارت كسانيست كه واژه هاي جهان اشفته ذهنم را ديوانه تر از پيش مي كنند؟؟؟شايد بهتر باشد با خودم صادق تر شوم و اعتراف كنم كه هر گز نمي توانم به بزرگي انگونه كه بايد بناممشان زيرا كساني را تنها و تنها مي توان با نام خودشان تعريف كرد نه مانند چندين هزار سال دروغ و تحريف كه خواسته اند و گويا توانسته اند بزرگيشان را به مانند حروف الفبا برايم به تسلسل بكشانند؟؟؟

اري با خود صادق مي شوم تا بتو.انم دروغ ها را به دور بيندازم؟تابوها ي كثافت ذهنم را بشكنم ؟بر تحريف هاي خنده دار پدران و مادرانم بخندم ؟روايت ها را همچو جكي بامزه به سخره بگيرم و اگر بتوانم ...و اگر بتوانم به گوشه اي از واقعيت چنگ بيندازم!!!

و اگر اينگونه بخواهم پيش روم هرگز نمي توانم بشناسم زني را كه بر مرگ برادر پيراهن پاره پاره ميكند !!!پيراهن پاره ميكند...؟

زني را كه در بر افراشته شدن دوباره واقعيت نهفته جهان ناله ميكند....؟ناله...؟

زني را كه بر مرگ عزيزترين هايش سينه مي دراند؟سينه مي دراند...؟

زني را كه بر شيواترين مرگ جهان خون ميگريد؟خون ميگريد...؟

زني را كه بر مي دارند از سرش حجاب دروغين كلمات مرداني را كه اگر اشك بر ديدگان جاهلان راه نيندازند از گرسنگي شكم به كمرشان مي چسبد؟؟؟

زني را كه از شدت گريه به مرز قالب تهي كردن مي رسد؟؟؟قالب تهي كردن...؟

زني را كه امده فرياد تلخي در زيبايي سر دهد نه ضجه مظلوميت؟؟؟ نه ضجه مظلوميت!!!نه ضجه مظلوميت!!!!

زني كه مجموعه اي از همه انان است كه گفتم مي توانم توصيفشان كنم اما به او كه مي رسم همچو حال نمي دانم چگونه از او شروع كنم و چگونه به پايان برمش؟؟؟

من اين زن را به حدود واژه هاي محدود ذهن اشفته ام مي شناسم!!!

با كلماتي زاييده خلاق ترين و ناب ترين لحظات هستي...او به كلماتي معناي واحد در همه زمان ها مي بخشد كه در هر زمان و مكان معنايي ديگر مي دهند...صبر بر مرگ كساني كه انسان شدن را تعريف مي كنند... عصيان بر مرگ انسانيت ...ايثار در راهي كه اگر او نباشد به بي راهه مي رود...ايستادگي در مقابل جاهل ترين قوم تاريخ زمين...جسارت درزمان و مكاني كه جنسيت سخن اولش بود...شبنم ؛شبنم عرق جبين مرداني كه اگر او نباشد مردانگي ؛ازادگي و انسانيتشان قبل از غروب خورشيد در خاك مدفون مي شود كه بي شك رسالت او سنگين تر از نيزه همه ان مرداني بود كه صداي نعره بودن بي ذلتشان بي او تا در خيمه گاهشان نيز نمي رسيد!!!

زني كه در زماني فرياد ازدگي را در ميان كساني سر داد كه او را تنها در لحظه تولد براي مدفون كردن در خاك مي شناختند؟؟؟

زني كه در مكاني سخن به زبان مي راند كه سخن راندن زنان گناه وارترين و بي بخشش ترين اواز جهان است!!!

زني كه جنگيدن نمي داند اما اعجاز كلام را زيباتر از هر پيغمبري مي شناسد و مي داند جنگ او مهربان ترين وبرنده ترين شمشير جهان است!!!

زني كه جنگيدن نمي داند چون رسالتش ريختن خون بي شعوران نيست كه رسالت او كشتن ناداني جهاني از جهل است!!!

زني كه پيامبران جهان را پيامداري مي اموزد كه اگر پيامبران واژه ها را از خدا به ارث مي برند او اعجاز كلامش را از ديدن مرگ انسانيت به ارث مي برد و طغيان مي كند بر هر چه كوردليست تا عصيان واقعيت انسانيت را انعكاسي هوار الوده سر دهد!!!

زني كه پيغمبر راستين عشق است ؟عشق به بودن راست ايستادن پر ترين واژه ها در مقابل تهي ترين و حقير ترين و ذليل ترين لغات هستي!!!

زني كه صورت خويش را نه به دست دژخيمان كه به سيلي مرگ پدر و برادرانش به دست نامردمان سرخ كرده!!!

زني كه عشق به بودن را در تن به ذلت ندادن معنا ميكند؟؟؟ و نبودن را در واقعيت شكوه مرگ براي ازاد زيستن!!!

زني كه  صبر را در نگاهش ان لحظه مي يابي كه در افق به تكه تكه شدن پاره هاي جگرش چشم مي دوزد و نمي داند كه بايد در مرگ انان سكوت كند يا بر زجه هاي پشت سرش نعره سر دهد!!!

زني كه بودن را در نبودن با كلمه جلوه اي بي انتها مي بخشد...!!!

زني كه از جهان تاريك و تيره روبه رويش جهاني از نور متبلور مي كند!!!

زني كه اغاز شكوه پيامبريه بي نقص ترين انسانيت و پيغمبري زمين است!!!

زني كه عمل را معنا ميكند ؟عمل...؟؟؟اري عمل!!! اغاز و پايان همه حرف هاي جهان!!!

زني كه در مكتب مردي متولد شده كه جهان بي او بي معناترين كلمه مخلوق خالقش مي شود!!!

زينب ....زني كه من براي رسيدن به نزديكيش به اوج واژه هاي بي فرودم چنگ مي اندازم اما به كمترين ان ها مي رسم!!!...و چه سكوت پر از رنجي در من متولد مي شود انگاه كه بي فرجامي واژه هايم هرگز نمي توانند تنها نقطه هاي زيبايي بودن را به تصوير كشند و چه درد سخت و طاقت فرسايي در مغز استخوانم به رعشه در مي ايد  انگاه كه نمي توانم تنها ريسمان هاي متصل به بودنم را بشناسم!!!

اما چيزي مهمتر از همه اينان است...زينب سالياني پيش از اين بهترين ميراث زمين را براي ما به جا گذاشته اما ما براي ايندگان چه بر جاي ميگذاريم؟؟؟

پ.ن:از ارزوهاي زندگيم اينه كه يه روز به فرصت مناسب پيدا كنم و زينب رو بر روي صحنه يا جلوي دوربین به تصویر بکشم البته نه زينبي كه فقط بلده ناله  بكنه يا...راحت تر بگم نه اون چيزي كه به خوردمون دادن بلكه اون چيزي كه واقعيت داره!

پ.ن:سر خط نيستم و سر خطي هم پيدا نكردم و با خودم كه روراست ميشم ميبينم هيچوقت زندگيم سر خط نبوده فقط پنجاه و سه روز پيش تا مرز تولدي دوباره رفتم و به فاصله نه روز همه چيز به سر جاي اولش برگشت...ببخشيد نه سر جاي اولش ؟جايي بدتر از سر جاي اول...جايي كه دقيقا هيچ چيز وجود نداره ...هيچ چيز ...حتي احتمالا خودم!!!

پ.ن:ساحل امروز يه مطلبي نوشته بود كه حس كردم يه جورايي احتمالا توي اين جريان به هم نزديكيم ...منم هر سال مي رم شمع زني اگه امسالو كه با يكي از دوستان رفتم فاكتور بگيرم بيش از يه دهه هست كه هر ساله تنهايي به اين مراسم ميرم ؟چرا؟شايد منم از كودكيم خاطراتي از اين شب دارم ...خاطرات شب هايي كه هر ساله پدر منو همراه مادر به واسطه نذري كه داشت مي فرستاد به مسجد و منو كنار محراب مي خوابوندن و روي همه بدنم نان مي گذاشتند و بعد از خوندن چيزي كه هيچوقت نفهميدم چه بود منو بلند ميكردند و لاي نان ها حلوا ميگذاشتند و قسمت مي كردند در اصطلاح به اين نوع مراسم نون پوشي ميگن ...احتمالا نيت پدر هيچوقت به واقعيت تبديل نشد همان چيزي كه اين چند ماهه بيش از همه عمر عزم خود را جزم كرده تا وجودم را به هرزگي بكشاند...

پ.ن:اي كاش ياد ميگرفتم يك شب شمع زني شمعي را همانگونه كه براي ديگران با نيتي از اعماق دل روشن مي كنم  براي خودم روشن كنم...شايد از بي اعتقادي هايم به اعتقادي دوباره برسم؟؟؟

پ.ن:دو سوم عكس هاي امسالم در شب شمع زنی فلو افتاد اگر روزي اين امار برعكس شود احتمالا يعني من خوشبختم چون هميشه لرزش دستانم به هنگام عكاسي كه زاييده اعصابي بهم ريخته است اجازه نداد بي دغدغه از فلو افتادن عكس بگيرم.

پ.ن:ممكنه يه خورده نوشته هام با قبل فرق بكنه ؟ممكنه هر ذهنيت يا هر واژه ادبي رو به كار ببرم ؟اگه مي خوايد باز هم اين وبو بخونيد خواهش ميكنم همه ذهنيت هاي گذشتتون رو از من دور بريزيد...وقتي هيچي نيست يعني هيچي مهم نيست!!!

پ.ن :پي نوشت هاي زياد و بي ربط به نوشته ام احتمالا خبر از جهاني حرف هاي ناگفته مي گويد كه اين چند هفته اخیر فهميدم گفتن يا نگفتنشان هيچ فرقي نخواهد كرد!!!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 1:44 توسط رضا| |