زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
به خاطر سالروز مرگ بزرگ بانوي تكرار نشدنيه شعر ايران زمين ...بانويي كه در هر شعرش درد و رنجي بي مرحم و بي پايان از يك توده از مردم جهان شكل گرفته و او چه ظريف و چه ريز و چه بي همتا حس هاي ناشناخته و نا پيدا و گريز از توصيف را در شعر هايش به تصوير مي كشيد گويي او مجموعه اي از همه رنج هاي جهان و پيامدار راستين دردهاي همه مردم جهان بود...! در آنجا ، بر فراز قلهء كوه پ.ن:و همچنان هر کس می تواند در مورد اپلود صدا برای گذاشتن در وبلاگ راهنمایی کند...گویی این پی نوشت حالا حالا باید در این صفحه حک شود!!!
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
-
بسوي ابرهاي تيره پرزد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
-
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بيتاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
-
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
زطوفان صداي بي شكيبم
بخود لرزيده، در ابري خزيدند
-
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستشو داد
ز خاك ره،درون حوض كوثر
-
خدا در خواب رؤيا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
-
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا،تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند
-
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا ميخواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
-
صدا فرياد ميزد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلائي ؟
من اينجا تشنهء يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائي
-
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدائي دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
-
ولي اينجا بسوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا اين صدا را مي شناسي؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت
1:18 توسط رضا| |


