تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

گاهي اوقات يك چيزي مثل سرطاني كشنده و مرگبار بيخ گلويمان گير مي كند.چيزي كه رهايي از ان غير ممكن است . چيزي كه  رهايي از ان مي تواند همانند رهايي از زنده به گور شدن باشد.

چند شب بود كه سرگردان و دربه در لاي نوشته هايم مي گشتم.ما بين داستان ها،فيلم نامه ها،دست نوشته ها و هر نمايشنامه هاي خاك خورده كنج كمدم و هر نمايشنامه نعره كشيده ام بر صحنه تاتر.و هر چه بيشتر مي گشتم  گيج تر مي شدم.در همه انان چيزي يكسان وجود داشت.مي خواستم بدانم در همه انان چه رنج و دردي از وجودم نهفته شده است.چه چيزي برايم مهمتر از همه چيز بوده.در همه انان به دنبال چه هدفي بوده ام.مي خواسته ام پيامبر كدامين دردمان باشم.دردي مخفي اما صدادار كه جهالت يك عمر تاريخ مردمان سرزمينم را نعره مي كشد.

مي خواستم بگويم.هيچ چيز...هيچ چيز...دلم مي خواهد اين كلمه هيچ چيز را در جمله ام هزاران بار تكرار كنم. هيچ چيزي در جهان من و تو فاجعه بار تر ،خطرناكتر،ترسناك تر،درداورتر و ظالمانه تر از باورهاي اشتباه و پوچ و.به بيراهه رفته مردمان اطرافمان نيست.

باورهايي كه چه به دست جمعي از مردم امي و بعضا حتي ناتوان اما به زور جمع بودنشان و يا بدست افرادي زورگو و ظالم سرنوشتمان را به يغما برده است.

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:15 توسط رضا|

مدت هاست مي خواهم اين چند خط را بنويسم اما نمي دانم چرا هر بار به دليلي مطلبي ديگر جايگزينش مي شد.شايد خودش هم به دنبال وقتش مي گشت.هر چند كه مدت هاست فرصت نكرده ام از او چيزي بنويسم.كه هميشه و بر حسب اينكه هميشه حجم وسيعي از ذهنم را پوشانده هر چند وقت يكبار بر حسب وظيفه سعي مي كردم او را ان گونه كه  احساس مي كنم اينجا بيان كنم.نه ان گونه كه به ما گفته اند...و هر چند كه هميشه و در هر مطلبش حجم زيادي از وبم را به خود اختصاص مي داد اما همين چند خط هم براي من كه گهگاه در اشفته بازار اين چرخ گردون گمشده اي بيش نيستم غنيمتيست. تا ببينيم كي ،كجا و چند، زماني پيش ايد و بتوانم بخش عظيمي از زندگيم را به گفتن از وي و يافتن قسمت هاي گمشده شخصيت اسرار اميز و پر رمز راز والاترين چهره انسانيت ذهنم كنم.

 علي خسته از زيستن ميان جاهل ترين قوم زمين و خشنود از اينكه توانست در هنگام ضربت با جمله مشهورش ادعا كند كه انسانيتش را با همه وجود به جا اورده احساس مي كند درد ضربت پسر ملجم مرادي به مغز استخوانش رسيده و به ناگاه امان بريده از درد پنجه بر زمين مي سايد كه پسرش حسن وارد مي شود و هراسان از درد پدر مي پرسد: پدر چه كنم كه دردتان كمتر شود؟علي مي فرمايد:اگر مي خواهي دردم كمتر شود بنشين تا با تو سخني گويم كه اگر بدان عمل كني تو خوشبخت ترين اهل جهاني.

اقا مرتضي علي در ان لحظات سخت و شكننده و حياتي بشريت يكي از بزرگترين پيام هاي جهان را بشارت مي دهد.پيامي كه از ان بوي خوش سعادت مي ايد همراه با دردهاي نا تمام علي.پيامي كه وقتي بدان مي نگري نمي تواني بداني علي از درد ضربت پسر مرادي پنجه بر زمين مي سايد يا از درد جهالت مردمان جهانش.

اقا مرتضي علي مي فرمايد: فرزندم هيچ چيز تو را در جهان نجات نمي دهد جز عقلت.

هيچ چيز تو را به بدختي و فلاكت نمي نشاند جز جهالت.

هيچ چيز مهر تو را بر دل هاي مردمان جهان اطرافت نمي نشاند جز خلق خوش

و هيچ چيز تو را از مردمان جهان اطرافت دور نمي كند جز تكبر.

اين چند خط در اين چند شب تقديم به همه انان كه ....مي دانم هستند هنوز كساني كه اگر نه در چاه و نه در نخيله فرياد غريبي كه مي دانم شب هاي زيادي را با احساسي نزديك به احساس علي دركنج تاريك و تنهاي خانه هايشان زانو در بغل زجه زده اند.

تسليت مي گويم مرگ اسطوره انسانيت جهان اقا مرتضي علي.

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 4:2 توسط رضا|