با اینان زندگی برایم معنایی دوباره می گیرد و و از اینان می اموزم که ازادی بوده ما ان را در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک و روشن زمان گم کرده ایم ...
و یخچالهای قطبی اب شدند و از انان دو رود پدید امدند دو رودی که اغازی دوباره را در تاریخ بشریت رقم زدند و هنگا مه ای دیگر را جریان انداختند دو رودی که چه در حقیقت و چه در نماد حرکتی مداوم از جنگ بین سیاهی ها و نور هستند ...دجله ...فرات...!
جمود به پایان رسید و این دو اغازی بی انتها راشروع کردند از جریانی سیال ...و چیزها دیدند که من باید در حسرت دیدنشان همه عمر بسوزم ...؟!
این دو هجرت پر التهاب نوح را بر کشتی دیده اند...
هجوم موسی بر گوساله سامری را...
به صلیب کشیدن تمام محبت را در جلجتا ...
به بند کشیده شدن پرومته در زنجیر ...
و جریان ....و جریان ....و جریان....به کجا سرک بکشم ...؟!
به مردی که چرم اهنگری خویشتن را پرچمی برای رهایی تمامی نسلها کرد...
بر آفریدون کبیر که ضحاک سه پوزه شش چشم را در البرز کوه برگردان اویزان کرد...
بر فرزندش ایرج که با صداقت براغاز نیرنگ تاریخ می شورد...
بر رستم که فریاد می زند بر خونخواهی مردی که پا به پای جوانمردی خویش تشنه لب می میرد...سیاوش !!!...آه...چه دور از دسترس است این جوانمرد ؟
و جریان ...و جریان ....و جریان ...چه جریان عظیم و مهیبی ...چه تسلتسلی و پر هیاهو این دو رود کنار این مردان می گذرند...
و کورش بی انتها سمبل برابری وابتدای ازادی بشر ...چه نعره ای از جگر بر می کشد این مرد به هنگامه نجات مردمان لیدی و بابل و یهودیان در زنجیر...نعره ای از برای تمام تاریخ بشر...
و بابک هر دوست بریده که خون بر پیشانی می ساید تا عشق به ازادی را بیاموزد..
و جریان ....و جریان....و جریان ...و مردانی گم با روحی بزرگ ...
فیروز ...چه پر دغدغه است این اسیابان ایرانی که برای عدالت می رود و ناعدالتی را در مدینه به خون می نشاند ...فریادش را هنگام ضربه زدن بر خلیفه دوم می شنوم ...چه رسا ....!
و فرق شکافته علی مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر ...
و دو رود می بینند و می گذرندو یکپارچه در جدالی سخت ...سکوت ...صبر ...گوش...چه صدای عظیمی می اید از همه اینان ....صدای نوح ...موسی ...عیسی ...پرومته ...کاوه...آفریدون...ایرج ...رستم
...سیاوش ...بابک...کورش ...فیروز ...صدایی عظیم تر از همه اینان !!!همه اینان به گوشه ای از ازادی بشر چنگ انداخته اند و جان در ره هدفی بی انتها گذارده اند...صدای حسین است ...پرورده یگانه و بی همتا و اسطوره ای چون علی ...او معنا و نگاهی دیگر را با خود می اورد ...او فریاد همه انان است و همه انان در او ...او می اید تا شکوهی دیگر را به دو رود نشان دهد ...غوغایی دگر از ازادی ...و حسین نمادی دیگر از ازادی است با ذره ذره جزئیات ،با هر انچه که بوده و باید باشد؟! باجوش و خروش نوح در کشتی... ، هجوم موسی ...،صلیب عیسی ...، هجوم فغان اسای پرومته بر خدایان جهل ،پرچم چرمگونه کاوه،ظلم ستیزی آفریدون،صداقت پیشگی ایرج،خروش رستم و جوانمردی و تشنگی سیاوش ،عشق و انسانیت و نجات بشریت کورش ،بابک بی یاور و جسور ،عدالتخواهی فیروز و میراثی از بزرگترین مرد تاریخ بشر علی... تنهایی...؟و حال اوست تنها...چه تنهایی وسیع و باشکوهی… به تنهایی پدرش علی در شبهای نخیله ...و چه تنهایی ژرف و غریبی...چه کسی او را یاری می دهد در تنهایی ...یاوری نمی بینم ؟او نیز نمی خواهد چون می داند نیست… او مردان و زنانی را می جوید که با عشق و ازادی زندگی کردن را می خواهند نه زندگی با ذلت را ...و نیست و او بهتر از من و هر کس دیگر می داند که نیست ...پس می شورد بر نبودن تا بودن را بیاموزد ؟وای خدای من چه بودن در کلام فرزند علی شگفت اور می شود !به تنهایی... با همه خصلتهای انسانی و ازادی تمامی بزرگ مردان تاریخ در بین االنهرین میان دو رود دجله و فرات تا با خون خویشتن بار دیگر جریان دهد این دو رود را به انجا که تاریخ ادامه دارد ...به انان که در پی نماد و اسطوره ای کامل از ازادی ،انسانیت و صبرند ...حسین چه فریاد شیوا و زیبایی برای تداوم این دو رود زد و فرات تشنه به جریان افتاد ...فرات تشنه و در انتظار ...؟که ایا کسی بار دیگر فریاد ازادی خواهد زد ...؟فرات انجماد را دیده ...جوش و خروش مردانی را دیده که مرگ را شیرین تر از ننگ در زندگی یافتند...چه انتظار سختی می کشید این رود تشنه بی انتها ...که چه کسی می اید که تاریخ ازادگی را پایداریه دیگر هدیه کند و به پایان نزدیک ...چه کسی می اید تا بشریت را نجات دهد و او را سیراب و مغرور و بزرگ به ابهای ارام سراسر سپیدی خلیج فارس برساند ...انجا که تن خسته اش را به اسایش دهد...چه رنجی کشیده این فرات و با چه صبری امیدوارانه به انتهای تاریخ ازادگی جهان چشم دوخته ...
و چه سکوت سخت و شکننده ای در من موج می زند بر سر غوغای طاقت فرسای واژه های سراسر دغدغه ام ......