تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم - تلخی عریان بودن واقعیت
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

چند روز پيش يكي از دختراي دانشگاه رهگذر وار از محل كارم رد شد و تا منو ديد گفت:واي رضا چند روزه مي خوام بيام طرفت فرصت نمي كنم ؟ با خنده گفتم:خدا به خير كنه...خندش گرفت گفت :بات موافقم،رضا يادته زماني كه گرفتار نوشتن مجموعه داستان كوتاهت بودي هر چند وقت يه بار در مورد يه كلمه پرس و جو مي كردي و بعد ها يه بار خودت گفتي سعي مي كردي تو هر داستان يه كلمه رو معني كني؟

گفتم :اره. گفت :حالا من يه داستان كوتاه ميخوام ؟

گفتم :واسه چي ميخواي؟

گفت : واسه استاد جامعه شناسي .چند روز پيش يكساعت رو مخش راه رفتم تا قبول كرده به جاي فيلم بش داستان تحويل بدم واسه كار عملي ولي ازم يه چيزي خواسته بدتر از فيلم؟

گفتم:چي خواسته مگه؟

گفت:اين چيزي كه مي گم طرح نيست فقط يه ذهنيته واسه داستان، تصور كن من يكي رو خيلي دوست دارم بعد با يكي ديگه ازدواج مي كنم و...

پريدم تو حرفشو گفتم:واي بي خيال تو رو خدا سه تا از داستانام در مورد خيانته ! من يكي ديگه اصلا جا ندارم چيزي در مورد خيانت بنويسم .

گفت:نه ...نه ببين من دنبال يه چيزي شبيه به تجاوز مي گردم اما نه به اون شكلي كه بيشتر ادما تعريفش مي كنن.اينجوري كه الان بت مي گم بش فكر كن.تصور كن من يكي رو دوست دارم بعد بر حسب شرايط يا اجبار يا هر چيز ديگه اي كه كنترل از دست من در بره مجبور مي شم با يكي كه مطابق ميل خانواده هست و خودم راضي نيستم ازدواج كنم.حالا تو به اين فكر كن وقتي دست من تو دستشه ...وقتي پاي سفره نشستم دارم باهاش غذا مي خورم ...وقتي با هم مي ريم بيرون...وقتي شب پيشش مي خوابم ...داره به من ...به جسمم ...به ارزوهام...به روحم و به همه چيزم تجاور ميشه چون به اجبار سر به طوق بندگي سرنوشت گذاشتم.درسته به نظرت؟

چند لحظه مكث كردم باز پرسيد: مي نويسي؟

يه خورده گيج مي زدم شايد چون تا حالا اين شكلي به اين كلمه نگاه نكرده بودم.گفتم :بت قول نمي دم.

گفت :من همش سه روز فرصت دارم روت حساب كرده بودم.يه كمي فكر كردم و با اينكه گاهي اوقات با وجود داشتن جبردر  سرنوشت مشكل دارم اما در نقطه مقابلش نمي تونم جبر شرايط رو كه شايد همون جبر سرنوشت باشه رو انكار كنم.   گفتم:اگه تونستم با اين چيزي كه گفتي كنار بيام امشب بت اس مس مي زنم.

تمام طول روز فكرم بهم ريخته بود شايد واسه اينكه اين جريان چند ماهه در نزديكيم و به طرق مختلف نمودار ميشه  و به طور ملموس دارم احساسش مي كنم و هر دفعه به شكلي از اين ذهنيت داشتم فرار مي كردم.

ساعت شش عصره وقتي ميشينم پشت كيبور سيستمم و وقتي تموم ميشه حدود دوازده شبه.يه احساس تلخ و گس توي همه شريان هاي بدنم به جريان افتاده .با اينكه نوشتن شايد چيزي در حدود يه غريزه هست در وجودم اما گاهي اوقات از نوشتن بدم مي ياد شايد چون سنگين بودن واقعيت هايي زاييده اتفاقاتي كه از دستمون خارج بيش از حد رو شو نه هام سنگيني مي كنه. داستانو ميل مي كنم و بهش اس مس مي زنم ويرايشش با خودت و كليك راست مي كنم  سيگارمو ما بين دستام بازي مي دم و براي اولين بار توي عمرم براي فرار از چيزي كه دوست ندارم بهش فكر كنم تا هر گز در دور ترين ذهنيت هايم هم به واقعيت نرسد داستانم رو ديليت مي كنم و اتيش مي گيرم زير سيگارم.

با اينكه داستانو پاك كردم تمام طول شب توي رختخواب غلت مي زنم و تا چشمام سنگين ميشه صداي اس مس تمان فضاي اتاقو پر ميكنه دوستم اسمس زده:رضا  سياه وتلخ اما اگر غير از اين بود عرياني واقعيت رو نمي تونستيم درك كنيم. و من خسته تر از پيش سرمو ما بين بالشتم فشار مي دم تا بغضم نتركه و جنون هجو بيشعوري ان ها كه احساس مي كنند بزرگند و با بزرگيشان سرنوشتمان را به كثافت مي كشند احساس نكنم.هرچند كه اگر كمي دير بجنبيم به خيلي هايمان اينگونه تجاوز مي شود همانطور كه شده و ....

پ.ن:اينو يه بار گفتم هر وقت از ذهنيتي فرار مي كنم ان ذهنيت خودش به سراغم مي ايد.

پ.ن:به خودم قول مي دهم  اگر عمري باقي بود و بعد از صدو بيست سال دختركي روزي مرا پدر صدا كرد هرگز او را به چيزي كه روحش را مورد تجاوز قرار مي دهد مقيد نكنم حتي اگر فاحشه اي خيابان گرد و هر جايي شود.

پ.ن:چند روز پيش يكي از بچه ها گفت:با خانمم تصميم گرفتيم بچه دار شيم!ميخواستم بگم خيلي ...خيلي مهم زماني كه قراره كسي لقب پدر يا مادر رو بهمون بده لياقت اين كلمه رو داشته باشيم و در شرايطي باشيم كه هرگز فرزندانمون حسرت هاي ما رو تجربه نكنن .اين بزرگترين اصل زندگي هر كسيه كه همچين تصميمي ميخواد بگيره.

پ.ن:يكي از دوستام دم غروب اومد كليد خونه رو ازم گرفت و رفت حدود ساعت دوازده بود كه زنگ زد و با يه صداي عصبي گفت:زود بيا خونه كارت دارم .وارد خونه كه شدم كلافه و عصبي گفت:نكبت نه  ماهه تنهايي زندگي مي كني افتادي رو هروئين كشيدن؟چشام از حدقه زد بيرون گفتم :هروئين؟ يه نايلون نشونم دادو گفت:اين چيه؟نمي دونستم بخندم يا...يه خورده خاك كربلا تو كمدم بود كه اين پيداش كرده بود گفتم:واي الاغ جون  تو هنوز فرق بين خاكو هروئينو نمي فهمي؟اين خاك كربلاست.باز گفت:خاك كربلا؟من ريختمش رو زرورق راه مي رفت.و اين ديگه شده بود سوژه كه تا نيمه شب روش بخندم.شنيده بودم خاك كربلا رو ميخورن ولي خدا وكيل كشيدنشو ديگه نفهميده بودم.

پ.ن:پسر رئيس دانشگاهمون تلفني گفت:پايه اي بريم سفر؟گفتم :بي خيال بابا اين روزها بدجوري موندم.باز گفت:ميخوام برم تهرانا...گفتم اي نامرد تو هم ما رو شناختي ها به بابات بگو يه تخفيفي بده اونموقع پايتم اساسي. شايد به خاطر اينكه اين روزها مهمترين سوال زندگيم اينه كه تا پانزده روز ديگه بايد شهريه رو چي كار كنم.

پ.ن:استاد يه نيم ساعتي بود كه يه ريز و بدون مكث داشت اصول فيلمبرداري رو درس مي داد و من هر چي دقت مي كردم كمتر مي فهميدم كه يهو هراسون پريدم تو حرفشو گفتم:اقا پريا...استاد متعجب گفت:چي؟گفتم: اقا از تو جيبتون صداي پرياي شاملو مي ياد .استاد كنجكاو جيبشو گشت و ديد گوشيش قاطي كرده و داره پريا رو با صداي شاملو پخش ميكنه لبخندي زدو گفت:چيزي هم فهميدي از درس ؟گفتم:نه به خدا.پرسيد سخته؟گفتم :باور كن اقا اگه فيزيك يا شيمي درس مي دادي راحت تر مي فهميدم.خندش گرفت گوشيشو داد دستمو گفت:بچه ها تا اين داره پريا رو پلوتوث ميكنه يه استراحتي بكنين از اول توضيح مي دم.خدا پدر پريا رو بيامرزه ...ادم خوبي بود.

پ.ن:ديروز با مجيد مجيدي كلاس داشتم .هرچند كه هر اثر مجيدي مي تونه در سينماي ما شبيه يه اتفاق باشه اما بدون شك براي امثال من كه نوجوني مون رو با كنتراست شديد شيريني و تلخي   بچه هاي اسمان گذرونديم بدون شك بچه هاي اسمانش مي تونه نمادي بارز از كلمات شرافت و عزت و انسانيت باشه.مجيدي براي اون هايي كه دنبال اصول و تكنيك و علم روز دنياي سينما مي گشتن حرف زيادي براي گفتن نداشت اما براي امثال من كه هميشه تجربه براشون بزرگترين استاد زندگيشون بوده  يه مكاشفه جذاب و بزرگ بود.

پ.ن:قالب قبلي وبلاگم رو گيتا خانم بهم هديه داده بود و چون خراب شده بود مجبور شدم عوضش كنم.خيلي وقته از گيتا خبري ندارم و چون متاسفانه شمارشم تو گوشيم پاك شده از همينجا به خاطر قالبي كه بهم هديه داده بود بازم ازش تشكر مي كنم.سپاس گيتا جان.

پ.ن:و...اين چند ماهه اخير بدجوري راه افتادم دنبال خودم ببينم كجاي زندگي وايسادم  و هر چي بيشتر مي گردم كمتر پيدا مي كنم و شايد تازه فهميده ام ما بين دانايي و دانستن تا باور كردن فرسنگ ها فاصله است.

پ.ن:چند شب پيش در كمال تعجب تو حياط خونمون يه پرنده تيترون دريايي گرفتم .وقتي نصف شب زدم از خونه بيرونو رهاش كردم با تمام وجودم حسرت خودم كه اي كاش يك روز كسي مرا از قيد و بند حصار هاي اطرافم ازاد كند.

پ.ن:ببخشيد اين روزها خيلي سرم شلوغه .ممكنه دير به دير به روز كنم ولي هر وقت فرصت كنم حتما سر خواهم زد.چون...دوستتون دارم.

اگر اين داغ جگر سوز

 كه بر دوش من است

بر كوه نهي كوه به فرياد ايد

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 14:51 توسط رضا| |