<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و هزار توهای ذهنم</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/</link>
<description>زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Dec 2009 22:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اخرین روایت:اخرین تیر ارش</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ان ها تمام ساده لوحي يك قلب را &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;با خود به قصر قصه ها بردند...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; (فروغ)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادم مي ايد سال سوم راهنمايي دبير از ما خواست در انشايي بنويسم كه دوست داشتيد كه باشيد؟.يادش به خير من نوشتم &lt;STRONG&gt;اي كاش من يك ديوانه بودم&lt;/STRONG&gt;.همه كلاس از خنده  تركيد  و ….شاكرم خداي را كه الان كه اين ها را مي نويسم با جنون فاصله اي كمتر از يك تار مو دارم.شايد هم ندارم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مي خواستم تنها يك کلمه بنويسم.بعد شد يك خط .بعد يك صفحه و الان هفت صفحه .اگر كمي درنگ مي كردم مي شد مثنوي هفتاد من. اما چون هرگز جز زنگ بيدار باش در اينجا نزده ام و چون مي توانم ادعا كنم به راز اعجاز واژه ها اشنايم و هميشه خواستم انان را به بازي بگيرم گفتم چه اشكالي دارد در اين اخرين نقطه انان مرا به بازي بگيرند و باورد بداريد تنها و تنها مي خواهند مرا به سخره بگيرند و ديگر هيچ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;راستي اين اخرين تير ارش است كه جان در ان نهاده ام . جانم را...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;این آخرین نامه است که خط خطی می کنم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;قول می دهم...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ولی نمی توانم قول بدهم این آخرین بار باشد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;که سردم می شود&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;که می لرزم...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نمی توانم قول بدهم این آخرین بار باشد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;که گلویم درد می کند &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از بغضی که نه فرو می دهم نه فرو می دهدم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;قرار نبود پاییز اینقدر سرد باشد...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادم مي ماند هميشه پاييز سردترين فصل زندگيم بوده اگر فرصتي بود همه پاييز ها ي زندگيم را بشمارم شما هم به اين گفته ام ايمان مي اورديد.اما اين پاييز انقدر سرد بود كه زندگيم را به فحشاي لحظه هاي همه عمرم كشاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چراغي به دستم،چراغي در برابرم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;من به جنگ سياهي مي روم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; (شاملو)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدون شك اين شعر شاملو هميشه بزرگترين اشتباه همه زندگيم بوده.چون بر عكس شاملو من هميشه بي چراغ به جنگ با سياهي ها رفته ام.كه تقصير از من و دستان خالي ام نبود.&lt;STRONG&gt;تقصير از چراغ هاي هميشه خاموش رابطه و اعتمادند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند شب پيش بر حسب اتفاق و به كمك يكي از دوستان جايي غير از زمين را ديدم.زمين به دور ماه و ماه به دور خورشيد و همه سيارات و ستارگان به دور خورشيد مي چرخند.و منظومه شمسي به دور منظومه هاي ديگر و هزاران هزار منظومه به دور يكديگر و بالاخره همه به دور ستاره اي بزرگتر در محوري خاص مي چرخند.اما فارغ از همه اين ها بشر هميشه فكر مي كرده بيشترين انرژي در نوك اتم و يا شايد در نور موجود مي باشد.اما در اين فضاي بي انتها سنگ هايي وجود دارند كه در ان سنگ ها سياهچال هايي وجود دارد كه ثابت شده در تاريكي ان ها قدرتي بالاتر از نور وجود دارد .و اينجاست كه من به همه داشته هاي ذهنيم شك مي كنم و براي اولين بار احساس مي كنم تاريكي هميشه بر نور ارجحيت داشته.اما &lt;STRONG&gt;در همه ان عظمت وقتي مي نگري تازه مي داني حتي نقطه اي نيز نيستي. به اينجا كه مي رسي اگر از خود نپرسي به دنبال چه مي گردي بشر خودخواه ، انسان نيستي!!!&lt;/STRONG&gt; اما با همه اين حرف ها تو كه نقطه اي نيستي دو سوال مهم هميشه در ذهن داري:چه خواسته اي ؟و چگونه بدستش بياوري؟ يادم مي ماند سوال دوم از اولي هميشه مهمتر است و هميشه براي رسيدن به اولي روي سر هاي ديگران پانگذارم.و براي رسيدن به اولي به بيراهه انسان ها را به كثافت ننشانم.شايد همان ها كه از سر هايشان به جاي پله هاي رسيدن به اوج مي نگرم بخواهند دست هايشان را بدرقه راهم كنند و اگر اينچنين هم نباشد در ان اوج هزاران پايي چيزي از انسانيتم نمانده.من جواب هر دو سوال را دارم اما &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;افسوس كه هميشه دست هايم را با سرم عوضي گرفته اند.بخدا سوگند عوضي گرفته اند.من هميشه خواسته ام جان در رهتان بگذارم نه راه گيرتان شوم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;.چرا هر گز باور نشديم؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟ جواب اين سوال بي شك سخت ترين و مشكل ترين گره  تمام دوران هاي زندگيم است و خواهد بود .به خدا سوگند هرگزنخواسته ام حتي موريانه اي زندگيش را به پايم بريزد چه رسد به انساني كه هميشه ارزويم اين بوده جانم را به پاي جهانيان بريزم.نمي دانم چرا هميشه اشتباه فهميده شدم.&lt;STRONG&gt;نمي دانم؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در مطلب پيشم نوشتم: &lt;STRONG&gt;يك نفر از بالاي اسمان خراشي پايين افتاد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;از هر طبقه كه مي گذشت مي گفت:تا اينجاش كه خوب بوده&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نزديك زمين كه رسيد گفت:مهم نيست كه داري فرود مي ياي !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مهم اينه كه چه جوري فرود بياي!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي از دوستان گفت:وقتي فرود مي ايي چه فرقي مي كند چگونه فرود بيايي؟فرقش اين است دوست من: ممكنه بر دريايي از محبت فرود بياي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر درياچه اي از ارامش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر انباري از كاه در مهرباني!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر تشك نجات انسانيت ادم ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ويا.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مثل من با مغز فرود بيايي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;در ميداني  از افتاب و عربده &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و حالا همه،باور كنيد همه بر پاشيده هاي مغزم قدم مي زنند و در هر سپيده نظاره گر رختخواب غرقه به خونم  هستند با منطق پر از كثافت م...ه...ر...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بخدا قسم يكبار ،تنها يكبار به اشتباه و ناخواسته يك سيلي زدم امروز كه اين ها را مي نويسم هزاران نفر به جرم همان يك سيلي &lt;STRONG&gt;با ضرباتي از تبرهاي مرگ  بار پاره پاره  وجودم را همچو عيسي به صليب كشيده اند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استاد اتشي مي گويد:&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خانه ات سرد است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خورشيدي در پاكت مي گذارم و برايت پست مي كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ستاره كوچكي در كلمه اي بگذار و به اسمانم روانه كن.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بسيار تاريكم......&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم مي خواهد دو كلمه اخر را هزاران بار تكرار كنم تا به اعجاز واژه اش ايمان بياوريد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادم مي ايد مدت ها پيش  يك نفر در سالن  دانشگاه يكساعت حرف زد كه بگويد همه علت هاي بدبختي هايمان زرو زور و تزوير است.البته نمي دانست چگونه نشخوار كند حرف هايش را كه امثال من ندانيم شريعتي زياد خوانده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من علت را در يك جمله مي نويسم:عدم امنيت مالي.راه حلش ساده است.يقه جهان اولي ها را نچسبيم.به جايش خون يكديگر را به جرم نداشتن نمكيم يا به فلاكت ننشانيمش كه در نداشته هاي ما راز جهان نهفته است.&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;محبت.با اين واژه مي توانيد جهان سختي ها را تسخير كنيد..&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادم مي ماند هيچكس را به خاطر فقرش نفروشم شايد ...شايد ...&lt;STRONG&gt;شايد دستان هميشه خاليش لبريز از صداقت باشد.&lt;/STRONG&gt;چون ممكن است ديگر صداقت را نيابم.نيابم...نيابم...نيابم...نيابم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استاد اتشي مي گويد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اگر تمامي راه هاي رفته را بازگشتي بود &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ايا باز هم مجسمه هايمان را از نو مي ساختيم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يقين دارم باز هم مي سازم.با اينكه همه ساخته هايم اشتباه بوده. اما من به همه انتخاب هاي اشتباهم افتخار مي كنم. چون همه ان اشتباها زيباترين انتخاب هاي جهان بوده اند.چون در همه ان لحظه هاي اشتباه مردي به اسم علي جريان داشته كه اگر او در چاه نعره كشيد من به راهش مدت هاست شب ها زانو در بغل از اعماق درون زجه زده ام و نعره كشيده ام.و همه تنم غرق در زخم هاست و زخم اين روزهايم مرحمي جز نجات دهنده اي كه در گور خوابيده ندارد.يا علي احساست مي كنم و به راهت براي لمس وجود نابت زخم هاي ديگر را هم پذيرايم.زخم هايي كه نمي دانم از ان من است يا ديگران.و اگر از ان ديگران است بر پيكر من چه مي كند.و اگر بر پيكر من است خدا چرا امانتي بيش از توانم بر دوشم گذارده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;يا علي باور كن اين شب ها با همه بند بند وجودم احساست مي كنم و مي دانم اين هديه ايست در قبال شبي كه به خاطر تو شيرين ترين و بزرگترين  اشتباه زندگيم را انجام دادم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چرا بر خويشتن هموار بايد كرد &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;رنج ابياري كردن باغي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;كز ان گل كاغذين رويد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; (اخوان ثالث)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين يكي را امروز شايد بعد از دو ماه فهميدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادرم حرف مي زد.مخاطبش من بود. ناگهان بر افروخته گفت:رضاااااا...من متعجب نگاهش كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر افروخته تر گفت:حرف بزن.با توام.حرف بزن.هر چي باهاش حرف مي زنم انگار با ديوار حرف مي زنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من ارام بر مي خيزم واز خانه بيرون مي زنم و زير لب زمزمه مي كنم:&lt;STRONG&gt;همه چيز تمام شد.حالا ديگر نمي خواهد نگران باشي مادرم.ارزويت بر اورده شد.حالا بگرد و ببين در ارزوي تو جز نگاه من چه مي تواني بيابي...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متاسفم.متاسفم براي خودم كه نمي توانم جز حسرت برايش چيزي به جا بگذارم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اينجور وقت هاست كه مرگ ذله &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;در نهايت نفرت &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;از پوچي وظيفه شرم اورش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ملال احساس مي كند&lt;/FONT&gt;.&lt;/STRONG&gt;(شاملو)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بارون شلاقي مي بارد اونقدر كه برف پاك كن ماشين جواب بارون رو نمي دهد.ناخوداگاه ديدم ماشين راهنمايي رانندگي از پشت سرم اژير كشان مي گويد بزن كنار.دقيقا سپر به سپرم جلوم ايستاد و بر خلاف تصورم و بدون اينكه نگران خيس شدنش باشه عصبي مثل كسي كه دعواش شده و مي خواد با قفل فرمون يه نفرو بزنه از ماشين پياده شد و با صدايي شبيه فرياد گفت:بيا پايين ببينم. اخه مرد حسابي كسي تو اين بارون تو اين جاده صدو سي تا ماشينو مي رونه؟ من تو ذهنم حلاجي مي كنم مگر صد و سي تا زياد است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به مامور بغل دستيش مي گويد بشين كنارش ماشينو ببر پاركينگ.گواهينامه و كارت و بيمه نامتم بده.كارت و بيمه نامه را مي دهم و توي جيب باروني ام كيفم را بيرون مي اروم تا گواهينامه بدهم.عصبي مي گويد: سريع باش.كيفم را كه باز مي كنم ناغافل كيف را توي دستم مي كشد.تا مي خواهم مثل خودش شوم تعجب چهره اش زبانم را بند مي اورد.مي پرسد:اين كيه؟نگاهي مي كنم و مي گويم:پدرم.باز مي پرسه:پدرت؟من گيج مي گم:اره؟باز مي پرسد:راست ميگي؟ من كه ديگر حوصله اش را ندارم و قيد ماشين و همه چيز را زده ام مي گويد:اخه مگه مرض دارم عكس يه غريبه رو بزارم تو كيفم.عجله كن خيس شدم.نگاهي به چهره ام مي كند نگاهي به عكس.ارام و در حالي كه سعي مي كند عكس خيس نشود بيرونش مي اورد و مدارك را دستم مي دهد و مي گويد:اين عكس به جاي ماشينو گواهينامه.پدرت اروم بود تو چرا اينقد تندي؟!!! اروم برو مردم گناه دارن.و مي رود طرف ماشين.براي چند لحظه زير ان باران شلاقي خشك مي شوم.ناگهان به طرفش مي روم و مي زنم پشت شيشه ماشين و مي پرسم :چي شد؟نگاهم مي كند باز عصبي مي پرسم:چي شد سرگرد؟جواب مي ده:&lt;STRONG&gt;پدرت يه روز در حالي كه من ميون همه دنيا غريبه بودم مثل يه اشناي صميمي وارد زندگيم شد و زندگيمو از نابودي نجات داد!پدرت خيلي لوطي بود پسر؟اون زندگيمو بهم برگردوند؟وقتي اومدم اينجا اون رفته بود و من دير رسيدم.خيلي دير&lt;/STRONG&gt;.من گيج مي پرسم:چي كار كرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لبخندي مي زنه و ميگه:اين يكي ديگه مال منو و اونه.يادت نره چي گفتم.اروم. و مي رود و من زير بارون امتداد حركتش را ديوانه وار دنبال مي كنم و مي پرسم از كه نمي دانم:&lt;STRONG&gt;پس چرا نموند تا زندگي پسرشو از نابودي نجات بده؟چرا نموند تا حالا كه تا خرخره توي كثافت فرو رفتم زندگيمو بهم برگردونه؟چرا هر چي بيشتر مي گذره من كمتر مي شناسمت پدر؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;دلهای بزرگ و احساسهای بلند عشقهای زیبا و پرشکوه می آفریند .&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;عشقهایی که جان دادن در کنارش آرزوئی شورانگیز است .&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt; اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود ؟&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt; این عشقها همواره در فضای مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt; سرگردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt; و در روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهائی&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt; چشم به راه آمدن کسی که میدانند نمی آید ..&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟ &lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;وانگهی عشق مگر نه بیتابی شورانگیز دل ها است در جستجوی گمکرده خویش؟&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;هميشه به اين گفته شريعتي شك داشته ام  اما حالا...&lt;/SUP&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;اين يكي ديگربزرگترين فاجعه انسانيست&lt;/FONT&gt; &lt;SUP&gt;...اي كاش اين مرد گاهي اوقات واژه هايش را قورت مي داد...&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;انسان در سه حالت هميشه به خود واقعيش مي رسد و.بي نقاب مي شود.اول در سلول زندان.دوم در بستر بيماري.سوم در لحظه احتضار.باور كنيد من هميشه به مانند اين سه حالت بي نقاب بوده ام. و همه اشتباهم همين بوده.چون خود واقعي هميشه انسان ها را به فرار وا مي دارد نه ايستادن. و من مي دانم كه كلمه اعتماد واژه ايست خنده دار حتي اگر مادرم  باشد كه از بطن وجودش به اين همه كثافت رهنمون شده ام.&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;گفت: بيا.&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;گفت:بمان&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;گفت:بخند&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;گفت:بمير&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;امدم.ماندم.خنديدم.مردم.&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;جهان در چند واژه كمتر يا به سختي بيش از انگشتان يكدست معنا مي شود:صبر،حسرت،انتظار،ارامش،،خيانت،دوست داشتن، عشق وازادي ....&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUP&gt;&lt;STRONG&gt;معناي واژه ها كليد رمز جهانند.انان را درست تعبير كنيم.اگرچه در هر زمان و مكان معناها متفاوت است اما ماهيت يكيست .اگر به انان برسيم در معراج هستي ايستاده ايم اما پر رنج ترين انسان جهانيم اگر نه هميشه در حال دور خود چرخيدني رقت باريم و رنج ها با همه تلخي و سختيشان مي ارزند به دور خود چرخيدن. اين واژه ها به دست هيچ وكيل و قاضي و جامعه شناس و انسان شناس و روانشناسي به واقعيت نزديك نمي شود جز خود ما و جز وجدان بيداري كه بيش از خدا نباشد كمتر از او نيست.يادمان باشد&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;واژه ها قداست زمين را يدك مي كشند و به همان اندازه كه بهترينش نابترين لحظه جهان را رقم مي زند بدترينش تعفن جهان را. و واژه ها تنها و تنها در عمل معنا مي شوند&lt;/FONT&gt;.يادمان باشد تا رمز واژه را ندانستيم زمين را با عمل هاي پر مدعاي انسانيتي به بيراهه رفته به بي اعتمادي نكشانيم و يقين بداريد از اين بنده نادان جهان كه هر گاه دلي را شكستيد و بي اعتمادي به رخ جهان كشانديد واژه ها را به بيراهه شناخته ايد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;و من كه همه زندگيم را براي واژه ها گذاشته ام جز رنج هيچ نخريده ام.و من هميشه و تا ابد به همه ان ها كه هنوز در بهشتند و مزه گس ميوه ممنوعه را نچشيده اند حسوديم مي شود&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;!!!&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUP&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;راز از انار تركيده اغاز مي شود و&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUP&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;عشق از دل شكسته &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUP&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;و حجم بزرگ تنهايي كه مي افتد و &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUP&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;فرو مي غلتد بر جان.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUP&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;همين!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;پشت چراغ قرمز مي ايستم.اخرين نخ سيگار داخل پاكتو بيرون مي يارم و اتيش مي كنم.نگاهي به ساعت مي كنم.6غروب.پرايد يشمي رنگي تزيين شده با گل كنارم مي ايستد.پسرك در اينه در حال درست كردن كراباتش است.نگاهمان به هم گره مي خورد.شيشه را پايين مي كشد و مي گويد:چيه؟بگو اقا .تو هم بگو.خجالت نكش.پشت هر چراغ قرمز كه وايسادم متلك كشم كردن. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من لبخندي مي زنم..باز مي گويد:اقاجان گه خوردم.خر شدم .كافيه.خنده ام مي گيرد و مي گويم:پس گه خوردنت مبارك شادوماد .لبخند تلخي مي زند و مي گويد:بابا اي ول بالاخره يكي گفت مبارك .ولي خدا وكيلي خانوادش زندگيمو به اتيش كشيدن تا به امشب رسيدم.تا خرخره تو قرضم.ولي قول داده تنهام نذاره.همين بسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنده ام مي گيرد.احتمالا تا چراغ قرمز دم ارايشگاه همه مردم شهر زندگيش را مي دانند.بش مي گم:&lt;STRONG&gt;اين يكي رو عوضي گرفتي. فقط اوني كه دوست داره و دوسش داري مي تونه زندگيتو به اتيش بكشه.&lt;/STRONG&gt;پسرك خنده روي لب هايش خشك مي شود.حس مي كنم گند زده ام .ناخوداگاه بر مي گردم و ميان كتاب هايي كه عقب ماشين ولو شده اند يك عاشقانه ارام ابراهيمي را بر مي دارم پرت مي كنم به طرفش و مي گم:اينم هديه عروسيت گل پسر.الان يه بار بخونش.هر وقت حس كردي غم نان داره به زندگيت فشار مي ياره ده بار بخونش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مي پرسه :اسمت چيه؟امشبو با ما بد بگذرون رفيق! متعجب مي پرسم:نشناختي هنوز؟پسرك گيج نگاهم مي كند!!! عجيبه اخه همه اونايي كه تو زندگيم رد شدن شهادت دادن من شبيه خر شركم.فقط يه خورده گوشام درازتره..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چراغ سبز مي شود ومن زير لب زمزه مي كنم:&lt;STRONG&gt;خدا كنه همراهت سر قولش تو سختي ها وايسه نه فقط امشب!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا بيامرزه ابراهيمي رو. اميد موجود در عاشقانه هاي كتابش براي امثال اون بيشتر جواب مي دهد تا مني كه غم  انسانيت رو به سقوط جامعه ام را درپس پشت كشكش  تجربه ها لمس مي كنم نه در گمشدن ميان واژه هاي به بيراهه عروج كرده  ابراهيمي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و ...خدا كنه...خدا كنه...روزي برسه كه ننه دريا پسراي عمو صحرا رو ديگه حد نزنه...خدا كنه...خدا كنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وارد خونه كه مي شم مي بينم برادرم تو اتاق نشسته و داره يكي از كتاباي گوشه اتاقو مي خونه.سلام مي كنم.جواب نمي ده.بعد از چند لحظه سكوت مي پرسه:باز خواب اور مي خوري؟جوابي نمي دم.ميگه :جالبه اينايي كه مي خوري خرو از پا در مي ياره چجوري نصف شب وقتي زنگ مي زنم جوابمو مي دي؟باز هيچ نمي گم.سكوت مي كنه.بعد از چند لحظه باز ميگه:تو كه مي دوني من كليد اين خونه رو دارم حداقل اين زير سيگاري و پاكتاي سيگارو جمع كن كه من نبينم.رضا پانزده سال پيش يكي از رفقام سيگاري شد يادمه اونقدر زدمش كه بعد از اين همه سال هنوز لب به سيگار نمي زنه.بعضي وقتا فكر مي كنم چرا جلوي برادر خودمو نگرفتم .برادري كه سال ها پيش مي ذاشتمش رو دوشم و پا به پاي پدر براي سرپا نگه داشتنش تو بيمارستاناي او شهر خراب شده دويدم.واقعا برا خودم و پدر متاسفم.باز مكث مي كنه.به نظر مي اد داره حرفاشو تو ذهنش مرتب مي كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يه چيز ديگه هم هست.ديگه خونه مادر نرو.تو كه فقط واسه يه ناهار مي ري.اونم از اين به بعد بيا خونه من.اگه واسه تو مهم نيست. واسه من خيلي مهمه كه بعد از پدر اونو از دست ندم. و اگه اتفاقي واسش بيفته.فقط تو تقصير كاري رضا.فقط تو!!! از سر جاش بلند مي شه و همينطور كه كاپشنشو مي پوشه  ميگه:راستي اگه اومدي يه زهر ماري هم بريز تو چشمت  كه اينجوري قرمز نباشه .اينطوري منم مي تونم خودمو بزنم به خريتو بگم هيچ غلطي نمي كني.! دعا كن برا خودت هر اتفاقي مي خواد بيفته يهو بيفته چون نه پدر ديگه هست و نه من اون ادم سابقم.خودكشي كه شاخ و دم نداره برادر من...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برادرم مي ره و من درد نفير كشان همه وجودم را مي سوزاند سرم را مي گذارم روي ديوار و زمزمه مي كنم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فرياد من همه گريز از درد بود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چرا كه من،در وحشت انگيز ترين شب ها،افتاب را به دعايي &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نوميدوار طلب مي كرده ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ياران&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;هنگامي كه موج حادثه خوابيد &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بر سنگ گور من بنويسيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;جنگ جويي كه نجنگيد اما شكست &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خورد....!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وارد اتاق كه مي شم سرش پايينه و داره يه چيزي مي نويسه.نگاهي بهم مي كنه خودكارشو مي ذاره رو ميز و مي پرسه:يكي از بچه ها يه چيزايي مي گفت؟ من سكوت مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميگه يه شب ازم تشكر كردي يادت مي ياد چرا؟من سكوت مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه مي ده:بهم گفتي:هميشه حسرت اينو خوردم كه چرا دير امدم و به كلاس هاي شريعتي نرسيدم.گفتي اگرچه از نظر تفكري هيچ سنخيتي با شريعتي ندارم اما هميشه دلت مي خواست يه استادي داشته باشي كه بتوني لمسش كني.گفتي باورت نمي شد يه روز يه استادي داشته باشي كه باش سيگار بكشي. بري پيك نيك. شبو زير چادر بخوابي. تا نصف شب بري ماهيگيري. بعد باش شنا كني بعد جيگر بخوري و...و در كنارش انسانيت رو فراتر از چارچوب اون كلاس هاي مزخرف دانشگاه ياد بگيري.من خوشحالم اگر تونستم توي اين جريان دغدغتو كم كنم ولي من اونروز يه چيزي رو يادم رفت بت بگم.مي دوني چي؟ من يه فرق بزرگ تر از تفكر هم با شريعتي دارم.اگه  بخواي اين غلطي رو كه گفتي بكني اونقد مي زنمت كه جنازتم به بيمارستان نرسه.گاهي اوقات به كلمه نياز داريم گاهي اوقات سيلي.و من اين يكي رو بهتر از اولي بلدم.ميگي نه؟ امتحان كن!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بغض درون گلويم همه بدنم را به لرزه مي اندازد. مقطع مي گويم.اقا تو رو خدا همين الان اين كارو بكنين دارم خفه مي شم. بي اعتنا مي گه:بيرون! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستگيره درو مي گيرم ناگهان مي گويم: اقا ما ميون رنج و جبر و اتش به دنيا اومديم.گاهي اوقات خالي مي شيم و ديگه هيچ برگه برنده اي نداريم واسه رو كردن.اونموقع دنبال يه جايي مي گرديم كه از خودمون بزنيم بيرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جواب مي ده:&lt;STRONG&gt;مي دوني بهترين كارگردان هاي دنيا اونايين كه مي تونن از ميون جبر و احتمال قهرمان بسازن نه ازادي مطلق.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گم:اقا باور كن من همه قهرمانامو رو كردم.هيچي نمونده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ارام از جيبش فندكي سفيد رنگ رو بيرون مي ياره و مي ندازه جلو پام. پوزخندي مي زنه و ميگه:مي شناسيش؟فندك خودته؟يادمه يه بار بم گفتي خيلي دوسش داري چون از يه رفيق كه الان زير خاك يادگاري گرفتي؟پس الان تو جيب من چيكار مي كنه؟چند شب پيش ازت كش رفتم.تعجب مي كنم اگه برات عزيزه چرا هيچ تلاشي براي پيدا كردنش نكردي؟بلند مي شه مي ياد به طرفم و روبه روم مي ايسته طوري كه گرماي نفس هاشو احساس مي كنم ادامه مي ده:مي دوني چيه رضا؟به نظر من مسخره ترين واژه هاي دنيا ظالم و مظلومن. به نظر من اصلا اين دوتا واژه معني ندارن.فقط بعضي ها شعور گرفتن حقشونو از زندگي دارن و بعضي ها ندارن.حالا اونايي كه ندارن براي اينكه خرشون كنن بهشون مي گن مظلوم.يادت مي ياد يه بار بهم گفتي :اقا فقط هدف مهمه نه شكل رسيدن بهش .من با اين حرفت موافقم و يادته بهم گفتي توي مجموعه داستانت مي خواستي توي هر داستان يه واژه رو ترجمه كني؟من همشو خوندم به نظر من تو موفق نبودي تو اين كار ولي توي همه اون داستان ها يه واژه اي خيلي خوب ترجمه شده!مي دوني چي؟عرضه! و من متعجبم &lt;STRONG&gt;چطوري خالق بي عرضه اي مثل تو مي تونه به اين خوبي يه مخلوق با عرضه بسازه؟&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;رضا يادت باشه هر جاي زندگيت باخت اوردي فقط تو گناهكاري و فقط تو مقصري و شك نكن باخت هاي تو زاييده بي عرضگي تو هستند.&lt;/STRONG&gt;دانشجو هاي كلاس من سه دسته اند.يه دسته اومدن مدرك بگيرن.يه دسته اومدن از مدركي كه مي گيرن اضاف حقوق بگيرن.دسته سومي امثال توان كه شعار مي دن مي خوان دنيا رو تغيير بدن.و من بعضي وقت ها از اينكه دسته سوم امثال تو هستند و از اينكه عرضه ندارن زندگي خودشونو درست كنند و در روياي درست كردن جهان بسر مي برند از برگشتم به ايران پشيمون مي شم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اروم خم شد فندكو برداشت و دستشو گذاشت رو دستگيره در مكثي كرد و گفت: اگه عرضه داري فندكتو پس بگير.داري؟با همه اين وجود اگر بفهمم غلط كاري اضافي مي كني و بخواي زندگي و ايندتو به كثافت بكشي من سر حرفم هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استاد رفت و من نا خوداگاه روي مبل ولو شدم سرم را ميان دست هايم گرفتم و زير لب زمزمه مي كنم:من هم استاد...من هم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;يه پايان تلخ بهتر از يه تلخيه بي پايانه...اگر من يا شما ان تلخي بي پايان باشيم بايد حق بدهيم به انان كه به دنبال پايان تلخند اگر چه در ازاي به كثافت نشستن روحتان.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt; &lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداوندگارا سپاسگذار مي شوم  در باقيمانده عمر...اگر...اگر...اگر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم ناني بدست اورم.ناني هم نگيرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم انديشه اي را نجات دهم بر بادش ندهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم عقيده اي به بيراهه رفته را تغيير دهم عقيده اي بيراهه به بار ننشانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نتوانستم به هيچ ديني ايمان بياورم هرگز بر سجاده اي غرق به خون نماز نگذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر نتوانستم دلي بدست بياورم دلي نشكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم درمان باشم درد نشوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم دستي را بگيرم.دستي نشكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم نجات دهنده باشم دستم به خون الوده نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم نور باشم تاريكي نشوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم ابي بر عطش باشم اتش جاني نشوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم اشكي پاك كنم به جايش خون ننشانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتوانستم مرحم باشم زخم نباشم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپاس مي گويمت ...سپاس.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز شانزدهم اذرماه بود و من همه ساعت ها ،دقيقه ها و ثانيه هاي امروز رو در سال پيش در همين روز بودم.در شهر هزار و يكشب متمدن ها بودم.شهري كه از تجدد تنها ظاهرش را قي مي كند.بهترين و بدترين روز زندگيم بود.در ميان دو كلمه شادي و ترس.و هر دو به يك اندازه قوي بودند.شادي چون تنها يك روز با همه وجودم طعم خوشبختي را چشيدم و ترس چون از پايان روز مي ترسيدم.و در پايان روز ترسم به واقعيت تبديل شد و زانوانم بر روي اسفالت كنار ترمينال شهري كه چيزي نمانده اندك مردمان ساده دلش هم مثل  شهرشان تنها ظاهري از تجدد را به ارث ببرند شكست و شايد تنها خدا دانست كه روحم چقدر سخت و شكننده از هم پاشيد در حالي كه الان احساس مي كنم ديگر روحي در بدنم نمانده و روحم بلعيده شده.اخر شب در اتوبوسي كه مي رفت تا مرا به هجوم ترس ها و رنج هاي گذشته ام برگرداند من کتم را روي صورتم كشيدم و به اميد اينكه من تنها مسافري باشم كه هرگز به مقصد نمي رسد عاجزانه به درگاه خالقم خون گريه كردم. اما در انتظار مي مانم.مي مانم &lt;STRONG&gt;تا همان خورشيدي كه ان روز از غرب غروب كرد اينبار از غرب طلوع كند و مرا به رستاخيزي جاودانه برساند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ديگر اينكه هستم؟تا اخرين لحظه زندگيم!&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دلواپس شادماني هايتان&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;.اگر عمري باقي بود مي خوانمتان.هميشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;در حسرت يك نعره مستانه بماندم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;                                         ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SUP&gt; &lt;/SUP&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=7&gt;Burn out&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 22:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت هشتم</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;امشب سرگرداني و اشفتگي هايم مرا هراسان به جاده اي بيرون از شهر كشاند.نمي دانم چه فاصله را رفتم كه ناگهان ماشين را از جاده بيرون كشيدم و انداختم در جاده اي خاكي كه نمي دانستم به كجا مي رفت و لحظه اي به خود امدم كه جز چراغ هاي ماشين ديگر هيچ روشنايي در اطرافم نبود.وقتي ايستادم و چراغ هاي ماشين را خاموش كردم و پياده شدم انقدر اطرافم تاريك بود كه حتي جلوي پايم هم پيدا نبود.تنها سكوت بود و تاريكي...وانگشتانم را در گوش هايم گره كردم تا حتي سكوت را هم نشنوم اما امان از فرياد درونم....احساس مي كردم بغضي ريشه دار و سوزنده از مغز استخوان هايم جريان پيدا كرد تا هواي گرم تارهاي حنجره ام را به خفگي بكشاند و بند بند وجودم را به لرزه در بياورد.گاهي اوقات به يقين خودم كه هميشه حس كرده ام مي توانم در تاريك ترين نقطه جهان نور بيابم شك مي كنم.امشب از ان شب هاست كه اگر بدانم سپيده دمان از خواب بيدار نخواهم شد به شكرانه اش نماز به جا مي اورم.از ان شب ها كه اگر مي شد تا صبحگاه يكريز و پي در پي حرف مي زدم.از ان شب ها كه اگر واژه هايم به تولد مي رسيدند همه كاغذ هاي سفيد جهان را كم مي اوردم.از ان شب ها كه اگر كلماتم به بلوغ برسند سر به ثريا مي گذارند و عرش خدا را به لرزه در مي اوردند و از بيخ و بن مي كنند و خدا را از افرينشم به عربده مي كشانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و من همه اين حرف ها را در روايتي چند جمله اي خلاصه مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;يك نفر از بالاي اسمان خراشي پايين افتاد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;از هر طبقه كه مي گذشت مي گفت:تا اينجاش كه خوب بوده&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;نزديك زمين كه رسيد گفت:مهم نيست كه داري فرود مي ياي !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;مهم اينه كه چه جوري فرود بياي!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 18:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت هفتم :زندگی زیباست</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>روايت هفتم روايتيست شايد فارغ از جامعه من كه شايد در فضاي حزن الود و ياس آور الان جامعه زياد هم دور از ما نباشد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كنار كيبورد سيستمم هميشه خرواري از بهترين فيلم هاي دنيا گذاشته كه هر گاه فرصتي پيش ايد سركي به ان ها مي كشم و شبي يكي از ان ها را مي بينم.و اين روزها كه تشنج ذهنيم سر به فلك كشيده و دست به كوچه علي چپم فوق العاده شده شايد هيچ چيز مثل ديدن فيلم خوب مرا از زندگيم دور و دور تر نكند كه هميشه احساس كرده ام شايد هيچ چيز در جهان از ديدن فيلم خوب لذت بخش تر نباشد و چند شب پيش ما بين فيلم ها،فيلمي را نگاه كردم كه احساس كردم تمام ساختارهاي ذهنم را به هم ريخت و همه چيز را از بيخ و بن جدا كرد تا من بار ديگر با نگاهي ديگر ساختارهاي ذهنم را بنا كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگي زيباست. ساخته روبرتو بنيني كارگردان ايتاليايي تباري كه با همين فيلم بر اوج قله فيلم سازي جهان ايستاد و اسكار را با خود به خانه اش برد كه بي شك براي فيلمي اينچنين ناب كه مي تواند با هر پلانش تاثيري غير قابل انكار در ذهنت بگذارد اسكار كمترين هديه جهان مي تواند باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فيلم روايت مردي يهوديست كه با پسركوچكش و زنش به اردوگاه نازي ها به اسارت كشيده مي شود و مرد با تمام وجودش سعي مي كند در اسارت رنج هاي خويش را فراموش كرده و از هر فرصتي براي شاد كردن زن و فرزندش استفاده مي كند. مرد براي اينكه پسر كوچكش  فاجعه هولوكاست را نداند سعي مي كند از هولوكاست براي او مسابقه اي را توصيف كند كه هر كس بيشترين امتياز را بياورد برنده مي شود و زودتر به خانه مي رود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فيلم كمدي تراژيك زندگي زيباست از دو اپيزود جداگانه تشكيل شده كه به نظر در اپيزود اول با يك فيلم متوسط روبه رو مي شويم تا جايي كه در بعضي جاها حوصله ادم سر مي رود اما از لحظه اي كه اپيزود دوم شروع مي شود و مرد همراه با پسر و فرزندش وارد اردوگاه اسارت  مي شوند در هر پلان فيلم با دنيايي تكان دهنده رو به رو مي شويم كه مردي همه رنج ها را يك تنه به دوش مي كشد و درون خود مي ريزد و از همه ان دردها در يك فاجعه انساني عشقي گريز ار توصيف متولد مي شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سكانسي كه وارد اردوگاه مي شوند و پسر بهانه مي گيرد كه چقدر قطار خسته كننده است و مرد مي گويد:يادم باشد برگشتن با اتوبوس برگرديم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سكانسي كه يك نازي وارد اردوگاه مي شود و يك مترجم مي خواهد و مرد پيشقدم مي شود و همه حرف هاي نازي را برعكس و براي نگران نشدن فرزندش يك بازي توصيف مي كند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سكانسي كه پسر پدرش را در حال به دوش كشيدن وزنه هاي سنگين مي بيند و پدر در حالي كه از سنگيني وزنه هر لحظه ممكن است از حال برود و سعي مي كند جابه جايي وزنه ها را يك مرحله از مسابقه توصيف كند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سكانسي كه پدر براي جدا نشدن فرزند توسط نازي ها از خود سعي مي كند او را راضي كند كه بايد در اردوگاه قايم شود....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سكانسي كه پسرك بهانه رفتن مي گيرد و مرد با جسارت لباس هايشان را جمع مي كند و راه مي افتد كه برود و همه اسرا حيرت زده او را مي نگرند و مرد همينطور كه مي رود به اسرا در مورد تانكي خيالي كه قرار است به برنده مسابقه دهند صحبت مي كند و مخاطب هر لحظه در ترس اين مي ماند كه اگر پسر بگويد برويم مرد چه مي كند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سكانسي كه مرد از يك بلندگو مخفيانه به زنش پيغام مي رساند و فرياد مي زند:سلام پرنسس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و سكانسي كه مرد كشته مي شود و مخاطب تا پايان فيلم در ترديد كشته شدن و يا نشدن مرد مي ماند و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سكانس شگفت انگيزي كه تانك روبه روي پسر مي ايستد و پسر حيرت زده مي گويد پدر راست مي گفت...و....و....و...همه و همه در كنار هم توسط كارگرداني به نام بنيني همراه با طنزي تلخ اما غير انكاز ار رنجي عميق تنها و تنها پيام اور فصلي باشكوه در ذهن است كه در هر شرايطي مي توان جهاني زيبا را به تصوير كشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود بنيني در مورد فيلمش مي گويد :فيلم حادثه هولوكاست نيست بلكه روياي من است.هر چند كه به گفته خود بنيني روياي اوست و واقعا هم ما در فيلم قرار نيست چيزي از هولوكاست بفهميم اما چقدر روياي بنيني در به تصوير كشيدن فلسفه زندگي  به واقعيت نزديك است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بايد اقرار كنم جهان بيني روبرتو بنيني در اين فيلم انچنان شيوا و شگفت انگيز هست كه هرگز كسي اينگونه در هيچ جا برايم جهان را اينچنين در اعماق فاجعه بارترين دردها باشكوه و ناب و عريان ترجمه نكرده است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مطلب پيشم يكي از دوستان ياداوري كرد كه روزي در مورد كتاب دا گفته بودم اگر نخوانديش چيزي كم داريد حال بايد بگويم اگر زندگي زيباست بنيني را نبينيد حتي اگر هزار سال عمر كنيد و تجربه بدست اورديد گويي هيچ از جهان نفهميده ايد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نمي ترسم اگر بگويم در پايان فيلم بغضي در گلويتان گره نخورد و اشكي از چشم تان روانه نشود اگر به انسانيت خود شك كنيد به بيراهه نرفته ايد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:چند روز پيش سريكي از كلاس ها جاده اي به سوي تباهي را ديدم.دلم مي خواست بگويم اگر روزي در يكي از فيلم هاي  ايران تنها يك پلان مثل پلان جاده اي به سوي تباهي به تصوير كشيده شد ما تازه مي توانيم بگوييم سينما داريم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:امروز سر كلاس تحليل فيلم نفرت را ديدم.از يك كارگرداني كه در بيست و هشت سالگي اين فيلم را ساخته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بايد بگويم انقدر اشباعمان كرد كه اگر همان لحظه دنيا تمام مي شد من فرقي به حالم نمي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:امروز داشتيم از دانشگاه بر مي گشتيم.من سرم تو گوشيم بود.يهو يكي از دخترا از عقب ماشين از رفيقم كه پشت فرمون بود پرسيد:اين دولت فرانسه به فيلمايي مثل نفرت گير نمي ده به خاطر صحنه اي كه پليس ها داشتند دو نفرو شكنجه مي دادند.من ناخوداگاه زدم زير خنده.دختره گفت:كوفت .به چي مي خندي؟گفتم :اخه داري در مورد سرزميني حرف مي زني كه داره دموكراسي رو تدريس مي كنه.مملكتي كه داره به دنيا تمدن صادر مي كنه .اگر به اين حرفت نخندم ظلم كردم.رفيقم از پشت فرمون گفت:ولي توجه كردي تازگي ها نا متعادل مي خندي؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:و يكي از دوستان مي گفت:سه تا چيز از همه چيز تو دنيا مشكل تره:يك مربي منچستر بودن.دو پنالتي زدن تو نيوكمپ.سه ....سومي...سومي...يادم رفت خودتون بگين؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:دیشب خواب دیدم در کوچه هایی تنگ و تاریک مردی نا اشنا ساطور به دست به دنبالم می دود.و من هر چه بیشتر فاصله می گرفتم ضربات ساطورش بیش از پیش غرقه به خونم می کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:امروز يه انتشاراتي تو شيراز براي چاپ كتابم چراغ سبز نشون داد.من اما تازه چراغم قرمز شده...فكر كنم به خاطر حرف زدن با مصطفي مستور بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اينم خيلي مهمه...خيلي...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ...گاهی اوقات دلم هوای اینو می کنه که یه نفر یه سیلی محکم بزنه تو گوشم و از خواب بپرم و حس کنم همه چیز یه خواب بوده...یه خواب سنگین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 22:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت ششم</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين ترم دو واحد عمومي گرفتم .انقلاب اسلامي.همه مي گن واحد عمومي براي بالا معدل خيلي خوبه ولي تجربه نشون داده واحد عمومي هميشه پدر معدل منو در اورده.مثل ترم پيش كه يكيشو گرفتم ده و يكي ديگشم چون سر جلسه نرفتم صفر.از سر كلاس كه بيرون مي يام مخم مي خواهد بتركد.صدوپنجاه واحد بايد پاس كنيم هفتاد ،هشتاد تاش الافيه.نه الافي لغت كميه در مقابل اين همه واحد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در كلاس در مي زنم .استاد در حال درس دادن است .وارد مي شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_چيه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_برنا مه اي كه خواستين اوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_خب الان چرا اومدي. مگه ساعت بعد با من كلاس نداري؟بزار ساعت بعد ازت مي گيرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_اخه من ساعت بعد نيستم .ببخشيد استاد .كار دارم بايد برم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به حالت تاسف دستش را تكان مي دهد و سي دي را مي گيرد و مي پرسد:كي برات بيارمش؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گم:عصر تماس مي گيرم مي يام ازت مي گيرمش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_بيا .من عصر نيستم .بيا بريزش رو سيستم .ببرش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي رم كه برنامه رو وصل كنم رو لپ تاپش.كلاس سر جمع ده تا پسر هست.ورودي تازه هستن.اوله ترمه.كلاسا اساسي رو هواست.استاد سريع درسش را جمع كرده و مي خواهد كلاس را زودتر تعطيل كند مي پرسد:خب كسي سوالي نداره؟ هيچ كس چيزي نمي گويد.سرم تو لپ تاپه.يكي از پسر ها ميگه:اقا ببخشيد فقط يه سوال كوچيك.استاد خوشحال مي گه بفرما؟؟؟ من سرم را از توي لپ تاپ مي كشم بيرون و خيره مي شوم به پسر.دور خودش مي پيچد.به خودش فشار مي اورد ومقطع و ترسيده مي پرسيد:&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;ببخشيد استاد...تو كلاس...دختر نداريم؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; من ناگهان و شايد غير عمد شروع مي كنم با صداي بلند خنديدن.از ان خنده هايي كه بچه ها مي گويند وقتي مي خندي مي شي شكل عمر و عاص و شرارت از همه وجودت مي باره. و از خنده روي صندلي استاد ولو مي شوم.استاد كلافه اما با پوزخندي تلخ بر مي گردد طرفم و پسرك هراسان مي خواهد حرفش را درست كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_مگه چي گفتم استاد؟اصلا مهم نيستا فقط همينجوري پرسيدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنده شرارت بارم سر به فلك مي كشد و استاد همانطور كه خنده اش گرفته مي گويد:كوفت،زهر مار پاشو برو بيرون ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_اقا بخدا هنوز نصب نشده ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استاد كه معلوم نيست از دست من كلافه است يا پسرك مي گه:پاشو برو بيرون مي گم.عصر خودم سي دي رو برات مي يارم.برو بيرون و زار بزن نه بخند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بيرونم مي كند.مي شينم پشت فرمون ماشين.فرمان را با دو دست محكم چسبيده ام.بغض درون گلويم هر لحظه ممكن است بر خنده هاي بي عاريم بتركد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: مدير گروهمان وقتي جريان رد شدن تاترم را فهميد گفت:نصفه حقته.خائني ...خائن....هزار دفعه گفتم فيلم بساز ...فيلم. حق با مدير گروهمان است تاتر برايم جز سر خوردگي هيچ نياورد اما نمي دانم چرا هر چند سال يكبار كرمش مي لولد و بدطور هم مي لولد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:يكي از دوستانم اين روزها دارد داستان هايم را در هفته نامه ها چاپ مي كند.ديروز ازش پرسيدم:كي اينا رو مي خونه بعد تاييد مي كنه واسه چاپ؟گفت:هيچكه! گفتم :يعني چي ؟گفت:من تاييد مي كنم اونا هم بدون خوندن چاپ مي كنن؟من متحير پرسيدم :خودت كه مي خونيشون؟گفت:نيازي نمي بينم. قبولت دارم...و من جا خورده گفتم واي خدا من خب بگو كه من هر داستاني رو ندم واسه چاپ.مگه هوس كردي در هفته نامه بدبختو تخته كنن!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 16:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ده تا هزار تومانی</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روايت پنجم روايت من است .روايت رضا و رضا ها...روايت حرف هايي كه از ان من نيست اما به ان ها متهم مي شويم.بعضي چيز ها هست كه اصلا دوست ندارم در موردشان حرف بزنم چه برسد كه بخواهم قداست واژه هايم را به انان بيالايم.اما بعضي چيزها زخم است...زخم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايد باورتان نشود اما اگر تا چند ماه پيش از من مي پرسيديد انقلاب مخملي چيست مي گفتم نمي دانم.اما الان كوچكترين فرزندان سرزمينم معناي اين واژه ها را مي دانند.حتي اگر همين الان از من معناي واژه سياست را بپرسيد باور كنيد مي گويم نمي دانم.اما خسته مي شويم وقتي همه چيزمان با واژه هايي كه معنايشان را نمي دانيم قاطي كنند.خسته مي شويم وقتي بر حتي هنر و فوتبال و ورزش هم برچسب سياست زده شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز بعد از چيزي حدود چهار پنج سال به اصرار يكي از دوستانم يكي از كارهاي سال هاي گذشته ام را به روي صحنه بردم براي بازبين هايي كه از پايتخت امده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از بازبيني ،داور محترم با چهره اي عبوس و در هم كشيده به من مي گويد:حيف بود چرا موضوع به اين خوبي را با وازه ها و جملاتي نا به جا خراب كردي! كلا منظورش اين بود كه به احتمال زياد رد شدي؟ و من با نگاهي افسوس وار و با لبخندي تلخ به چهره اش خيره ام .گاهي اوقات اگر كلامي حرف بزنيم به شعور خودمان توهين كرده ايم؟؟؟ من به او خيره ام و با خود مي انديشم كه اي كاش پانزده دقيقه كارم را به خاطر پيشگيري از همچين جمله اي كم نكرده بودم.انقدر كه همه ان ها كه كار را امروز ديدند مي گويند چه بلايي سر اين كار اورده بودي .اين كه هيچي ازش نمونده بود؟؟؟ به اشاره يكي از دوستان از پشت داور به سكوت دعوت مي شوم و حق ندارم بگويم اقاي محترم اين كاري كه شما ديديد چند سال پيش همه جوايز را برد و هر سه بازيگرش سه بازيگر برتر جشنواره شدند و با هويت و جملاتي به نظر شما بدتر از اين چند سال پيش به جشنواره بين المللي رفت .در اين چند ساله چه شده كه نا به جا شده ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اينجاست كه من كلافه به يكي از دوستانم مي گويم تقصير تو بود كه باز هم مرا به صحنه اوردي وگرنه من پشت اين دست را مدت هاست داغ كرده ام اما حيف كه دل انسان هاي خري مثل من پشت دست نمي شناسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امشب به يكي از استادهاي سال هاي پيش تاترم گفتم:اقا كاش مي گفتند نمايشنامه ات مشكل داشت؟اي كاش مي گفتند :بازي ها مشكل داشت؟اي كاش اشكال فني مي گرفتند.اما به خدا ديگر بيش از اين نمي توانستم سانسورش كنم.باوركنيد من امروز براي اولين بار به خاطر اينكه نمايشم را به خودسانسوري كشانده ام در مقابل خودم و انديشه ام براي همه عمر شرمسارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا براي خودم كه اينگونه ذهن و انديشه ام را به سانسور كشاندم شرمنده ام و متاسفم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فكر مي كنم الان كه اين چند خط و مي نويسم بيشتر از اينكه دلم براي زحمات يكماهه اخير خودم بسوزه دلم براي بازيگرانم سوخت كه قبل از اجرا به ان ها گفتم :براي قبول شدن توي بازبيني ازهمه وجودتون مايه بزاريد من قول مي دم توي اجراي اصلي بهشتي رو كه خدا در جهان ديگر وعده داده بر روي صحنه نشانتان دهم و يقين داشتم چنان بر روي صحنه رو حشان صيقل مي خورد كه ديگر هوس هيچ بهشتي را نمي كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم سوخت كه از همه وجودشان مايه گذاشتند اما همچنان ما اندر خم بايد ها و نبايدهايي هستيم كه روحمان را به اتش مي كشند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين دو هفته اخير انقدر زندگيم متشنج و اشفته شده كه ديگر فكر كردن به حرف بي منطق و كلفت برايم زيادي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پايين داستانكي مي گذارم بر اساس خاطره اي از دوران كودكي استاد و مدير گروه رشته ام كه من سعي كردم شكلي داستان گونه به ان بدهم و يكي از دوستان هم محبت كرد و چند روز پيش ان را در يكي از هفته نامه هاي شهر چاپ كرد ...اگر دوست داشتيد مي توانيد بخوانيدش...خدا را شكر اين يكي ديگر نيازي به سانسور نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نمي دونم چرا؟ اما گاهي اوقات فكر مي كنم هيچكس از هم سن و سالان من توي زمان جنگ به اندازه من از صدام  نفرت پيدا نكرد و هيچكس به اندازه من درد كلمه جنگ رو با تمام وجودش احساس نكرد.نه به خاطر اينكه مثلا برادر ،خواهر و يا مادرو پدرم توي جنگ شهيد شده باشن و نه به خاطر حمله هاي گاه و بي گاه هواپيماهاي دشمن كه مجبور مي شديم از ترس بمباران هايشان خودمو خواهر و برادرام به سختي زير سر پله خونه قديميمون كه جاي هممون  نمي شد قايم بشيم و نه شايد به خاطر صبحي كه از خواب پا شدم و ديدم توي خونه عباس كله يكي از هم بازي هام شيون شده به خاطر مرگ مادرش بر اثر اثابت يكي از بمب هاي هواپيماهاي عراقي. كه تنها و تنها به خاطر اينكه متجاوز خبيثي به اسم صدام حسين تمام روياهاي جهان كودكيم را بر باد داد !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حدودا سال اول جنگ بود .من  ده سالم بود و توي محله جبري زندگي مي كرديم .جبري يكي از محله هاي قديم شهر بود كه از چهار محل به هم پيوسته تشكيل شده بود كه وسط هر چهار محل ميدوني داشت به اسم ميدون عمو رمضون كه اونجا پاتوق بازي من و  بچه هاي همبازيم بود.كه البته ميدون كه چه عرض كنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت چهارم</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دو سال اول كه اقا همش نشسته بود پاي تلويزيونو تخمه مي شكوند.واي نمي دوني چقدر كفري مي شدم وقتي صبح پا مي شدم برم سر كار و مي دونستم اقا تا لنگ ظهر واسه خودش مي خوابه.پول تو جيبشو از من مي گرفت بعد مي رفت خرج عياشي رفيقاش مي كرد.قسط خونه رو هم كه من مي دم .ماشين زير پامم كه بابا برام خريده.حالا هم كه بعد اندي سال رفته سر كار اونقدر جيم مي شه كه مي دونم امروز فرداست كه با تيپا بيرونش كنن....و...و...و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داره يه بند حرف مي زنه.اونقدر سريع كه احساس مي كنم مي خواد فشارهاي عصبي اين دوسال و نيم و توي يكساعت خالي كنه.تا مي ياد اب گلوشو تازه كنه مي پرم وسط حرفشو مي گم: كاري نداره كه؟مگه مرض داري ؟خب جدا شو؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_جدا بشم كه چي ؟خب بعدش چي كار كنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_هيچي .بعدش با من ازدواج كن.تازه من قول مي دم تخمه هم نشكونم .پاي تلويزريونم نشينم.با رفيقامم ولگردي نكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه متوجه مي شه دارم مسخره مي كنم.كلافه جواب مي ده:واي رضا .شنيده بودم تو ادم خوبي نيستي واسه درد دل ولي نمی دونم چرا دلم می خواست بات حرف بزنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با خنده مي گم:حالا ميخواي جريان ازدواج با منو بي خيال شو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_فكر كنم هنوز دوستم داره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و من كلافه مي گويم :واي كدوم خري دوست داشتنو برات معني كرده كه وقتي يه نفر يه قدم برا خوشبختيت بر نمي داره دوست داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; اي كاش واژه ها را برايمان معنا مي كردند نه سر مي بريدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;بعضي ها از خوشبختي به خريت مي رسند و بعضي ها بر روي خوشبختي درون دستشان بالا مي اورند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستي نمي دانم اگر ادم خوبي نبودم براي درد دل چرا خيلي ها دردهايشان را با من به صليب كشيده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 01:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت سوم</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;توي مغازه يكي از دوستانم روي ميز كارش نشسته ام ومثل كسي كه بالاي منبررفته دارم براي دوستم شكل روابط ادم هاي قرون وسطي حرف مي زنم و اينكه چقدر ما در رابطه هايمان شكل ان ها هستيم و تازه چقدر احتمالا عقب مانده تريم، دوستم روبه رو يم به ديوار چسبيده و با هيجان خاصي در سكوت دارد به حرف هايم گوش مي دهد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسركي حدودا همسن خودم دست در دست دختري كه احتمالا نامزدش است وارد مغازه مي شوند.ابتدا نگاهي گذرا به مغازه مي كند و چون من روي ميز كار مغازه نشسته ام و فكر مي كند صاحب مغازه ام مي پرسد:كيك كيلو چند ؟ من بدون توجه به او و در شرايطي كه مي خواهم سر رشته حرف هايم از دستم در نرود مي گويم هزار و پانصد تومان،پسرك اينبار خودش را همچون كسي كه مي خواهد چيزي بگويد اما خجالت مي كشد تا نزديكي هاي نفس در صورتم جلو مي كشد و ارام مي پرسد:ميشه دو تا دونه كيك بهم بديد.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاهي عميق به چهره اش مي كنم و يادم مي رود در مورد چه چيزي داشتم غلط كاري مي كردم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;اي كاش ...اي كاش ...اي كاش...دلم مي خواهد اين اي كاش را هم هزاران بار با بغض و فرياد در جمله ام  تكرار كنم.اي كاش در سرزمينم جوانانش مي توانستند با خيالي اسوده عاشق شوند و در عاشق شدنشان امنيت داشته باشند. اي كاش عدم امنيت علت اصلي نداشتن جسارت در عاشق شدنشان نباشد...چيزي كه هست و نمي توان كتمانش كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گذشت زمانی که پسرا و دخترا تو دوره نامزدی واسه هم مثل جنتل من ها پول خرج می کردند...وای به حال بعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 04:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت دوم</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روبه روي خانه مادرم اپارتماني چند واحدي وجود دارد كه يكي از واحد هاي ان  ارايشگاه زنانه  است.به عبارتي هم ارايشگاه است هم خانه مسكوني زن ارايشگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي از سركوچه وارد شدم ديدم كنار در اپارتمان بلبشوئي به پا است كه بيا و ببين.به نظر مي امد تمام زنان اپارتمان يك طرف مثل ديوانگاني از بند رها شده با ركيك ترين الفاظي كه شنيدنشان عرق شرم بر وجود انسان مي نشاند به زن ارايشگر حمله ور شده بودند و گهگاه فارغ از فحش ها دقيقا به قصد كتك زدنش حمله ور مي شدند.به در خانه كه رسيدم ديدم مادرم هم دم در ايستاده..همانطور كه پشت فرمان به ان ها خيره بودم از مادرم پرسيدم چه خبر است؟ مادرم گفت:ميگن به خاطر ارايشگاه همه نوع ادم مي ياد تو ساختمون وبرا بچه هامون خوب نيست و بايد ببندتش.لبخند تلخي روي لبم نشست و گفتم :واقعا همين است؟مادرم گفت:چي بگم والله! كلافه ازماشين پياده شدم و به مادرم گفتم:خر خودشونن.به خاطر همچين چيزي اين همه فحش خوار مادر نثار كسي نمي كنن كه هر كدومش تا اخر عمر كفاره دار...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من ان زن را قبل از اينكه به ان محله برويم مي شناختم.شوهرش مرده و مثل يك مرد و بي شك بيش از يك مرد نجيبانه و يك تنه دو فرزند كوچكش را از همان ارايشگري بزرگ مي كند.من يقين دارم با ذره ذره وجودم كه  نجابت و شرافت ان زن  از همه ان زن ها قابل احترام تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;اين وسط من هي از خود مي پرسيدم...هي از خود مي پرسيدم...هي از خود مي پرسيدم...هي از خود مي پرسيدم:چرا يك نفر به همه انان نگفت چرا كثافت كاري هاو هرزگي هاي شوهرانتان را مي خواهيد با بدنام كردن يك شير زن بپوشانيد.چرا...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهي اوقات كمبود واژه ها بر انم مي دارد تا بر لجن بودن سر تعظيم فرود اورم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نقطه. سر خط .تا روايت بعد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 22:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند روایت معتبر...</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولين روايت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو خونه مادرم بچه كوچيك زياد مي ياد.و اونواع و اقسام عروسك و اسباب بازي و دفتر نقاشي و مدادرنگي پيدا مي شه.امروز تو يه كاغذ مچاله شده پيدا كردم.بازش كردم.به نظر مي اومد يكي از نوه هاش توي اون برگه مچاله شده يه كشتي كشيده بود.البته به نظر مي اومد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واسه كشتي دو تا در ورودي گذاشته بود.روي در اول نوشته بود ورودي خواهران!!! در دوم نوشته بود ورودي برادران!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خاطر اون چيزي كه اون بالا نوشتم اين جمله پاييني رو مخصوصا واسه خودم نسخه پيچ مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;و به همين سادگي وقتي از پنچ يا شش سالگي من رو اينچنين بي شعور مي كنن پس به همين مناسبت تا رضا رو توي گور نذارن خيالشون از بي شعور كردن من راحت نمي شه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نقطه .سر خط تا روايت بعد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 22:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باورها</title>
<link>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;گاهي اوقات يك چيزي مثل سرطاني كشنده و مرگبار بيخ گلويمان گير مي كند.چيزي كه رهايي از ان غير ممكن است . چيزي كه  رهايي از ان مي تواند همانند رهايي از زنده به گور شدن باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند شب بود كه سرگردان و دربه در لاي نوشته هايم مي گشتم.ما بين داستان ها،فيلم نامه ها،دست نوشته ها و هر نمايشنامه هاي خاك خورده كنج كمدم و هر نمايشنامه نعره كشيده ام بر صحنه تاتر.و هر چه بيشتر مي گشتم  گيج تر مي شدم.در همه انان چيزي يكسان وجود داشت.مي خواستم بدانم در همه انان چه رنج و دردي از وجودم نهفته شده است.چه چيزي برايم مهمتر از همه چيز بوده.در همه انان به دنبال چه هدفي بوده ام.مي خواسته ام پيامبر كدامين دردمان باشم.دردي مخفي اما صدادار كه جهالت يك عمر تاريخ مردمان سرزمينم را نعره مي كشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;مي خواستم بگويم.هيچ چيز...هيچ چيز...دلم مي خواهد اين كلمه هيچ چيز را در جمله ام هزاران بار تكرار كنم. هيچ چيزي در جهان من و تو فاجعه بار تر ،خطرناكتر،ترسناك تر،درداورتر و ظالمانه تر از باورهاي اشتباه و پوچ و.به بيراهه رفته مردمان اطرافمان نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باورهايي كه چه به دست جمعي از مردم امي و بعضا حتي ناتوان اما به زور جمع بودنشان و يا بدست افرادي زورگو و ظالم سرنوشتمان را به يغما برده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 23:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hezartoyezehn&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>hezartoyezehn</dc:creator>
<guid>http://hezartoyezehn.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
