زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
زن عشق می کارد و کینه درو میکند... دیهاش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.... برای ازدواجش در هر سنی ولی اجازه لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی.... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی... او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی... او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.... او بیخوابی می-کشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی... او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر... و هر روز او متولد میشود: عاشق میشود و مادر میشود؛ پیر میشود و میمیرد.... و قرنهاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد.... و این، رنج است... دکتر علی شریعتی پ.ن:ای کاش شریعتی با همه ادعایی که در تفکر و منطق داشت توی این نوشته به جای کلمه کینه یه کلمه دیگری رو به کار می برد ؟نمی دونم چرا وقتی نوشته رو خوندم هر چی کردم نتونستم با واژه کینه کنار بیام ...شاید من دارم اشتباه می کنم و شایدم چون مدت هاست با بعضی از نوشته های شریعتی خط رو خط شدم ولی شاید هم احساس من در نابه جا بودن این کلمه در این نوشته درست باشه!!! پ.ن:این پی نوشت بیست و دو ساعت بعد به خاطر کامنت اقا مسعود گل و صدف عزیز اضاف شده و شاید بهتر بود دیشب این ها را می نوشتم...! اقا مسعود عزیز باید بگم که بعضی از ابهامات رو شریعتی که چه عرض کنم بزرگتر از شریعتی هم اگر در تاریخ ظهور کند نمی تواند دلیلی برایشان بیاورد و شریعتی هم مثل بقیه بیشتر از انکه علاقه داشت دین را اثبات کند بیشتر سعی داشت از حس انقلابی و شورشی دین برای هدفی دیگر استفاده کند حالا اینکه هدف مثبت بود یا منفی را من کاری ندارم اما طبق معمول دین چیزی بیشتر از دستاویزی برای پیشبرد هدف بعضی ها نبود و شریعتی هم از این قائله مستثنی نبود... و صدف عزیز بدون شک این نوشته به زمان مادران ما میخورد و نه زنان الان جامعه من ...چیزی در حدود دهه چهل و پنجاه ... و گفتم کلمه کینه نا به جاست چون من نتوانستم در نسل مادرانم زنی را بیابم که از پس این همه عشقی که کاشته اند کینه درو کنند نمی توانم بگویم نبوده و حتما هم بوده...اما دیده ام مادرانم را که از پس عشقی که کاشته اند رنج درو کرده اند ...درد درو کرده اند ...شکوه و عظمت و بزرگی درو کرده اند نه کینه ! اما گفتم این نوشته به الان نمی خورد چون زنان حال جامعه من دیگر در پس عشقی که می کارند تنها به درو کردن درد و رنج قانع نیستند انان دوست دارند و در تلاشند از پس همه عشق ها و دردها و رنج هایی که نثار می کنند حقشان را درو کنند ...به امید روزی که بتوانند و مردان هم بگذارند...
میبیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد، سینهای را به یاد میآورد که تهی از دل بوده و پیریٍ مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند....
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت
1:21 توسط رضا| |


