دیروز رفتم بیمارستان که یه غده چربی رو تو صورتم در بیارم دنبال اتاق عمل می گشتم و خواهرم پشت تلفن هی می گفت:رضااااااااااااااداری صدامو در می یاری ها زود بیا دکتر امروز چند تا عمل داره ...رو راه پله بر خوردم به به پیرزنی که دست یه زن جوون رو گرفته بود و زنه به شدت گریه می کرد ؟؟؟؟پشت سرش شوهرش داشت هی غر می زد اخه خدا من به کی بگم بعد از نه ماه بچه مرده به دنیا بیاری .............!!!!!!! سر جام ایستادم دلم می خواست تمام بی شعوری دنیا رو تو صورت مرده تف می کردم ...اول صبحی این مردیکه بی شعور کجا بود جلوم سبز شد ...؟ وارد اتاق عمل شدم خواهرم کلی غر زد که چرا دیر کردم می خواستم اون جریان رو فراموش کنم می گم آبجی از این لباس سبزای مسخره که تو اتاق عمل می پوشی نمی دی به من ؟ گفت:رضا برو سریع اونجا یه تخت تمیز جدا کن که خیلی از دستت کلافه ام ...دکتر برای اطمینان از بی حسی آمپول رو دور غده چربی می چرخوند و من محکم میله تخت رو فشار می دادم ...آمپولو کشید بیرونو گفت :چته ؟ درد داشت ؟گفتم :نه اصلا فقط اگه خجالت نمی کشیدم حتما جیغ می زدم خندید و گفت :خواهرت می گه از این بدترش سرت اوردن باید واست عادی باشه گفتم :مال زمانی بود که جوون بودم دیگه پیر شدیم دکتر ...داشت غده رو بیرون می اورد صدای نوزدای پا به دنیا گذاشته ...بخیه می زد صدای ضجه پسرکی پر التهاب ...؟تموم شد گفت :خب خوبی؟گفتم :یه چیزی بگم ناراحت نمی شید گفت :بگو...گفتم :اینجا ادم سلاخی می کنن ...خندید رو به خواهرم گفت:بفرما به خان داشتون جواب نمی دین فکر کنم همزمان به حرفه جفتمون توهین کرد ؟ گفتم :جدی می گم از موقعی که اومدم اینجا فقط صدای فریاد می اد ...دکتر گفت:اینجا همه درد دارن بعضی وقتا مجبوریم دردشونو بیشتر کنیم تا بتونیم به ارامش برسونیمشون یه خورده شبیه زندگیه ...رفت و صدای پسرک انعکاس تلخی از خاطره ها رو به همراه اورد سریع کاپشنمو پوشیدم خواهرم گفت :بخواب تا یه خورده گیجی سرت بره بیرون بعد برو ...؟زیاد گیج نیستم فکر کنم اینجا داره اذیتم می کنه واسه همه چیز ممنون ...راهرو بیمارستان ...غر غر های مردی بر سر همسرش ...بوی تند الکل ...صدای گریه نوزادی به دنیا امده ...زنجره ضجه های پسرکی درد به دوش ...انعکاس وحشیانه خاطره ها ...گیجی زاییده بی حسی ...سقف سنگین و خفه کننده راهرو ...جمله اخر دکتر ...وحس خفگی ...انزجار ...انفجار ...درد ...اشوب ...و خدایی که می گویند در همین نزدیکیست ...
و امشب ساعت یک خوابم برد و ساعت سه با اولین تلنگر قطره های باران به پشت پنجره اتاقم بیدار شدم ... بالاخره بارون اومد ...و صدای رعد و برق ...چه لذتی می برد که اینگونه بی هیچ دغدغه ای فریاد بودن سر می دهد ...چه تند و سریع بارید و ساکت شد فقط می خواست منه بد خوابو از خواب بپرونه ...؟؟؟ و من همچنان امیدوارم به لحظات اینده به امتداد شب که باز قطره های باران پشت پنجره اتاقم تلنگر بزند و با هر تلنگرش به من فریادی بی امان هدیه دهد و مرا به رویایی سخت فرو برد ...حس غریبی دارم حس حسادت ...خوشبخت تر از باران در چرخه هستی وجود ندارد از اسمان می اید وبه اسمان می رود بی هیچ تعلقی به زمین ...ای کاش از باران می اموختیم رسم بودن را ...رسم مهر و وفا ...که چگونه ریز و درشت به زمین می خورد و در دل ادمک های زمینی غوغایی به پا می کند ...ای کاش از باران می اموختیم که چگونه به یکدیگر هدیه دهیم دستانی به ژرفای خوشبختی ...غوغا و اشوبی به نام محبت ....
و.......فرجه امتحاناتیم ...همه سر کردن تو کتاباشون و مثل خوره افتادن به جون درسا ... و من همچنان در گیر و دار کار و روز مرگیهای بدون وقت اضاف اندر خم یک کوچه ام ...پارسال این موقع یه چیزی نمی ذاشت واسه امتحانات پایان ترم فوقم بخونم و امسال یه چیزی نمی ذاره اولین ترمم رو خوب شروع کنم ...خوب که فکر می کنم می بینم همیشه و احتمالا روی بد شانسی قبل از امتحانات یه چیزی ذهنم رو مشغول می کرده تا من نتونم بی دغدغه سر بر کتاب بذارم ... و همیشه بدتر از دفعه قبل ...فکر کنم خیلی وقته ما بین دغدغه های ذهنیم روزمرگی هام داره از دستم در می ره ...دیگه خسته شدم از دستشون ...اگه ایندفعه از امتحانات جون سالم به در ببرم قول می دم با همشون یه تسویه حساب شخصی بکنم ...یه تسویه حساب سنگین وبی رحمانه ......واسم دعا کنید اصلا دلم نمی خواد ترم اولم ترم اخرم بشه ...
راستی باز شروع کرد به باریدن ...بارونی باشید و بی دغدغه ![]()