یه چیزی معادل سه ماه من در تلاشم دوازده واحد درسیمو معادل سازی کنم و هر دفعه یه مشکلی پیش می یاد بالاخره بعد از تلاشهای فراوان امروز رفتم که امضای اخر رو بگیرم که کارمند محترم دانشگاه فرمودن من نمی دونم ممکنه فوق دیپلم شما تایید وزارت علوم نباشه از من ها و از اون نه؟ کلافه اومدم پیش کارشناس رشتمون که خانم خیلی خوب و کار راه اندازی هست گفت:چی شد باز ؟ گفتم:جریان اینطوریه ؟نگام کرد گفت :تو چطوری با این زبونی که داری نمی تونی یه امضا از این مردک بگیری (فکر کنم خودشم باش مشکل داره) گفتم :اخه خانم رحیمی وقتی من هر چی می گم این مردیکه حالیش نمی شه اگر من فوق دیپلمم تایید وزارت علوم نباشه قانونا منو تو این دانشگاه ثبت نام نمی کنن دیگه اگه خدا هم بیاد با این حرف بزنه این حالیش نمی شه من که دیگه کوچیکم! اصلا می دونی چیه خانم رحیمی؟ بعضی ها از شکم ننه شون که دنیا می یان شبیه گیر لباس هستند !گیر؟ گیر می دونین چیه ؟نمی دونین دیگه اگه می دونستین این حرفو نمی زدین ...خانم رحیمی همینطور که می خندید گفت:برو بچه برو مردمو مسخره نکن...
نتیجه اخلاقی :خدا وکیل چه اشکالی داره ادم کار مردمو راه بندازه که نه مسخره شه نه فحش بخوره اصلا بعضی ها دوست دارن مسخره شن بعد خدا میگه مسخره نکنین همدیگه رو ...همینه دیگه؟
یه استاد ادبیات کهن داریم که بچه ها می گن یکی از قطبای ادبیاتی کشور بچه ها می گن حالا شما هم حساب کنین هست ! یهو قاطی کرد از ادبیات زد تو بحث ذوالفقار و تو کلاس دو ساعته یه چند ساعتی در مورد دو لبه بودن و اعجاز شخصیت ذوالفقار صحبت کرد طوری که من حس کردم این یه جای مغزش می شنگه یهو دستمو بالا کردمو گفتم:استاد اصلا به نظر من این جریان دو لبه بودن ذوالفقار یه دروغ تاریخی ...؟چشاش گرد شد گفت:یعنی چی؟گفتم :شما اون جریان دو لبه بودن رو در نظر بگیر حالا اون انحنای شمشیر عرب رو هم تصور بکن خب وقتی اینطوری باشه قانونا اصلا شمشیر تو غلاف نمی ره که بخواد دربیاد ...استاد مکث متفکرانه ای فرمود و گفت:زیادم بی راه نمی گی ها ؟من که به ذهنیت خودم مطمئن شده بودم گفتم :بله استاد شما اصلا می تونین این جریان رو از یه اهنگر هم بپرسید تا مطمئن شید من درست می گم....
نتیجه اخلاقی :وقتی یه استاد شعور اینو نداره که بفهمه علی بود که ذوالفقار تاریخو ساخت نه ذوالفقار علی رو همون بهتر که سر کارش گذاشت چون نظریه منم چیزی جز چرتو پرت نبود که استاد بره سر کار که متاسفانه رفت...
وقتی زیاد وقت نکنی بری سر کلاس ممکنه مجبور بشی همه کنفرانسهاتو اخرین هفته ترم بدی و اگه هر کنفرانس رو یه شبه جمع کنی باید منتظر هر اتفاقی باشی طوری که پشت سه تا از کنفرانسهام کلاس به جنجال کشیده شد و بعضا خیلی ها شاکی بودن اخر یکی از کنفرانسهام به یکی از بچه ها گفتم سرم داره می ترکه اینا چرا اینطوری می کنن ؟رفیقمم جواب داد حقته هر جا می تونستی جواب بدی که می دادی هر جا هم کم می اوردی چنان زشت می پیچوندیشون که به جای جواب گرفتن حس احمق بودن بهشون دست می داد اصلا می دونی چیه تو نون زمان بازیگرتو می خوری که هر وقت تو نقد تاترهایی که کار می کردی کم می اوردی منتقدو به مسخره و با متلک محترمانه می پیچوندی که طرف اونقدر عصبی و شاکی می شد که سوالش یادش می رفت الانم زیاد فرقی نکردی با اون موقع هات ...منم تشکر کردم از نقد منصفانه دوستم موضوع کنفرانسها هم جای صحبت داشت اخه ؟اول تنهایی بشر در تاریخ !دوم انسان و مدرنیته !سوم زیبایی شناسی و عناصر درام الهه های ایران باستان...
نتیجه اخلاقی :خدا را شکر که اعراب 1400سال پیش الهه نداشتن که من بخوام کنفرانس بدم وگرنه با نظریه هایی که صادر می کردم توی کنفرانس حتما شاکی حراست دانشگاه بود نه دانشجوها...
امروز صبح به علت اینکه دور میدان گازوئیلی بود موتور زیر پام لیز خورد و چون سرعتم کم بود پای چپمو سریع گذاشتم زمین و موتور لیز خورد و رفت و خودم زمین نخوردم وقتی به پشتم نگاه کردم با خنده احمقانه راننده اتوبوسی مواجه شدم که خوشحال بود که اتوبوس رو گرفته که از روی من رد نشه ...
نتیجه اخلاقی :چه جنون حقارت امیزی به ادم دست می ده وقتی حس کنی عزرائیل بی پدر هم از دستت فرار می کنه .
یکی از کتابام گم شده بود و تموم کتابخونمو وسط اتاق ریخته بودم تا کتابو پیدا کنم حاج خانم تا این صحنه رو دید گفت :چرا اینطوری کردی ؟عصبی و کلافه جواب دادم یکی از کتابام نیست حاج خانم گفت:نیست که نیست چرا اینطوری کردی عصبی تر گفتم :د اخه تو چه می دونی مادر من کتابخونه ادم مثل ناموس شه وقتی یکی از کتابات نیست انگار به ناموست ...؟چه افسوس و اهی کشید مادرم ...
نتیجه اخلاقی :حاج خانوم فهمید 23 سال زحمت و رنجش برای بزرگ کردن من چقدر بی نتیجه بوده...
وتوجه کردین تازگی ها رضا چقدر اخلاق گرا شده جون عمش ....
نتیجه اخلاقی :شاعر می گه ...گر من ز می مغان مستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای به من گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
و جدا از اون روزمرگی ها و نتایج نسبتا شوخی وارش می خوام یه بار دیگه سرک بکشم به اسطوره انسانیت جهان مردی که تمام انسانیت جهان در تمام طول تاریخ بشر در شخصیت والای او خلاصه می شود مولا علی می فرماید: لذتهاي دنيا هفت چيز است: خوردني، آشاميدني، پوشيدني، آميزشي، سوار شدني، بوييدني و شنيدني. لذيذترين خوردني عسل است و آن آب دهان مگسي باشد، گواراترين آشاميدني آب است كه بر خاك روا و روان است، بهترين پوشيدني ابريشم است و آن از آب دهان كرمي باشد، برترين همبستر شدني زنانند و آن فرو رفتن مبالي در مبالي و نزديكي دو عضو همانند، زيباترين چيز كه در زن است (لذت جنسي) از زشتترين عضو او خواسته ميشود، بهترين سوار شدني اسب است و آن كشنده است، ارزشمندترين بوييدني مشك است و آن خون ناف حيواني باشد و بهترين شنيدنيها غنا و آواز است كه آن هم گناه باشد...
نمی دونم چقدر اینی که می گم می تونه درست باشه یا نه قضاوتش با خودتونه ولی به نظر می یاد تمام علتهای مرگ انسانیت در تمام طول تاریخ بشریت بر می گردد به همین هفت لذت هجو و محقر ...
و چهار سال پیش در چنین روزی بم به خود لرزید ...چه لرزیدنی ....؟سکوت ...گوش کنید ...هنوز صدای لرزشش می یاد ...باور کنید می یاد
شاد باشید زیر سایه اقام مرتضی علی![]()