زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
حرف هاي زيادي هست براي گفتن.حرف هايي از جنس غم سنگين اين روزها. از جنس سرخوردگي.ياس و نا اميدي كه شايد ديگر تنها از ان من نباشد. حرف هايي هر چند شايد از جنس تكرار اما بدون شك واقعي تر از همه وجودمان. ومن كه شايد هميشه و از سر لذت براي خودم و تلنگري براي ديگران نوشته ام تازگي ها بيشتر از هميشه يقين پيدا كرده ام كه هر واژه بي درنگ چيزي از اورانيوم غني شده كمتر ندارد اما اگر...اگر ...مجالي براي گفتن واقعيت باشد چيزي كه ارزوي اين روزهايمان است. تنها مي توانم بگويم چند روز پيش بر حسب اتفاق قبل از اينكه از خانه بيرون بيايم فيلم از كرخه تا راين را ديدم.فيلمي كه شايد در زمان خودش چيزي كمتر از يك اتفاق نبود و شايد الان هم در اوج ابتذال سينما كه به هجويات كشيده شده می تواند یک اتفاق باشد .چندين بار بدوني كه بخواهم بغض سنگيني گلويم را گرفت و پرده اشكي چشمانم را فراگرفت.بغضي نشكسته كه از عمق وجودمان ريشه دوانده و من شايد به اين مي انديشيدم كه روزي پدرانمان از گوشت و خون و روحشان مايه گذاشتند كه امروز در بهشت اختياري باشيم . خیلی چیز ها بود که دوست داشتم بعد از این همه ننوشتن از ان ها سخنی به میان برانم .اما می دانستم واژه هایم در میان درد رو نج این روزهایم هر کدام می تواند تصویری تلخ از جهنمی سوزان باشد .پس همين و کودکانه ای و دیگر هیچ از نا گفته ها... راستي اگر دوست داشتيد...اگر فرصت داشتيد كودكانه ام را در ادامه مطلب بخوانيد.كودكانه اي با برداشتي ازاد از چهار صندوق استاد بهرام بيضايي كه بي شك اجراي ان بر روي صحنه براي من هميشه مثل يك دغدغه بزرگ مي ماند.چهار صندوقي كه در هجده سالگي چندين ماه مثل اختاپوس بر ان خوابيده بودم و براي يك اجراي ناب ان را معنا يابي مي كنم. چهار صندوق نه تنها خلاقيت تفكري بيضايست كه در اصل ريشه در داستان هاي باستاني دارد و احتمالا بيضايي هم ان را از مادربزرگ هايش شنيده بوده.و بعد از چند ماه دانستم كه چهار صندوق در سرزمين من هرگز با مفاهیم اصیل خود قابل اجرا نمي باشد . و اما حالا من با برداشت هسته اوليه ان را به كودكانه اي رساندم كه شايد كودكان سرزمينم بزرگترين دغدغه هاي اين روزهايم هستند.چراي اينكه از داستان هاي پيچيده و مفهوم گراهايم پريدم به كودكانه شايد ريشه در جستجوهاي زمان تاتر كار كردنم داشته باشد.كه در همه ان لحظات مهمترين هدفم اشتي مردمان جامعه ام با تاتر بود و شايد بعد ها به همين دليل به مانند يك كولي اوازه خوان جل و پلاسم را برداشتم و در هر كوچه و برزن نداي صحنه مي دادم .اما من چيزي بيشتر مي خواستم .نمي خواستم تنها من به ميانشان روم دوست داشتم انان به اشتياق من ها را در سالن ها به نظاره بنشينند و در همين راستا وقتي كه دانستم يكي از بهترين راه كار هاي كشيدن هر جنس مردمي به سالن هاي تاتر اجراي تاترهاي كودكانه است به اجبار زنده گي ام از صحنه كنار رفتم . و حالا كودكانه ام شايد چيزي در راستاي همان يافته ها باشد كه صد البته در اينجا بيشترين دغدغه ام كودكان سرزمينم است كه دوست دارم هر چه را براي ما كم گذاشتند ما براي بعدي ها كم نگذاريم.كلماتي شايد همچو باور واعتقاد و ايمان ، عشق چيزهايي كه چه بخواهم و چه نخواهم با انان بيگانه ام.به اميد اينكه روزي كودكان سرزمينم با قلبي فارغ از هر درد و لبريز از عشق باشند. راستي اشكالاتم را بگذاريد به حساب اينكه در اول راه كوكانه هايم هستم و هنوز قلم اين نوع نوشتن را به خوبي نمي شناسم و اشكالات ويرايشي را بگذاريد به حساب اينكه اين روزها صبح ها كه از خانه بيرون مي روم نيمه شب به خانه بر مي گردم و امشب اندك فرصتي پيش امد براي چند كلامي سخن و بدون شك عجول و بي ويرايش. و تا يادم نرفته چند روز پيش يكي از دوستان در كامنتي خصوصي خواسته بود چيزي بگويد ولي قبل از گفتن اجازه نوشتن خواسته بود .بگو دوست عزيزم شايد چيزي از ذهنم كه به خودم نرسيده .به تو برسد و اين شعر شاملو را اين روزها هزاران بار زير لب زمزمه كرده ام. اي كاش مي توانستم خون رگان خود را من قطره قطره بگريم تا باورم كنند اي كاش مي توانستم .يك لحظه مي توانستم اي كاش بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را گرد حباب خاك بگردانم تا با دوچشم خويش ببنند كه خورشيدشان كجاست و باورم كنند اي كاش مي توانستم يكي بود .يكي نبود ولي ميون همه اين بود و نبودها يكي بود كه از همه داناتر بود. روي يه زمين سبز ،سبز كنار يه رودخونه بزرگ ، ميون چند تا كوه كه از بلندي نزديك خورشيد بودن يه دهكده كوچولو بود كه مردموني داشت پر از عشق و محبت. همه مرداي ده سر خروس خون هر روز مشغول كار مي شدند.مردا كشاورزي مي كردند.خانماي ده خونه داري و بچه ها توي ميدون بزرگ ده بازي.خلاصه اينكه همه ادماي ده شاد بودنو خوشحال. تا اينكه يه روز يه اتفاق بد افتاد. خروس خون صبح كه همه مرداي ده رفتند مزرعه هاشون، ديدند كلاغاي بدجنس حمله كردنو همه گندماي زمين هاشونو خوردن.
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت
2:2 توسط رضا|

