تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم - اینم شد داستان...
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

از خواب كه بلند ميشي هنوز مزه اون روغني كه به تجويز دكتر خوردي و مزه دهنتو كرده شبيه زهر مار مثل خوره داره تو تمام وجودت بازي ميكنه ته دلت داره ضعف ميره ولي چيزي نخوردن هم  ادامه همون پروسه روغن بد طعم ديشبه براي ازمايش امروز  وتو هي داري به خودت و ذهنت زور مي ياري كه نه بابا خبري نيست امروز روز خوبيه در حالي كه هنوز شروع نشده مي دوني تمام طول روز چه خبره ؟؟؟

طبق معمول موقع انتخاب واحده و باز بايد گورتو كم كني بري دنبال وام دانشجويي و در تمام لحظاتي كه چشمت به جاده دوخته شده داري به اين فكر مي كني كه جدي جدي چرا داري درس مي خوني در حالي كه شهريه ها اجازه نمي دن نفس بخوري يا جدا جيب اقايون مگه چقد گشاده كه هيچوقت پر نمي شه !!!جاده هنوز به خاطر بارون نصفه و نيمه شب قبل نمناك و لغزون ولي اصلا حوصله نداري پاتويه خورده رو گاز ماشين بكشي بالا و هر چي فكر ميكني نمي توني بفهمي جريان لغزيدن زياد از حد پات روي پدال گاز توي اين چند وقته اخير چيه؟دستي ماشينو كه ميكشي با يه  صف سرسام اور از دانشجوهاي متقاضي وام روبه رو ميشي و طبق معمول ترماي پيش امضاي ضامنو جعل ميكني و بر گه رو مي فرستي تو تا پنج ساعت بعد اسمتو بخونن و بگن حالا گمشو برو انتخاب واحد كن ببينم به كجا ميخواي برسي ؟دربه در مي زني تا شايد تو دانشگاه بتوني استاد ورزشو پيدا كني و شايد بتوني مخشو بزني بش حالي كني رو به قبله اي واگه باش واحد بگيري حاضره زير سيبيلي نمرتو بده يا نه !!! پيداش ميكني ولي چه تو گوش خر ياسين بخوني چه بخواي مخ استاد محترم رو  بزني اخر سرم كلافه ميشي و بي خيال مي زني به دنده بي عاري و ميگي بدرك ترم ديگه ديگه ميگردم يه استاد ديگه پيدا ميكنم ما كه حالا حالا مهمان اقايون هستيم؟

 تا از در دانشگاه ميزني چشمت مي ا فته رو ساعتو مي يبيني سر جمع نيم ساعت وقت داري خودتو برسوني به ازمايشگاه !!!قبلش يه سر مي زني به داروخونه و نسخه دكترو از داروخونه ميگيري و تا چشمت مي افته به لوله ازمايش رعشه درد اتفاق نيفتاده تموم بدنتو پر ميكنه و عرق سردي روي پيشونيت به جريان مي افته ...طبق معمول هميشه؟؟؟ وارد ازمايشگاه ميشي و تا ساعت شش مجبوري بشيني تا نوبتت بشه و هي از استرس به خودخوري بيفتي و هجوم وحشي خاطرات هجده سال پيش تو ذهنت زنده بشه وهي با خودت تكرار كني چرا تنها اينجا نشستي ...چرا؟ بالاخره نوبتت ميشه و دكتر از روي اشنايي شروع ميكنه به خوشمزگي و تو به اين فكر ميكني كه جدا حاليش نيست داره  يه لوله سي سانتي رو وسط قفسه سينت توي پيچ در پيچ روده ها بازي ميده و تو از درد دلت ميخواد يه نعره اي بكشي كه سقف اتاق رو سرت خراب بشه ؟ خواهرت ميگفت :هنر ميخوني ؟ از درد زياد در جواب دكتر سكوت ميكني و دكتر باز با بي شعوري تموم مي پرسه كنجكاو شدم ببينم كار من مهمتره يا شما هنرمندا؟؟؟كلافه و به سختي از ترس اينكه لبت باز بشه و به جاي يه جواب اروم يه نعره بكشي ميگي دكتر به نظرت بهتر نيست بعدي كه ازمايش تموم شد با هم صحبت كنيم چون فكر نمي كنم با اين لوله اي كه داره مثل مار وسط جناق سينم پيچ ميخوره جواب درستي بت بدم !!! دكتر ميگه راست ميگي حق با توئه ....با خودت فكر ميكني خدا را شكر كه شعورش رسيد داره چه بلايي سرت مي ياره و چيزي حدود نيم ساعت اون لوله توي بدنت پيچ ميخوره و تو ميله تختو به سختي فشار مي دي طوري كه حس ميكني الانه كه از جا كنده بشه نا خوداگاه ذهنت سرك ميكشه به هجده سال پيش و دلت مي خواد يه بار ديگه پدر بالاي سرت ايستاده باشه و دستاي بزرگشو روي دستات  لمس كني و هي با اعتماد به نفس بت بگه :تحمل كن بابا الان تموم ميشه ولي پدر نيست و تو وسط اون درد بي پروا تف ميكني به سرنوشت خودتو زمزمه ميكني پس چرا دستاي همجنستو با چنگ و دندون نچسبيدي بيشعور بي عرضه...؟؟؟ !!!

بالاخره اون لوله از بدنت بيرون مي ياد و دكتر بهت ميگه از سر جات بلند شو بدوني كه به پشت سرت نگاه كني ومستقيم برو تو رختكن و لباستو عوض كن تو همينطور كه پيشونيتو از گيجي درد زياد مي مالي ميگي:چون ملحفه زير پام پر از خون و ....؟ و دكتر لبخندي مي زنه و ميگه: از كجا مي دوني؟ و تو بي حوصله جواب ميدي اگه نفهمم چطوري دهنمو سرويس كردي كه ديگه خنده داره؟و دكتر باز با خنده مي پرسه جدا دهنتو سرويس كردم و تو ما بين اون گيجي كه باعث ميشه دكترو دو تا و سه تا و شايدم بيشتر ببيني ميگي جواب سوالت همينه دكتر شما توي يه عمل جراحي اگه موفق باشين يه نفرو تغيير مي دين و  هنرمند اگر به خودش ايمان داشته باشه توي يه كار هنري جهان انديشه ها رو تغيير مي ده ؟ دكتر طوري كه بش بر خورده ميگه ما سلامتي رو به يه نفر مي ديم ولي تو مطمئني انديشه ها رو مثبت تغيير مي دي ؟ و تو از اينكه سر بحثو باز كردي اونم توي اون فشاري كه هنوز روي ذهنت داره بازي ميكنه بي حوصله تر از پيش ميگي هر دو نسبيه دكتر و هر جفتمون فقط تلاشمون ميكنيم و همونطور كه ممكنه يكي زير دست شما بميره ممكنه انديشه يه خيل بزرگ ادم ها هم زير دست ما ؟ولي همونطور كه گفتم بستگي داره ايمانت به خودت چقدر باشه و براي فرار از ادامه بحثي كه توي اون گيجي اصلا مغزت نمي تونه جوابگو باشه يه راست مي ري تو رختكن لباستو عوض ميكني و توي دستشويي يه اب مي زني به صورتت تا شايد گرماي تنت توي اين سرماي زمستون كمتر بشه از در اتاق كه ميخواي بياي بيرون يه لحظه به دكتر ميگي :راستي دكتر نمي دونم چرا سوالتون منو ياد يه سوال دوران بچگيم انداخت كه ازش متنفر بودم همون كه ازمون مي پرسيدن مامانو بيشتر دوست داري يا بابارو ؟؟؟؟اهههههه  دكتر خيلي سوال مسخره اي بود موافقين ؟نمي دونم چرا من هميشه فكر ميكردم هر دوشون سر جاي خودشون قابل احترامن پس چرا همچين سوال عجيب و غريبي مي پرسن؟؟؟ و به چهره دكتر كه نگاه ميكني حس ميكني داره به خودش ميگه من اگه ادم بودم از تو همچين سوالي نمي پرسيدم ؟ و تو داري با خودت فكر ميكني اگه دكتر مي دونست اين روزها جنون پيله كردن به عالمو ادم پيدا كردي حتما خوشمزگيشو تو گلوش جا مي ذاشت؟؟؟

از در ازمايشگاه كه مي ياي بيرون همرات زنگ ميخوره از پشت خط مدير اجرايي جشنواره ماه ميگه چرا جواب نمي دي پاشو بيا نمايشگاه بات كار دارم ؟اونقدر گيج هستي كه بدون توجه به چيزي يه ماشين دربست ميگيري تا در نمايشگاه تو ماشين مادرت زنگ ميزنه و ميپرسه خوبي؟...خوبم !!! و قطع ميكني تا يه وقت واژه هاي ذهنت طغيان نكنند و به جاي كلمه خوبم در نياي بگي نه مادر من خوب نيستم ...شبيه يه فاجعه ام ؟جدا پشيمون نيستي از اينكه منو هل دادي تو اين دنياي كثافت ؟ جدا خسته نشدي از اينكه مجبوري منو تحمل كني؟پشيمون نشدي از اينكه يكي رو اوردي كه كلمه درد مثل يه اختاپوس افتاده به جونشو داره روح و جسمشو با خودش به هر طرف كه دلش ميخواد ميكشونه؟؟؟ توي كلمات بلغور نشده ذهنت داري غوطه ور ميشي كه يهو خواهرت زنگ ميزنه به نظر مي ياد توي يه مجلس روضه هست و صداي روضه خون رو بهتر از صداي خواهرت مي توني تشخيص بدي ميپرسه تموم شد ؟خوبي؟جواب مي دي :اره...؟ميگه:چي؟چند بار كلمه اره رو تكرار مي كني و هي ميگه چي؟ كلافه جواب مي دي :خواهر من مگه تو سر كار نمي ري؟مگه از سر كار كه بر ميگردي خستت نيست ؟مگه تو بچه نداري كه هي راه مي افتي تو مجلس اين روضه و اون روضه و به دروغ و چرتو پرتاي يه مشت ديوونه گوش مي دي؟؟؟تلفنو قطع ميكني و با خودت ميگي خدا را شكر كه صدامو نمي فهميد وگرنه تا اخر عمر باهام حرف نمي زد !!!! وارد نمايشگاه كه ميشي ميبيني يه مشت بچه جغله كه الف رو سر پهنا مي نويسن دارن تاتر خياباني اجرا مي كنن و هي شعار مرگ بر شاه مي دن!!!!خيره شدي به لوده بازيشون كه به خيال خودشون اسمش تاتر كه يهو يكي از پشت سر ميگه مرديكه مگه قرار نبود نمايشنامتو برسوني وقت بازخوني تموم شده خب اگه اماده نيست بگو تا اسمتو خط بزنم الان يه هفته است بازخونا رو معطل كار تو كردم؟؟؟و تو بي حوصله جواب ميدي اهههههه اين همه راه منو كشوندي واسه همين خب ميگفتي تا از پشت تلفن جوابتو بدم اماده نشده برو هر غلطي دلت ميخواد بكن!!! من يكي كه زندگيم پر خط خطيه تو هم يه خط بكش رو اسمم كي به كيه دنيا كه فعلا زيادي بي صاحابه!!!اين جمله اخرو تو دلت ميگي و هنوز گرفتار جرو بحثي كه يكي از پشت سر بهت ميگه :بفرما تحويل بگير اينم نمايش خيابوني ؟چقدر بهت گفتم بيا يه چند تا اجرا بكن و دو تا شعار بده!!! اينقدر ناز كردي تا رفتم يكي ديگه رو اوردم به يك چهارم نرخي كه واسه تو با مدير نمايشگاه طي كرده بودم؟؟ و تو كه حس ميكني حوصله اين يكي رو ديگه اصلا نداري جواب مي دي؟دو تا چيز مهم هست كه شماها هيچوقت نمي تونين بفهمين اول اينكه با اون نرخي كه گفتي كه هيچ با چند برابرشم نمي توني بعضي ها رو وادار به خودفروشي كني دوم اينكه اولين درسي كه امثال من از تاتر ياد گرفتن اين بود كه صحنه تاتر قداستش اونقدر ها زياد هست كه دروغ به خورد مردم ندي چيزي كه خيلي ها هيچوقت نمي فهمن!!!

از در نمايشگاه كه بيرون مي ياي هر چي اينور و اونور و ديد ميزني ماشينو پيدا نميكني و بالاخره متوجه ميشي كه اون ازمايش مزخرف اونقدر بد ذهنتو خط خطي كرده كه ماشينو در ازمايشگاه جا گذاشتي !!!

ضعف عجيبي توي بدنت به راه افتاده و پاهات از يك روز گرسنگي بدجوري درد ميكنه ولي بدجوري هوس پياده روي كردي ...شايد يه پياده روي طولاني بتونه فكرتو اروم كنه؟

از ساندويچي روبه رو ازمايشگاه يه ساندويچ ميگيري و لقمه اخر ساندويچو داري تو دهنت دور ميدي كه توهم ناخوداگاه لحظه ازمايش باز رو ذهنت بازي ميكنه و چه تو بخواي چه نخواي خودتو مي رسوني سر جوي اب و هر چي خوردي رو بالا مي ياري يه دستي رو شونه هات ميگه خوبي؟چشماي بي فروغتو بر ميگردوني به طرف صدا و مي بيني پيرمرد دكه دار كنار ساندويچيه در جواب سوالش ميپرسي سيگار داري؟و پيرمرد متعجب ميگه:اره ؟يه نخ سيگارو اتيش ميكني و تكيه مي دي به ماشين و چشم مي دوزي به خيابون و رفت و امد ادم هايي كه دارن دنبال زندگي مي دون و هي با خودت تكرار مي كني چي ميشد يه بار مي تونستيم زندگي رو دنبال خودمون بكشونيم؟؟؟ سرو صداي زياد اطراف و بوق هاي ممتد و بي دليل ماشين هايي كه از رو به روت رد ميشن حس توهم يه زن فاحشه رو بهت مي دن كه سر خيابون وايساده و سيگار به دست منتظره تا يكي بلندش كنه و فقط تو با اون زن فاحشه يه فرق داري اونم اينكه تو رو قرار نيست كسي بلند كنه؟قرار هم نيست كسي بهت تجاوز كنه؟ شايد ...شايد و نه شايد بلكه حتما تو را مدت ها پيش زندگيت بلند كرده و تا مي توانسته به هر شكلي كه ميلش كشيده به تو تجاوز كرده ....چه تجاور احمقانه و وقيحانه اي ؟؟؟

وارد خونه كه ميشي رو به رو ايينه مي ايستي و هر چي سعي ميكني خودتو تو اينه پيدا كني كمتر موفق ميشي و تازه متوجه ميشي چشمات شده شبيه ادم هايي كه روش گردو غبار مرگ ريختن و قيافت شده شبيه مرده هايي كه اگاهانه از گور فرار كردند ولي هنور گردو خاك گور روي تنشون سنگيني مي كنه؟؟؟

تمام طول شب اونقدر كابوس مي بيني كه به نظر مي ياد وسط يه چهار راه نگهت داشتن و از هر طرف كه دلشون مي خواسته هذيون شبانه و روزمرگي هايت را برايت به تصوير كشيده اند و يهو وسط خواب و بيداري يكي بلند ميگه:ديوانه كسي است كه قبل از اينكه زلزله بيايد مي داند چه اتفاقي مي خواهد بيفتد و دانا ان كسي است كه قبل از اينكه اتفاقي بيفتد مي داند راه حل چيست؟؟؟از خواب مي پري در حالي كه رختخوابت خيس عرق ؟؟؟ داري جمله رو تو ذهنت مرور مي كني و تازه ميفهمي ديوانه تو هستي چون هميشه زلزله رو پيش بيني كردي ولي راه مفابله با اونو نه!  تنهايي به تمام بدنت چنگ مي ندازه و تو اروم خودتو ميكشي به كنج ديوار و مثل بچه هايي بي پناه كه از هر طرف دارن بهش حمله مي كنن خودتو جمع ميكني تو خودت و ترس زاييده اين همه كابوس وبهم ريختگي تمام وجودتو فرا ميگيره و دوست داري يه تيغ برداري رو پيشونيتو بشكافي تا شايد اون همه موجود ريز و درشت كثيف و متعفن از مغزت بريزن بيرون ؟؟؟ هنوز جرات نكردي از كنار ديوار تكون بخوري كه صداي اذون از پنجره  خودشو ميكشه تو اتاق ...همون اذون معروف با صداي موذن زاده كه ريتم اهنگ اذونش مال يكي از اهنگاي و ايراني ها از ترس اينكه صفويه ها اون اهنگم نابود كنن كردنش تو پاچه اذون ...همون اذوني كه هميشه به شوخي به دوستات ميگي :اينقدر اين اذون زيبا هست كه چقدر ميخواد ادم بيشعور باشه كه صداشو بشنوه و بلند نشه نماز بخونه در حالي كه خودت هيچوقت اين كارو نكردي ...اشهد و ان مولانا اميرالمونين عليا حجه الله به اينجا كه مي رسه ناخوداگاه زير لب مثل هميشه زمزمه ميكني :چه اشهدي....؟كو امير مومنين....؟علي در خانه گوشه نشين است...؟

يكساعت بعد با صداي زنگ ساعتي كه اخر شب تنظيمش كردي از خواب مي پري و با خودت ميگي يعني ديروز تموم شد؟...تموم شد؟ چه سوال خنده داري ؟تازه اغاز راهيست پوشيده در هاله ابهام...وارد خيابون ميشي تا باز روحتو درگير ماديات كني...باز پسرك ادامش فروش سر چهار راه روببيني ...كارتون خواب سر كوچه رو ...و...و...و....تشنج اهن وگوشت و اتش وپوست وپولاد واستخون و خون وچوب و ...جهاني خالي از هر خدا و هر عشق و هر نجات دهنده ...

به اينجا كه ميرسي سريعا تو اولين پي نوشتت مي نويسي

پ.ن:اينم شد داستان...

پ.ن:اين دقيقا اولين بار بود كه هرچه كردم  نتوانستم در يك نوشته ان گونه كه ميخواستم به هدف نزديك شوم شايد چون بعضي از روزها و بعضي از حس ها و بعضي از لحظات را هر گز نمي توان با كلمات وقيحانه عريان كرد و عرياني بعضي از واقعيات فقط در ذهن تو اتفاق مي افتد...ولي شك ندارم اين اولين بار بود كه در يك نوشته براي عريان كردن كلمات به بن بست  خوردم

پ.ن:و همچنان هر كس مي تواند در مورد اپلود اهنگ براي پخش روي وبلاگ كمك نمايد؟؟؟

..................و

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 2:53 توسط رضا| |