زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
امشب سرگرداني و اشفتگي هايم مرا هراسان به جاده اي بيرون از شهر كشاند.نمي دانم چه فاصله را رفتم كه ناگهان ماشين را از جاده بيرون كشيدم و انداختم در جاده اي خاكي كه نمي دانستم به كجا مي رفت و لحظه اي به خود امدم كه جز چراغ هاي ماشين ديگر هيچ روشنايي در اطرافم نبود.وقتي ايستادم و چراغ هاي ماشين را خاموش كردم و پياده شدم انقدر اطرافم تاريك بود كه حتي جلوي پايم هم پيدا نبود.تنها سكوت بود و تاريكي...وانگشتانم را در گوش هايم گره كردم تا حتي سكوت را هم نشنوم اما امان از فرياد درونم....احساس مي كردم بغضي ريشه دار و سوزنده از مغز استخوان هايم جريان پيدا كرد تا هواي گرم تارهاي حنجره ام را به خفگي بكشاند و بند بند وجودم را به لرزه در بياورد.گاهي اوقات به يقين خودم كه هميشه حس كرده ام مي توانم در تاريك ترين نقطه جهان نور بيابم شك مي كنم.امشب از ان شب هاست كه اگر بدانم سپيده دمان از خواب بيدار نخواهم شد به شكرانه اش نماز به جا مي اورم.از ان شب ها كه اگر مي شد تا صبحگاه يكريز و پي در پي حرف مي زدم.از ان شب ها كه اگر واژه هايم به تولد مي رسيدند همه كاغذ هاي سفيد جهان را كم مي اوردم.از ان شب ها كه اگر كلماتم به بلوغ برسند سر به ثريا مي گذارند و عرش خدا را به لرزه در مي اوردند و از بيخ و بن مي كنند و خدا را از افرينشم به عربده مي كشانند. و من همه اين حرف ها را در روايتي چند جمله اي خلاصه مي كنم. يك نفر از بالاي اسمان خراشي پايين افتاد از هر طبقه كه مي گذشت مي گفت:تا اينجاش كه خوب بوده نزديك زمين كه رسيد گفت:مهم نيست كه داري فرود مي ياي ! مهم اينه كه چه جوري فرود بياي!
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت
21:50 توسط رضا|


