تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

نمي توانم دقيقا بگويم هميشه بهترين ها تاثير گذارترين ها هستند.اما بدون شك چيزي كمتر از دقيقا هم نيست.

و من كه هميشه به دنبال گسترده ترين ،بهترين و نزديك نرين راه براي بيشترين تاثير ها بر اذهان گشته ام نا خوداگاه چه بخواهم چه نخواهم گهگاه ممكن است روزهاي متمادي را صرف يافتن علل موفقيت يك بهترين يا شايد به عبارتي بهتر تاثيرگذارترين ها بگردم! تا حالا به اين جريان گسترده علت ها دقت كردين ؟ در هر كدامشان ريشه هاي اسرار اميزي وجود داره!

مثلا چه اتفاقي مي افته كه ترانه عليدوستي در هفده سالگي مي شه بهترين بازيگر زن ايران در ميان ابر بازيگرهاي سينماي ما؟

چه اتفاقي مي افته كه شخصي به اسم كيارستمي كه سينما براش فقط مكاني بوده كه بتونه توي تاريكيش با دوست دخترش راحت باشه يهويي مي شه يه كارگرداني كه سبك سينماش در دانشگاه ها تدريس مي شه؟

چطوري يكي به اسم بيضايي در هفده سالگي اثري به اسم اژدهاك رو مي نويسه كه هنوز توي ادبيات نمايشي رو دست نداره؟

چرا شعر پرياي شاملو پايه هاي تحول ادبي و فكري يه نسل مي شه در زمان خودش؟

چطوري شكيبايي در هامون يك شبه دنياي بازيگري ايران رو به تحولي عميق وا مي داره؟

چه اتفاقي مي افته كه يه فيلمساز جوون به اسم تارانتينو با چند فيلم تاريخ سينماي هاليوود رو به دو بخش قبل و بعد از خودش تقسيم مي كنه؟

يا چرا كتاب دا در طول چند ماه به چاپ چهلم مي رسد؟

يا مثلا در پايينترين حدش چه اتفاقي عجيبي مي افته كه فيلم هجو اخراجي ها پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماي ايران مي شه؟

يا چطور ...يا چطور ...يا چطور....

يا چطور يك سرباز معلم با چهار دانش اموز مشهور ترين مدرسه دنيا مي شود و معلمش قهرمان اجتماعي ايران و وبلاگش دومين وبلاگ برتر جهان؟

از اينكه اين مطلب اينقدر دير زده مي شود در وبلاگم ار خودم  متعجبم. مثل لحظه اي كه چند روز پيش طبق معمول در كتاب فروشي به دنبال پرفروش ترين كتاب ها مي گشتم و به پيشنهاد دوستم كتاب قصه كوچكترين مدرسه دنيا را خريدم و وقتي خواندمش اولين علامت سوال ذهنم اين بود كه چرا اينقدر دير فهميده ام.اين را مي گذارم به حساب اينكه نه تلويزيون مي بينم و نه اهل روزنامه هستم.

واقعا چه اتفاقي افتاد كه اين مدرسه به يكباره هر چند ممتد اما همچو ناقوسي بيدار باش گونه در جهان صدا مي كند؟

بگذاريد اينگونه شروع كنم . براي رسيدن به هر نقطه اي راه و روشي وجود دارد و همينطور جمع اوري شرايط در كنار هم. و بدون شك در رسيدن صداي شعراني به جهان از مدرسه اي دور افتاده تر از انچه كه به ذهنمان مي رسد جمع شدن شرايط لازم عامل مهميست. كه نمي توانم بگويم بي هوا شرايط گرد هم امده اند و يا شعراني يه تنه ان ها را گر هم اورده .بلكه به نظر من هر دو دخيل بوده اند اما بدون شك پايه هاي گرد امدن اين چنين شرايطي را براي اين مدرسه شعراني گذارده.

يادم مي ايد چند روز پيش فرصت كردم و چند شب پشت سر هم بعد از مدت ها توانستم فيلم ببينم و جالب اينكه در همه فيلم ها كوين اسپيسي بازي مي كرد.وقتي فيلم ها را ديدم به يكي از دوستانم گفتم گاهي اوقات احساس مي كنم هر انساني كه به جهان مي ايد  در يك نقطه به بهترين شكل ممكن از همه ادم هاي جهان مي تواند سر تر باشد.حالا انسان ها ممكن است هر گز اين نقطه را نيابند و يا بر حسب شانس (كه من به اين كلمه اصلا اعتقادي ندارم)و يا بر حسب سرنوشت(هر چند كه زياد با سرنوشت هم رابطه خوبي ندارم) و يا توانايي خودشان مي توانند بهترين و تاثيرگذار ترين نقطه اي را كه مي توانند باشند بيابند .وقتي بازي اسپيسي را مي بيني دقيقا احساس مي كني كه او افريده شده و از جانب خدا ماموريت دارد تا لذت افرينش را برايمان به تصوير بكشد.و شايد اين اولين راز موفقيت عبدالمحمد شعراني باشد.كه او دقيقا و بر حسب توانايي خودش ان را يافته و سر جاي خودش نشسته.در مهمترين و تاثيرگذارترين نقطه استعداد هايش.

وبلاگ عبدالمحمد شعراني را با دقت و وسواس خواندم.اگر وبلاگ نويسي را شاخه اي ادبي و فني بدانيم با تكنيك هايي خاص در نوشتن،بايد بگويم مهمترين عامل اينكه وبلاگ او دومين وبلاگ دنيا مي شود البته بعد از اينكه ترجمه هم شده اين باشد كه شعراني فن وبلاگ نويسي را بي نقص انجام داده و اين سر جاي خودش قابل تقدير است.

يادم نمي رود روزي كه سر كلاس هنرهاي نمايشي استاد گفت كيارستمي ميگه:نبوغ در محدوديت زاده مي شود و من كلافه به استاد گفتم:بي خيال خانم اين جمله كيارستمي هم دهن ما رو سرويس كرده.اقا خودش براي فرار از محدوديت هيچوقت زن ها رو داخل خونه نشون نمي ده كه نخواد با حجاب نشونشون بده بعد مدعي نبوغ در محدوديت ميشه....با ابن وجود بايد اقرار كنم جمله كيارستمي در مورد شعراني به طرز خارق العاده اي همخواني دارد.

ما ايراني ها بر چه اساسي نمي دانم.در هر رشته اي كه بخواهيم اسم در كنيم ميگرديم دردي را مي يا بيم و به وخيم ترين شكل ممكن به تصويرش مي كشيم.اما  مدير گروهمان كه با نگاهي ريز هميشه سعي مي كند فيلمسازي را به ما بياموزد .هميشه تاكيدوار و با وسواسي عجيب مي گويد يادتان باشد فكر نكنيد اگر مثلا فقر را عيان به تصوير كشيديد حتما پايتان به جشنواره هاي خارجي باز مي شود.يادتان بماند حرفه اي ها كساني هستند كه وقتي مي خواهند از فقر فيلم بسازند، ما فقر را در پس زمينه تصوير هايشان مي بينم.شعراني بدون شك يك حرفه اي تمام عيار است در به تصوير كشيدن مدرسه و روستايي كه در ان است .شايد چون من هر چه نوشته هاي وبش را كنكاش مي گردم هيچگاه فقر را شخصيت اول روايت هايش نيافتم و هميشه ان را در پس زمينه ها مي ديدم.و چون هرگز در شخصيت اول نيافتمش مي توانم به جرات بگويم اين يك حركت اگاهانه بود از يك معلم.

يادم مي ايد سال ها پيش يكي از استاد هاي تاترم در گوشم زمزمه كرد :رضا اگر مي خواهي كارهايت از مرزها عبور كند .جهاني فكر كن و بومي عمل كن!!! و اقرار مي كنم شايد شعراني اولين كسي بود كه برايم اين جمله را معني كرد.تلاش شعراني براي رساندن بچه ها چه از نظر فكري و چه امكاناني به يك برابري كه احساس نشود ان ها در جايي دور افتاده هستند و اين دور افتادگي ان ها را با شهري ها متمايز مي كند يك تفكر فوق العاده جهانيست و حركتش  ان هم از يك روستا نمادئ از همان حرف استادم است.

ولي فارغ از همه اين حرف ها و همه اين دلائل كه هر كدامشان تاثير بسزايي در موفقيت شعراني دارد من هميشه احساس مي كنم ان كسي كه لذت بر جاي اصلي اش تكيه زدن را مي چشد چيزي در وجودش است كه در وجود ديگران نيست و اگر هم هست نمي خواهند زنده اش كنند. با اينكه با شعراني ساعتي بيش فاصله ندارم و با اينكه بسيار مشتاقم او  و مدرسه اش را از نزديك ببينم و هنوز فرصت اين ديدار را نكرده ام تنها و تنها بر اساس قلم شعراني مي گويم.مهمترين علت موفقيت شعراني چيزي فراتر از اين حرف هاست.شعراني من جمله انسان هايست كه نان دلش را مي خورد.راز موفقيت شعراني را بايد در دلش جست.در صافي و پاكي و صداقت دل انساني كه به عشق خدمت به روستايي مي رود و براي دانش اموزانش از ذره ذره استعداد هايش  مايه مي گذارد و با ايمانش خدمت مي كند...خدمت.

و حرف هايي هست كه بايد بگويم .بايد بگويم اگر چه از ديدن چنين انسان هايي در سرزمينم احساس شوق همه وجودم را پر مي كند اما هميشه به خاطر عدم حمايت از ان ها به خود مي گويم كاش شعراني ها در اينجا نبودند.يقين دارم كسي چون شعراني با اينچنين نبوغي اگر در سرزميني متمدن و پيشرفته بود.هرگز اجازه نمي دادند در ان مدرسه بماند!هرگز براي استخدامش اين ور و ان ورش نمي كردند.و يقين دارم در كمترين حالتش شعراني را با بهترين امكانات بورسيه بهترين دانشگاه ها مي شد تا روزي در يكي از بهترين پست هاي مملكتش با علم و نبوغش نه تنها يك مدرسه كه هزاران هزار مدرسه سرزمينش را جهاني كند.

چرا ميان همه ان چرا هايي كه ان بالا نوشتم هرگز به هيچكدامشان نگاهي نكردم ولي به محض اشنايي به شعراني در وبلاگم چيزي نوشتم در مورد او شايد به خاطر اين بود كه دوست داشتم با دست نوشته اي هر چند ناقص  اداي احترامي بكنم به تاثيري كه حركت بي نظير و شخصيت و روح بلند عبدالمحمد شعراني در ذهنم بر جاي گذاشت.و مهمتر از همه اينكه شعراني تابوي جبر جغرافيايي ذهنم را شكست.

پ.ن:اگر جايي در اين نوشته نگاهم به بيراهه رفته مي توانيد بگوييد و اگر كم دارد كاملش كنيد.

پ.ن: اینم ادرس وب شعرانی .دیر تش باد

پ.ن:اين روزها يكي از مهمترين سوالات زندگيم اينه كه چطوري ادم ها شبا زود مي خوابن.تازگي ها متوجه شدم در طول زندگيم طلوع خورشيدو بيشتر از غروبش ديدم.

پ.ن:چند روز پيش متوجه شدم در ادبيات ما داستان نويس ها به طرز عجيبي روايت هاشون رو خوب شروع مي كنن ولي افتضاح تموم مي كنند.حالا روايت زندگي من فاجعه بار شروع شده .دارم فكر مي كنم تا چرخوندن اين فاجعه راه وحشتناكي در پيش دارم.مثل بيرون اومدن از سياهي مطلق در حالي كه هيچ نوري نمي بيني.

پ.ن:گاهي اوقات شب ها ميون بيداري هام احساس مي كنم دغدغه هايم مي تواند هر كدام كوهي را به زانو در اورد.من كه ديگر هيچ....

پ.ن:چند روز پيش متوجه شدم زندگي شباهت عجيبي داره به يه گذرگاه تنگ كه براي عبور ازش گاهي شجاعت مي خوايم و گاهي احمق بودن.من هيچكدومشون رو ندارم براي عبور...

پ.ن:دو هفته پيش بدون هيچ علت خاصي و در حالي كه هنوزم خودم باورم نشده بعد از هشت سال سيگارمو گذاشتم كنار...اين روزها از اين همه پاستوريزه شدن خودم حالم بهم مي خوره.چي بوديم چي شديم.به قول يكي از بچه ها كه گفت:بچه خوبي بودي؟خراب شدي!حروم شدي! از دست رفتي!...راست ميگه بنده خدا...

پ.ن:و...بزرگترين درام جهان در نقطه اي اتفاق مي افتد كه كمترين نگاه ها بدان سو مي رود.در انسان!!!بزرگترين درام جهان در جهاد با نفس هنگام جنگ بين خوبي و بدي در هر انسان اتفاق مي افتد.

پ.ن:جلسه اخر بود.استاد سر كلاس مي خواست توي دو جلسه چهار ساعته يه ترم نيومدنشو جبران كنه.من كتاب مي خوندم بغل دستيم فيلمنامه دكوپاز مي كرد.استاد گفت:خانم چي كار مي كني؟بغل دستيم هول شد :اقا دارم حرف هاي شما رو مي نويسم .به من گفت:اقا شما هم داري مي نويسي؟گفتم:نه استاد با اجازت دارم كتاب مي خونم.گفت :من دارم كشك مي سابم.چند دقيقه بعد از كلاس رفتم بيرون و با چند نفر ديگه سر جلسه امتحانش نرفتيم.اونايي كه رفتن گفتن خوش به حالتون كه نيومدين.دلم مي خواست به استاد مي گفتم:اگه موقع درس دادنت يكي داره كتاب مي خونه ،يكي دكوپاژ مي كنه،يكي به دوست دخترش اس مس مي ده،يكي مي ره بيرون سيگار بكشه و ...حتما داريد كشك مي سابيد.

پ.ن:استاد فلسفه ميگفت:بهترين ميراث پدر و مادر ادبه و من پيله كه نه اقا بهترين ميراث پوله؟اخر سرم به نتيجه نرسيديم ولي من يقين دارم با همه وجودم توي اين جايي كه من زندگي مي كنم بهترين ميراث پوله!

پ.ن: يكي از هم كلاسي هاي دختر كلاسمون به ناخونش خيلي علاقه داشت .يه روز اومد تا ناخونشو چيده؟متعجب شدم .با حسرت گفت رفتم گزينش مجبور شدم كوتاهشون كنم.ياد موقعي افتادم كه صبح تو مدرسه سر صفمون مي كردن و ناخونامونو نگاه مي كردن.حالا ناخناي يك فرهنگي و يه معلم هم بايد كوتاه باشه.ببنيد فاجعه تا كجا جريان داره....

پ.ن:يكي از دوستان كامنت خصوصي گذاشتن بي ادرس .لطفا ادرس يا شمارتونو بزاريد تا بهتون جواب بدم.هر کدوم راحت ترید.

پ.ن:باز هم پوزش مي طلبم. به خاطر كمبود وقتم اشتباهات تايپي ،ويرايشي و ادبي ام را ببخشيد.

پ.ن:باز هم پی نوشت های من هیچ ربطی به مطلبم نداشت

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 2:8 توسط رضا|