زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
به خاطر گم شدن زيبنده ترين جواهر زندگيمان صداقت...!به خاطر ماهي كه هر گاه به مرز پايان مي رسد ده ماه اينده سال را بدون انكه بدانيم به دنبال گمشده اي مي گرديم...!به خاطر ابهامات واضح تاريخي اعتقاداتمان...!به خاطر سفسطه هايي كه هرگز نتوانست ذهنمان را راضي كند...!به خاطر باورهاي كج و كوله ريشه دوانده در وجودمان...!به خاطر چرا هاي بي جوابمان ...!به خاطر جواب هاي به بي راهه رفته كنكاش هاي ذهنمان...!به خاطر دروغ هايي كه ستون هاي باورهايمان را به جاي محكم كردن به تزتزل و اشفتگي كشانده...!به خاطر باورهايي كه هميشه به خاطر ترس از سنگ شدن جسارت نكرديم نگاهي از سر منطق به انان بياندازيم...!به خاطر گم شدن واقعيت در كوچه هاي گم و گيج تابوهايي ساخته شده از باورهاي زر و زور و تزوير...!به خاطر همه انان كه فكر ميكنند فرسنگ هاااااااااااااااااااا با خدا فاصله دارم ...!به خاطر همه شكم گنده هايي كه براي بيشتر كردن چربي هاي شكمشان منطق و شعور و اعتقادمان را به بازي گرفته اند...و به خاطر خودم كه نمي دانم در اين نوشته از كدامين روزنه بايد وارد شوم و ايا راه خروجي به باورهايي كه بايد به انان عمل كنم مي يايم يا نه...؟؟؟به خاطر ترديد هاي فاحشه واري كه هرگز جوابي از سر شعورمان برايشان ندادند.؟؟؟ چند روز است از خود مي پرسم اگر در نهروان بودم در كدام سو قرار مي گرفتم؟ اگر در جمل بودم چه؟.اگر در كربلا بودم ايا اب بر حسين مي بستم و بر زينبيان تازيانه بر مي كشيدم يا به ياري اشان مي شتافتم؟اگر به جاي هربن يزيد رياحي بودم چه ميكردم؟ كدام سو...؟كدام طرف...؟كدام جهت...؟كدام حقيقت...؟ اگر همچنان به كيش پدرانم باشم حتما در كنار حسين و علي مي چنگيدم و حتما در كنار زينب نعره مي كشيدم اما من به كيش باورهاي ظاهرين نياكانم نيستم مرا چه به اين دروغ ها كه به خود بگويم؟ پس با خويشتن خويش صادق مي شوم!!! اگر در نهروان بودم وقتي پيشاني هاي سياه مردان لشكر مقابل علي را مي ديدم هر گز با علي نمي ماندم ؟اگر محاسن سپيد و بلند مردان خوارج را مي ديدم هرگز با علي نمي ماندم؟ اگر سپيده دمان كه براي جنگ با نهروانيان نماز مي گذاردم صداي صوت قرانشان را مي شنيدم بدون شك نيمه كاره سجده ام را رها كرده و در مقابل علي شمشير مي كشيدم؟ اگر در جمل بودم هرگز زني را كه صراحتا خدايم از او به نام ام المومنين ياد كرده رها نمي كردم تا به علي ياري برسانم ؟اگر ياران صديق مادرم عايشه را مي ديدم كه همان مرداني هستند كه اگر نبودند دين محمد به كسري و قيصريه نمي رسيد هرگز بزررررررررررگ بانويي چون عايشه را رها نمي كردم؟اگر در كربلا به جاي هربن يزيد رياحي مي بودم هرگز امير المومنين يزيد را رها نمي كردم و به جانب حسين نمي شتافتم!به من چه كه پسر عليست يا بر پاهاي فرستاده خدا نماز كودكي به جا اورده هر كه ميخواهد باشد ،باشد ؟هم اكنون در مقابل جانشين اخرين فرستاده خدا اميرالمومنين يزيد ايستاده پس هرگز نمي تواند بر حق باشد؟اگر بودم هرگز زن و فرزند و ناموسم را رها نكرده و به جانب حسين نمي شتافتم ؟باور كنيد اگر بودم غير از اين نمي كردم؟؟؟ چگونه به دروغ بگويم در كنار علي مي ماندم در نهروان در حالي كه هرگز پشت نهروانيان را خالي نكرده ام؟چگونه بگويم در جمل در كنار علي مي ماندم در حالي كه هرگز بت پرستي را رها نكرده ام؟چگونه بگويم در كربلا به ياري حسين مي شتافتم در حالي كه زر و زور يزيديان را مدت هاست انتخاب كرده ام و در مقابلش سر خم كرده ام؟چگونه بگويم با زينب نعره مي كشيدم در حالي كه من از طايفه زينبيان نيستم و هرگز درد زنداني شدنشان را درك نكرده ام و در حالي كه زينب از طايفه دامداران بود از قبيله چوپانان و گله داران حال انكه من سال هاست زمين را با چنگ و دندان چسبيده ام؟ و چگونه ما بين ترديد سر سام اور هربن يزيد رياحي بگويم اگر جاي او بودم من هم به ياري حسين مي شتافتم حال انكه هميشه نشان داده ام جان و مال و ناموسم برايم مهمتر از حسينيان بوده؟؟؟ باور كنيد بيراهه نمي گويم كه اگر علي حق بود چرا با بهترين و وفادارترين مردان محمد جنگيد؟اگر علي بر حق بود چرا كلام خدايش را ناديده گرفت و بر مادرمان عايشه كه خدايمان او را ام المومنين مي نامد مي جنگد؟اگرحسين از همه چيز با خبر بود و اگر جانشين بر حق محمد بود و اگر از اينده با خبر بود چرا با زنان و فرزندانش به كوفه مي رود تا در كربلا گرفتار شود؟مگر حسين نمي داند كه خبري از خلافت نيست.؟مگر حسين نمي داند كه در كربلا كشته مي شود و بهترين هايش به ظلت به اسارت مي روند ؟پس يا حسين چيزي نمي داند و بر حق نيست و يا تنها و تنها براي خلافت با اهل و عيال خويش مي ايد؟ گهگاه بايد ذهنمان را از انچه كه گفته اند ...انچه كه شنيده ايم ...انچه كه باور نام دارد...انچه كه به نام حقيقت به خوردمان داده اند خالي كنيم تا شايد به نزديكي هاي مرز واقعيت هاي شعور و اعتقاد خود برسيم !پس قدمي از سر ترديد و شك تا مرزهاي يقين بر مي دارم و بار ديگر به ميدان واژه تا عمل مي ايم تا بدانم چرادر مقابل علي و فرزندانش مي ايستم؟ به نهروان پا ميگذارم به جايي كه علي شمشير بر بهترين قاريان تاريخ ميكشد ،بر مرداني از جان گذشته با ريش هاي بلند و پيشاني داغ شده نشان از جاي مهر و سجاده و من در كنار انان مي ايستم چون سال هاست در كنار تزوير ايستاده ام و نمي دانم كه علي شمشير بر تزويرمان كشيده!!! و در كنار عايشه مي ايستم چون خدايم از او به نام مادر مومنين ياد كرده و چون از ياد برده ام كه انجا كه علي قدم ميگذارد كلام خدا جز مركب و پوستين هاي كهنه اعراب چيز ديگري نيست و و نمي دانم كه علي بر جهل مان شمشير ميكشد و بر بت پرستيمان كه همانا ما گواهي بارزيم از صحابيوني كه گوساله سامري ساخته اند و نه بر مادرمان عايشه كه دلقكي نيست در دست ما براي بدست اوردن دوباره قدرت؟؟؟ و در كربلا بر دانايي حسين بر سرنوشتش شك مي كنم چون با زن و فرزند امده و چرا هيچكس انگاه كه با يزيديان در مقابلش شمشير زدم بر ما نگفت كه وقتي حسين با زن و فرزند مي ايد نشان از ان نيست كه بر سرنوشت خود اگاه نيست كه نشان از تمام كردن حجتش با خلق است كه به من و همه ما بگويد:اي كساني كه به من نمي پيونديد كه ترس كشته شدن زن و فرزندانتان را داريد اگاه باشيد كه من با عزيزترين هايم امده ام ! اي كساني كه به من نمي پيونديد چون ترس كشته شدن زن و فرزندانتان را بدست اميرالمومنين يزيدتان داريد و به يغما رفتن دار و ندارتان را ...من با همه انان مي ايم كه بگويم من از همه چيزم مي گذرم و هر دردي را براي خود و خاندانم مي خواهم تا با شما اتمام حجت كنم كه من از همه چيزم گذشتم و شما در راه اعتقاداتتان از هيچ نميگذريد و يادتان مي رود براي بازماندگانتان مي مانيد اما براي انان جز ذلت و حقارت به جا نميگذاريد ؟؟؟ و هربن يزيد رياحي كه در ميان يكي از بزرگترين ترديد هاي تاريخ بشر به سوي حسين مي رود و من هميشه حيرانم كه چگونه مي تواند حق را بر باطل در ان فضاي مسموم و كشنده به راستي بشناسد كه هر مي داند و هر درك مي كند و هر دانايش را به رخ نادانان زمان خود مي كشد و با خود صادق مي شود و براي تشخيص حق از باطل گذري بر مدرسه تجربه هاي زندگيش مي كند و در مي يابد كه بايد به سوي كسي رفت كه از او در پيروزيش كمترين سود مادي و دنيويي مي رسد پس به سوي حسين مي رود و دست از لذت هاي دنيا بر مي كشد در مقابل يزيد مي ايستد چون مي داند باطل كسيست كه تنها براي اين جهانش سود دارد....؟ پس راست مي گويمو از دروغ گريزان مي شوم كه مي دانم تاريخ با من فاصله اي به اندازه اعتقادات و حرف هاي دروغين نياكانم بيش ندارد پس چرا بگويم اگر من در زمان علي مي بودم با علي مي ماندم حال انكه هرگز تزوير و جهل زمان خود را نشناخته ام كه اگر شنا خته ام در كنارش بوده ام و نه در مقابلش؟و چگونه بگويم با حسين مي مانم و مانند اهالي كوفه نمي بودم حال انكه هميشه مصالح شخصي و زر و زور در زندگيمان بيش از اعتقاداتمان ارج و قرب دارد و هميشه از ان پيشي گرفته ...؟ و چگونه بگويم با زينب هم نوا مي شوم در حالي كه هميشه فرياد جاودانه اش كه در بارگاه يزيد بر سر منو جهلم كه هميشه بر مظلوميتش گريسته ايم را همچو پتكي بر سر خود احساس مي كنم كه ندا در داد هيچ چيز جز زيبايي نديدم !!! و من به اعماق جمله زينب سفر مي كنم و در مي يابم كه او مظلوم نيست كه مظلوم كسيست كه شمشير نمي كشيد و در مقابل ظلم حقارت خود را مي شمارد و زبان به سخن گفتن از راستي نميگشايد كه هيچكدام از اين خصيصه هاي مظلوم را در علي و فرزندانش نمي بينمو و نمي شناسم....!بي شك ما بيش از علي و فرزندانش شايسته عزاداري هستيم تنها گويي روضه خوان لايقي نداريم!!! پ.ن:همانطور كه گفتم در اين نوشته ندانستم از كدام روزنه وارد شدم و ندانستم ايا راه خروج را يافتم يا نه؟ پ.ن:مثال اين نوشته را خود كردم تا به غرور به بيراهه رفته جهان اطرافم بر نخورد حال انكه چقدر اهل كوفه هستم يا نه را نمي دانم اما همين قدر مي دانم به همان سادگي كه نياكانم گفتند اهل كوفه نيستم را من نمي توانم بر زبان جاري كنم!!! پ.ن:امشب تموم شهرو زير پا گذاشتم و شايد تمام خيابان ها و كوچه ها را به دنبال جايي كه...كه...كه...؟اي كاش بعضي وقتا يه جايي رو پيدا مي كرديم كه مي تونستيم از خودمون بزنيم بيرون!!!
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت
1:44 توسط رضا| |


