شاید مشکل من اینه که بیشتر اوقات از مرز دیدن می گذرم و همین گذشتن باعث می شه که روح نارام من در بحبوحه ای از دغدغه های غیر قابل تغییر قرار بگیره ...؟
اول ...ماه رمضون چون از سر صبح که می رفتم سر کار تا غروب گرفتار بودم دم ظهر می رفتم سوپری یکی از دوستام یه چند دقیقه ای پیشش می نشستم تا فکرم از اون همه برخورد با ادمای مختلف ازاد بشه !؟وارد سوپری شدم محمود داشت یه چیزی رو حساب می کرد نشستم رو به رو یخچال و شروع کردم موهاموشونه کردن محمود موهام باحاله ؟ ...نه؟نگاش کردم دیدم اصلا هواسش به من نیست ؟باز پرسیدم حالا چی ؟گفت :اره ؟ محمود نظر نده خسته می شی تو حین شوخی های منو محمود پسرکی حدودا 6 ساله با بسته ای نایلون وارد شد یه بسته کیک وسط سوپری بود پسرک یکیشو برداشت و شروع کرد به خوردن یه دویست تومنی داد به محمود و یدونه کیک هم با خودش برد محمود گفت :می شنا سیش ؟ ...اره اشناست ؟کجا دیدمش ؟محمود گفت :تو بازار ماهی فروشا نایلون می فروشه سر جمع روزانه حدود 1500تومان درامد داره پدرش فوت کرده و با مادرش زندگی می کنه وضع زندگیشون خیلی بده هر روز می یاد یه کیک می خوره یه دونه هم می بره یه روز بش گفتم چرا هردوشو اینجا نمی خوری گفت :می برم واسه افطار مادرم .....واسه افطار مادرم...واسه افطار مادرم...چند بار جمله محمود در ذهنم تکرار شد سرمو گذاشتم رو ایینه یخچال و حس کردم سقف مغازه رو سرم خراب شد ؟وای خدای من چه روح بی انتهایی در این پسرک نهفته است؟چگونه می تواند با این جسم کوچکش روح به این بزرگی را یدک بکشد ؟چگونه تاب و تحمل می اورد این روح اهورائیش را؟چگونه روح به این وسیعی در جسمی به این کوچکی جا می گیرد؟چگونه زمین به این کوچکی روحی به این عظمت را تحمل می کند ؟و چه روح با شکوهی متبلور بود در پسرکی سختکوش و ساده دل ومردانی به ظاهر کوچک اما دارای روحی بزرگ و گریزاز توصیف ....و چگونه من و هم نسلانم همیشه از درد خوشی بر خدا شاکی هستیم نه شاکر ...
این عکسو چند روز پیش تو سفرم گرفتم پسرکی که هر گز حتی در سبز ترین باورها و ادراکم به گرد حضورش نمی رسم ...؟شاید شما برسین...
دوم ...جهان متشکل از زندا نها و سیاهچال های تاریک و دردناک است و من در حیرتم که چرا انسان این بشر دانا همیشه در التهاب افزودن انان است نه کم کردن ؟
فقر ...به سادگی می توان ریشه کنش کرد اگر کمی تنها کمی خودخواهی و جاه طلبی را بکشیم و رو به جهانی برابر بیاوریم و با هم به نظاره لذت اعجاز برابری بنشینیم
حسادت ...دیوانه کننده است این کلمه ؟هر انچه را که نتوانیم به دست اوریم به حسادت می کشانیم تا زندانی ابدی برای خود بسازیم ؟
عشق ...در گیر و دار تمامی رنجهای طبیعی بشر عشق بهترین و زیباترین حریم دنیاست ...انچه که درکش می کنم اما نمی یابمش ...چندین هزار سال پیش ان را دربرابر دیدگان گریانم به خون نشاندند
خیانت ...وای که در درون این کلمه چه عاجزانه در خود می شکنم ..چه شکستنی ...چه فریبی ...چه دروغی و چه تازیانه بی رحما نه ای بر پیکره تاریخی بشر...به این می اندیشم که چگونه می توان به کسی که در زندگی چیزی به نام شادی و زیبایی ندیده و تمام هستی و امیدش در تو خلاصه می شود بگویی دوستت دارم و انگاه به دیگری دل ببندی و یا با خاطره عشقی هوسبازانه زندگی کنی و خود را به کوری بزنی و غافل باشی که طرف مقابلت می داند تو چه دروغگوی بزرگی هستی ... بیاین فارغ از هر کیش و مسلک با وجدانمون صادق بشیم تنها یکبار برای همیشه و به این کلمه انگونه که سزاوار است بیاندیشیم ...خیانت؟سیاهترین ،تاریکترین ،دردناکترین ، پلیدترین و کثیف ترین زندان ساخته دست بشر ...من می دانمو انان که باید بدانند چه تعفنی در این واژه موج می زند ...
نفهمیدم چی شد ...بی خواب شدم ...درگیر شدم ...نارام ...و پر از اضطراب ...تایپ کردم و زدم تو وب ...قضاوت کنید ایا اینگونه ناجوانمردانه بر یکدیگر تاختن حتی در مرام حیوانات هم میگنجد؟ ...چه تلخ می بینم و چه وامانده به بن بست می رسم !