زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
به خاطر گم شدن زيبنده ترين جواهر زندگيمان صداقت...!به خاطر ماهي كه هر گاه به مرز پايان مي رسد ده ماه اينده سال را بدون انكه بدانيم به دنبال گمشده اي مي گرديم...!به خاطر ابهامات واضح تاريخي اعتقاداتمان...!به خاطر سفسطه هايي كه هرگز نتوانست ذهنمان را راضي كند...!به خاطر باورهاي كج و كوله ريشه دوانده در وجودمان...!به خاطر چرا هاي بي جوابمان ...!به خاطر جواب هاي به بي راهه رفته كنكاش هاي ذهنمان...!به خاطر دروغ هايي كه ستون هاي باورهايمان را به جاي محكم كردن به تزتزل و اشفتگي كشانده...!به خاطر باورهايي كه هميشه به خاطر ترس از سنگ شدن جسارت نكرديم نگاهي از سر منطق به انان بياندازيم...!به خاطر گم شدن واقعيت در كوچه هاي گم و گيج تابوهايي ساخته شده از باورهاي زر و زور و تزوير...!به خاطر همه انان كه فكر ميكنند فرسنگ هاااااااااااااااااااا با خدا فاصله دارم ...!به خاطر همه شكم گنده هايي كه براي بيشتر كردن چربي هاي شكمشان منطق و شعور و اعتقادمان را به بازي گرفته اند...و به خاطر خودم كه نمي دانم در اين نوشته از كدامين روزنه بايد وارد شوم و ايا راه خروجي به باورهايي كه بايد به انان عمل كنم مي يايم يا نه...؟؟؟به خاطر ترديد هاي فاحشه واري كه هرگز جوابي از سر شعورمان برايشان ندادند.؟؟؟ چند روز است از خود مي پرسم اگر در نهروان بودم در كدام سو قرار مي گرفتم؟ اگر در جمل بودم چه؟.اگر در كربلا بودم ايا اب بر حسين مي بستم و بر زينبيان تازيانه بر مي كشيدم يا به ياري اشان مي شتافتم؟اگر به جاي هربن يزيد رياحي بودم چه ميكردم؟ كدام سو...؟كدام طرف...؟كدام جهت...؟كدام حقيقت...؟ اگر همچنان به كيش پدرانم باشم حتما در كنار حسين و علي مي چنگيدم و حتما در كنار زينب نعره مي كشيدم اما من به كيش باورهاي ظاهرين نياكانم نيستم مرا چه به اين دروغ ها كه به خود بگويم؟ پس با خويشتن خويش صادق مي شوم!!! اگر در نهروان بودم وقتي پيشاني هاي سياه مردان لشكر مقابل علي را مي ديدم هر گز با علي نمي ماندم ؟اگر محاسن سپيد و بلند مردان خوارج را مي ديدم هرگز با علي نمي ماندم؟ اگر سپيده دمان كه براي جنگ با نهروانيان نماز مي گذاردم صداي صوت قرانشان را مي شنيدم بدون شك نيمه كاره سجده ام را رها كرده و در مقابل علي شمشير مي كشيدم؟ اگر در جمل بودم هرگز زني را كه صراحتا خدايم از او به نام ام المومنين ياد كرده رها نمي كردم تا به علي ياري برسانم ؟اگر ياران صديق مادرم عايشه را مي ديدم كه همان مرداني هستند كه اگر نبودند دين محمد به كسري و قيصريه نمي رسيد هرگز بزررررررررررگ بانويي چون عايشه را رها نمي كردم؟اگر در كربلا به جاي هربن يزيد رياحي مي بودم هرگز امير المومنين يزيد را رها نمي كردم و به جانب حسين نمي شتافتم!به من چه كه پسر عليست يا بر پاهاي فرستاده خدا نماز كودكي به جا اورده هر كه ميخواهد باشد ،باشد ؟هم اكنون در مقابل جانشين اخرين فرستاده خدا اميرالمومنين يزيد ايستاده پس هرگز نمي تواند بر حق باشد؟اگر بودم هرگز زن و فرزند و ناموسم را رها نكرده و به جانب حسين نمي شتافتم ؟باور كنيد اگر بودم غير از اين نمي كردم؟؟؟ چگونه به دروغ بگويم در كنار علي مي ماندم در نهروان در حالي كه هرگز پشت نهروانيان را خالي نكرده ام؟چگونه بگويم در جمل در كنار علي مي ماندم در حالي كه هرگز بت پرستي را رها نكرده ام؟چگونه بگويم در كربلا به ياري حسين مي شتافتم در حالي كه زر و زور يزيديان را مدت هاست انتخاب كرده ام و در مقابلش سر خم كرده ام؟چگونه بگويم با زينب نعره مي كشيدم در حالي كه من از طايفه زينبيان نيستم و هرگز درد زنداني شدنشان را درك نكرده ام و در حالي كه زينب از طايفه دامداران بود از قبيله چوپانان و گله داران حال انكه من سال هاست زمين را با چنگ و دندان چسبيده ام؟ و چگونه ما بين ترديد سر سام اور هربن يزيد رياحي بگويم اگر جاي او بودم من هم به ياري حسين مي شتافتم حال انكه هميشه نشان داده ام جان و مال و ناموسم برايم مهمتر از حسينيان بوده؟؟؟ باور كنيد بيراهه نمي گويم كه اگر علي حق بود چرا با بهترين و وفادارترين مردان محمد جنگيد؟اگر علي بر حق بود چرا كلام خدايش را ناديده گرفت و بر مادرمان عايشه كه خدايمان او را ام المومنين مي نامد مي جنگد؟اگرحسين از همه چيز با خبر بود و اگر جانشين بر حق محمد بود و اگر از اينده با خبر بود چرا با زنان و فرزندانش به كوفه مي رود تا در كربلا گرفتار شود؟مگر حسين نمي داند كه خبري از خلافت نيست.؟مگر حسين نمي داند كه در كربلا كشته مي شود و بهترين هايش به ظلت به اسارت مي روند ؟پس يا حسين چيزي نمي داند و بر حق نيست و يا تنها و تنها براي خلافت با اهل و عيال خويش مي ايد؟ گهگاه بايد ذهنمان را از انچه كه گفته اند ...انچه كه شنيده ايم ...انچه كه باور نام دارد...انچه كه به نام حقيقت به خوردمان داده اند خالي كنيم تا شايد به نزديكي هاي مرز واقعيت هاي شعور و اعتقاد خود برسيم !پس قدمي از سر ترديد و شك تا مرزهاي يقين بر مي دارم و بار ديگر به ميدان واژه تا عمل مي ايم تا بدانم چرادر مقابل علي و فرزندانش مي ايستم؟ به نهروان پا ميگذارم به جايي كه علي شمشير بر بهترين قاريان تاريخ ميكشد ،بر مرداني از جان گذشته با ريش هاي بلند و پيشاني داغ شده نشان از جاي مهر و سجاده و من در كنار انان مي ايستم چون سال هاست در كنار تزوير ايستاده ام و نمي دانم كه علي شمشير بر تزويرمان كشيده!!! و در كنار عايشه مي ايستم چون خدايم از او به نام مادر مومنين ياد كرده و چون از ياد برده ام كه انجا كه علي قدم ميگذارد كلام خدا جز مركب و پوستين هاي كهنه اعراب چيز ديگري نيست و و نمي دانم كه علي بر جهل مان شمشير ميكشد و بر بت پرستيمان كه همانا ما گواهي بارزيم از صحابيوني كه گوساله سامري ساخته اند و نه بر مادرمان عايشه كه دلقكي نيست در دست ما براي بدست اوردن دوباره قدرت؟؟؟ و در كربلا بر دانايي حسين بر سرنوشتش شك مي كنم چون با زن و فرزند امده و چرا هيچكس انگاه كه با يزيديان در مقابلش شمشير زدم بر ما نگفت كه وقتي حسين با زن و فرزند مي ايد نشان از ان نيست كه بر سرنوشت خود اگاه نيست كه نشان از تمام كردن حجتش با خلق است كه به من و همه ما بگويد:اي كساني كه به من نمي پيونديد كه ترس كشته شدن زن و فرزندانتان را داريد اگاه باشيد كه من با عزيزترين هايم امده ام ! اي كساني كه به من نمي پيونديد چون ترس كشته شدن زن و فرزندانتان را بدست اميرالمومنين يزيدتان داريد و به يغما رفتن دار و ندارتان را ...من با همه انان مي ايم كه بگويم من از همه چيزم مي گذرم و هر دردي را براي خود و خاندانم مي خواهم تا با شما اتمام حجت كنم كه من از همه چيزم گذشتم و شما در راه اعتقاداتتان از هيچ نميگذريد و يادتان مي رود براي بازماندگانتان مي مانيد اما براي انان جز ذلت و حقارت به جا نميگذاريد ؟؟؟ و هربن يزيد رياحي كه در ميان يكي از بزرگترين ترديد هاي تاريخ بشر به سوي حسين مي رود و من هميشه حيرانم كه چگونه مي تواند حق را بر باطل در ان فضاي مسموم و كشنده به راستي بشناسد كه هر مي داند و هر درك مي كند و هر دانايش را به رخ نادانان زمان خود مي كشد و با خود صادق مي شود و براي تشخيص حق از باطل گذري بر مدرسه تجربه هاي زندگيش مي كند و در مي يابد كه بايد به سوي كسي رفت كه از او در پيروزيش كمترين سود مادي و دنيويي مي رسد پس به سوي حسين مي رود و دست از لذت هاي دنيا بر مي كشد در مقابل يزيد مي ايستد چون مي داند باطل كسيست كه تنها براي اين جهانش سود دارد....؟ پس راست مي گويمو از دروغ گريزان مي شوم كه مي دانم تاريخ با من فاصله اي به اندازه اعتقادات و حرف هاي دروغين نياكانم بيش ندارد پس چرا بگويم اگر من در زمان علي مي بودم با علي مي ماندم حال انكه هرگز تزوير و جهل زمان خود را نشناخته ام كه اگر شنا خته ام در كنارش بوده ام و نه در مقابلش؟و چگونه بگويم با حسين مي مانم و مانند اهالي كوفه نمي بودم حال انكه هميشه مصالح شخصي و زر و زور در زندگيمان بيش از اعتقاداتمان ارج و قرب دارد و هميشه از ان پيشي گرفته ...؟ و چگونه بگويم با زينب هم نوا مي شوم در حالي كه هميشه فرياد جاودانه اش كه در بارگاه يزيد بر سر منو جهلم كه هميشه بر مظلوميتش گريسته ايم را همچو پتكي بر سر خود احساس مي كنم كه ندا در داد هيچ چيز جز زيبايي نديدم !!! و من به اعماق جمله زينب سفر مي كنم و در مي يابم كه او مظلوم نيست كه مظلوم كسيست كه شمشير نمي كشيد و در مقابل ظلم حقارت خود را مي شمارد و زبان به سخن گفتن از راستي نميگشايد كه هيچكدام از اين خصيصه هاي مظلوم را در علي و فرزندانش نمي بينمو و نمي شناسم....!بي شك ما بيش از علي و فرزندانش شايسته عزاداري هستيم تنها گويي روضه خوان لايقي نداريم!!! پ.ن:همانطور كه گفتم در اين نوشته ندانستم از كدام روزنه وارد شدم و ندانستم ايا راه خروج را يافتم يا نه؟ پ.ن:مثال اين نوشته را خود كردم تا به غرور به بيراهه رفته جهان اطرافم بر نخورد حال انكه چقدر اهل كوفه هستم يا نه را نمي دانم اما همين قدر مي دانم به همان سادگي كه نياكانم گفتند اهل كوفه نيستم را من نمي توانم بر زبان جاري كنم!!! پ.ن:امشب تموم شهرو زير پا گذاشتم و شايد تمام خيابان ها و كوچه ها را به دنبال جايي كه...كه...كه...؟اي كاش بعضي وقتا يه جايي رو پيدا مي كرديم كه مي تونستيم از خودمون بزنيم بيرون!!! به خاطر سالروز مرگ بزرگ بانوي تكرار نشدنيه شعر ايران زمين ...بانويي كه در هر شعرش درد و رنجي بي مرحم و بي پايان از يك توده از مردم جهان شكل گرفته و او چه ظريف و چه ريز و چه بي همتا حس هاي ناشناخته و نا پيدا و گريز از توصيف را در شعر هايش به تصوير مي كشيد گويي او مجموعه اي از همه رنج هاي جهان و پيامدار راستين دردهاي همه مردم جهان بود...! در آنجا ، بر فراز قلهء كوه پ.ن:و همچنان هر کس می تواند در مورد اپلود صدا برای گذاشتن در وبلاگ راهنمایی کند...گویی این پی نوشت حالا حالا باید در این صفحه حک شود!!! از خواب كه بلند ميشي هنوز مزه اون روغني كه به تجويز دكتر خوردي و مزه دهنتو كرده شبيه زهر مار مثل خوره داره تو تمام وجودت بازي ميكنه ته دلت داره ضعف ميره ولي چيزي نخوردن هم ادامه همون پروسه روغن بد طعم ديشبه براي ازمايش امروز وتو هي داري به خودت و ذهنت زور مي ياري كه نه بابا خبري نيست امروز روز خوبيه در حالي كه هنوز شروع نشده مي دوني تمام طول روز چه خبره ؟؟؟ طبق معمول موقع انتخاب واحده و باز بايد گورتو كم كني بري دنبال وام دانشجويي و در تمام لحظاتي كه چشمت به جاده دوخته شده داري به اين فكر مي كني كه جدي جدي چرا داري درس مي خوني در حالي كه شهريه ها اجازه نمي دن نفس بخوري يا جدا جيب اقايون مگه چقد گشاده كه هيچوقت پر نمي شه !!!جاده هنوز به خاطر بارون نصفه و نيمه شب قبل نمناك و لغزون ولي اصلا حوصله نداري پاتويه خورده رو گاز ماشين بكشي بالا و هر چي فكر ميكني نمي توني بفهمي جريان لغزيدن زياد از حد پات روي پدال گاز توي اين چند وقته اخير چيه؟دستي ماشينو كه ميكشي با يه صف سرسام اور از دانشجوهاي متقاضي وام روبه رو ميشي و طبق معمول ترماي پيش امضاي ضامنو جعل ميكني و بر گه رو مي فرستي تو تا پنج ساعت بعد اسمتو بخونن و بگن حالا گمشو برو انتخاب واحد كن ببينم به كجا ميخواي برسي ؟دربه در مي زني تا شايد تو دانشگاه بتوني استاد ورزشو پيدا كني و شايد بتوني مخشو بزني بش حالي كني رو به قبله اي واگه باش واحد بگيري حاضره زير سيبيلي نمرتو بده يا نه !!! پيداش ميكني ولي چه تو گوش خر ياسين بخوني چه بخواي مخ استاد محترم رو بزني اخر سرم كلافه ميشي و بي خيال مي زني به دنده بي عاري و ميگي بدرك ترم ديگه ديگه ميگردم يه استاد ديگه پيدا ميكنم ما كه حالا حالا مهمان اقايون هستيم؟ تا از در دانشگاه ميزني چشمت مي ا فته رو ساعتو مي يبيني سر جمع نيم ساعت وقت داري خودتو برسوني به ازمايشگاه !!!قبلش يه سر مي زني به داروخونه و نسخه دكترو از داروخونه ميگيري و تا چشمت مي افته به لوله ازمايش رعشه درد اتفاق نيفتاده تموم بدنتو پر ميكنه و عرق سردي روي پيشونيت به جريان مي افته ...طبق معمول هميشه؟؟؟ وارد ازمايشگاه ميشي و تا ساعت شش مجبوري بشيني تا نوبتت بشه و هي از استرس به خودخوري بيفتي و هجوم وحشي خاطرات هجده سال پيش تو ذهنت زنده بشه وهي با خودت تكرار كني چرا تنها اينجا نشستي ...چرا؟ بالاخره نوبتت ميشه و دكتر از روي اشنايي شروع ميكنه به خوشمزگي و تو به اين فكر ميكني كه جدا حاليش نيست داره يه لوله سي سانتي رو وسط قفسه سينت توي پيچ در پيچ روده ها بازي ميده و تو از درد دلت ميخواد يه نعره اي بكشي كه سقف اتاق رو سرت خراب بشه ؟ خواهرت ميگفت :هنر ميخوني ؟ از درد زياد در جواب دكتر سكوت ميكني و دكتر باز با بي شعوري تموم مي پرسه كنجكاو شدم ببينم كار من مهمتره يا شما هنرمندا؟؟؟كلافه و به سختي از ترس اينكه لبت باز بشه و به جاي يه جواب اروم يه نعره بكشي ميگي دكتر به نظرت بهتر نيست بعدي كه ازمايش تموم شد با هم صحبت كنيم چون فكر نمي كنم با اين لوله اي كه داره مثل مار وسط جناق سينم پيچ ميخوره جواب درستي بت بدم !!! دكتر ميگه راست ميگي حق با توئه ....با خودت فكر ميكني خدا را شكر كه شعورش رسيد داره چه بلايي سرت مي ياره و چيزي حدود نيم ساعت اون لوله توي بدنت پيچ ميخوره و تو ميله تختو به سختي فشار مي دي طوري كه حس ميكني الانه كه از جا كنده بشه نا خوداگاه ذهنت سرك ميكشه به هجده سال پيش و دلت مي خواد يه بار ديگه پدر بالاي سرت ايستاده باشه و دستاي بزرگشو روي دستات لمس كني و هي با اعتماد به نفس بت بگه :تحمل كن بابا الان تموم ميشه ولي پدر نيست و تو وسط اون درد بي پروا تف ميكني به سرنوشت خودتو زمزمه ميكني پس چرا دستاي همجنستو با چنگ و دندون نچسبيدي بيشعور بي عرضه...؟؟؟ !!! بالاخره اون لوله از بدنت بيرون مي ياد و دكتر بهت ميگه از سر جات بلند شو بدوني كه به پشت سرت نگاه كني ومستقيم برو تو رختكن و لباستو عوض كن تو همينطور كه پيشونيتو از گيجي درد زياد مي مالي ميگي:چون ملحفه زير پام پر از خون و ....؟ و دكتر لبخندي مي زنه و ميگه: از كجا مي دوني؟ و تو بي حوصله جواب ميدي اگه نفهمم چطوري دهنمو سرويس كردي كه ديگه خنده داره؟و دكتر باز با خنده مي پرسه جدا دهنتو سرويس كردم و تو ما بين اون گيجي كه باعث ميشه دكترو دو تا و سه تا و شايدم بيشتر ببيني ميگي جواب سوالت همينه دكتر شما توي يه عمل جراحي اگه موفق باشين يه نفرو تغيير مي دين و هنرمند اگر به خودش ايمان داشته باشه توي يه كار هنري جهان انديشه ها رو تغيير مي ده ؟ دكتر طوري كه بش بر خورده ميگه ما سلامتي رو به يه نفر مي ديم ولي تو مطمئني انديشه ها رو مثبت تغيير مي دي ؟ و تو از اينكه سر بحثو باز كردي اونم توي اون فشاري كه هنوز روي ذهنت داره بازي ميكنه بي حوصله تر از پيش ميگي هر دو نسبيه دكتر و هر جفتمون فقط تلاشمون ميكنيم و همونطور كه ممكنه يكي زير دست شما بميره ممكنه انديشه يه خيل بزرگ ادم ها هم زير دست ما ؟ولي همونطور كه گفتم بستگي داره ايمانت به خودت چقدر باشه و براي فرار از ادامه بحثي كه توي اون گيجي اصلا مغزت نمي تونه جوابگو باشه يه راست مي ري تو رختكن لباستو عوض ميكني و توي دستشويي يه اب مي زني به صورتت تا شايد گرماي تنت توي اين سرماي زمستون كمتر بشه از در اتاق كه ميخواي بياي بيرون يه لحظه به دكتر ميگي :راستي دكتر نمي دونم چرا سوالتون منو ياد يه سوال دوران بچگيم انداخت كه ازش متنفر بودم همون كه ازمون مي پرسيدن مامانو بيشتر دوست داري يا بابارو ؟؟؟؟اهههههه دكتر خيلي سوال مسخره اي بود موافقين ؟نمي دونم چرا من هميشه فكر ميكردم هر دوشون سر جاي خودشون قابل احترامن پس چرا همچين سوال عجيب و غريبي مي پرسن؟؟؟ و به چهره دكتر كه نگاه ميكني حس ميكني داره به خودش ميگه من اگه ادم بودم از تو همچين سوالي نمي پرسيدم ؟ و تو داري با خودت فكر ميكني اگه دكتر مي دونست اين روزها جنون پيله كردن به عالمو ادم پيدا كردي حتما خوشمزگيشو تو گلوش جا مي ذاشت؟؟؟ از در ازمايشگاه كه مي ياي بيرون همرات زنگ ميخوره از پشت خط مدير اجرايي جشنواره ماه ميگه چرا جواب نمي دي پاشو بيا نمايشگاه بات كار دارم ؟اونقدر گيج هستي كه بدون توجه به چيزي يه ماشين دربست ميگيري تا در نمايشگاه تو ماشين مادرت زنگ ميزنه و ميپرسه خوبي؟...خوبم !!! و قطع ميكني تا يه وقت واژه هاي ذهنت طغيان نكنند و به جاي كلمه خوبم در نياي بگي نه مادر من خوب نيستم ...شبيه يه فاجعه ام ؟جدا پشيمون نيستي از اينكه منو هل دادي تو اين دنياي كثافت ؟ جدا خسته نشدي از اينكه مجبوري منو تحمل كني؟پشيمون نشدي از اينكه يكي رو اوردي كه كلمه درد مثل يه اختاپوس افتاده به جونشو داره روح و جسمشو با خودش به هر طرف كه دلش ميخواد ميكشونه؟؟؟ توي كلمات بلغور نشده ذهنت داري غوطه ور ميشي كه يهو خواهرت زنگ ميزنه به نظر مي ياد توي يه مجلس روضه هست و صداي روضه خون رو بهتر از صداي خواهرت مي توني تشخيص بدي ميپرسه تموم شد ؟خوبي؟جواب مي دي :اره...؟ميگه:چي؟چند بار كلمه اره رو تكرار مي كني و هي ميگه چي؟ كلافه جواب مي دي :خواهر من مگه تو سر كار نمي ري؟مگه از سر كار كه بر ميگردي خستت نيست ؟مگه تو بچه نداري كه هي راه مي افتي تو مجلس اين روضه و اون روضه و به دروغ و چرتو پرتاي يه مشت ديوونه گوش مي دي؟؟؟تلفنو قطع ميكني و با خودت ميگي خدا را شكر كه صدامو نمي فهميد وگرنه تا اخر عمر باهام حرف نمي زد !!!! وارد نمايشگاه كه ميشي ميبيني يه مشت بچه جغله كه الف رو سر پهنا مي نويسن دارن تاتر خياباني اجرا مي كنن و هي شعار مرگ بر شاه مي دن!!!!خيره شدي به لوده بازيشون كه به خيال خودشون اسمش تاتر كه يهو يكي از پشت سر ميگه مرديكه مگه قرار نبود نمايشنامتو برسوني وقت بازخوني تموم شده خب اگه اماده نيست بگو تا اسمتو خط بزنم الان يه هفته است بازخونا رو معطل كار تو كردم؟؟؟و تو بي حوصله جواب ميدي اهههههه اين همه راه منو كشوندي واسه همين خب ميگفتي تا از پشت تلفن جوابتو بدم اماده نشده برو هر غلطي دلت ميخواد بكن!!! من يكي كه زندگيم پر خط خطيه تو هم يه خط بكش رو اسمم كي به كيه دنيا كه فعلا زيادي بي صاحابه!!!اين جمله اخرو تو دلت ميگي و هنوز گرفتار جرو بحثي كه يكي از پشت سر بهت ميگه :بفرما تحويل بگير اينم نمايش خيابوني ؟چقدر بهت گفتم بيا يه چند تا اجرا بكن و دو تا شعار بده!!! اينقدر ناز كردي تا رفتم يكي ديگه رو اوردم به يك چهارم نرخي كه واسه تو با مدير نمايشگاه طي كرده بودم؟؟ و تو كه حس ميكني حوصله اين يكي رو ديگه اصلا نداري جواب مي دي؟دو تا چيز مهم هست كه شماها هيچوقت نمي تونين بفهمين اول اينكه با اون نرخي كه گفتي كه هيچ با چند برابرشم نمي توني بعضي ها رو وادار به خودفروشي كني دوم اينكه اولين درسي كه امثال من از تاتر ياد گرفتن اين بود كه صحنه تاتر قداستش اونقدر ها زياد هست كه دروغ به خورد مردم ندي چيزي كه خيلي ها هيچوقت نمي فهمن!!! از در نمايشگاه كه بيرون مي ياي هر چي اينور و اونور و ديد ميزني ماشينو پيدا نميكني و بالاخره متوجه ميشي كه اون ازمايش مزخرف اونقدر بد ذهنتو خط خطي كرده كه ماشينو در ازمايشگاه جا گذاشتي !!! ضعف عجيبي توي بدنت به راه افتاده و پاهات از يك روز گرسنگي بدجوري درد ميكنه ولي بدجوري هوس پياده روي كردي ...شايد يه پياده روي طولاني بتونه فكرتو اروم كنه؟ از ساندويچي روبه رو ازمايشگاه يه ساندويچ ميگيري و لقمه اخر ساندويچو داري تو دهنت دور ميدي كه توهم ناخوداگاه لحظه ازمايش باز رو ذهنت بازي ميكنه و چه تو بخواي چه نخواي خودتو مي رسوني سر جوي اب و هر چي خوردي رو بالا مي ياري يه دستي رو شونه هات ميگه خوبي؟چشماي بي فروغتو بر ميگردوني به طرف صدا و مي بيني پيرمرد دكه دار كنار ساندويچيه در جواب سوالش ميپرسي سيگار داري؟و پيرمرد متعجب ميگه:اره ؟يه نخ سيگارو اتيش ميكني و تكيه مي دي به ماشين و چشم مي دوزي به خيابون و رفت و امد ادم هايي كه دارن دنبال زندگي مي دون و هي با خودت تكرار مي كني چي ميشد يه بار مي تونستيم زندگي رو دنبال خودمون بكشونيم؟؟؟ سرو صداي زياد اطراف و بوق هاي ممتد و بي دليل ماشين هايي كه از رو به روت رد ميشن حس توهم يه زن فاحشه رو بهت مي دن كه سر خيابون وايساده و سيگار به دست منتظره تا يكي بلندش كنه و فقط تو با اون زن فاحشه يه فرق داري اونم اينكه تو رو قرار نيست كسي بلند كنه؟قرار هم نيست كسي بهت تجاوز كنه؟ شايد ...شايد و نه شايد بلكه حتما تو را مدت ها پيش زندگيت بلند كرده و تا مي توانسته به هر شكلي كه ميلش كشيده به تو تجاوز كرده ....چه تجاور احمقانه و وقيحانه اي ؟؟؟ وارد خونه كه ميشي رو به رو ايينه مي ايستي و هر چي سعي ميكني خودتو تو اينه پيدا كني كمتر موفق ميشي و تازه متوجه ميشي چشمات شده شبيه ادم هايي كه روش گردو غبار مرگ ريختن و قيافت شده شبيه مرده هايي كه اگاهانه از گور فرار كردند ولي هنور گردو خاك گور روي تنشون سنگيني مي كنه؟؟؟ تمام طول شب اونقدر كابوس مي بيني كه به نظر مي ياد وسط يه چهار راه نگهت داشتن و از هر طرف كه دلشون مي خواسته هذيون شبانه و روزمرگي هايت را برايت به تصوير كشيده اند و يهو وسط خواب و بيداري يكي بلند ميگه:ديوانه كسي است كه قبل از اينكه زلزله بيايد مي داند چه اتفاقي مي خواهد بيفتد و دانا ان كسي است كه قبل از اينكه اتفاقي بيفتد مي داند راه حل چيست؟؟؟از خواب مي پري در حالي كه رختخوابت خيس عرق ؟؟؟ داري جمله رو تو ذهنت مرور مي كني و تازه ميفهمي ديوانه تو هستي چون هميشه زلزله رو پيش بيني كردي ولي راه مفابله با اونو نه! تنهايي به تمام بدنت چنگ مي ندازه و تو اروم خودتو ميكشي به كنج ديوار و مثل بچه هايي بي پناه كه از هر طرف دارن بهش حمله مي كنن خودتو جمع ميكني تو خودت و ترس زاييده اين همه كابوس وبهم ريختگي تمام وجودتو فرا ميگيره و دوست داري يه تيغ برداري رو پيشونيتو بشكافي تا شايد اون همه موجود ريز و درشت كثيف و متعفن از مغزت بريزن بيرون ؟؟؟ هنوز جرات نكردي از كنار ديوار تكون بخوري كه صداي اذون از پنجره خودشو ميكشه تو اتاق ...همون اذون معروف با صداي موذن زاده كه ريتم اهنگ اذونش مال يكي از اهنگاي و ايراني ها از ترس اينكه صفويه ها اون اهنگم نابود كنن كردنش تو پاچه اذون ...همون اذوني كه هميشه به شوخي به دوستات ميگي :اينقدر اين اذون زيبا هست كه چقدر ميخواد ادم بيشعور باشه كه صداشو بشنوه و بلند نشه نماز بخونه در حالي كه خودت هيچوقت اين كارو نكردي ...اشهد و ان مولانا اميرالمونين عليا حجه الله به اينجا كه مي رسه ناخوداگاه زير لب مثل هميشه زمزمه ميكني :چه اشهدي....؟كو امير مومنين....؟علي در خانه گوشه نشين است...؟ يكساعت بعد با صداي زنگ ساعتي كه اخر شب تنظيمش كردي از خواب مي پري و با خودت ميگي يعني ديروز تموم شد؟...تموم شد؟ چه سوال خنده داري ؟تازه اغاز راهيست پوشيده در هاله ابهام...وارد خيابون ميشي تا باز روحتو درگير ماديات كني...باز پسرك ادامش فروش سر چهار راه روببيني ...كارتون خواب سر كوچه رو ...و...و...و....تشنج اهن وگوشت و اتش وپوست وپولاد واستخون و خون وچوب و ...جهاني خالي از هر خدا و هر عشق و هر نجات دهنده ... به اينجا كه ميرسي سريعا تو اولين پي نوشتت مي نويسي پ.ن:اينم شد داستان... پ.ن:اين دقيقا اولين بار بود كه هرچه كردم نتوانستم در يك نوشته ان گونه كه ميخواستم به هدف نزديك شوم شايد چون بعضي از روزها و بعضي از حس ها و بعضي از لحظات را هر گز نمي توان با كلمات وقيحانه عريان كرد و عرياني بعضي از واقعيات فقط در ذهن تو اتفاق مي افتد...ولي شك ندارم اين اولين بار بود كه در يك نوشته براي عريان كردن كلمات به بن بست خوردم پ.ن:و همچنان هر كس مي تواند در مورد اپلود اهنگ براي پخش روي وبلاگ كمك نمايد؟؟؟ ..................و یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ته كلاس نشسته بودم قرار بود فيلم ببينيم ولي چون برق رفته بود كلاس رو هوا بود وبا بچه ها داشتيم سر به سر هم مي ذاشتيم كه يه لحظه چشمم افتاد رو استاد كه از بي حوصلگي داره رو تابلو به چيزي مي نويسه!!! كلاس خالي از نور...؟من ته كلاس...؟ماژيك قرمز توي دست استاد لغزان و رقصان اما ناتوان...؟ چشماي من كه توي اون بي نوري كلمات رو ناقص و جسته گريخته مي ديد ...؟ با ارتعاش صدايي عصبي و كلافه گفتم:خب اقا بخونش ديگه؟؟؟ استاد متعجب برگشت به طرفم در حالي كه متوجه شد مخاطبش من نيستم بلكه يك كلاس خالي از هر صداست و با لبي لبريز از لبخندي تلخ و به رسم شيطنت با تقليد صدا و همان لحن شيرين زنده ياد استاد اتشي زمزمه كرد اما گويي مخاطبانش نه ما بلكه همه جهان است راز از انار تركيده اغاز مي شود و عشق از دل شكسته و حجم بزرگ تنهايي كه مي افتد و فرو مي غلتد بر جان همين! بالاخره برق هم امد... اما...اما...اما ياد گرفتن شكستن خط فرضي در فيلم سخت تر از شكستن همه خط قرمزهاي زندگيم شده بود!!! پ.ن:اون همين اخرشعر خيلي مهم و دقيقا مثل اينه كه استاد اتشي با اون همين اخر مي خواسته به همه بگه اول و اخر واژه عشق را من معنا كردم حال هر كس فكر مي كند چيزي براي گفتن دارد نقطه بگذارد و سر خط هزار تو هاي واژه هاي ديگر را معنا شناسي كند...! پ.ن:زنده ياد اتشي به شوخي در مورد اين شعرش ميگفت:رفتم تهرانو با اين شعر روي همه رو كم كردم و برگشتم؟ گويا استاد اتشي اين رو در مجلس شعر خواني در تهران ميان بزرگاني از شعر و ادب ايران خونده بوده و بعد استاد ديگر كسي جسارت شعر خواني نكرده بوده!!! پ.ن: اگه كسي مي دونه چطور ميشه صدا يا يه اهنگو اپلود كرد و گذاشت روي وبلاگ تا پخش بشه لطفا راهنماييم بكنه... امشب يه نفر بهم گفت: دقيقا الان توي نقطه اي از زندگيت ايستادي كه بهش ميگن Burn out پ.ن:توی این نقطه دو تا کلمه ریشه ای وجود نداره: انگیزه و مهم!!! امروز سر امتحان تمثيل شناسي يه ربع نشستم و وقتي بلند شدم در ابتدا متوجه نشدم چرا چشماي همكلاسيام از تعجب گرد شده در حالي كه حدودا همشون به زود بلند شدن هاي من از سر بي حوصلگي عادت دارند!!! اين سوالي بود كه بعد از جلسه متوجه ان شدم چون خودم هم از اينكه همه حدودا روي مرز دو ساعت سر جلسه بودند تعجب كرده بودم؟؟؟ استاد سه تا سوال داده بود اولي تجزيه و تحليل زواياي تمثيلي فيلم غريبه و مه دومي همينطور اما ايندفعه داستان يوسف و زليخا و سومي...!!!استاد خواسته بود يك داستان كوتاه دو صفحه اي بنويسيم كه ابتدايش اينطور شروع مي شد: پرنده اي خيالي انگشتر دختر پادشاهي را در قصر مي دزدد و سپس دختر پادشاه به تنهايي براي يافتن انگشترش پا به جنگلي مخوف و ترسناك مي گذارد كه در انتهايش كلبه اي بدون ساكن وجود دارد و...ادامه داستان رو قرار بود ما بنويسيم ؟ من به جاي نوشتن ادامه روايت استاد در دو خط نوشتم :با توجه به اينكه فضايي كه توصيف شده فضايي نسبتا خيالي و شخصيت ها مجازي و چنين شخصيت هايي فقط در افسانه ها و قصه ها كاربرد دارند و با توجه به اينكه اتفاق هر داستاني بايد رئال باشد اين روايت قابليت داستان شدن ندارد. بعد امتحان سر اين كه همه داستان نوشته بودند و من اينطوري جواب داده بودم بحثي داغ ما بين بچه ها به پا شده بود و بالاخره با تماسي كه يكي از بچه ها با استاد گرفت نتيجه اين شد كه گويا همه الكي سر جلسه الاف شده بودند !!! جالب اينجا بود كه خود من هم يقين نداشتم اما فكر مي كردم احتمالا جوابم بايد درست باشه و واقعا اون سير قصه گونه استاد قابليت داستان شدن نداره ولي بيشتر از سر اينكه مي دونستم توي دو تا سوال اول نمرمو مي گيرم و طبق معمول از سر بي حوصلگي اون جوابو نوشتم و از سر جلسه بلند شدم... پ.ن:بي حوصلگي هم گويا بعضي وقتا كاربردي مفيد داره!!! پ.ن:اخ كه چقدر سر جلسه امتحان حشري شده بودم براي مثالي شبيه داستان يوسف و زليخا در فرهنگ هاي ديگر بنويسم :خدا اين داستانو از داستان سياوش و سودابه فرهنگ ايران دزديده و بعد جلد شو عوض كرده و به خورد خودمون داده ...حيف كه...؟؟؟ پ.ن:جا داره يه يادي هم بكنم از فيلم غريبه و مه استاد بهرام بيضايي مردي كه بدون شك اگر در تاريخ ادبيات نمايشي و سينمايي ايران ظهور نمي كرد در كمترين حالتش حداقل نصف اين نوع ادبيات تاريخ اين مملكت ناقص بود و فيلم غريبه و مه استاد در زماني كه سينماي ما تقليدي به بيراهه رفته از سينماي هند بود شبيه يه شاهكار بود.هر چند كه حال هم اين فيلم يكي از بهترين فيلم هاي تاريخ سينماي ما از نظر تمثيل شناسي هست حتي با گذشت چيزي حدود چهل سال از زمان ساختش!!! پ.ن:امروز مخابرات طبق يه اس مس رسمي و خصوصي ديگه بهم اطلاع داد و تاكيد كرد(مضمون اس مس اين بود)خط شما فردا به علت بدهي قطع ميشود و براي جلوگيري از قطع شدن خط فرصت داريد تا فردا صبح يك دوست دختر پولدار پيدا كنيد؟؟؟ الله اكبر به اين مسئولان كه به بهانه هاي مختلف جوون سر به راه مردمو از راه بدر مي كنن!!! پ.ن:امروز سر ميدون دنده چهار ماشينو كردم سه و طبق معمولي كه ترمز ماشينو زياد نمي شناسم با سرعت ماشينو كشوندم طرف بزرگراه كه يهو يه سرباز پريد وسط خيابون و از ديدن سرعت من سر جاش خشك شد و جفت پاي من روي ترمز ماشين چه بد لغزيد و چه عچيب و غريب سپر ماشين كنار ساق پاي سرباز ايستاد و چه ويزيون وحشتناكي از پرت شدن سرباز روي شيشه قبل از ايستادن ماشين جلوي پاش در مغزم به حركت در اومد...فكر كنم با اتفاقات اين روزها بهتره يه نفر به زور ماشينو از زير پام در بياره!!! پ.ن:و....و....و ....نمي دانم ....نمي دانم چرا اين روزها همش اين شعر بر لب هايم زمزمه مي شود و حس ميكنم نصرت رحماني ان را مخصوص براي من نوشته: ياران هنگامي كه موج حادثه خوابيد بر سنگ گور من بنويسيد جنگ جويي كه نجنگيد اما شكست خورد....!!! انكه مست امد و دستي به دل ما زد و رفت در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد تنه اي بر در اين خانه تنها زدو رفت پ.ن:چند روزه حس ميكنم تو زندگيم ...تو حق خودم كم فروشي كردم؟ خدا يا تو تنها كسي هستي كه مي داني چرا كم فروشي كرده ام؟تو كه ميداني حجم عظيمي از كم فروشي هايم را خودت ساخته اي چرا اينگونه ساكتي....؟چرا داناي مطلق؟چرا.... پ.ن:اوني كه درد مي ده....؟بيجا كرده اوني كه ميگه خودشم درمون مي ده...غلط كرده اوني كه ميگه خودشم درمون ميده...به اول تا اخرش خنديده اوني كه ميگه خودش درمون ميده... فكر ميكنم امروز بدترين امتحان تمام دوران تحصيلم رو دادم...!!! اخ كه چقدر تو طول ترم زور زديم كه به استاد بفهمونيم ...خانم روانشناس ...بزرگوار ...دانا...بشر ...باشعور ...بي شعور ...تو كه اسم ثقيل و سنگين استاد روانشناسي يه دانشگاه بزرگ رو دنبال خودك يدك مي كشي خير سرمون داريم هنر مي خونيم شما بايد هنر رو يا هر كوفت زهر مار ديگه اي كه تو به اون اسم مي شناسيش رو از ديديگاه روانشناسي به ما درس بدي ... اخه به من چه ربطي داره پاولف در خونش يه زنگ وصل مي كرده زنگو كه به صدا در مي اورده سگ مي فهميده كه حالا براش غذا گذاشته بعد يه روز زنگو مي زنه و براش غذا نمي ذاره سگم مي ياد دم در خونه و هر چي از دهنش در مي ياد نثار جد و اباد پاولف مي كنه ؟خب شايد پاولف مرض سگ ازاري داشته ...شايد عقده فحش خوردن داشته ...!!! يا به من چه داروين تو نظريش يه حلقه گمشده داره ...؟خب اگه حلقه گمشده نظريه داروين پيدا بشه كه سر جمع همه پيغمبرا بايد دينشونو جمع كنن برن پي يللي تللي و خدا هم بايد بشينه يقل دو قل بازي كنه كنه كه....! يا به من چه كه فرويد ميگه عقده هاي انسان ناشي از حقارت هاي جنسي و حقارت هاي كودكيه...خب شايد تو دوران كودكي بش تجاور شده كه همچين نظريه اي صادر ميكنه...شايد تو اون خراب شده اي كه زندگي ميكرده فاحشه خونه نبوده كه اين اقا با اين نظريش همه ادما رو مثل حيوون انداخته به جون هم... يا به من چه....؟.....؟....؟اصلا شاید من دلم نخواد چرتو پرتای یه مشت دیوونه رو بفهمم که ... دعوا سر اين نيست كه من امتحانمو خراب كردم يا مثلا الان ناراحتم ! چون متاسفانه يا خوشبختانه من واسه تنها چيزي كه ناراحت نميشم امتحان ...دعوا سر اينه كه پايه ريزفرهنگ و پيشرفت هر مملكتي دانشگاهشه و تا اين مركز ثقل هر مملكتي درست نشه همه سر جاي خودشون دارن دور خودشون ميچرخنو الافن ...خصوصا دانشگاه هاي مملكت ما كه به بهترين شكلش نشون دادن وقتي مثلا مي ري تحصيلات اكادميك رشته علل ناباروري مرغ های قرن حاضر رو بدست بياري ولی به جاش در مورد علل ناباروريه دو خروس همجنس باز در يك شب فوق العاده طولاني شبيه شب يلدا بهت مي دن.... پ.ن:قابل توجه :اون دو تا رشته (علل ناباروري)تازگي قراره تاسيس بشه !!! پ.ن:مدير گروهمون امشب قرار شد شماره شوهر استاد محترمه رو برام پيدا كنه...گويا شوهر استاد اشنا از اب در اومد...(البته احتمالا مدير گروه اين كارو كرد تا از زير التماس دعاي ماها فراري بشه) پ.ن:رئيس محترم مخابرات ديروز در يه اس مس كاملا خصوصي بهم قول داد تا روز شنبه خطمو به علت بدهي قطع كنه ...منم كمال تشكرات لازم رو در يه پيام كاملا رسمي به جا اوردم ...خط دومم دست يكي از بچه هاست ...خط سومم چند ماهه پيش طبق معمول مردم ازاريام باهاش يكي رو دست انداختم هيچوقت نمي تونم وصلش كنم چون اگه وصل بشه و بفهمه من بودم بايد از اين مملكت فراري بشم...احتمال داره به سرم بزنه ديگه هيچ خطي رو گوشيم وصل نكنم... پ.ن:اينم خيلي روياييه ولي نمي دونم چرا من حس ميكنم خيلي به واقعيت نزديكه و خیلی هم مهمه! گر طبيبانه بيايي به سر بالينم به دو عالم ندهم لذت بيماري را
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
-
بسوي ابرهاي تيره پرزد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
-
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بيتاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
-
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
زطوفان صداي بي شكيبم
بخود لرزيده، در ابري خزيدند
-
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستشو داد
ز خاك ره،درون حوض كوثر
-
خدا در خواب رؤيا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
-
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا،تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند
-
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا ميخواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
-
صدا فرياد ميزد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلائي ؟
من اينجا تشنهء يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائي
-
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدائي دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
-
ولي اينجا بسوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا اين صدا را مي شناسي؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت
1:44 توسط رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت
1:18 توسط رضا| |
نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت
2:53 توسط رضا| |
نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت
1:19 توسط رضا| |
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت
1:16 توسط رضا| |
نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت
1:36 توسط رضا| |
نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت
3:47 توسط رضا| |
نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت
22:15 توسط رضا| |


