زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده
نصفه شبي از بي خوابي زدم از خونه بيرون نزديكاي ترمينال از يه دكه چند نخ سيگار گرفتم كه يهو يه پيرمرد با يه كيف دستي كه به نظر مي اومد تازه از سفر برگشته گفت:كجا ميري جوون؟نگاهي گذرا بهش انداختمو گفتم :بيا بالا پدرجان مي رسونمت.سوار شد بي هيچ حرفي ...نيمه هاي راه يهو گفت:اين موقع شب كار ميكني؟گفتم:نه پدر جان؟باز پرسيد :فضوليه پس چي كار مي كني اين موقع شب تو خيابون...لبخندي زدمو گفتم:شبا بد خوابم و دير خوابم مي بره هر از گاهي از بي خوابي مي زنم بيرون...گفت:حتما بيكاري اگه گرفتار باشي زود خوابت مي بره...شايد حق با پيرمرد بود جواب دادم نه اتفاقا صبح ها زود مي رم سر كار خصوصا اين روزا كه دم عيد خيلي سرمون شلوغ تا دير وقت سر كارم ولي فرقي نميكنه خسته باشم يا نه در هر صورتش بي خوابم ! با اينكه خيلي هر از گاهي از بي خوابي اذيت مي شم ولي اونقدر توي روزمرگي هام مجبورم اشفتگي هاي كار كردن توي بازارو تحمل كنم كه سكوت و خلوت شب برام بهتر از يه خواب راحته...؟مكثي كردو ادامه داد سر حرفو باز كردم تا يه چيزي بهت بگم حس مي كنم اگه نگم به خودم مديونم! كنجكاو توي ايينه خيره شدم به چهرش كه ارامش خاصي توش موج مي زد ...؟گفت:وقتي سوار شدم سيگارتو روشن كردي و تو سكوت خيره شده بودي به جاده ناخوداگاه آه كشيدي ...؟ميخواستم بگم من توي اين شصت سال عمرم تا حالا اهي به اين سنگيني نكشيدم مواظب باش جوون اين اه دودمانتو به باد مي ده...متعجب پرسيدم آه؟من...؟گفت:يعني متوجه نشدي؟گفتم:نه والله ...يعني تا حالا يادم نمي ياد اه كشيده باشم...كلا چيزي خاصي تو دنيا پيدا نكردم كه واسه بدست نياوردنش ارزش داشته باشه اه بكشم...داشتم چند لحظه پيشو مرور مي كردم و هر چي ميگشتم كمتر اون لحظه رو پيدا مي كردم كه پيرمرد باز پرسيد:تو چي گير كردي؟گفتم :تو چي؟؟؟ فكر كنم تو خودم ...گفت:كجاي خودت؟با خنده گفتم :شما بگو كجاي خودم گير نكردم؟خندش گرفت گفت:همون كه خودت ميگي رو بگو...گفتم :هميشه انتخاب هام قيمتشون بيشتر از توانم بوده ...توي قيمت انتخاب هام فكر كنم موندم ....گفت :توان پرداختن قيمت هيچكدومو نداشتي...؟گفتم:بعضي هاشو اره بعضي هاشو نه...زياد مهم نيست بتونم يا نه مهم اينه كه انتخاب هام درست باشه اگه درست باشه ديگه قيمتشون و سختي راه برام مهم نيست...گفت :درستند؟گفتم :توي انتخاب هام حتي يه لحظه هم شك نمي كنم فقط توي راه حل ها به بن بست مي خورم ...لبخندي زدو گفت :منو همين بغل پياده كن...پياده كه شد از پنجره ماشين گفت:راستي مهمه بهشون برسي ؟گفتم:هر انتخابم يه حقه برام و حق گرفتنيه...لبخندي زدو گفت:پس كم فروشي نكن حالا تهش هر چي شد مهم نيست ...لبخندي زدمو گفتم:راستي من هر چي فكر كردم يادم نيومد آه كشيدم واقعا يادم نيومد ولي شك ندارم هيچ چيزي پيدا نكردم كه ارزش اه كشيدن داشته باشه.... احتمالا اين گفتگو يه اغاز بود براي اين نوشته تا شايد بتوانم بعضي چيز ها را بگويم ...بگويم مثلا دو شب پيش بعد از يكماه ترديد تازه دانستم چرا در يكي از راه ها شك كرده بودم و چرا توكلش را نمي كردم ...احساس مي كنم مدت هاست ديگر فرصت اشتباه كردن را ندارم ...مي دانم هر اشتباه در اين روزها مي تواند بن بست هايم را سنگين تر كند و غير قابل نفوذ تر كند و با اينكه هر لحظه اماده اشتباه هستم اما مي دانم هر اشتباه فرسنگ ها مرا از انتخاب هايم دور مي كند انتخاب هايي كه هر گز نتوانستم و نمي توانم برايشان پاياني متصور شوم...گهگاه حس مي كنم انتخاب هايم هر گز در اين دنيا نبوده اند و من به زور مي خواهم زمينيشان كنم ...امروز مادرم گفت:هفت سينم كامل نيست بقيشو برام بخر ...بعد از مدت ها شاید بعد ازمرگ پدر می خواهد در خانه جدیدیش هفت سین بیندازد....دلم ميخواست بش ميگفتم مادر من پسرت خودش يه پا هفت سينه خبر نداري...سر درد ...سرگيجه...سرگرداني...سيگار ...سرما...سرفه هاي...و سر به سر گذاشتن با جهاني كه هر گز خودم را در ان پيدا نمي كنم ...چند روز و يا چندين روز است كه احساس مي كنم غرييبه اي درمن وجود دارد ...غريبه اي نا اشنا كه براي كمك نيامده امده تا همه چيزم را بر باد دهد....نمي دانم چرا اينقدر دير غريبه را يافته ام در حالي كه يقين دارم از بدو تولد در وجودم بوده...غريبه اي زاييده ترس و ترديد ....چقدر اشناست اين غريبه و چقدر جبارانه بر من مي تازد ....احساس مي كنم در همه لحظاتم حضور داشته و براي كشتنش راهي جز بازگشت به تولدم ندارم ...به تولدي ديگر ...به رشدي ديگر ...بلوغي ديگر در زادگاهي ديگر ....نمي دانم در اين اشفته بازاري به نام جهان كه هر لحظه بايد اماده انهدام زندگيمان باشيم چرا مردمان مي گويند انسان با اميد زنده هست...گهگاه به خودم كه باز ميگردم اميد را نمي يابم و ميگردم و شايد بدانم چه چيزي مرا به بودنم جبر كرده و ...و....و...فكر مي كنم انسان به جاي اميد با احساسش زنده هست ...مردماني كه به اميدشان زنده اند به همان سادگي كه اميدوار مي شوند در يك لحظه نا اميد ميشوند و به سادگي رگ و پي خودشان را بر باد مي دهند...بايد بتوانيم جبر بودني كه نه دنيا و نه خدا بر ما تحميل كرده بلكه خودمان تحميل كرده ايم را تنها و تنها در احساسمان بيابيم...احساسي به ظاهر خنده دار در نظر همگان اما با شكوه كه در هر لحظه در ما نعره مي كشد اهاي ...مردم ...من دلواپس شادماني هايتان هستم....اين جمله را فكر مي كنم به اندازه همه نفس هايم در زندگي ام تكرار كرده ام ...مي دانم ...مي دانم روياي پوچ و باشكوهيست...اما اين جمله نه در كلمه و نه در كاغد بلكه در عمل مي تواند بهشت را در مقابل اين جهان برايمان جهنمي سوزان كند.... اين چند روزه شلوغي شهر و ازدحام مردمي كه احساس مي كردم بيشتر به رسم عرف و سنت به بازار ها حمله ور شده اند نه به رسم دلخوشي انقدر كلافه ام كرده بود كه اروز مي كردم اي كاش مي توانستم اين چند روزه را در شهر نباشم ...شايد گهگاه نياز باشد فرار كنيم اما مي دانم فرار از اينان فايده اي ندارد بايد از خود فرار كرد ؟از خودي كه در هر كداممان غريبه هايي هستند كه ما را به ناكجااباد بیگانگیجان با يكديگر كشانده ...فكر مي كنم فرصت اندك است وهر كدام بايد خيلي زودتر از فاجعه هايي گرانتر از اين روزها غريبه ها را به كشتارگاه محبت بكشانيم ...اين روزهاي اخر سال بدجوري ساكت شده بودم ...كرخت و بي حوصله...نه كتابي خواندم نه چيزي نوشتم حتي نمي دانستم مي توانم اين چند خط پراكنده را هم بنويسم يا نه...بعضي وقت ها بيش از انچه كه تصورش را مي كردم جبر به سكوت مي شوم چه بخواهم چه نخواهم...؟سكوتي زاييده سرگرداني هايم ميان جهل و دانايي هايم .... فرصت اندك است و ذهن من اشفته و نمي دانم توانستم حرفم را بگويم يا نه و حتي نمي دانم چگونه اين نوشته اخر سالي را جمع كنم اما مي دانم بايد بار ديگر متولد شويم اما نه اين بار به جبر جهان ...اين بار به دست خودمان ...و نه نا اگاهانه به مانند پيش كه هميشه نقطه ضعف هايمان جهانمان را به پليدي كشاند اين بار متولد شويم نه به رسم سنت و نه به رسم ارثيه هايمان بلكه به رسم چندين سال اكتساب هايمان و اين بار تمام وجودمان را بگذرايم و در كنار هم با اتكا به توانايي هايمان جهانمان را دوباره بسازيم.... هميشه ازتاريخ ...روز ...ماه...سال ...ثانيه ها وخصوصا لحظه تحويل سال ترسي غريب دارم انچنان كه هر از گاهي نمي دانم در چه سال هستم اما چه بدانم چه ندانم...و چه بتوانم و چه در جهان اطرافم نقطه اي كوچك باشم يا نه قول مي دهم دلواپس شادماني هايتان باشم... نوروز مبارك و اميدوارم هر روزتان نوروز باشد كه نوروز همان روزيست كه دلتان خوش است نه فردا و نه فرداهاي ديگر...براتون ارامش و موفقيت و خوشبختي رو در لحظه لحظه زندگيتون ارزو مي كنم.... راستي من گذر فصل ها را به زمان نه كه به دلها مي شناسم پس اگر نوشته ام بهاري نبود بر من ببخشاييد....
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت
2:56 توسط رضا| |


